قصه راستکی

یادداشتهای شخصی امیرعلی

جاده چالوس
ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ تیر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

هرچه جاده چالوس وقتی پی تفریح و با عزیزان می روی زیبا و شوق انگیز است، در تنهایی و وقتی به ضرورتی می روی، خسته کننده و ملال انگیز.
این را اولین بار و تا حالا آخرین باری فهمیدم که مجبور شدم به تنهایی و با عجله برای انجام کاری به چالوس بروم.
سدّ را رد کرده بودم، این را مطمئنم. ولی یادم نیست چند کیلومتر جلوتر که ناگهان یک دختر نوجوان پرید وسط جاده، دستهایش را به نشانه توقف دراز کرده بود، خاکی و آشفته بود.
با تردید ترمز کردم، جاده خیلی خلوت بود. به سرعت خودش را به من رساند و بی هیچ حرفی، روی صندلی عقب نشست.
پرسیدم: میتونم بهتون کمکی کنم؟
با لهجه غلیظی (که بیشتر دخترهای هم سن او پنهانش می کنند) جواب داد: دنبال نامزدم می گردم، اینقدر پیاده رفته ام که خسته شدم.
تعجب کردم! دنبال نامزد؟ پیاده؟
حوصله حرف زدن نداشتم، همینجور که راه می افتادم گفتم: من تا چالوس می روم.
جوابی نداد.
3-4 دقیق بعد بی مقدمه گفت: "دیروز که جنگنده ها دیوار صوتی شکستند، گمش کردم"
متعجب شدم، خیلی متعجب شدم. پرسیدم: جنگنده ها؟! اینجا؟ واسه چی دیوار صوتی شکستند؟
با لحن تمسخرآمیزی گفت: مگه شما نمی دونید؟ سالی 2 بار می شکنند. یک بار قبل از تابستون و یک بار قبل از زمستون.
برایم واضح بود که چرند می گوید. حوصله بحث نداشتم. سکوت کردم.
2-3 دقیقه بعدش، ناگهان فریاد زد: نگه دار، نگه دار، همینجا پیاده می شم!
توی پیچ بودم، توقف بی معنی بود.
دوباره داد زد: هی، مگه با تو نیستم. گفتم نگه دار.
جا خوردم. خودم را لعنت کردم که اصلا برای چی سوارش کردم؟
به هر زحمتی بود نگه داشتم، موقع پیاده شدن با بی ادبی، اسکناس مچاله ای را روی صندلی جلو انداخت.
حرصم گرفت، گازش را گرفتم.
...
فردا عصر داشتم روزنامه می خواندم که فکرش زد به کله ام. گوشی تلفن را برداشتم و به دوستی که پدرش به تازگی از نیروی هوایی بازنشسته شده بود زنگ زدم.
بعد از سلام و احوالپرسی، موضوع را مختصر برایش تعریف کردم و پرسیدم:
احسان! ، میشه از پدرت بپرسی واقعا جنگنده ها توی جاده چالوس دیوار صوتی می شکنند هر سال؟
پقی زد زیر خنده ولی گفت صبر کن، همین حالا می پرسم.
بعد جوری که معلوم بود کمی دهانش را از گوشی دور کرده، سوالم را از پدرش پرسید، صدای پدرش را واضح می شنیدم که می گفت:
بعله، البته حالا که نه! زمان اون خدابیامرز، اون هم سالی 2 بار، یکبار اول تابستان و یکبار اول زمستان. آخرین بارش سال 56 بوده فکر کنم...
دختره دیوانه؛ مثل سگ دروغ می گفت.
فردا که سوار ماشین شدم تا سرکار بروم، اسکناس مچاله را که دیروز از حرص کف ماشین پرت کرده بودم برداشتم.
یک اسکناس 20 تومانی رنگ و رفته؛ یک اسکناس با عکس شاه!


 
حاشیه ای بر مستند "من روحانی هستم"
ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:
امروز یک ساعتی وقت گذاشتم و مستند "من روحانی هستم" را به دقت دیدم. سعی کردم یادداشت بردارم که بتوانم تحلیلش کنم:
1- مستند، به شکل واضحی با هدف کوبیدن روحانی و برملا کردن رازهایی از زندگی او ساخته شده است. سازندگانِ بدون شناسنامه این مستند، ...گمان کرده اند که پخش این مستند از محبوبیت حسن روحانی خواهد کاست.
2- به نظرم در مجموع، "من روحانی هستم" به محبوبیت روحانی کمک خواهد کرد و کاملا مصداق "عدو شود سبب خیر" است. می گویم چرا.
3- مستند، به حساب خودش، چند پشت پرده پنهان از حسن روحانی را افشا می کند:
الف- نقش او در ماجرای مک فارلین
ب - نقش او در پایان جنگ و گروه عقلای مجلس
پ- مخالفت او با نخست وزیری میرحسین موسوی و ماجرای 99 نفر
ت- عزل او از شورای نظارت بر صداوسیما با دستور امام به آقای هاشمی
ث- مسلح بودن حسن روحانی از ابتدای انقلاب
ج- تحصیل علوم جدید در کنار تحصیل حوزوی
....
4- سازندگان مستند دقت نکرده اند که جامعه ایرانی، متکشل از افراد با مشربهای فکری و نظری کاملا متفاوتی است. افشای هر یک از این پشت پرده ها، اگر چه گروهی را نارحت می کند، چند گروه دیگر را خوشحال می کند.
5- به عنوان مثال از منظر "اصلاح طلبی"، حسن روحانی یک امتیاز منفی "مخالفت با میرحسین" و چندین و چند امتیاز مثبت مانند "مخالفت با ادامه جنگ"، "تلاش در جهت ایجاد روابط حسنه با طرفهای اروپایی" و "نزدیکی به آقای هاشمی" و ... می گیرد.
6- در مجموع به نظرم برای هر گروه فکری، امتیازهای جدید مثبتی که برای روحانی ثبت می شود بیش از امتیازهای منفی است و جمع جبری امتیازها به طرز واضحی مثبت است.
7- احتمالا فقط رادیکالها و طرفداران احمدی نژاد، از این مستند لذت برده اند و خوراک حمله به روحانی را پیدا کرده اند.
8- افشای صحبت غیررسمی ظریف و البرادعی در حاشیه نشست سعدآباد نشان داد که رادیکالها همچنان و مانند 8 سال گذشته، به هیچ مصلحتی پایبند نیستند و حفظ نظام هم ارزش چندانی برای ایشان ندارد.
9- این مستند 57 دقیقه ای، "فصل اول" نامیده شده است، کاملا می شود حدس زد که فصلهای بعدی هم در راه است.
10- حدس می زنم فصل های بعدی بر زندگی خصوص آقای روحانی و احوال خانوادگی اش متمرکز شود. به هر حال زندگی خصوصی مقامات جذابیتهای خاص خودش را دارد، ضمن اینکه .... (بگذریم)
....
 مستند من روحانی هستم
 
در مجموع مستند "من روحانی هستم" را یک کار ضعیف سفارشی دم دستی دیدم که اتفاقا نتیجه ای عکس برای سفارش دهندگانش به بار خواهد آورد.

 
برای سربازان ایرانی اسیر وحشیان تکفیری
ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٢  کلمات کلیدی:
سربازان عزیز گرفتار شده در دست گروه تکفیری وحشی جیش العدل؛ سلام !
امیدوارم هنوز زنده باشید، ولی راستش را بخواهید خیلی سر راست می خواهم بهتان بگویم که روی کمک ما حساب نکنید:
1- ما نه "همت" داریم، نه "باکری" و نه "حسن باقری"! ؛ نه "خرازی" دار...یم و نه "کاظمی"!
عوضش تا دلتان بخواهد "..." و "..." داریم. شما هم که انتظار ندارید ما با این ... ها به خط دشمن بزنیم و شما را نجات بدهیم؟!
2- شما که "حصر" نشده اید! اگر حصر بودید شاید می شد کاری برایتان کرد، مثلا کمپین " n روز از حصر گذاشت" برایتان راه انداخت و ...؛ ولی می بینید که حتی حصر هم نیستید.
3- امروز "ولنتاین" است. ما سرگرم "کادو-بازی" با معشوقه های طاق و جفتمان هستیم.  چند روز دیگر هم "سپندار مذگان" است و همینطور پشت سر هم مناسبت! انتظار ندارید که  توی یک همچین مشغله کاری ای ما به فکر آزادی شما باشیم؟
4- اصلا "سیستان و بلوچستان" کجاست؟ کجاست که شما حین مرزبانی اش اسیر شده اید؟ ما از ایران فقط "تهران" و "شمال" را به رسمیت می شناسیم. "اصفهان" و "شیراز" هم با اغماض! شما حتی "خلیج فارس" هم نبوده اید که ما برای ع ر ب ی نشدنش، در رای گیری های اینترتی به نفعتان کلیک کنیم.
5- ما مذهبی نیستیم. لائیکیم. پس کاری به دعواهای دینی بین خودتان هم نداریم. لابد اگر آنها سر شما را نمی بریدند، شما سر آنها را می بریدید. همه تان خشونت طلبید!
6- ما مذهبی هستیم. ترجیح می دهیم برای نزدیکی به خدا و رسول و خاندانش، مجلس "عمر کُشان" بگیریم. دردسرش کمتر از نجات شما است، چه بسا ثوابش هم بیشتر باشد!
7- شما حتی "کاترین اشتون" و "وندی شرمن" هم نیستید. یا حتی "بابک زنجانی"، حتی تر "امیر منصور آریا". آخر با چه اعتبار رسانه ای انتظار دارید ما به فکر شما باشیم؟
8- ما درگیر "بفرمایید شام" هستیم، گرفتار "آکادمی"، فوقش گرفتار "نود" و در بهترین حالت درگیر گزارشهای "حمید معصومی نژاد" از رم! بیکار که نیستیم اخبار شما را تعقیب کنیم!
...
آخر آخرش برای حمایتتان عکستان را Share می کنیم و Like می کوبیم! والسلام ...
 
سربازان ایرانی اسیر جیش العدل

 
آدمهایی شبیه شهرک سینمایی
ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٢  کلمات کلیدی:

برخی آدمها درست شبیه شهرکهای سینمایی هستند. لابد می پرسید منظورم چیست و مگر می شود انسانی شبیه شهرک سینمایی باشد؟ عرض می کنم:
نمی دانم تا به حال از یک شهرک سینمایی بازدید کرده اید یا خیر؟! من اولین بار وقتی 9 ساله بودم (سوم دبستان) شهرک سینمایی غزالی (جاده مخصوص کرج) را دیدم.
آن موقع یکی دو سال از پخش "هزاردستان" مرحوم علی حاتمی می گذشت و بازدید از این شهرک برایم بسیار هیجان انگیز بود.
ولی افسوس که لحظاتی پس از آغاز این بازدید، همه عظمت و شکوهی که برای شهرک در ذهن داشتم فروریخت.
لابد دلیلش را حدس زده اید: بله! دکورهای شهرک پشت ندارد، عمق ندارد. یعنی مثلا من با هیجان درب یک خانه قدیمی را باز می کردم و می دیدم که ای وای! پشت در هیچ نیست! یک فضای خالی.
خلاصه که همه ساختمانها و بناها چنین بود! یک سردر و یک در و مقداری دیوار و دیگر هیچ!
...
برخی آدمها بسیار شبیه این گونه دکورها هستند.ظاهر فریبنده ای دارند، خوب حرف می زنند، در برخوردهای اولیه گمان می کنی حتما دانش و بینش عمیقی دارند ولی نزدیکتر که می شوی درست شبیه همان دکورها: می بینی که هیچ خبری نیست! نه دانشی، نه معرفتی، نه عمقی...
فقط بلغور کردن طوطی وار حرفهای دیگران بوده است با چاشنی خوش صحبتی و به کار بردن الفاظ فریبنده. چیزی شبیه همان سردر و در و دیوار زیبای دکورهای شهرک سینمایی.
نشست و برخاست و تعامل با این آدمها برایم ملال آور است. بسیار ملال آور!
امیدوارم گرفتار این شهرکهای سینمایی نشوید!


 
البرز راحت شد
ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ دی ۱۳٩٢  کلمات کلیدی:
"البرز" داشت توی جنگلهای تنکابن برای خودش زندگی می کرد، بی آزاری برای ما.
ما رفتیم سراغش، سراغ "البرز". ما که فهمیده و با شعور بودیم رفتیم سراغ البرز که وحشی بود.
با تیر زدیمش. قطع نخاع شد. خودش را کف جاده 2هزار می کشید. ناله می کرد، ضجه می زد و خودش را می کشید.
ما با موبایلهایمان فیلم می گرفتیم. ریز ریز هم می خندیدیم : ببین پلنگ وحشی را، مثل گربه شده است.

 
...
آوردیمش تهران. MRI، مسکن، آنتی بیوتیک...
نتیجه MRI شرم آور بود: البرز 50 زخم (ناشی از تیرهای ما) در بدن داشت. پایش هم در تله قطع شده بود.
بی فایده بود. البرز درد می کشید، خودش را به قفس می کوبید. از درد زبانش را گاز می گرفت و پاره پاره می کرد.
کاری از دستمان برایش بر نمی امد. راحتش کردیم.
تنها کاری که خوب بلدیم.
البرز راحت شد؛ از دنیای ما وحشی ها که همه را وحشی می دانیم و خود وحشی مان را اهلی!
شرمنده ام البرز از این "آدم بودن"

 
حکایت نامزدبازی و سوخت موشک
ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ دی ۱۳٩٢  کلمات کلیدی:
چیزی که می نویسم را یکی از دوستان چند روز پیش برایم نقل کرد و من از خنده روده بر شدم، تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.
دوست مورد نظر هم خودشان در نظرات بروزی ندهند که تابلو نشود!
این دوستمان نقل می کرد که:...
حدود 4،5 سال پیش در اوایل دوران نامزدی، یک روز چنان که افتد و دانی با همسر فعلی و نامزد آن روها، به قصد گشت و گذار بیرون رفته بودند.
چنان که مالوف است بسیار حالت... رمانتیکیپ و عاشقانه ای هم ایجاد شده بوده است و عزیزان بسیار نزدیک به یکدیگر نشسته بوده اند.
این دوست ما ظاهرا دچار مشکل گوارشی بوده و شکمش نفخ خیلی شدیدی داشته جوری که صداهای بسیار بلندی (کاملا داخلی) به گوش می رسیده...
ایشان هم بسیار نگران که سوءتفاهم نشود و نامزد محترمه نرنجند.
کم کم نامزد محترمه هم چپ چپ به ایشان نگاه می کرده اند.
خلاصه دوست ما که آن زمان در وزارت دفاع سرباز بوده است، چهره غمگینی به خود می گیرد و به نامزدش می گوید:
"عزیزم نمی خواستم بهت بگویم، ولی چون اصلا حالم خوب نیست و شاید زنده نمونم می گم...."
نامزد موصوف هم شیون کنان می پرسند که چی شده و تو را به خدا بگو و ...
دوست ما هم می گوید که: "بعله! راستش من امروز سرکار یک شیشه نوشابه دیدم و چون خیلی هوس کرده بودم، چند قلپ خوردم، اما احساس کردم مزه خیلی بدی می دهد. ناگهان متوجه شدم که سوخت موشک بوده است که همکاران به صورت نمونه ساخته بوده اند و می خواسته اند ببرند به آزمایشگاه...
خلاصه که حالم خیلی بد است و دکتر بهداری هم گفت که بعید است زنده بمانی و ...."
نامزد بیچاره هم مویه کنان و بر سر زنان که: "آخ الهی بمیرم، پس این صداها مربوط به سوخت موشک است و کاش من هم با تو بمیرم و عزیزم من دنیا را بدون تو نمی خواهم و ..."
خلاصه دوست ما نامزدشان را به منزل می رسانند و به خیال خودشان قضیه ختم به خیر شده بوده است و در دل از این تیرهوشی خود لذت می برده اند.
بشنیوید از عروس خانم قصه ما که از سر دلواپسی و نگرانی موضوع را با مادرش طرح می کند و به روال معمول مادرشان هم با پسرانشان (برادران عروس) طرح می کنند و همینطور مسلسل...
خلاصه که این دوست ما می گفت که: "نشان به آن نشان که حالا که 4-5 سال از این اتفاق گذشته است، هنوز این ماجرای "سوخت موشک"نقل محافل است و هر جا می روم همه به شوخی و جدی اشاره ای به موضوع می کنند و پیگیر می شوند که: ..خوب شده ای هنوز یا نه و مراقب باش شلیک نشوی و از این دست شوخی ها و کنایه ها
...
نتیچه گیری منطقی :وقتی برای رهایی از یک آبروریزی کوچک قصه ای می سازید، مراقب باشید که موجب آبروریزی بزرگتری نشوید.
نتیجه گیری اخلاقی: در دوران نامزدی اینقدر به هم نچسبید.
نتیجه گیری طب سنتی: عرق نعنا بخورید، بسیار کارگشا است!
...
پی نوشت:
شروع ماه ربیع الاول است و خوبه که شاد باشیم.

 
عجب مرد بزرگی است این آقای ظریف!
ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٢  کلمات کلیدی:
 اگر کتاب "آقای سفیر" که گفتگوی مفصلی است با دکتر ظریف را خوانده باشید، حتما می دانید که حسین شریعتمداری (صاحاب کیهان!) چه مصیبتهایی برای شخص آقای ظریف و در ماجرای C.T.B.T برای کشور (همین پرونده هسته ای)ایجاد... کرده است. به علاوه دروغی که همین اواخر در کیهان در مورد صحبتهای دکتر ظریف نشر داد و موجب کمردرد شدید ایشان شد.
 
از طرف دیگر حتما خوانده اید که مادر آقای ظریف چه نقشی در زندگی ایشان داشته اند و چقدر دکتر به ایشان علاقمند بوده اند.
از رفتار دکتر ظریف و استقبالی که از شریعتمداری در مجلس ختم مادرشان کردند واقعا شگفت زده شده ام. 
 
از آن طرف مردم انگار رفته اند کنسرت موسیقی، درخواست عکس یادگاری دارند و ظریف با روی باز استقبال می کند.واقعا از فروتنی و بزرگواری این مرد شگفت زده شدم. بزرگا مردی که این ظریف است و چه مرد نازنینی.

 
این پسوردهای لعنتی
ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٢  کلمات کلیدی:
حدود 1ماه پیش، موظف به تهیه گزارشی شدم در قالب یک فایل Excel .
تقریبا هر شب، در منزل حدود 3-4 ساعت از 10 تا 2 یا 3 بامداد برای تکمیل فایل تلاش کردم. حتی در دهه اول محرم و در بعدازظهر عاشورا.
در نهایت فایل آماده شد و با توجه به محرمانه بودنش، پسورد بر روی آن گذاشتم و ارسال کردم به مقصد مورد نظر و به خیال خودم راحت شدم.
.... ولی زهی خیال باطل!
سه شنبه گذشته گیرنده محترم تم...اس گرفتند که فایل باز نمی شود و پسوردی که اعلام کرده ام اشتباه است.
آه از نهادم برخاست، هرچه حالتهای مختلف را امتحان کردم، نشد که نشد. انگلیسی زدم، فارسی زدم...،با فاصله، بی فاصله... نشد که نشد!
لاجرم دوباره نشستم و از روی آخرین نسخه بدون پسورد، تکمیل کار را شروع کردم. دو شب تا سحر بیدار بودم و امروز هم یک نفس تا همین الان در خانه کار کردم.
بالاخره چند لحظه پیش تمام شد؛ ارسال کردم و خلاص.
خیلی تجربه بدی بود؛ حس ناامیدی و افسردگی داشتم رسما.
مسلمان نشنود؛ کافر نبیند!

 
معرفی تیم مذاکرات هسته ای
ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ آذر ۱۳٩٢  کلمات کلیدی:

امشب بعد از مدتها کیفم کوک است و کبکم خروس می خواند. شیرینی پیروزی در مذاکرات هسته ای، شاید برایم خاصیت نشئه آوری داشته است و فراموش کرده ام گرفتاری های معمول روزمره را.
گفتم حالا که حوصله دارم، کار مفیدی انجام دهم و تیم مذاکرات هسته ای ایران در ژنو را بیشتر معرفی کنم. چند نفری از دوستان هم با نشان دادن چهره اعضاء مذکور سوال داشتند که این نوشته پاسخ مفصلی برای سوال دوستان نیز در بر دارد.
تیم مذاکره ما در واقع 3 عضو اصلی داشت :"محمد جواد ظریف"؛ "عباس عراقچی" و "مجید تخت روانچی""محمد جواد ظریف"؛ "عباس عراقچی" و "مجید تخت روانچی"

    • محمدجواد ظریف:
      محمد جواد ظریف را این روزها همه فعالان فضای سیاسی و نیز حاضران در فضای مجازی  می شناسند. به ویژه با فعالیتهای دیپلماسی عمومی اش در Facebook. آنقدر منبع معتبر و در دسترس در مورد این دیپلمات خوب کشورمان وجود دارد که با یک Search ساده می شود در مورد او همه چیزها را فهمید.
    • سید عباس عراقچی (نفر مقابل دکتر ظریف در عکس)
      سال تولد: 1341 تهران
      تحصیلات: لیسانس روابط بین‌الملل و فوق لیسانس علوم سیاسی از دانشگاه تهران، دکترای اندیشه های سیاسی از دانشگاه کنت انگلستان
      سوابق کاری:
      استخدام در سال 1370 به عنوان کارشناس بین الملل در وزارت خارجه سرپرستی نمایندگی ایران در سازمان کنفرانس اسلامی در سال 73
      سفیر ایران در استونی و سپس فنلاند از سال 78 تا 82 
      رییس اداره اول اروپای غربی وزارت امور خارجه از سال 82تا 83
      رییس دانشکده روابط بین الملل وزارت خارجه از سال 83 تا 84
      معاون حقوقی و امور بین الملل وزارت خارجه از سال 84 تا 86
      سفیر ایران در ژاپن از سال 86 تا 90
      عراقچی در ابتدای سال 92 و در اواخر دولت احمدی نژاد مدت کوتاهی سخنگوی وزارت خارجه شد و پس از پیروزی حسن روحانی از سوی جواد ظریف به عنوان معاون حقوقی وزارتخانه انتخاب شد. سید عباس عراقچی  به زبان‌های
      زبان: مسلط به زبانهای انگلیسی و عربی 
      پیرامون عباس عراقچی : دکتر ظریف در ابتدای شروع به کار دولت، از بابت انتخاب عراقچی بسیار مورد انتقاد قرار گرفت زیرا بسیاری از افراد وی را عضوی از تیم احمدی نژاد می دانستند. دکتر ظریف اما ثابت کرد که انتخاب بسیار خوبی داشته است. عراقچی با هماهنگی قبلی، گاهی در میان خبرنگاران ظاهر می شد و خبرهای اندکی ناامید کننده می داد که شاید در واقع برای انذار طرف غربی و تحریک آنها به توافق با ایران بوده است.
    • مجید تخت روانچی (نفر کناری دکتر ظریف در عکس)
      سال تولد: 1337 تهران
      تحصیلات: لیسانس و فوق لیسانس مهندسی عمران: کانزاس آمریکا، فوق لیسانس اقتصاد سیاسی: فوردهام آمریکا، دکترای علوم سیاسی برن سوییس
      سوابق کاری:
      استخدام در وزارت خارجه در سال 1365
      معاون اداره مجامع بین المللی از سال 65 تا 67
      رییس اداره سازمان ملل وزارت امور خارجه و عضو فعال تیم مذاکرات قطعنامه 598 از 67 تا 68 
      فعالیت درنمایندگی جمهوری اسلامی ایران در سازمان ملل در نیویورک از سال 68 تا 75 در کنار کمال خرازی
      دستیار ویژه وزیر از سال 77 تا سال 81
      سفیر ایران در سوییس از 81 تا 85
      مشاور وزیر خارجه از 85 تا 88
      مغضوب دولت احمدی نژاد از سال 88 تا 92
      معاون آمریکا و اروپای وزارت خارجه در دولت دکتر روحانی
      زبان: مسلط به زبانهای انگلیسی، فرانسوی و آلمانی
      پیرامون مجید تخت روانچی:
      وی کم حرف است و اصلا اهل مصاحبه با خبرنگاران نیست. معمولا در مذاکرات یک کیف در دست دارد. ظاهرا نقش بسیار مهمی در پذیرش قطعنامه 598 داشته است.

بعدالتحریر:

1- از پیروزی کسب شده بسیار خوشحالم. امیدوارم به زودی شاهد برکاتش در زندگی مردم باشیم.

2- کاش همه مان از صدر تا ذیل قدر عقلانیت و اعتدال را فهمیده باشیم.


 
آدم آهنی
ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ آبان ۱۳٩٢  کلمات کلیدی:

گاهی کاملا احساس می کنم یک آدم آهنی شده ام.

مدتهاست که از ته دل نخندیده ام

مدتها است که بغضم را قورت داده ام.

در تایید فرمایشاتی که قبول نداشته ام چند کلامی صحبت کرده ام

و در رد کلامی که دوست داشته ام، داد سخن داده ام

حتی مخالف عقیده ام نوشته ام  و استدلال کرده ام و ...

....

هی روزگار! جه خوش مرا آدم آهنی کردی که کس آدم واقعی را از این بهتر آدم آهنی نمی کند!
....

روزگارجان! اما برایت متاسفم! چون چشمهایم را نتوانسته ای برنامه ریزی کنی و هنوز وقتی مطابق الگوریتم های تو باید شاد باشند، پر از اشک می شوند و وقتی باید سیگنال غم بفرستند، آزاد و رها می خندند!

....


 
← صفحه بعد