قصه راستکی

یادداشتهای شخصی امیرعلی

به سوی جانان-1
ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

ساعت 4 بامداد- تهران- فرودگاه مهرآباد

تقریبا آخرین نفر صف انتظار بازرسی هستم. هنوز باورم نمی شود که راهی خانه خدا باشم. مرتب صحنه های سفری که در سال 1382 قرار بود بشود و نشد توی ذهنم رژه می رود. سعی می کنم به آن روزها فکر نکنم. اما فرق چندانی نمی کند! حالا صدای روحانی خوب کاروانمان (حاج آقای قبادی) توی گوشم زنگ می زند: "تا سوار هواپیما نشده اید و از مرز ایران خارج نشده اید مطمئن نباشید که راهی شده اید. آنقدر بوده اند کسانی که تا دم در هواپیما، تا پای پلکان هواپیما امده اند و طلبیده نشده اند که خدا می داند!"
وسواس خناس مرتب دارد وسوسه می کند که: "تو نمی توانی بروی"، "تو که صلاحیتش را نداری!" ، "مگر کارهای خودت را فراموش کرده ای" و ... . به خودم دلداری می دهم که این سفر دعوت اوست و از سر بزرگی خودش و هیچ ربطی به سیاهکاری و کوچکی من ندارد. اینجوری کمی آرام تر می شوم.
توی همین گیر و دار است که سرباز نیروی انتظامی، با حالتی-مثلا غیر رسمی- توی صف قدم می زند که "اگر چیزی باخود دارید دور بیندازید، هنوز دیر نشده!" و مرتب تاکید می کند که : "غیر ممکن است هیچ جوری بتوان از گیت رد شد و دستگاه ها خیلی حساستر از قبل است و ..."! صف را کمی برانداز می کنم؛ مطمئنم حداقل 6نفر حامل موادند. دوباره با خودم دست به یقه می شوم که : "مگر قرار نبود قضاوت آدمها و پیش داوری را کنار بگذاری؟!" سرباز هم می آید و می رود و همان حرفها را تکرار می کند.

نیم ساعت بعد من هنوز توی همان صفم. 4 مرد را به همراه خانمهایشان به بیرون از سالن (جایی که ما هستیم) هدایت می کنند و به اتاق افسرنگهبان می برند! اینها 4 نفر از همان 6نفری هستند که حدس زده بودم! برای 5سال خودشان و افراد همراه در پاسپورتشان، 5 سال ممنوع الخروج می شوند و تازه به دادسرا هم فرستاده می شوند. صحنه های بدی است که قصد توصیفش را ندارم؛ گریه مردهای گنده و ناله و نفرین زنهایشان و ... !

بازرسی بعد از این اتفاق و کشف (!) سختگیرانه تر می شود و سرعت حرکت صف از قبل هم کندتر. حضرات به لپ تاپ حساسند و لابد کسی قبلا درون لپ تاپ چیزی داشته و مارگزیده شده اند. خلاصه بعد از حدود 3 ساعت به کیوسک کنترل پاسپورت می رسم. آخرین گلوگاه؛ خوان هفتم!  نفر جلویی من پیرمردی است خوش برخورد. مقابل کیوسک می رسد و پاسپورتش را می دهد، افسر چیزی به سرعت تایپ می کند و بعد پاسپورت را با دقت نگاه می کند و بعد با دقت تر تایپ می کند و .... دست آخر در می آید که:" آقا ببخشید؛ شما ممنوع الخروجید! بفرمایید دفتر پلیس گذرنامه! " مرد مشخصا می لرزد: "چرا؟ به چه جرمی؟" ...  "هفتاد میلیون تومان بدهی مالیاتی!"   مرد آه از نهادش بر می خیزد.
بالاخره نوبت من می شود! دل توی دلم نیست. همه اش احساس می کنم من هم ممنوع الخروجم. به دلیلی نامعلوم! گذرنامه و فیش خروجی ام را به افسر می دهم، به سرعت بر می گرداند و می گوید بفرمایید. خدا را شکر می کنم.
هنوز 2-3 قدم بیشتر از کیوسک رد نشده ام. که صدای افسر در گوشم می پیچد: " آقا! آقا! ... آقای محترم! بایستید! شما نمی توانید .....!" دنیا دور سرم می چرخد. با من است. حرفهای روحانی و کارهای خودم به سرعت برق و باد .... .
حالا در دفتر پلیس گذرنامه ام! می فهمم که مشکل فیش خروجی است و خط خوردگی ای که دارد. سرهنگ مربوطه لطف می کند و شتر دیدی-ندیدی می کند. دمش گرم!

همراهان خیلی وقت است منتظرند و پشت کیوسک کنترل گذرنامه به من می پیوندند! یعنی من بهشان می پیوندم (!). همراه کوچک از دیدن هواپیماها ذوق زده شده و دارد خودش را از توی کالسکه به بیرون پرتاب می کند! "هوووووووووووو" و این هوووو یعنی: وای! چقدر هواپیما!
....
روی صندلی ایرباس A300-600 ماهان جا به جا می شوم. خدایا شکرت! لیاقتش را نداشتم، مهربانی همیشگی خودت بود مهربان ترین مهربانان!

بعدالتحریر:
1- سفر بی نظیری بود. اعجاب انگیز و رویایی! انگار که در این دنیا نباشی، رفته باشی پیش خود خدا! خودت باشی و خودش! خدا قسمت همه مان بکند. نه یکبار که چند بار!

2- تا آنجا که مغزم توان داشت سعی کردم همه دوستان مجازی و غیر مجازی را به یاد آورم و دعا نمایم. از دوستانی خوبی که سر زده بودند و پیغام گذاشته بودند، ممنون.

3- سفرنامه ای نه چندان مفصل و نه چندان مختصری نوشته ام. اما فعلا قصد انتشار وبلاگیش را ندارم. عجالتا 3-4 برداشت و برش از آن را در قالب پستهایی مثل همین پست بارگزاری می کنم. به شرط توفیق و حیات پستهایی از مدینه، بقیع و ... خواهید خواند.

اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا !


 
سفر به دیار جانان
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

دوستان عزیز و بزرگوار!

این حقیر سراپا تقصیر عازم سفر حج و زیارت خانه خدا است.

دعایم کنید که لیاقت زیارتش را پیدا کنم.

مرا هم حلال کنید.

سعی می کنم سفرنامه ای بنویسم و در وبلاگ بگذارم. شاید از همانجا.

خدانگهدار!

نایب الزیاره همه شما خوانندگان و دوستان عزیز هستم.


 
تحلیلی پیرامون جدایی نادر از سیمین
ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: نقد جدایی نادر ، نگاهی به فیلم جدایی ، مفهوم فیلم جدایی نادر ، نمادهای فیلم جدایی نادر سیمین

قبل التحریر:
هفته گذشته و در حین یک گعده کوتاه با استاد و همکار بزرگوارم که به حق درخور اطلاق کلمه استاد هستند، یعنی جناب آقای جمال آل احمد * متوجه شدم که ایشان تحلیل زیبایی در خصوص فیلم جدایی دارند. پس از آن و به اصرار من، ایشان متنی را در مورد فیلم جدایی نادر از سیمین در اختیار من قرار داده اند تا از طریق وبلاگ منتشر گردد.
لازم به ذکر است که خود من هم تا کنون مطالب مکرری در خصوص این فیلم قلمی نموده ام که مجال انتشارش (به دلایل مختلف) نبوده است.
ضمن دعوت از شما برای خواندن این مطلب بکر (مشابهش را ندیده ام) توجه شما را به این نکته جلب می نمایم که درج این نوشته به معنای پذیرش آن نبوده و به قصد ادای دین به استاد آل احمد از یک سو و انتشار نقد نویی در خصوص این فیلم از سوی دیگر منتشر گردیده است.
* : آقای آل احمد لیسانس زبان فرانسه و فوق لیسانس زبان انگلیسی داشته و از مترجمان و ویراستاران خوب کشورمان هستند که افتخار همنشینی و مصاحبت با ایشان در حدود 3 سال است نصیب بنده گشته است. ایشان همانطور که از نامشان پیداست از سادات جلیل آل احمد و عموزاده مرحوم آل احمد (جلال) می باشند.

------------------------ -------------------------  ---------------------------

جدایی
 نادر از سیمین

بشنو ازنی چون حکایت می کند ...

فیلم  جدایی نادر از سیمین تنها  شرح است نه  ارائه راه حل ،  شرحی است بر  جدایی ،علت جدایی ، تبعات جدایی  ،سوگواری بر جدایی و آرزوی رهایی از این جدایی

در این فیلم سه نسل از تاریخ ایران مورد بررسی قرار می گیرند:
1-  نسل اول . این نسل انقلاب کرده است ،وضع موجود را ایجاد کرده است ، بسیار محبوب نسل های بعدی است اما تبعات، خرابی ها و آبادانی های انقلاب خود را به یاد نمی آورد .
2-   نسل دوم . این نسل حامی  و فدایی  نسل اول ، نماد خود آگاهی از سرنوشت خویش و مظهر آرزو و تلاش  برای رهایی از مشکلات و رسیدن به درستکاری و  استقلال  است .
3-  نسل سوم .این نسل قربانی  و وارث عملکرد دو نسل قبل ، ارزیاب وضعیت موجود و تصمیم گیرنده برای  سرنوشت آینده این سرزمین است.

در هر سه نسل ،جدایی از آرمانها و باور های معنوی ، یا عدم شناخت این آرمانها و باور ها، علت شوربختی آدمیان و تیرگی روابط آنهاست :

یکم- کهولت سن  و فراموشی  نسل اول موجب جدایی او از آرمان های معنوی  و دشواری  زندگی برای خود واطرافیانش می شود.
این  نسل به لحاظ آنکه خالق انقلاب بوده عمیقاً مورد علاقه واحترام دو نسل بعد است . دو نسل بعد دلسوز و نگران نسل اول است و  سرنوشت خود را تحت الشعاع وضعیت او  قرار می دهد . کلامی چند (سیمین !سیمین ! )، خبری ناچیز (روزنامه شرق ) و آرایش و گردشی مختصر(کراوات و ماشین سواری ) موجب شادی و  دلگرمی دو نسل بعد (و تماشاگر) شده و غفلت از او ( خیس شدن شلوار او وبازی بچه با ماسک اکسیژن وی ) و اتفاقی ناگوار برای او ( بستن او به تخت ) موجب نگرانی و کشمکش میان دو نسل بعد می شود.
مادر سیمین و قاضی دادگاه نیز در شمار نسل اول محسوب می شوند و رفتار و گفتار آنها باید در هیمن چارچوب تفسیر شود .

دوم - جدایی نسل دوم از انسانیت و باورهای معنوی ( اختلاف نادر و سیمین در نگهداری از پدر) ، تردید در پایبندی به باور های دینی ( خود داری پرستار در سوگند یاد کردن ) تن دادن به دروغ و گناه سوگند ناحق ( اقرار نادر در کتمان اطلاع از حاملگی پرستار و  اصرار شوهر پرستار بر سو گند دروغ )موجب گسستگی پیوند خانواده ،فکر مهاجرت ، تیره بختی ، بیماری  ،بدهکاری  و سقط باروری نسل دوم شده است و تلاش آنها در رهایی از این گسست و تیره بختی موجب ظهور روزنه هایی در خود آگاهی و پایبندی به اصول و  آرمان های معنوی و بازگشت باروری می شود .
نادر پایبند اصول است : "بیخودی نباید به مامور پمپ بنزین انعام داد" ،قبول نمی کند که او پرستار را هل داده است ،در منزل پرستار چای نمی نوشد چون به درستکاری آنها اعتقاد ندارد ، پدرش را رها نمی کند تا به خارج برود و حرف معلم ترمه را در معادل یابی برای واژه تضمین قبول نمی کند و می گوید "غلط ، غلط است" ولو انکه معلم گفته باشد .
سیمین ،پرستار (راضیه) ،شوهر پرستار (حجت) ، و معلم خصوصی نیز در شمار نسل دوم محسوب می شوند و رفتار و گفتار آنها نیز باید در همین قاب تفسیر شود.

نظر استاد آل احمد جدایی نادر سیمین

سوم -  فقدان شناخت ، آرمان ، و باوری مشخص در نسل سوم و تردید آنها در صحت و سقم باورهای نسل دوم موجب سرگشتگی نسل سوم و دوری آنها از رفتاری انسانی شده و این نسل را به کنجکاوی و تلاش برای یافتن حقیقت سوق می دهد .(بازی بچه پرستار با ماسک اکسیژن و برداشتن پول از خانه نادر ناشی از عدم شناخت اوست، انعام ترمه به مامور پمپ بنزین و اصرار او در انتخاب معادل فارسی تضمین برای گارانتی ناشی از عدم شناخت اوست و کنجکاوی ترمه در دروغین بودن رفتار مادر برای قهر کردن و طلاق گرفتن  و دروغ گفتن پدرش در آگاه نبودن از حاملگی پرستار جملگی تلاش این نسل است برای یافتن حقیقت).

این هر سه نسل تنها در بازی ،سر خوشی  و بی خبری  به یکدیگر نزدیک می شود.( بازی این سه نسل در فوتبال دستی ، مسابقه نادر و ترمه در دویدن در راه پله ها  )

 چهارم - باور آرمانی- ایمانی در اضطرار زیستی ، اقتصادی  ، واجتماعی کنار گذاشته می شود و تبعات خاص خود را پدید می آورد . ( نسل اول در اثر کهولت سن به فراموشی دچار شده و باور های خود را از یاد می برد ، نسل دوم در پی استفتاء تلفنی به  نا محرم در اضطرار دست می زند و نادر در اضطرار اجتماعی به قاضی دروغ می گوید تا ترمه بی سرپرست نماند و شوهر پرستار در اضطرار اقتصادی  قبول می کند که پرستار به دروغ سوگند یاد کند )
و همین باور آرمانی- ایمانی موجب صدور رای قاضی و افشای دروغ پرستار وشوهرش می شود .

پنجم - وجود مشکلات زیستی ، اجتماعی و اقتصادی موجب می شود انسان در اضطرار  از آرمان های خود نا خواسته دور ماند .
(این اضطرار آن چنان شدید است  که گاه برای حفظ نظام ترک واجبات ایمانی نیز مباح شمرده شده است ).
 از نظر کارگردان این مشکلات و دوری اضطراری از آرمان و ایمان نتیجه ای جز مرگ پیوند انسانی ندارد (سیاه پوشیدن نادر و سیمین در دادگاه طلاق به مثابه سوگواری بر این جدایی ).
اصغر فرهادی به وجود عشق و ایمان در روابط آدمی عمیقا ً باور دارد واین عشق و ایمان را راه رهایی بشر می داند ( گریه نادر در حمام هنگام شستن پدرو گریه گروه فنی در پشت صحنه ) .
فرهادی عمدا تماشاچی را در برزخ انتظار تصمیم ترمه در گزینش  راه آینده  رها و تنها می گذارد. خود او هم مانند تماشاگر نمی خواهد شاهد این جدایی باشد و آرزو می کند از این جدایی رها شود  .

پایان

بعدالتحریر:
1- دوستان، من کامنتهای مرتبط با این نقد را عینا به استحضار آقای آل احمد رسانده و پاسخ احتمالی ایشان را نیز ذیل کامنت منتشر خواهم کرد.
2- در متن دست نبرده ام، جز چند مورد تصحیح انشایی مختصر
3- دید جدید به فیلم را دوست دارم اما با محتوای بعضی تحلیل ها مخالفم.
4- با تاکید فیلم بر جدایی موافقم. جدایی در این فیلم اصلا معنای طلاق نمیدهد، همانطور که سینماگران خارجی این را فهمیدند و فیلم را Divorce ترجمه نکردند و عنوان Seperation که همان جدایی است و نه طلاق بر آن نهادند.
5- مثل همیشه برایم دعا کنید. خیلی دعا کنید.

اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا


 
چرا اوضاع مالی کاسب ها روز به روز بهتر می شود؟! (بر خلاف کارمندان که ....)
ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: تخمین سود کسبه ، میانگین درآمد مشاغل آزاد ، مقایسه کارمندان با مغازه داران ، بهبود اوضاع اقتصادی کسبه بعد از انقلاب

حتما شما هم شنیده اید که در سالهای نه چندان دور و مشخصا تا قبل از انقلاب اسلامی، وضع مالی و معیشتی کارمندان از کسبه و مشخصا از مغازه داران معمولی مطلوب تر بوده است. تا حدی که مثلا خانواده های سنتی ترجیح می داده اند دخترشان با داماد کارمند ازدواج کند و در واقع کارمندی را به لحاظ مالی و امنیت شغلی (توامان) از شغل های به اصطلاح آزاد بیشتر می پسندیدند.
در این میان البته تاجران و به اصطلاح عوام "بازاری ها" همواره جایگاه متفاوتی داشته اند و با هیچ کارمند و غیر کارمندی قابل مقایسه نبوده اند.

بعد از انقلاب اما به تدریج در بر پاشنه دیگری چرخید و رفته رفته به گونه ای شد که امروز (یعنی در سال 1391 شمسی) بی رودربایستی وضعیت معیشتی قریب به اتفاق کسبه حتی کاسبان جزء و از منظر ما سطح پایین (مثلا دکان زیرپله ای فروش CD های صوتی و تصویری) نیز از قریب به اتفاق کارمندان بهتر است.
بارها با خود اندیشیده بودم که آخر چه اتفاقی موجب این دگرگونی و تغییر 180درجه ای شده است؟ چگونه است که کسبه جزء و مغازه داران تا 30-40 سال پیش زندگی های خیلی معمولی و حتی پایین تر از معمول داشته اند و امروز ورود به این عرصه همانا و غوره نشده مویز شدن همان.
خلاصه که این سوالات مدام در ذهنم رقصان بود:
- وضع مالی مغازه داران چرا اینقدر خوب و رو به راه است؟
- چرا کارمندان تا این حد از کاسبها جا مانده اند؟
- سود معمول یک مغازه دار چقدر است؟
- یک مغازه در ماه چقدر سود دارد؟
- .....

خلاصه که تعطیلات نوروز فرصت مناسبی بود که سازمان یافته و نظام مند این موضوع را تحلیل کنم. در این پست سعی می کنم اجمالا دلایلی که برای این سوالات یافته ام را ذکر کنم. این جوابها البته برای بسیاری از خوانندگان عزیز بدیهی است که از ایشان صمیمانه عذر می خواهم.

1- تورم؛ شیرین تر از عسل برای کاسب ها
حتما می پرسید که تورم به معنای افزایش سطح عمومی قیمت ها است و چرا باید برای معازه دارانی که خود از این تورم متضرر می شوند مفید باشد؟ باید خدمتتان عرض کنم که اینجور نیست و تورم برای کسبه محترم، درست نقشی شبیه سود بانکی و درآمد بی زحمت را دارد. هر کاسب به فراخور حال، همواره موجودی ای از کالا دارد که ارزش پولی اش با تورم و به صورت online افزایش می یابد. اگر دقت کنید می بینید که این روزها، بیشتر کسبه از خواروبار فروش گرفته تا فروشنگان لباس و ...، انبارهایی دارند که در آن کالاها را ذخیره می کنند. اصلا فلسفه این ذخیره سازی استفاده (یا بهتر بگویم سواستفاده) از این تورم است.
این در حالی است که در گذشته (به ویژه تا قبل از پیروزی انقلاب) اولا تورم به صورت فعلی (اعداد 2رقمی) وجود نداشت و بنابراین خبری از این سود بی زحمت نبود. ثانیا بیشتر کسبه معتقد به اصولی دینی یا بهتر بگویم اخلاقی بودند که بر مبنای آن، جنس های خریداری شده قبلی را به قیمت خرید می فروختند حتی اگر قیمت جدید محصول افزایش می یافت.اما امروز آقای کاسب در دکانش نشسته و دست بر دست نهاده، بدون هیچ زحمتی ارزش اقلمش مثلا در ماه 10% افزایش می یابد.
این وضعیت را مقایسه کنید با وضع مالی کارمندی که حتی اگر تورم در میانه سال به 100% هم برسد، حقوقش ثابت است و در انتهای سال مثلا 5% به حقوقش افزوده می شود. در حالی که در خصوص کسبه، در بدبینانه ترین حالت، قدرت خریدشان درست به میزان تورم افزایش می یابد و انگار نه انگار تورمی وجود دارد. (در عمل حتی از افزایش تورم سود هم می برند و به چشم خود دیده ام که تورم تا چه میزان برای کسبه محترم شیرین است!)

2- تغییر چشمگیر عادات مصرفی ما ایرانیان
در خلال سالهای بعد از انقلاب، به ویژه در دوران سازندگی (دوران ریاست جمهوری آقای هاشمی)، سبک زندگی (Life Style) ایرانیان به ویژه از منظر اقتصادی (به طور خاص مصرف گرایی) به شدت دستخوش تغییر گردید. یعنی میزان مصرف خانوارهای ایرانی به شکل وحشتناکی افزایش یافت. برای درک بهتر این موضوع کافی است مثلا میزان مصرف مواد غذایی، تعداد لباسهای فردی، انواع لوازم خانگی موجود در هر خانواده امروزی را با یک خانواده دهه 50 مقایسه کنید. خواهید دید که روند اکیدا صعودی بین این داده ها وجود دارد. بدیهی است که این افزایش شدید حجم خرید، یعنی افزایش درآمد کاسبان و واسطه گرها. حجم فروش امروز یک معازه ایرانی با مشابهش در سال 57 را مقایسه کنید؛ اختلاف بسیار فاحش است. (مطابق آمار موجود، سرانه مصرف اقلام خوراکی بدر مقایسه با سال 57 به صورت متوسط در حدود 2.5 برابر شده است.)

3- عدم پرداخت مالیات و سایر هزینه های قانونی
به دلیل فقدان روشهای نظام مند و زیرساختهای لازم، مغازه داران عزیز و کسبه محترم، در بدبینانه ترین حالت در حدود 1% درآمدشان را به عنوان مالیات می پردازند. تازه آنهم حداقل یکسال بعد و به صورت اقساط. در نقطه مقابل کارمند فلک زده، میزان مالیات بر درآمدش از 10% شروع می شود و به 35% هم می رسد. در کنارش مقایسه کنید هزینه بیمه و سایر کسورات حقوق ناچیز کارمندی را با هزینه های مشابه کسبه همیشه در صحنه! نتیجه وحشتناک است. شاهد عینی اینکه بنده حقیر در سال 90 در حدود 10 میلیون هزینه مالیات حقوق داده ام، در حالی که یک فروشگاه  بسیار بزرگ و معروف میوه در شمال شرق تهران، در سال 1390 صدمیلیون تومان یعنی فقط 10 برابر من مالیات پرداخته است. این در حالی است که درآمد تخمینی این فروشگاه در حدود 2 میلیارد تومان در سال (یعنی 100 برابر درآمد سالانه من) می باشد. به زبان ساده یعنی من در حدود 10 برابر این فروشگاه مالیات داده ام. تازه این نیمه پر لیوان است که اساسا مالیاتی پرداخت می شود.

4- آزادی مطلق در قیمت گذاری
یکی از مصادیق مهم آزادی در سالهای بعد از انقلاب، آزادی کسبه محترم در قیمت گذاری محصولات می باشد (!) که بدین ترتیب سود کسبه از 20% قانونی به حدود 200% افزایش می یابد. اساسا مبنای تعیین نرخ به ویژه در محصولات به اصطلاح غیرکارخانه ای (مانند رستورانها، بوتیک ها و ...) کَرَم آقای دکان دار می باشد به گونه ای که در هفته آخر اسفند از نزدیک شاهد فروش یک پرس غذا با قیمت تمام شده حداکثر 3000 تومان به قیمت 20 هزار تومان در رستورانی در خیابان جردن بودم. (500% سود؛
حلالا طیبا!)

5- تشدید حاصل از عوامل 4گانه بالا
حالا دیگر خودتان مقایسه کنید میزان افزایش سود یک کاسب (اعم از زیرپله ای تا فروشگاه های زنجیره ای) را که ناشی از اثر متقابل عوامل 4گانه بالا هستند.
مجسم کنید دکان داری را که جنسش را با سود 300 درصدی می فروشد و از تورم 20% هم بهره مند می شود، مالیات هم نمی دهد و حجم فروشش هم 2 برابر 30 سال پیش است. نقطه مقابل هم کارمند بخت برگشته ای که اوضاعش اصلا تجسم نمی خواهد!

بعد التحریر:
1- مشاجره لفظی روز 13 فروردین با دکانداری از اقوام که بهبود وضعیت اقتصادی کسبه را ناشی از درایت و فراست ایشان می دانست مرا بر آن داشت که این پست را قلمی کنم. بدیهی است که جواب حضرتش در مواجهه حضوری "خاموشی" است و بس!
2- در این مطلب سعی کردم دلایل بهبود اوضاع اقتصادی اکثریت معمولی کسبه را بررسی کنم و بدیهی است که اینها دلایل عام است و برخی از عزیزان از دلایل خاص دیگری مانند فعالیتهای غیرقانونی و شبه قانونی و ... نیز برخوردارند که مجال پرداختنش نیست.
3- بچه ها برای من دعا کنید لطفا! سخت محتاجم.

اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا!


 
می خواهی کمک کنی؟ کار خیر کنی؟
ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

آهای! با تو ام! با خودت تو! با تو که از صبح تا شب و از شب تا صبح توی اینترنت ول چرخ می زنی و سر توی سوراخ هر سایتی می کشی. می میری بری اینجا رو هم ببینی؟

با تو ام! با خود تو که وقتی پشت چراغ قرمز این بچه های آدامس فروش را می بینی به زمین و زمان فحش می دهی که مگه ما نفت نداریم، پس دولت چه غلطی می کند؟! پس بهزیستی کجاست؟ شهرداری چه شکری میخوره؟ بعد هم اشک توی چشمهات حلقه می زنه و میگی کاش می تونستی کاری بکنی و کمکی بکنی و حتی جلوی بدبختی یکی از این آدمها رو بگیری. آره با توام ! بجای این همه غرولند کردن، یک بار هم که شده یه تکونی به خودت بده !

تو میگی حق با احمدی نژاده، یا با میرحسین موسوی؟ ، با خاتمیه، با کیه؟ اصلا با هرکیه که تو میگی! قبول! من میگم حق با اینهاست، میگی نیست، برو بگو نیست!

روزی مگه صدتا جک فوروارد نمی کنی؟! اول یکی، آخر یکیش، وسط یکیش برو آدرس اینجا رو بنویس بعد فوروارد کن!

مگه شبی 3 ساعت با بدبختی و ف.یلترشکن و سا.کس و کوفت و زهرمار نمیری تو فیس بوک، مگه خبر برگزاری مسابقه دختر شایسته آمریکا رو نمیذاری روی والت! خب لامصب یک بار هم آدرس اینجا را بذار روی سایتت.

چقدر واسه انتخاب مبلهات وقت گذشاتی؟ چقدر طول کشید تا مدل خوب ماشین ظرفشویی را پیدا کنی؟ چقدر جون کندی تا بفهمی رنگ سال 91 شمسی چیه؟ هان؟ خب دو دقیقه هم برو اینجا رو ببین!

با توام! با خود تو که عاشق نودی؛ جونت در میره واسه عادل فردوسی پور، واسه تو که شبهای نود تا صبح بیدار می مونی و پیامک می زنی به برنامه نود، با تو که نگرانی باز هم تلفن نود خودجوش قطع بشه! حالا هم فکر کن داری به عادل پیامک میزنی، به جاش کلیک کن اینجا!

آهای! یادته شبهای شنبه، جمعه شبها رو میگم. تا ساعت 2 صبح بیدار می مونی و هفت رو نیگاه می کنی و به تحلیلهای  فراستی گوش می دی؟! یادته چقدر وقت صرف این کردی که حق با فراستیه که گفت کیمیایی فیلمهاش یک جورخودارضاییه یا حق با جیزانیه که گفت این حرف، حرف زشتی بود؟! یادته چقدر وقت صرف کردی که مصاحبه جیرانی با فریماه فرجامی رو ربط بدی به بد بودن صدا و سیما با فاطمه معتمد آریا و جنبش سبز و ...؟ یادته؟ اگه یادته حالا یک هزارم اون وقتها رو بذار و برو اینجا!

یادته هرجا می شینی میگی من به کمیته امداد اعتماد ندارم و معلوم نیست این پولها رو کجا خرج می کنند و اینها! یادته همیشه میگی چرا تا وقتی تو ایران محروم هست ما باید خرج محرومهای جاهای دیگه دنیا کنیم؟ چند بار این جمله ها رو گفتی؟ یادته چند صدبار گفتی اگه یه جای مطمئن بشناسی میری و حتما کمک می کنی؟ راست میگی یا دروغ میگی؟ میخوای به زبون لاتی تهرون بگم: حرف می زنی یا زر می زنی؟ اگه حرف می زنی برو اینجا رو ببین اگه هم نه که هیچی!

میخوای سرمایه گذاری کنی؟ باید قرعه کشی داشته باشه؟ بهره داشته باشه؟ سود بیست و چند درصد داشته باشه؟! اینجا هیچ کدوم از اینها رو نداره! برو اینجا رو ببین!

 با خودت میگی: "به من چه؟ چرا من کمک کنم؟ مگه فایده ایم داره؟ من لنگ کار خودمم! " قبول! ولی برو اینجا رو هم ببین!

چند ساعت تندیس و قائم و تیراژه و پاساژ ونک را بالا پایین کردی؟! اون برندی که میخواستی و پیدا کردی؟ نکردی؟! برو اینجا رو ببین! شاید اینجا هم یه برند پیدا کنی که خیلی بهت بیاد!

تو که پیغام خصوصی گذاشتی که خیلی مشکل داری! تو که اس ام اس زدی دعای سریع الاجابه چیه؟ تو که امروز زنگ زدی و گفتی چه کار میشه کرد که خدا زود ببخشه؟! تو که خودت میدونی یه غلطی کردی و حالا توش موندی! برو اینجا رو ببین!

برو آمارهاشون رو ببین! کارهاشون رو بخون!

بابالنگ دراز رو یادته؟ اینجوری میشی بابالنگ دراز یک نفر، ده نفر، صد نفر!

بچه دار نمیشی؟! خیلی دلت بچه میخواد؟ دنبال روشهای درمان ناباروری هستی؟ همش با خودت میگی آخه چرا خدا به تو بچه نمیده؟!  میگی چه دعایی بخونی که بچه دار بشی؟! میگی نذر بچه دار شدن چه جوریه! به خدا، خدا بهت بچه داده! میتونی انتخاب کنی چه بچه ای؟ جنسش رو، اسمش رو، سنش رو! خب بچه است دیگه! مگه همین رو نمیخواستی، اینجا پر از بچه است!

تو که همکار منی! تو که وقتی فایل حقوق لو رفت از در پشتی فرار کردی! تو که پایه حقوقت ماهی هفت میلیون بود! نوش جونت! به خدا من به همه گفتم این حقته! به همه گفتم واسه یه مدیری مثل تو این کمه! من به همه گفتم، تو هم بیا و مردونگی کن و از بغل این هفت میلیون، که با مخلفاتی که خودم و خودت میدونی میشه 12 میلیون، برو اینجا و هر چقدر کرمته ...!

گوگل و یاهوت اگه تموم شد، یه سری هم به این بزن! اینهمه دانلود کردی چی شد؟! یه دفعه هم آپلود کن!

همین !

بعدالتحریر:
1- من به کمیته امداد حضرت امام (ره) اعتماد کامل و تمام داشته و دارم. حالا که میثم عزیز هم در کمیته هست و گاهی آمار و اطلاعات می دهد، ارادتم به کمیته بیش از پیش شده است. لطفا سوء تفاهم نشود.
2- جمله هایی را که به صورت کج نویس (Italic) نوشته ام، عینا از کلیپی است که هنرمندان برای بنیاد کودک کار کرده اند.
3- بنیاد کودک و محک را خیلی دوست دارم و عجایبی دیده ام اندر باب کمکهایی که به این 2جا و سایر نیازمندان و نهادهای خیریه شده است. عجایبی که شنیده ام را نمی گویم ها! دقیقا عجایب غریبی که دیده ام را می گویم.

اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا!

 


 
مورد عجیب "خاله فریده" : "The Curious Case of "Aunt Faride
ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

قبل التحریر:
1- برای نوشتن/ننوشتن این پست، مدتها دچار شک و تردید بودم. اکنون که به یقین رسیده ام می نویسم.
2- کل ماجرا به همراه اسامی، واقعی است.
3- شما برای کاهش تبعات احتمالی ای که خواندن این پست در فامیل ایجاد می کند، دعا کنید.

 مورد عجیب "خاله فریده" :  "The Curious Case of "Aunt Faride

اپیزود  اول: 25 سال پیش- شهربازی تهران- شب
اتفاقات آن شب درست مثل تصاویر یک فیلم سینمایی از خاطرم رد می شود. سال دقیقش را نمی دانم. این را می دانم که من هنوز تنها فرزند خانواده بودم و برادر نشده بودم. از روی همین قرینه، اتفاق باید مال اوایل سال 64 باشد و حدود 5 سالگی من. با پدر و مادرم به شهربازی رفته بودیم. درست ترش این است که بگویم پدر و مادرم مرا به شهربازی برده بودند. همان شهربازی خدابیامرز خیابان سئول که حالا اتوبان و پل و ... از وسطش رد شده.
خاله فروغ و دخترخاله اش زهرا (توجه کنید دخترخاله ی خاله ام که می شود همان دختر خاله مادرم؛ و نه دخترخاله من) را هم به همراه برده بودیم.هر دو آن روزها به تقریب 16-17 سال داشته اند.
خلاصه حسابی خوش گذشته بود و خوب خاطرم هست که آن شب قطار سوار شدیم و چرخ و فلک و ... . در حال برگشت به پارکینگ بودیم که من از دور خاله فریده اینها را دیدم و مثل همیشه وظیفه اطلاع رسانی (شما بخوانید جارچی گری) را به عهده گرفتم که : "نگاه کنید؛ نگاه کنید؛ خاله فریده".
چشمتان روز بد نبیند! گفتن این جمله همان و فرار خاله فروغ و دخترخاله اش به پشت ماشینها همان. القصه؛ دردسرتان ندهم، راستش خودم هم جزئیات را خوب به خاطر ندارم، خلاصه ماجرا اینکه خاله فروغ و زهرا تمام تلاششان این بود که دیده نشوند و در تمام مدتی که مادر و پدرم با خاله فریده و شوهرش در حال سلام و احوالپرسی بودند، پشت ماشینها قایم شده بودند و مثل بید می لرزیدند. کمی بعد هم که خاله فریده اینها رفتند و ما سوار ماشین شدیم، باز این 2 نفر زیر صندلی خزیده بودند و حاضر نبودند بیرون بیایند! هرچه هم مادرم می خندید و توضیح می داد که : "بابا رفتند، بیایید بیرون!" اینها باور نمی کردند.
این موضوع در همان عالم کودکی، خیلی برایم عجیب بود و دقیقا به خاطر دارم که از همان لحظه رگبار سوالاتم شروع شد. مختصر و مفید اینکه: خاله فریده دبیر این 2 نفر بوده؛ این 2 نفر هم آن شب مانتو پوشیده بودند و بر خلاف رویه معمولشان، چادر به سر نداشتند. اگر خاله فریده متوجه این موضوع می شده، از فردا بیچاره بوده اند و به هر حال اصلا حاضر نبودند که با آن وضعیت دیده شوند.
حالا وضعیت که می گویم، دخترهای 16-17 ساله فشن امروزی توی ذهنتان نیایدها! دوستان هم سن و سال خودم باید هیبت دخترهای 16-17 ساله آن روزها را در ذهن داشته باشند. با مانتوهای گل و گشاد و بلندی شبیه روپوش مدرسه و روسری هایی بزرگ که بعد از گره زدن هم 1 متر ادامه داشت! چیزی که من نمی فهمیدم این بود که اولا مگر اینها کار بدی کرده بودند؟ و ثانیا اگر کار بدی کرده بودند چرا مادر من یا مادر بزرگم چیزی بهشان نگفته بود و ثالثا چرا اینها اینقدر از خاله فریده می ترسیدند ؟!

حالا فعلا این اپیزود را داشته باشید تا اپیزود بعدی

اپیزود  دوم : 15 سال پیش- روز- خانه مادربزرگم
این یکی با اینکه خیلی جدیدتر است اما جزئیاتش را به خاطر ندارم. فقط یادم می آید که یک روز جمعه بود و ما همه خانه مادربزرگ-پدربزرگمان جمع بودیم. ما که می گویم یعنی همه نوه ها و همه خاله ها و دایی ها و .... سر ظهر بود که خاله فریده رسید و نرسیده بحث خیلی تندی با مادربزرگم آغاز کرد که : "به چه حقی دیروز بچه مرا که خانه اتان امانت بوده، برده ای عروسی". در همان عالم نوجوانی می فهمیدم که دارد خیلی بد حرف می زند و مادربزرگم حسابی ناراحت شده است. هر چه هم آن خدابیامرز توضیح می داد که : "بابا عروسی نبوده؛ یک بله-بران ساده بوده و هیچ خبر خاصی هم نبوده ..." باز فریاد خاله فریده به آسمان بلند بود که : "نخیر! دست میزده اند و این کارها بدآموزی دارد و نمی خواهم دخترم این کثافت کاری ها را ببیند." این لفظ کثافتکاری خوب توی ذهنم نقش بسته است.

اپیزود سوم: خاطرات پراکنده
اینها دیگر خاطرات جسته گریخته و پراکنده ای است که نه مجال نوشتنش هست و نه مجال شنیدنش . لبّ کلام و محور همه اشان این که: خاله فریده و خانواده اش ما را ضد انقلاب و بی دین می دانستند و تا حد امکان از ما فاصله می گرفتند!

اپیزود چهارم: سالهای آخر دهه هفتاد تا حالا
چه گویم که ناگفتنم بهتر است! ....

اپیزود پنجم : همین حالا
چند روز پیش مادرم خیلی دمغ بود. بعد از کلی پرس و جو فهمیدم که خاله فریده کلی متلک انداخته که کسانی که دیش ماهواره نصب نکرده اند و ماهواره نگاه نمی کنند، خیلی احمق و خر ند. متلکهای دیگری هم انداخته که جای نقلش اینجا نیست و محور مشترکش به زیان ساده این که شما ساندیس خور ید!
3-4 سال پیش هم که پدر و مادرم در مجلسی از همه حضار برای رفتن به حج تمتع خداحافظی کردند و حلالیت طلبیدند، خودش و شوهرش کلی تمسخر کردند و چند جوک نا مناسب با مضمون حج و حاجیان تعریف کردند.
داستانهای دیگری هم در فیس بوک هست که قابل ذکر نیست. مختصر اینکه دعا می کنیم همان دخترخاله هایی که بله-بران و دست زدن برایشان بدآموزی داشت، ما را add نکنند. به هر حال Accept کردنش یکجور گرفتاری است و Reject کردنش گرفتاری دیگری. هر چند که بسیاری از خانمهای friend من بی حجابند، اما به هر حال بی حجابی هم حدودی دارد!
.....

بعدالتحریر:
1- عنوان پست را از نام فیلم زیبای دیوید فینچر یعنی "مورد عجیب بنجامین باتن" وام گرفته ام. سرقت ادبی نیست که؟
2- این پست را بیشتر برای تنبه دوستان پامبنری امثال آقای پناهیان و رسایی و ... نوشتم که درست مثل خاله فریده این روزها کاتولیک تر از پاپ هستند و فردا الله اعلم! فاعتبروا یا اولی الابصار
3- خواندن این دردنامه علی مطهری بزرگوار، نقش مهمی در قلمی کردن این پست داشت. خدایش حفظ فرماید.

می بینید که چقدر نیازمند دعای عاقبت به خیری هستیم! پس :
اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا!


 
آیا مساله پوشش و تحریک جنسی در غرب حل شده است؟ (بررسی یک شانتاژ رسانه ای)
ساعت ٤:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

قبل التحریر:

یکی از استدلال هایی که اخیرا بسیار زیاد می شنوم، این است که : "حجاب یک عامل تحریک جنسی است " و یا اینکه : "اساسا در نظام اخلاقی اسلام، محجبه بودن زنها باعث شده است که مردان نسبت به زنان حریص شوند"
معمولا در تکمیل این استدلال ها، شواهدی هم از جوامع غربی ذکر می گردد و بسیار می شنویم که : "در غرب این مسائل عادی شده و با وجودی که زنها بی حجابند هیچ کس توجهی به آنها نمی کند" و یا "این مسائل همه ناشی از ذهن جهان سومی ما است وگرنه در غرب اصلا کسی توجهی به مساله پوشش و جنسیت ندارد" و ...
اینها که گفتم تازه حرفهای آبرومند روشنفکرانه ای است در مقابل حرفهایی با این ادبیات: "یه آجرُ وردار بپیچ تو کیسه نایلون سیاه ، بذار بالای یخچال، به بقیه هم بگو بش دست نزنن و سراغش نرن.تا خود صبح همه انگولکش می‌کنن ببینن توش چیه!"
این جمله آخر، مدتی است که با تیتری مثل "نظریه یک راننده تاکسی در مورد حجاب" در فیس بوک و شبکه های اجتماعی دیگر مرتب نقل می شود و در email ها هم مطابق معمول نخوانده فوروارد!
در این نوشته قصد دارم برداشتم را در خصوص چنین دیدگاهی بیان کنم :

سیگار کشیدن عادی نیست؟ هست؟!
یک خانواده به اصطلاح پاستوریزه و آداب دان را در نظر بگیرید؛ در چنین خانواده ای سیگار کشیدن یک گناه نابخشودنی و یک رفتار کاملا نابهنجار است.

خانواده دیگری را در نظر بگیرید که بیشتر اعضاء آن معتاد به مواد مخدر هستند. سیگار کشیدن در چنین خانواده ای رفتاری معمولی و غیر حساسیت برانگیز است.
بدیهی است که در خانواده اول ممکن است یکی از اعضاء خانواده مثلا یک پسر نوجوان چالشهایی با مساله سیگار داشته باشد و احیانا برای مدتی مساله سیگار کشیدن/نکشیدن یکی از دغدغه های ذهنی او و درگیری های خانواده باشد. در حالی که در خانواده دوم مطلقا جنین مسائلی وجود ندارد.

مساله سیگار حل شد!
من یک راه حل خوب برای مشکل خانواده اول و دغدغه های مربوط به سیگار دارم. به نظر من باید حساسیت این خانواده را کاهش داد. اگر این خانواده بپذیرند که سیگار کشیدن یک تابو نیست، همه مشکلات حل می شود. همانطور که در خانواده دوم حل شده است! به همین سادگی! دیدید چگونه یک خانواده را از شر یک چالش ذهنی چند صد ساله رهاندیم؟!

مساله مواد مخدر و راهکار حل آن در 3 دقیقه!
حالا همان جوان خانواده اول که سیگار می کشد را در نظر بگیرید! کلا در خانواده اشان دیگر با نسخه ای که ما برایشان پیچیدیم، سیگار کشیدن عادی است و این خانواده دیگر دغدغه ذهنی نازلِ سیگار کشیدن/نکشیدن ندارد. جوان مورد بحث حالا سری توی سرها در آورده و دیگر سیگار ارضایش نمی کند. هوس level های بالاتری در سر دارد. مثلا تریاک!

داستان ادامه دارد!
مشکل تریاک را هم حل می کنیم! تریاک که عادی شد مشکل هروئین پیش می آید، حل که شد شیشه و بعدش کوکائین و همینجور قس علی هذا!

شبیه سازی
جای مساله سیگار را با مساله حجاب و جای خانواده را با جامعه عوض کنید. برداشتن حجاب مشکل را حل نمی کند! فقط گونه(type) مشکل را عوض می کند و به عبارتی موضوع یک سطح (level) ارتقاء می یابد. بدیهی است که در level ارتقا یافته، مسائل سطح قبلی عادی است.

در جوامع غربی نیز دقیقا همین اتفاق افتاده است. بجث پوشش و حجاب به اصطلاح عادی شده است، اما مشکل حل نشده است! بلکه مشکلات جدیدی به وحود آمده مثل همجنس گرایی و بارداری های نامشروع (با رنج حدود 25% ای) و ...! در جوامع غربی تر، اینها هم عادی شده و باز به یک سطح بالاتر رفته اند؛ یعنی مساله اشان الان انجام اعمال ج.ن.س.ی با حیوانات است و محارم و ... (شرم دارم از بیانش)
نسخه ای که آقای راننده تاکسی و مروجینش برای ما می پیچند عینا همین است: "حجاب حساسیت زا است؛ حجاب را برداریم، پوشش های بسته کفایت می کند؛ بعد همینطور پله پله (تا ملاقات شیطان!)"

نمونه عینی
نمونه ای که این روزها زیاد می بینم، بحثی است که با عنوان نفی حجاب مو شروع می شود. مکرر دیده ام خانمهای نسبتا مذهبی را که در ابتدا می گویند:" ما به حجاب مو اعتقاد نداریم و حجاب همان پاکدامنی است؛ با معلوم شدن مو پاکدامنی ما لکه دار نمی شود" و خلاصه در همان راستایی که عرض کردم، حجاب مو پَر! مدتی لباسهای آستین دار و پوشیده بر تن می کنند و همان آدم قبلی هستند و فقط مویشان حجاب ندارد. مدتی بعد با همان استدلال که در غرب عادی شده است و ...، لباس مورد نظر روز به روز مختصر تر می شود و آدم قبلی هم کم کم می شود یک آدم دیگر.

اسلام چه می گوید؟
اسلام مدل همان خانواده پاستوریزه و آداب دانی است که سر حرفش در مورد سیگار می ماند. یعنی از ابتدا هیچ مسامحه ای در باب حجاب نمی کند. استدلال هم روشن است: اگر این فرآیند شروع شود، دیگر حد توقف ندارد.
در غرب هم واقعا مساله حل نشده است. صورتش عوض شده. به زبان آن راننده تاکسیِ اول بحث اگر بخواهم عرض کنم: آجر از نایلون سیاه در آمده و دیگر بالای یخچال نیست، بین همه دست به دست می شود، اما موضوع انگولک آجر پابرجاست.
از همه مخالفان این استدلال می خواهم که نمونه ای از جامعه ای را مثال بزنند که با برداشتن حجاب، مساله جنسیت در ان حل شده باشد.

موضوع انحرافی قوزک پا
یکی دیگر از استدلالهای راننده تاکسی ای که در این مورد می شود، مساله قوزک پا است با 2 مضمون روشنفکرانه و چاله میدانی:
1- قوزک پای روشنفکرانه: "حجاب سطح حساسیت جنسی مردان به رویت اعضاء بدن جنس مخالف را چنان بالا برده است که در صورت هویدا شدن بخش کوچکی از بدن زن از پس حجاب، نگاههای کنجکاو زیادی آن را می کاوند در حالی که در جوامع غیر اسلامی، پوشش های نیمه عریان نیز ایجاد حساسیت نمی نمایند و به صورت روزمره و عادی با آنها برخورد می شود."
2- قوزک پای راننده تاکسی ای: "توی اروپا و آمریکا طرف نیمه لخت میگرده کسی نگاهش نمیکنه، اینجا زنه قوزک پاش پیدا بشه صدتا چشم می پّادش!"

پاسخ : در جوامع غیر اسلامی، سطح حساسیت جنسی کاهش نیافته است، بلکه آستانه تحریک جنسی بالا رفته است. یعنی دیگر قوزک پا که هیچ، بسیاری از مناطق دیگر هم موجب تحریک نمی شوند و اساسا موضوع ایجاد "تحریک" خود به یک صنعت پر سود دارویی تبدیل شده است.

تکمیلی: استدلال مشابهی در خصوص دست دادن با نامحرم وحود دارد. ابتدائا این عمل به عنوان یک عمل عادی ، معمولی، غیر جنسی و لازمه یک معاشرت مدرن معرفی می گردد، بعد روبوسی هم اضافه می شود، سپس در آغوش گرفتن و ...!

بعدالتحریر:
1- این مطلب نیمه شب و در پی عصبانیت ناشی از حضور در یک میهمانی با استدلالهای قوزک پایی و آجر بالای یخچالی نوشته شده است . شتابزدگی، سستی و در مواردی بی ادبی قلم را بر من ببخشایید.
2- متاسفم که چنین مسائل مهمی را آدمهای بی سوادی مثل من باید پاسخ دهند. کاش شهید مطهری بود که مساله حجاب : نسخه 1390 بنویسد. کاش!
3- نظرات همه خوانندگان همیشه برایم مهم بوده است. موافق یا مخالف دوستدار شنیدن نظرات شما هستم.
اللهم وفقنا لما تحب و ترضی و اجعل عواقب امورنا خیرا!


 
اقتصاد مال خر است (بررسی یک دروغ رسانه ای)
ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: اقتصاد برای خر است ، اقتصاد مال خر است ، انقلاب خربزه

آشفتگی اوضاع اقتصادی این روزهای کشورمان و به طور خاص وضعیت نابسامان ارز و سکه، یا راحت تر بگویم سوءمدیریتهای رئوس امور، موجب انتشار روز افزون مطالبی است که مطلع، مقدمه، تیتر یا ترجیع بند همه اشان نقل قولی از امام خمینی (ره) است : "اقتصاد مال خر است" یا "اقتصاد برای خر است".
عمده این نوشته ها، ساختار نسبتا یکسانی دارد. در بیشتر این شطحیات، نویسنده ادعا می کند که حضرت امام اطلاع کمی از اقتصاد و سایر دانشهای نوین داشته است و تبلور این بی اطلاعی را می توان در همین جمله "اقتصاد برای خر است" دید! بعد هم با کمی آسمان و ریسمان بافی قلم مقصود را به اینجا هدایت می کنند که: وضعیت این روزهای کشور، نتیجه طبیعی این دیدگاه است که اقتصاد برای خر است".
حضرات روشنفکر خارج نشین نیز سنگ تمام گذاشته اند و از ساخت تیترهای داغ (شما بخوانید خنک و بیمزه) کم نگذاشته اند:
- خمینی: اقتصاد مال خر است، اقتصاد می خواهیم چه کنیم؟ (سایت بالاترین)
- بالاخره اقتصاد توحیدی است یا مال خر است؟ (ناصر مستشار- روشنفکر برلین نشین)
- اقتصاد خرکی
- "اقتصاد مال خر است. مردم ما برای اسلام انقلاب کرده اند نه خربزه"
- "اقتصاد مال خر است و در اسلام اقتصاد یعنی خربزه"
- "اقتصاد برای خر است، ما دانشگاه میخواهیم چه کنیم؟"
.................

خیلی ها برای این جمله امام منبع هم ذکر کرده اند: "سخنان امام در دیدار با کارکنان رادیو و تلویزیون- 17 شهریور 58 " بعضی ها هم تاریخ را میلادی کرده اند که دیگر مو لای درزش نرود : "24 اوت 1979"
خلاصه که این جمله و منبعش اینقدر در این سالهای بعد از 1384 و به خصوص در این 3-4 ماه اخیر تکرار شده است که خیلی ها مطمئن شده اند که این جمله از مرحوم امام (ره) است.
ناگفته نماند که بسیاری از اهالی فضای مجازی هم باور این جمله برایشان سخت بوده است و موتور جستجویی مثل Google، مملو از جستجوی چنین عباراتی است: "منبع اقتصاد مال خر است"، "امام واقعا اقتصاد خر" ، "صحیفه نور اقتصاد مال خر است"، "دانلود سخنرانی امام اقتصاد خر" و ...

آیا به راستی امام گفته است اقتصاد مال خر است؟!
نه! به همین سادگی!
این هم یکی دیگر از دروغهایی است که به انقلاب و ایشان نسبت داده اند و در واقع یکی از بزرگترین و وقیح ترین دروغها. که در سایه فورواردهای بی حساب و کتاب ما  اهالی فضای محازی و خواب زمستانی رسانه های رسمی کشور (مثل صدا و سیما و دستگاه هایی مثل وزارت ارشاد و سازمان تبلیعات و ...) روز به روز گسترده تر می شود.
اصل ماجرا
اصل ماجرا بر می گردد به همان دیدار حضرت امام با کارکنان پخش رادیو در 17 شهریور 58. (صحیفه نور- جلد نهم-صفحه -450-449)
امام در این سخنرانی به بررسی هدف اصلی انقلاب و دلیل مردم برای خونفشانی و تحمل داغ جوانان وطن و ... می نمایند و می گویند:

هیچ من نمی توانم تصور کنم و هیچ عاقلی نمی‌تواند تصور کند که بگویند ما خونهایمان را دادیم که خربزه ارزان بشود! ما جوانهایمان را دادیم که خانه ارزان بشود. هیچ عاقلی جوانش را نمی‌دهد که خانه ارزان گیرش بیاید. مردم همه چیزشان را برای جوانهاشان می‌خواهند ... آدم، اقتصاد را برای خودش می‌خواهد؛ خودش را به کشتن بدهد که اقتصادش درست بشود؟! این معقول نیست. یا جوانهایشان را به کشتن بدهند که نان ارزان گیرش بیاید؟! این یک چیز معقولی نیست. ...آنهایی که دم از اقتصاد می‌زنند و زیربنای همه چیز را اقتصاد می‌دانند از باب اینکه انسان را نمی‌دانند یعنی چه، خیال می‌کنند که انسان هم یک حیوانی است که همان خورد و خوراک است! منتها خورد و خوراک این حیوان با حیوانات دیگر یک فرقی دارد. این چلوکباب می‌خورد؛ او کاه می‌خورد؛ اما هر دو حیوانند. اینهایی که زیربنای همه چیز را اقتصاد می‌دانند اینها انسان را حیوان می‌دانند. حیوان هم همه چیزش فدای اقتصادش است. زیربنای همه چیزش [است‌] الاغ هم زیربنای همه چیزش اقتصادش است. اینها انسان را نشناختند اصلاً که چه هست.

دیدید؟ خودتان قضاوت کنید که آیا از این جملات در می آید که : "اقتصاد برای خر است؟"‌. بهتر از من می دانید که وقتی جمله ای را درون گیومه می گذاریم یعنی عینا نقل قول از گوینده است. این را احتمالا همه نویسنده های محترم و غیرمحترمی که این کار را کرده اند می دانسته اند، اما احتمالا حساب باز کرده اند روی تنبلی ما و نقل شنیده هایمان بدون اطمینان از اعتبارش و ...
امام در این جمله فقط توضیح داده اند که بر خلاف نظر مارکسیستها، اقتصاد زیر بنای همه چیز نیست و مردم برای رسیدن به رفاه اقتصادی انقلاب نکرده اند.
این حرف را سعدی هم زده است، آنجا که گفته: "خور و خواب و خشم و شهوت شغب است و جهل و ظلمت، حیوان خبر ندارد ز جهان آدمیت"
سعدی هم همین را می گوید. درست است که تیتر بزنیم: "سعدی: خواب برای خر است! "
کاش قبل از نقل جملاتی که می شنویم، کمی از صحتش مطمئن شویم و هر چرندی را باور نکنیم.


بعد التحریر:

1- خیلی وقت بود که غصه این دروغ روی دلم بود. الحمدلله که توفیق نوتشتنش حاصل شد.
2- دروغ دیگری که خیلی باب است و خیلی هم قدیمی است این است که "امام در بهشت زهرا گفته: آب و برق را مجانی می کنیم". می خواستم در این مورد هم مطلبی بنویسم که دیدم سایت جهان نیوز مفصل ترش را
اینجا نوشته

اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا

متن کامل سخنرانی امام (ره) در جمع کارکنان پخش رادیو (که به اشتباه بعضی جاها نقل شده کارکنان رادیو و تلویزیون) را می توانید در ادامه مطلب بخوانید:

 


 
تاکسی شنیده ها-2
ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

[ ادامه از پست قبل ]
- آره! یه بیست قدم مونده بود به کافه، یوهو دیدم یه دختر قد بلند، مو مشکی، خوشگل، قشنگ یادمه موهاش رو ریخته بود از 2 طرف روی شونه هاش سر و صدایی راه انداخته که بیا و ببین (صدایش را ماهرانه نازک می کند): چی فک کردی؟! من از اوناش نیستم جونم! اشتباه گرفتی!

- عجب...
- عجبش حالا مونده داداشم! خلاصه ما هم یه نموره بهمون بر خورد! یه پسره دیلاق تن لش هم روبروش واسساده بود و به زور میخواس دستشو بگیره ببره تو کافه، ما دیگه قاطی کردیم
- ...
- آقای خودم که شما باشی، ما رفتیم جلو. حالا پا باز، شیکم تو، سر بالا، سینه جلو، دست راستمون هم تو جیبمون رو تیزی، رفتیم که قاطی کنیم واسه یارو و سه شماره پخش زمینش کنیم که دیدیم ای دل غافل مرتیکه با گنده لاتهای کافه ساخت و پاخت کرده بلکه ام اصن باهمن! دردسرت ندم؛ 2دقیقه نشد که ما جر و واجر شده پخش کف خیابون بودیم. حالا به قول اون یارو گفتنی : ما به همه گفتیم زدیم، شما ّم بگید زده! (قاه قاه میخندد)، (جمله ای معروف از دیالوگ ماندگار بهمن مفید خطاب به بهروز وثوقی در قیصر)
- چیزیتون شد؟
- آقام که شما باشی، ما چش وا کردیم دیدیم تو مریضخونه بهارلوییم. شیرین هم بالاسرمون! (شیرین قاعدتا نام دختره است)
. دکتره گفته بود نباهاس تب کنه. اگه تب کنه اوضاعش خیطه، این هم هی دستشو میذاشت رو پیشونی ما که ببینه ما تب داریم یا نه؟ جونِ خودم نه که فک کنی ما دختر ندیده بودیم ها، دختر کم تو دست و بالمون نبود. اما این لامصب دستشو که میذاشت ها، انگار هرچی خون تو این بدن سگ مصّب بود میومد جمع میشد تو پیشونی ما زیر دستای این! یه حالی بودم که نگو و نپرس.
- خب...
- خب به جمالت. دردسرت ندم، بیخود و بی جهت این دل تیکه پاره خودمم بیشتر لت و پار نکنم، دو ماه نکشید که دیگه کار ما از خاطرخواهی و عشق و عاشقی گذشت و کشید به مجنونی و دیوونگی. شیرینم دست کمی از ما نداشت و جونش واسه ما در میرفت. کم کم واسه اینکه بتونم بیشتر ببینمش آوردمش تو دست و بال خودمون تو تشکیلات و پاشو به خونه تیمی وا کردم.
- ...
- اوائل باهاس مث روزهای اول هممون، بیخودی تو خیابونها ول میزد و به قول رییس روسا و رفیق رفقا آمار میگرفت. کم کم گفتند شیرین باید بشه مسوول جذب. ما متحیر که دیگه مسوول جذب چه صیغه ایه؟ که دوزاریمونو انداختن. شیرین صبحا واسه اینکه آقاشو داداشاش گیر ندن، با تیپ سنگین و رنگین از خونه میومد بیرون و مستقیم میومد پیش ما. تو خونه تیمی تا میتونست به خودش میرسید و موهاشو مث همونروز میریخت رو شونه هاش! دیگه بتونه کاری و کرم مالی و لاک و ماک و  تجهیزات، خلاصه بی دردسر سر نیم ساعت عینهو یه شازده خانوم از خونه میزد بیرون. که چی بشه؟ که پسرا بیفتن دنبالشو خاطرخواش بشن!
- که چی ؟
- عجولیا داداشم! که بیفتن دنبالش و تیریپ خاطرخواهی و آخرش این بکشونتشون تو راه. ناگفته نماند که ماهم قبول کردن این کار شیرین واسمون خیلی سنگین بود، اوائل رگ گردنی میشیدیم و خودمونو میخوردیم، اما کم کم مخمون رو تیرید کردن که تو کار مبارزه از این غیرتی بازی های نداریمو اینا نمیدونم تعصبه و تحجر و اینا! ما ّم این کلاه قرمساقی رو هی بیشتر کشیدیم پایینو جیک نزدیم!
- شما هنوز خودتم آمار میگرفتی؟
- دِ نه دِ! ما دیگه واسه خودمون کسی شده بودیم و عملیات میرفتیم به قول یارو گفتنی. آژان خلع سلاح میکردیم. دخل مغازه میزدیم، ماشین می دزدیدیم، حتی یکی دو بار طلافروشی زده بودیم و دیگه تو این کارها اوسّا شده بودیم (کارهایی که میگوید با فعالیتهای هر 2 گروه فداییان خلق و مجاهدین در آن سالها همخوانی دارد)
- ...
- داداش گلم که شما باشی، این شیرین ورپریده خیلی تو کارش ماهر بود و هر هفته 1-2 تا جوون ترگل و ورگل و آدم حسابی تحویل ما میداد که بیاریمش تو راه. همه هم دانشجو و سواددار. ما هم رو مخ یارو کار میکردیم که این کارهای عشق و عاشقی مال دوره سرمایه داری بوده و اله و بله و خلاصه یارو رو از صرافت شیرین مینداختیم و میوردیم تو کارو اول آمارگیری و بعد عملیات و  دِ برو که رفتی.
- ...
- ناگفته نماند که حالا دیگه شیرین هم گاهی با ما میومد عملیاتو بیشتر به پا بود و کیشیک میداد و زاغ میزد. اما میدونستیم که هفت تیرم داره و بهمون گفته بودن که اگه اوضاع کیشمیشی بشه اونم هست، اما ما فک میکردیم که سیاه بازیه و شیرین آتیش بازی بلد نیست.
- بلد نبود؟
- دِ امون بده قربونش! یه روز رفته بودیم مامور بانک ملی سر سعدی رو خلع سلاح کنیم، من بودم و بیژن محمدی، ممد حسنی هم تو ماشین منتظر بود و شیرین هم با چادر واسساده بود چند قدم پایینتر  زاغ میزد. آقا من رفتم جلو آژانه به هوای ساعت پرسیدن که بعد بیژن بپره و اسلحه اش رو واکنه که از شانس گُهِ سگی ما یهو گشت کلونتری رسید و آژانها ریختن پایین و عربده که ایست ایست و تکون نخور! ما رو میگی مونده بودیم که چه خاکی تو سرمون بریزیم که بهو شیرین چادر و انداخت تَق وسط پیشونیه یکی از آژانها ! ما هم الفرار!
- ....
- فرداش تو روزنومه خوندیم که آژانه تو بیمارستان شهربانی حروم شده. ما یک کم تو لک بودیم اما این شیرین انگار نه انگار، مگس میکشت واللا ناراحتیش بیشتر از این بود. همینجا ما یه کم شک کردیم که نکنه ریگی به کفششو حتی چندتایی از بچه ها پیله شدن که شیرین ساواکیه! از ما نه از اونا آره و آخر کار رسید به اونجا که رای گیری کردن و گفتن شیرین بایس محاکمه بشه. خلاصه یه تیارتی پیاده کردن و یه بابایی به اسم روشن ضمیر از بالا اومد که شیرین رو محاکمه کنه. این تا اومد شیرین رو دیدید یهو یه شامورتی بازی راه انداخت که شما چه جوری به این رفیق تهمت زدید و ایشون یه هفته فلسطین دوره چریکی دیده و ما هم دوزاریمون افتاد که اون یه هفته که سرکار خانوم نبود کجا بوده. ما خیالمون راحت شد و گیر و گور بچه ها هم رو تیر اندازیه ماه شیرین و تر و فرزیش تو اسلحه کشیدن برطرف شد!
-...
- عزیر نوبنیاده ها! من تا چهارراه فرمانیه هم میرم!
_ .... (مرددم که بروم یا پیاده شوم، حرفهایش اینقدر جذاب هست که قید رسیدن به جلسه را بزنم و گوش مجانی حرفهایش باشم)

این پست در صورت پیاده نشدن نویسنده وبلاگ ادامه خواهد یافت.


 
تاکسی شنیده ها -1
ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ بهمن ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

[ تهران، سیدخندان، حدود ساعت 10 صبح ]

- چهارراه پاسداران؟
- بیا بالا، قربونت فقط این در صاب مرده رو یواش ببند، پیش پای شما به طرف گفتم یواش ...
- چشم
- آ قربونش!
- آبجی شما گفتی کجا پیاده میشی؟
- سر دولت (صدای خش دار زنانه، صندلی از عقب)
- الهی به امید تو
- آقا شما ماشاالله معلومه اهل کمالاتی، میشه من یه سوال بپرسم؟
- کمالات رو که شرمندم، ولی بفرمایید! (با لبخندی بی حوصله)
- آقای من، چه جوری میشه یک نفر رو پیدا کرد؟ با این چیز رو میگم ها، این ماسماسک که باهاش یارانه ثبت نام می کنن و اینها، هان : ایترنت
- اینترنت !
- همون قربونش! میشه؟ میگن میشه باهاش یه آدم رو هر جای این دنیای سگ صاحاب که باشه پیدا کرد!
- واللا چه عرض...
- آقای خودم که شما باشی، من از سال 57، 2-3 ماه قبل شلوغ پلوغی عا تا الان که میکنه به عبارت چند سال؟
- 33 سال
- آره قربونت؛ من از اون سال تا حالا از صبح که عین سگ پاسوخته از خونه میام بیرون تا شب که کپه مرگم رو میذارم، دنبال یه زنم. زن که نه فرشته!
- (از توی آینه عقب را نگاه می کند!) آبجی جسارت نباشه ها! حکایت هیزی و دله دزدی نیست. صحبت ناموسمه!
  ( صدایی شنیده نمی شود)
- آقا میشه؟ این تن بمیره بگو که میشه!
- واللا بستگی ....
- سال 54 بود که دیدمش، ما اون موقع سرمون باد داشت، چی میگن، بو قرمه سبزی می داد. چیریک بودیم، حالا نه اینکه فک کنی خیلی کار درست بودیم و اینها! نه قربونت، ما همیشه اسب گاری بودیم و یکی دیگه سوارمون بوده، شما که ماشالا با فهم و کمالاتی، تاریخ خوندی، چیریک میدونی چیه !
- بعله خب، فدایی بودید؟
- (خنده قاه قاه) گفتم شما سرت تو حسابه! آره قربونش! حالا وللش! خلاصه به ما گفته بودن یه مدت بریم اون پایین مایینا، طرفای قلعه، (صدایش را خیلی پایین می آورد) میدونی که جریان قلعه رو؟!
- (با اشاره چشم، تایید می کنم، نگران بیخ پیدا کردن ماجرا شده ام)
- آره آقا ما میرفتیم طرفای این قلعه، کار شاقی هم نداشتیم، باهاس روزی 4-5 ساعت اون طرفا میچرخیدیم، شب می رفتیم تو خونه، خونه تیمی رو میگم ها ملتفتی که؟
- بعله
- شب باهاس میرفتیم تو خونه و گزارش که چی دیدیم و مردم چی میگن و شاه-دوستن هنوز یا نه و از این دری وری ها، حالا تیپمون هم تیپ دختربازی! یادش بخیر! آی جوونی! ما رو اینجوری نبین ها! من این بودم این شدم، ببین (به عکس روی جاسیگاری ماشین اشاره می کند، انصافا خوش تیپ بوده است.)
- هنوز هم ماشالا...
- وللش، اینا تعارفه> این سیگاره سگ مصب ما رو از ریخت انداخته (مشخصا معتاد است، احتمالا تریاک)
- اختیار...
- آره! ما َم هر روز تیریپ دختربازی، یک شلوار لی تنگ و یک پیرهن هاوایی، یا شانس و یا قسمت تو خیابونا. البته سرکاری بودها! اینها 3-4 ماه هر کیو اول اینجوری اسکل میکردن بعد کم کم یارو که حوصلش سر میرفت میوردنش تو راه! میگفتن حوصله ات سر رفته، حالا برو ماشین بدزد واسه عملیات ! خلاصه،... آبجی سر ِ دولتِ ها!
- (هما صدای خش دار زنانه) آقا من یک کم بالاتر پیاده میشم.
- نه همشیره، شرمندتم، هم افسر واسساده، هم دیگه بالاتر مسافر بهم نمیخوره!
- آره، داشتم میگفتم، سرت که درد نیمد؟
- اختیار..
- فدای معرفتت!
-خلاصه ما تیریپ دختربازی (برای دهمین بار این عبارت را تکرار میکند، خانم عقبی که پیاده شده راحت تر و روان تر حرف می زند) میزدیم بیرون، یک شب دم غروب درست یادمه دوشنبه بود باهاس میرفتم نزدیک کافه شکوفه نو! شنیدی که؟! آخ آخ سوسن یادش بخیر (صدایش بد نیست، اما خارج میخواند): دوست دارم، میدونی که این کار دله، گناه من نیست، تقصیر دله! عشق تو دیوونم کرده، بی آشیونم کرده! نام تو نازنینو، ورد زبونم کرده! ...
- ....
-  آره! یه بیست قدم مونده بود به کافه، یوهو دیدم یه دختر قد بلند، مو مشکی، خوشگل، قشنگ یادمه موهاش رو ریخته بود از 2 طرف روی شونه هاش سر و صدایی راه انداخته که بیا و ببین (صدایش را ماهرانه نازک می کند): چی فک کردی؟! من از اوناش نیستم جونم! اشتباه گرفتی!
- عجب...
- عجبش حالا مونده داداشم! خلاصه ما هم یه نموره بهمون بر خورد! یه پسره دیلاق تن لش هم روبروش واسساده بود و به روز میخواس دستشو بگیره ببره تو کافه، ما دیگه قاطی کردیم
........
این شنیده ها بسته به نظرات دوستان ممکن است ادامه داشته باشد!


 
← صفحه بعد