قصه راستکی

یادداشتهای شخصی امیرعلی

وبلاگ موقتا آپديت نمي گردد
ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ دی ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

 خوانندگان محترم وبلاگ!

به علت يك مختصر كمبود وقت، بزرگان قوم دستور توقف ارسال پست براي اين وبلاگ صادر فرموده، اين بنده حقير فقير دائم التقصير مدتي از فيض آپديت نمودن وبلاگ محروم و چه بسا ممنوع مي باشم. حالا نفرماييد اين مدت را شبها بنويس، سحرها بنويس، بوق سگ بنويس....زيرا آدم نبايد خودش را به كوچه علي چپ بزند! وقتي مي گوييم نمي شود يعني نمي شود.

وضعيت مزاجي اين روزها بحمدالله خوب، كارها شكرخدا رو به راه، در يك كلام گل دربر و مي دركف و معشوق به كام است! روزها مشغول رتق و فتق امور صناعت و تجارت بوده وشبها ميان جماران و نارمك در تردد.... سير آفاق و انفس مي كنيم.

چرخ مملكت نيز به هكذا چرخان، ميرزا باقرخان مشغول اجراي طرح جهادي زمستانه و چه بسا طرح زمستانه جهادي از يكسو و بهسازي پياده روها از سوي ديگر، ميرزا محمودخان پرزيدنت مشغول نگارش بودجه از يكطرف و سفر به ممالك امريك لاتين و افريق از طرف ديگر و في الجمله اوضاع امن و امان است.

يك عده بي عقل فرياد برآورده كه "بودجه را با نفت 50 دلار ننويسيد كه فزرت قيمت نفت عنقريب قمصور و كميت بودجه لنگ مي گردد لنگ گرديدني!" و اين عوام ندانند كه به محض فروكش قيمت نفتيات، اينجانب به همراه ساير دوستان، في الفور 2تا پست تحريك آميز زده، چنان ديپلماسي دنيا را انگولك كنيم كه قيمت نفت بجاي سابق برگشته چه بسا مانند شيطانك ساعت لرزان شده مدام بالا پايين شود.

باري! اوضاع از همه جهت بر وفق مراد، مختصري بي احتياطي نموده، دم باد نشسته، زيپ كاپشن نبسته ، چاييده ايم!

ختم كلام آنكه مميزي ایزو تی اس در پيش، وضعيت سندسازي مرتب، همه منتظر پذيرايي از مميز هندي،  فقير حقير به همه چيز مشغول الا وظايف كاري....عجالتا چندروزي مرخصي استعلاجي عنايت بفرماييد.همين كه سرمان كمي خلوت تر شد براي آپديت وبلاگ خدمت مي رسيم.

 

اگر بار گران بوديم، هستيم...اگر نامهربان بوديم هستيم

شما كامنت خود را مي فرستيد....و ما هم گوش كر بوديم و هستيم

 

بعدالتحرير:

1-      الحمدلله الذي هدانا لهذا و ما كنا لنهتدي لولا ان هدانا الله!

2-      محمدجان! ماموريت به شدت در حال پيگيري، به فرموده والده مكرمه جنابعالي، عوض يك فقره دنبال 2 فقره مي گرديم!

3-      ياد كيومرث صابري فومني يا همان گل آقاي ملت ايران بخير! متن بالا را با الهام از "2 كلمه حرف حساب" سال 72 خدا بيامرز گل آقا نوشتم. روح خودش و شاغلام عوام و غضنفر و ممصادق و مش رجب و جميع اذناب آبدارخانه اش شاد و قرين رحمت!

4-      نيت كرده ام محرم امسال را بروم سراغ حماسه حسيني و افشاي به قول شهيد مطهري زهرماريهايي كه به آن چسبانده اند! پس منتظر باشيد.

 

 اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم


 
مميزی
ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ دی ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

-سلام !

-سلام! كجاييد؟ من دارم مي ميرم و زنده مي شم.

-همين الان پروازش نشست!

-وقتي با هم سوار ماشين بوديد، به من زنگ مي زنيد؟

-باشه. فعلا باي!

- يا علي!

 

.....نيم ساعت بعد

-سلام!

-سلللام! كجاييد؟؟؟ اومده؟!

-آره! الان كنارمه! آدم خوبيه!

-ببين آلك جان بايد دقيقا 2ساعت و نيم ديگه برسيد اينجا.

- ساعت و نيمممم؟؟؟؟!!! من از فرودگاه امام تا اونجا نيم ساعته ميام!

- آلك! من كارهام تموم نشده. بهت پيشنهاد مي كنم يكسر بري ساوه و برگردي! بگو اشتباه اومدم!

-اميرعلي! خيلي ........

-آلك! ....

- باشه بابا!        

2ساعت و نيم بعد

-آقاي "سيوا ماني راما مورتي فنيكا ترامان" سرمميز ارشد شركت لويدز رجيستر!

-خوشوقتم! نوري هستم! مدير كيفيت!

.....

واينجوري بود كه روز آخر فروردين مميزي ما شروع شد. قرار بود ISO/TS بگيريم. يك مميزي سخت و نفس گير. 3 روز پشت سر هم. سرمميز هم يك مهندس هندي درست شبيه فيلمهايي كه ديديم. با همان مهرباني و با همان Body Language مخصوص كه وقتي مي خواهند حرف بزنند انگار دارند حركات موزون اجرا مي كنند.

و من در آن 3 روز به اندازه همه عمرم دروغ گفتم. تازه جالب اينجا بود كه اين بنده خدا فقط به من اعتماد داشت! حرف مديرعامل و بقيه را چون در چند مورد فجيع خالي بسته بودند، قبول نمي كرد و تا من تاييد نمي كردم حرفهاي كسي را باور نمي كرد. بنده خدا خبر نداشت كه خود من.... از طرف ديگر ما مدام نگران پدر مدير عاملمان بوديم. مي ترسيديم هر لحظه بپرد توي اتاق و بگويد:

-          آي مرتيكه بد هنديه جاسوس انگيليس! از جان ما چي مي خواهي؟ آمدي راپورت ما را به اينگيليسا بدهي؟؟!!

اما خدا را شكر اينجوري نشد. صبح روز آخر من كلي كار نيمه تمام داشتم. خيلي فرمها تكميل نشده بود. از آلك خواستم ماني را 2-3 ساعت ديرتر بياورد. او هم رفته بود و بيچاره را دور تهران تاب داده بود! از ميدان هفت تير برده بود توپخانه و بازار و بعد هم نواب و بعد جاده مخصوص كرج و گفته بود كه امروز طرح ترافيك است و مجبوريم از داخل شهر برويم!!!

يادش بخير! شبها تا 12 مي مانديم سركار. من و آلك و مديرعامل! با هم املت مي خورديم... بعد هم خسته و كوفته به خانه مي رفتيم. از سر خستگي و براي اينكه خوابم نبرد، با سرعت 160 تا مي راندم.  و تازه همان چند ثانيه اول مديرعاملمان با BMW چنان از كنارمان رد مي شد كه انگار پرواز مي كند...

و روز آخر كه فهميديم گواهينامه TS را گرفته ايم، همه خستگي مان رفت.

....

و حالا دوباره قرار است مميزي شويم! آخر هفته بعد. اصلا حوصله اش را ندارم! اين بار هم مميز هندي است. "آميتا باجيري" ! و من همه اش ياد "آميتا باجان" مي افتم!

خدا را شكر اين بار كار كمتري داريم. سندسازي تقريبا نداريم. ولي باز هم حوصله مي خواهد! آنهم در اين شرايط كه همه اش احساس مي كني دير شد! چقدر فرصتهايت دارد از دست مي رود!

حالا الحمدلله كه نزديك تاسوعا و عاشورا نمي آيد. چقدر دلم لك زده براي: "اي اهل حرم ميرعلمدار نيامد........" و ....."حديث باب عشق..كربلا و دمشق !"

بعدالتحرير:

1-      پستي داشتم راجع به طالع بيني و ستاره شناسي. خوب از آب در نيامد. سر وصداي يكي دو نفري هم كه خوانده بودندش به آسمان رفت. خودم حذفش كردم. به اين مي گويند: خود سانسوري. 2-      ديروز و امروز و فردا، يك خانواده روزه بوده اند. هر روز هم دم افطار مسكين و يتيم و اسيري مي رسيده و افطار بي افطار! روز سوم هم : "....هل اتي علي الانسان ....."

3-      چرا هيچكس از "مباهله" نمي گويد! كاش يكي از ما در وبلاگش از مباهله مي نوشت. حس مي كنم دارد فراموش مي شود!

يا علي!


 
ما عشق تو ناديده خريديم...
ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ دی ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

 

نمي دانم تا به حال چند جور دلتان گرفته است. به نظر من اما 2جور دل گرفتن وجود دارد. بعضي وقتها كه دلت مي گيرد، با يكي دردل مي كني، مشكلت را مي گويي و فارغ از اينكه چه جوابي مي شنوي آرام مي شوي.

نوع حادتري اما هست كه تو اصلا نمي تواني دردل كني. مي ماني كه چه كني. تصميم مي گيري خودت را به در و ديوار بكوبي. مثل پرنده هاي قفسي، كه جدا از هم نگهشان مي دارند. يكي را در اين قفس و آن يكي را كمي دورتر. كه از فراق هم ناله سر دهند و صاحب بي دردشان حسابي كيفور شود. اين پرنده ها چون دلشان گرفته تا مي توانند براي هم مي خوانند. ولي وقتي مستاصل شدند خودشان را به قفس مي كوبند. ناغافل صاحب مشنگشان مي بيند كه پرنده افتاده كف قفس و مرده....

چند روزي است كه دلم به شدت گرفته. آنهم از همين نوع دل گرفتنهاي قفسي. پيشترها در اينجور مواقع مي رفتم كوهسار. آن بالا كه مي رسيدم و مي ديدم كه شهر چقدر كوچك است و آدمها اصلا ديده نمي شوند، خود به خود آرام مي شدم. آخر آخرش 2تا داد كه مي زدم همه چيز تمام مي شد. اگر افاقه نمي كرد گوشه اي مي نشستم و دم مي گرفتم: "السلام عليك يا اباعبداله و علي الارواح التي....." آن وقت غم هرقدر هم كه سنگين بود از روي دلم بنه كن مي شد.

اين بار اما حس مي كردم كه تاب رفتن به كوهسار را هم ندارم. آخر اين روزها هرچه وزنم به ظاهر كمتر مي شود، احساس سنگيني بيشتري مي كنم.

با خودم مي انديشيدم كه در چه روزگار بي خودي زندگي مي كنيم. اگر در زمان پيامبر بوديم يا يكي از امامان، حداقل به ايشان مراجعه مي كرديم و مرهم دل خويش را مي يافتيم. مي انديشيدم كه اصلا با وجود آنها شايد ديگر دلمان نمي گرفت.

در همين احوال و اوهام بودم كه چيزي خواندم كه حسابي دگرگونم كرد:

 روزي رسول خدا ( صلي الله عليه و اله ) در جمع اصحابش فرمود : پروردگارا دوباره برادرانم را به من بنمايان . ياراني كه در اطرافش بودند گفتند : مگر ما برادران شما نيستيم يا رسول الله ؟! فرمودند : نه! همانا شما اصحاب من هستيد و برادران من كساني هستند كه در آخر الزمان خواهند آمد و به من ايمان مي آورند در حالي كه مرا نديده اند...

يكجورهايي دلم آرام گرفت. پس فردا غدير است. خيلي ها كه روز غدير حاضر بودند و شنيدني ها را از پيامبر شنيدند، باز هم به علي اعتقاد پيدا نكردند. ما كه نبوديم و نشنيديم ولايت علي را ناديده قبول كرديم و سرنهاديم بر آستانش...كه اصلا آستان ديگري سراغ نداشتيم.

چه جاي دلتنگي وقتي خدا هست. وقتي امام زمان هست ...حالا گيريم كه ما نبينيمشان. رودربايستي كه نداريم. مشكل از كوري ما است!

الان هم كه فرمان فتحعليان براي خودش زده زير آواز كه:

ما عشق تو ناديده خريديم عليا!

اندر همه جا نقش تو ديديم عليا!

اي همدم و همراز نبي در شب معراج

اي صد چو سليمان به درت بنده و محتاج

خاك قدمت بر سر شاهان جهان تاج

ما را به هوایت دل و دین رفت به تاراج

بس طعنه ز اغیار شنیدیم علیا!

ما عشق تو نادیده خریدیم علیا!

بعدالتحریر:

۱- الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایه علی بن ابیطالب (علیه السلام) و ائمه المعصومین(علیهم السلام)

۲- به عیدی گرفتن در روز عید غدیر خیلی امیدوارم. دعا کنید عیدی هامان را بگیریم.

۳- یک بنده خدایی که یک پسر بچه خیلی شر و شیطان داشته، يكبار از دست اين پسر عنان از كف مي دهد و شترق! مي خواباند توي گوش پسر. شب امام زمان (عج) را خواب مي بيند كه با عصبانیت مي فرمايند: "به چه حقی زدی توی گوش سرباز ما؟!!"...خدا وکیلی می بینید ما چقدر از مرحله پرتیم!

۴- به طرز شدید و خفنی: التماس دعا!


 
مبصر بخاري
ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ دی ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

مشاور وزير و مدير كل دفتر ارزيابي عملكرد و پاسخگويي به شكايات آموزش و پرورش از ابلاغ دستورالعمل «مبصر بخاري» در كلاس‌هاي درس مدارس خبر داد.

عباس رهي در گفت‌وگو با خبرنگار اجتماعي فارس افزود: وزارت آموزش و پرورش دستورالعملي را صادر كرده است كه بر اساس آن، هر كلاس درس يك «مبصر بخاري» داشته باشد.
وي اضافه كرد: بر اساس اين طرح در هر كلاس درس يك دانش‌آموز آموزش‌هاي لازم درباره روشن، خاموش كردن و مواظبت از بخاري كلاس را مي‌بيند و مبصر بخاري كلاس مي‌شود.
رهي ادامه داد: «مبصر بخاري» مواظبت مي‌‌كند كه ديگر دانش‌آموزان كلاس با بخاري بازي نكنند و حرارت بخاري بي‌مورد زياد و كم نشود و در نتيجه حادثه آتش‌سوزي در كلاس روي ندهد.

الله اكبر! خدا وكيلي آدميزاد بعضي وقتها انگشت به دهان مي ماند. متحير مي شود كه: خدايا! كسي را كه عقل دادي چه ندادي؟ و آنكه را عقل ندادي چه دادي؟!!

مي بينيد...در حالي كه در ديار كفرستان و بلاد فرنگستان عده اي ناقص عقل براي هر موضوع ساده يا پيچيده اي دنبال راه حلهاي نظام مند و سيستماتيك مي گردند، چگونه در سرزمين ما گره هاي پيچيده اي مانند ايمني مدارس به دستان پرتوان مشاوران و كارشناسان هوشمند باز مي شود؟

يك زماني در همين كشور خودمان يك عده صحبت از "پرورش" در كنار آموزش مي كردند. صحبت از نهادينه سازي ارزشها و هنجارها مي كردند. بندگان خدا خبر نداشتند كه چنين راه حلهاي ساده اي براي مسائل وجود دارد.

همين است ديگر...آخرالزمان كه مي گويند اصلا يعني همين. در حالي كه اجانب از "خودشكوفايي" و "خودكنترلي" آدمها  و "پليس دروني" وجدانها و "خطاناپذيرسازي" و "ضدخطاسازي" سيستمها سخن مي گويند، يك برادري پيدا مي شود كه بدون هيچگونه امكاناتي در اين آب و خاك چنين نظرات مشعشعي مي پراكند.

خدايي ديدگاه را مي بينيد. چقدر كارشناسي و حساب شده. "مبصر بخاري" براي اينكه :   "دانش‌آموزان كلاس با بخاري بازي نكنند و حرارت بخاري بي‌مورد زياد و كم نشود"  واقعا چه مي شد اگر اين ديدگاه حرفه اي و سنجيده به همه اركان زندگي بشري يا حداقل همه شئون زندگي ما ايرانيان بسط داده مي شد؟

مثلا مي شود براي همه هنرمندان يك "مبصر هنرمندان" گذاشت. حالا وظيفه اين مبصر چيست؟ خب معلوم است ديگر. وظيفه اش اينست كه : "مواظب باشد هنرمندان كارهاي بد نكنند و در فيلمهاي آنچناني بي مورد ظاهر نشوند!" البته چه در مورد هنرمندان و چه در مورد بخاري اين نكته "بي مورد" خيلي مهم هست ها! يعني "بازي بامورد" با بخاري و قس علي هذا اشكال ندارد!

اصلا مي شود چيزي تاسيس كرد به عنوان "مبصر آدم" براي تك تك آدمها يك مبصر گذاشت كه مواظب باشد بي مورد كاري نكنند. تصور كنيد...حتي مي شود براي اتومبيلها هم يك مبصر اتومبيل گذاشت. يكي كه كنار راننده بنشيند و مواظب باشد كه راننده بي مورد سرعتش را زياد نكند و يا خداي نكرده بي مورد براي كسي بوق نزند و يا بي مورد جلوي پاي كسي ترمز نكند....

حالا يك ربط ديگري هم اين موضوع به قضيه اي هسته اي پيدا مي كند ها! آژانس انرژي اتمي مي تواند براي كشورها يك يا چند مبصر اتم بگذارد كه كشورها بي مورد با اتمها بازي نكنند و غني سازي بيش از 3.5% انجام ندهند. حالا اگر مي بينيد عقلشان نمي رسد اصلا انتظاري نداريم ما از آژانس. آژانس است ديگر! اين برادعي هم كه اگر دكتر بود نمي رفت توي آژانس كار كند.

واقعا مي بينيد خدا چه دشمنان جاهلي به اين كشور بخشيده است؟ مي آيند ايران را تحريم مي كنند. يكي نيست بگويد: "اي شوراي امنيت! اي نادان! ما با تكيه بر همين مغزها از سد تحريم مي گذريم! "

كاش اصلا استراتژيك! كشورمان را مي دادند همين عقلا تعيين كنند! چه مي شد اگر چنين مي شد!

 بعدالتحرير:

۱- بد فرم ياد معلم انقلاب افتادم با خواندن اين خبر. ياد كتر شريعتي كه مي گفت: بچه هاي ما مي فهمند...يك را..صفر را...يك جلوش تا بي نهايت صفرها را!

۲- دقت داريد كه حضرتش با اين نظرات تازه مشاور وزير است! درخت گردكان به اين بزرگي درخت خربزه الله اكبر!

۳- التماس دعا!