قصه راستکی

یادداشتهای شخصی امیرعلی

به ما نگفته بودند!
ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

سلام!

من بيشتر اوقات گرفتاريها، مشکلات و دردهايم را خدمت فرزندان شما عرضه می کنم. راستش را بخواهيد نوعی احساس شرم و خجالت نسبت به شما در من وجود دارد.

شايد دليلش اين باشد که شما را نمی شناسم. نه اينکه فرزندانتان را بشناسم و مقام و رتبه شان را درک کرده باشم ها...نه! اما به هر حال...

اگر نبود فرموده شريفتان مبنی بر اينکه "من و علی مانند پدران اين امتيم" شايد جسارت نمی کردم و اين نامه را برايتان نمی نوشتم.

راستش را بخواهيد شما را به ما درست معرفی نکردند. خنده دار که نه، بيشتر گريه دار است که خدمتتان عرض کنم شب مبعث و شب ميلاد شما، به ما سيرک حيوانات و شعبده بازی و عمليات ژانگولر نشان می دهند. انتقادی هم اگر شود بعد از فحاشی مفصل و چسباندن انگهای آنچنانی جواب می دهند: "خب عيد است! بايد شاد بود!" و من هيچ وقت نفهميدم چگونه می شود شاد بود از تولد يا بعثت کسی که نمی شناسيش؟!!

يا رسول الله! به ما نگفتند. نگفتند که شما چه کرديد. نگفتند که بوديد... شايد هم از بس گفتند و از بس بد گفتند ما نشنيده گرفتيم!

ماجرای سوره مجادله را برای ما توضيح ندادند. نگفتند که: "زنی توسط همسرش به يک رسم قديمی عربی طلاق داده می شود. آن روزها اگر کسی به زنش می گفت تو مانند مادرم هستی، زن مطلقه می شد. اين زن به نزد شما آمد و از اين رسم جاهلی شکايت برد. اما شما او را به صبر و پذيرش اين سنت دعوت کرديد. زن اما قانع نشد. شکايت و اشک و آه به نزد خدا برد و خدا سوره مجادله را بر شما وحی نمود."

وقتی اين موضوع را دريافتم، از خودم پرسيدم: "چگونه ممکن است يکی از پيروان پيامبر، نظر ايشان را نپذيرد و با ايشان بر سر نظر خود مجادله کند؟"  "اصلا چرا کسی نگفته: ای زن تو به چه جراتی با پيامبر هم کلام می شوي؟ مگر نمی دانی که عرب تا چه حد مردسالار است؟ "

ای رسول خدا! چرا کسی به من نگفت که خدا در مجادله شما با اين زن، جانب زن را گرفت و اين سنت منسوخ شد؟ حتی درخواست همسرانتان را هم درست نشنيديم! آنگاه که آنان طلب وسعت رزق و گشايش روزی می کنند از شما. شما آنان را از خود نرانديد. از بيت المال هم سهم بيشتری به ايشان نداديد. درست مثل يک شهروند عادی فرموديد: " زندگی محمد هيمنجور است. هر که می تواند صبر کند و الا آزاد است. برود و زندگی مورد علاقه خود را داشته باشد."

در جامعه شما هم منافق بود. هم مشرک. هم کافر. شما با مشرکان و کافران پيمان امنيتی امضا کرديد. به ما نگفته بودند که "شما با بت پرستان مکه پيمانی منعقد کرديد که هر کس از مکه گريخت و به مدينه آمد او را به مکيان تحويل دهيد!"

به ما نگفتند که چرا اينکار را کرديد! حتی به ما نگفتند که شما در عين عقد اين پيمانهای امنيتی با کفار و يهوديان، مسجد منافقين را بر سرشان خراب کرديد! و من بعدها مصلحت زيبای اين ۲کار را دريافتم.

يا رسول الله! شايد هم گفتند و ما نشنيديم. هر چه هست اينقدر می فهميم که هر چه داريم از همين بعثت شما داريم. اگر خدا شما را به پيامبری برنگزيده بود، شايد ما هم هنوز دخترانمان را زنده به گور می کرديم. شايد.....

ای آخرين پيامبر خدا! از خودت کمک می خواهم که مرا با تمام ابعاد وجود نازنينت و سيره رفتاريت، بدون زنگارتحريف و غبار غرض ورزی آشنا سازی.

راستی....۲ماه پيش حين زيارت فرزندتان، آقا علی بن موسی الرضا(ع)، يکی از ميانه جمعيت فرياد برآورد: "محمدی هاش صلوات!" و من بر خود لرزيدم. من کجا و مقام محمدی شدن کجا. کمی بعد آرام شدم که با مدد از شما و خاندانتان هر محالی ممکن است.

دست از طلب ندارم تا کام من برآيد    يا جان رسد به جانان يا جان زتن برآيد

سلام و درود خداوند بر شما و خاندان پاکتان!

بعدالتحرير:

- محمدی هاش صلوات....اللهم صل علی محمد و آل محمد


 
ترميم کابينه
ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

در انتظار سبز شدن چراغ قرمز 4راه ايران خودرو هستيد. جوان روزنامه فروش را صدا مي کنيد. جوان به طرف شما مي آيد. وقتي نزديک مي شود با تعجب به چهره شما نگاه مي کند و بعد روزنامه را به شما مي دهد. روزنامه را نگاه مي کنيد. تصوير شما با ابعاد بزرگ بر روي روزنامه نقش بسته است و بالاي آن نوشته شده: " ترميم کابينه با نيروهاي تازه نفس" باورتان نمي شود. فکر مي کنيد داريد خواب مي بينيد. دستتان را از شيشه بيرون مي بريد و از سرنشين ماشين کناري مي خواهيد تا با گرفتن يک نيشگون، بيداري شما را تاييد کند. راننده ماشين کناري قفل عصايي در دست از ماشين پياده مي شود. گاف بزرگي داده ايد. سرنشين ماشين کناري خانوم بوده و شما به دليل تيرگي شيشه ها متوجه نشده ايد. چراغ سبز مي شود. براي حرکت استارت مي زنيد. ماشينتان روشن نمي شود. چند نفر براي کمک ماشينتان را هل مي دهند و شما فلاش دوربيني را مي بينيد. فردا روزنامه ها عکس هل دادن ماشينتان را چاپ مي کنند و تيتر مي زنند: "اصولگرايي وزير جديد تاييد شد! "

 

فردا صبح آماده رفتن به دفتر رياست جمهوري هستيد. دکمه يقه تان را بسته ايد و احساس مي کنيد خون به مغزتان نمي رسد. پسرتان که در جناح سياسي مخالف دولت فعاليت مي کند، با پوزخند مي گويد: " محکمتر ببنديد! هيچ نيازي به آن بالايي نيست! ". همسرتان موقع خداحافظي از شما مي خواهد تا ايشان را به عنوان معاون زيست محيطي وزارتخانه  تان معرفي کنيد. شما برايش توضيح مي دهيد که  وزارتخانه شما چنين معاونتي ندارد. همسرتان گريه مي کند و نفرين کنان به طرف آشپزخانه مي رود.

 

به هيات دولت مي رويد. کسي  شما را تحويل نمي گيرد.  تقريبا هيچ کس شما را نمي شناسند. بقيه وزرا سر مي رسند. با شما سلام و احوالپرسي مي کنند و با هم درگوشي صحبت مي کنند. از صحبتهايشان کلمه هاي "بيچاره"، "زهرچشم" و ... را مي شنويد. دلشوره عجيبي داريد. رييس جمهور شما را به اتاقش فرا مي خواند. وارد مي شويد. جلسه تان 2 ساعت به طول مي انجامد. رييس جمهور يکي-يکي همه خطاهاي احتمالي شما را بر مي شمارد و مجازات فيزيکي متناظر با آن را بر روي شما اعمال مي نمايد. اشک در چشمانتان حلقه زده است. جلسه خصوصي شما پايان مي يابد. بقيه وزرا با نيش باز به درون اتاق وارد مي شوند. چند خبرنگار و عکاس هم به همراه آنان وارد سالن مي شوند و عکس مي گيرند. فردا روزنامه هاي طرفدار دولت تيتر مي زنند: "اشک شوق براي خدمت به مردم". روزنامه مخالف دولت که پسر شما مسوول شوراي تيتر آن است، با چاپ تصوير شما مي نويسد: " هنوز نيامده گريست! "

 

شب ساعت 11 به منزل مي رويد. همه اقوام جمعند و با ورود شما هلهله مي کشند. شما ساعت را نگاه مي کنيد و به ياد مي آوريد که به رييس جمهور قول داده ايد که زودتر از ساعت 2 شب به منزل نرسيد. با عجله بر مي گرديد و به محل کار خود مي رويد. تا دير وقت درون اتاق کارتان مي مانيد. همه چيز به هم ريخته است. از هيچ چيز سر در نمي آوريد. ساعت 2 شده است و شما به خانه بر مي گرديد. همسرتان شما را به اتاقش راه نمي دهد و مي گويد:  "برو  همان گوري که بودي! " به وزارتخانه بر مي گرديد.

 

فردا صبح همه معاونانتان را جمع مي کنيد. با همه اتمام حجت مي کنيد که کارها را درست انجام دهند. يکي از معاون ها مي گويد: "مگر کاري هست که انجام دهيم ؟" بقيه مي خندند. عصباني مي شويد و همه شان را عزل مي کنيد. روزنامه پسرتان تيتر مي زند: "تسويه حسابهاي جناحي آغاز شد." روزنامه هاي دولتي مي نويسند: "غارتگران بيت المال پاکسازي شدند". در فکر جايگزيني معاونين هستيد. ليستي از همه دوستان دوران تحصيل و اشتغالتان مي نويسيد و در بين آنها دنبال انتخاب نامهاي بزرگ هستيد. بيشتر دوستانتان خارج از کشور هستند و بقيه يا وزير شده اند و يا نماينده مجلس! منشي وارد اتاقتان مي شود. فکسي را به شما مي دهد که از دفتر رييس جمهور است و معاونين جديد را مشخص نموده است.

 

شخص ناشناسي با موبايلتان تماس مي گيرد. شما را تهديد مي کند که اگر 50 ميليون به او ندهيد، عکستان با يک خانوم را همه جا پخش مي کند. هول مي شويد و با او قرار مي گذاريد. به هر زحمتي هست اين پول را فراهم مي کنيد و نيمه شب بر سر قرار مي رويد. رفتگري را مي بينيد و با او صحبت مي کنيد. افراد ناشناس برسر قرار حاضر مي شوند. 50 ميليون را مي دهيد و پاکت حاوي عکس و نگاتيو را مي گيريد. فورا آن را باز مي کنيد. آه از نهادتان بلند مي شود: عکسهاي شما و خانومتان است در جشن تولد دخترتان! فردا پسرتان يک تويوتا پرادو مي خرد. روزنامه هاي مخالف دولت تيتر مي زنند: "ساده زيستي با پرادو؟!!". روزنامه هاي طرفدار دولت عکس شما به هنگام گفتگو با پيرمرد رفتگر در نيمه شب را چاپ مي کنند و مي نويسند: "پسر نوح با بدان بنشست..."

 

رييس جمهور فوق العاده از شما راضي است. شنبه تا چهارشنبه ملاقات عمومي داريد و 5شنبه ها و جمعه ها به سفر استاني مي رويد. شما به عنوان الگوي هيات دولت مطرح مي شويد. ياد مي گيريد که در مورد همه چيز نظر دهيد: از فوتبال تا توسعه پارکهاي فنآوري. براي دخترتان خواستگار مي آيد. طرف شبيه "سلوکي" بازيگر نقش بهروز در سريال نرگس است. دخترتان تا صبح گريه مي کند. شما کلافه مي شويد. پتويتان را بر مي داريد و به محل کار مي رويد. شبها در وزارتخانه مي خوابيد. متوجه مي شويد که همه وزرا چنين مشکلي دارند. شبها دسته جمعي به هيات دولت مي رويد و با هم سريال نرگس را نگاه مي کنيد. شما پيشنهاد مي دهيد که با بيانيه اي اعمال شنيع آقاي شوکت را محکوم کنيد. وزير اطلاعات مخالفت مي کند و توضيح مي دهد که شوکت الان در انفرادي به سر مي برد.

 

برايتان SMS مي آيد که اگر مي خواهيد آبرويتان حفظ شود 50 ميليون بدهيد. شما به ياد پسرتان مي افتيد و فکر مي کنيد که لابد اين بار مي خواهد BMW بخرد. هيچ توجهي به اين پيام نمي کنيد. فردا  بر سر همه چهارراههاي شهر فيلم و عکس سفر 10 سال قبل شما به آنتاليا را مي فروشند. شما تکذيب مي کنيد. کار از کار گذشته است و تکذيب فايده اي ندارد. خانواده تان قبلا از ايران خارج شده اند. پسرتان در شبکه هاي ماهواره اي بر عليه شما صحبت مي کند. خوشختانه مردم به ماهواره دسترسي ندارند چون همه ديشها جمع آوري شده است. يک کشتي هم بر روي فيبر نوري که از کف خليج فارس رد مي شود ايستاده و اينترنت مدتها است که قطع شده است. پسرتان حرفهاي خيلي بدي مي زند و همه زندگي شما را بر ملا مي کند. متاسفانه رييس جمهور به آخرين اخبار دسترسي دارد. روزنامه هاي مخالف دولت تيتر مي زنند: "بخيه ترميم کابينه پاره شد!". روزنامه هاي طرفدار دولت عکس شما با کراوات را چاپ مي کنند و مي نويسند: "مرگ بر منافق"

 

............

 

منتظر قرمز شدن چراغ چهار راه ايران خودرو هستيد تا به طرف ماشينها برويد. راننده اي شما را صدا مي زند و شما به طرف او مي رويد. پول را مي گيريد و روزنامه را به راننده مي دهيد. راننده شبيه عکسي است که روزنامه چاپ کرده است...

بعد التحرير:

1-      خدا به سر شاهد است که اين مطلب هيچ ربطي به دولت فعلي ندارد. سوابق اين بنده کمترين در حمايت از دولت اظهر من الشمس است.

2-      قابل توجه دوستان! مثل دفع قبل برنداريد کمپوت گلابي و زردآلو بياوريدها! "اوين" خيلي کلاس دارد. يا کمپوت آناناس بياوريد يا دست کم آب گيلاس!


 
به نام دخترم!
ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ امرداد ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

ديروز با ۲تا اميرحسين(يکی برادرم و ديگری رحيم زارع) به تماشای فيلم "به نام پدر" ابراهيم حاتمی کيا نشستيم. پيش تر از محمد شنيده بودم که حساب خاصی روی اين فيلم باز نکنم ولی مگر می شود فيلمهای حاتمی کيا را نديد؟!!!

قصد ندارم به نقد و بررسی اين فيلم بپردازم، اما از وقتی از سينما بيرون آمدم، چيزی مثل خوره به جان روحم افتاده است. فيلم ماجرای دختری است به نام حبيبه که پايش به روی مين می رود، مينی که پدرش در دوران جنگ کاشته است.

خوره ای که روح مرا می خورد، شايد پيام اصلی فيلم نباشد، اما هرچه هست به شدت نگران کننده است: "نکند ما هم الان داريم زير پای دختر فردايمان مين می کاريم؟" و "اصلا شاید اين مينهايی که هر روز زير پای ما می ترکد..."

حالا ديديد که من حق دارم! با اين ديد اصلا نمی شود عادی زندگی کرد. مينهايی که زير پای ما می ترکد چندان مهم نيستند، اينقدرها می فهمم که خدا در قبال اعمال ارادی و از سر اختيار از آدميزاد حساب می کشد. وجه ديگر قضيه اما خيلی نگران کننده است...

شخصا بچه را فرع زندگی زناشويی می دانم. بر خلاف رويه مرسوم کشور ما که با تولد کودک، زن و مرد فراموش می شوند و فقط کارکرد پدر-مادری برجا می ماند، من معتقدم که فرزند کاه است در برابر گندم روابط همسران...

اما به هرحال وظايف والدين برجای خود باقی است. حالا فرض کنيد فرزند دختر يا پسر شما جلوی چشمتان آسيب ببيند. آنهم  از نوع  آسيبی که شما ديروز بر سر دختر يا پسر مردم آورده ايد! قبول کنيد که تحملش خيلی سخت است!

نمی دانم تا به حال تصادف کرده ايد يا نه؟ اگر تصادف کرده باشيد تا مدتها خودتان را بابت اتفاقات قبل از تصادف سرزنش می کنيد: کاشکی لايی نکشيده بودم! کاشکی بالای ۱۴۰ کيلومتر نرانده بودم، کاشکی... و اين حسرتها شما را ديوانه می کند. و تازه اين حسرت ها  بر سر يک اتومبيل کم ارزش است. می دانيد اگر فردا بچه هايمان تصادف کنند چقدر خودمان را سرزنش می کنيم؟

از الان که اين مطالب را خوانديد و اين فيلم را ديديم، ۲ راه بيشتر نداريم. يا مين نکاريم يا برای حسرت خوردن فردا تمرين کنيم.

راستی! کسی هست بداند مينهای کاشته شده را چه جور می شود خنثی کرد؟ من اصلا نمی خواهم پای حبيبه ام روی مين برود.

بعد التحرير: اين مطلب با فرض ادامه روش فعلی توليد فرزند نگاشته شده است. بنابر شنيده ها ممکن است تا يکی دو سال آينده، نوزاد نيز مانند بسياری از کالا ها  از کشور چين وارد شود!


 
کی می دونه آخر قصه چيه؟!!
ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

تا آنجا که به ياد مي آورم، از دوران کودکي همواره در روابط اجتماعي مقيد به استفاده از کلام خاصي بوده ام و همیشه علاوه بر ذکر "سلام"، لفظ "وقت بخير"  را هم بکار مي گرفتم. هربار که به مامان يا بابا "سلام" و "صبح بخير" مي گفتم جواب مي شنيدم: "عاقبتت بخير"...

آن روزها کلمه "عاقبت به خيري" در ذهن من  کلام خوش آهنگي بود. کلامي که هيچ تصوير ذهني خاصي براي من ايجاد نمي کرد. اما حالا مي فهمم که چه عظمتي پشت اين کلام نهفته است. اگر دوست داريد ادامه دهم، بلند بگوييد: اللهم اجعل عواقب امورنا خيرا !

اهل فوتبال اگر باشيد، حتما به اين جمله ايمان آورده اید که "فوتبال 90 دقيقه است" و لابد بارها ديده ايد که چگونه در آخرين ثانيه هاي بازي و يا حتي در وقت اضافه، سرنوشت بازي رقم خورده است. برنده مسابقه، تيمي است که با پيروزي ميدان را ترک کند. يک تيم اگر 90 دقيقه فوتبال ناب ارائه دهد ولي در دقيقه آخر گلي دريافت کند، بازنده ميدان است و معمولا فقط همين نتيجه در ذهن مردم باقي مي ماند.

حالا بيخيال فوتبال شويد! دست خيالتان را به من دهيد. مي خواهيم برويم به سال 61 هجري. به بيابانهاي عراق. نترسيد! نمي خواهم برايتان روضه بخوانم. اصلا من کجا و لياقت روضه خواني کجا؟ شما هم می بینید؟ من که می بینم! يک بنده خدايي راه را بر فرزند رسول الله(ص) بسته است. همين بنده خدا دارد آب را هم مي بندد. اگر چيزي از تشنگي و عطش کودکان شنيده ايد، بدانيد که عامل اصلي قضيه همين بنده خدا بوده است. فقط خواهشا کمي خونسرد باشيد و "تف و لعنت" نثار اين بنده خدا نکنيد. مي دانيد چرا؟ چون او هم عاقبت بخير شد!

لطفا نگوييد مگر مي شود؟!! مي بينيد که شده است. به گزارش خبرنگار ما از کربلا، "حر بن يزيد رياحي" در دقيقه 90 گل زد و بازیي را که باخته بود با نتيجه 3 بر صفر به سود خود پايان بخشيد! بله، "حر" عاقبت بخير شد.

"طلحه" و "زبير" را مي شناسيد؟ خب خدا را شکر اگر  مي شناسيد! بايد بگويم که افتخار آشنايي با 2تن از ياران فداکار و سختکوش پيامبر بزرگمان(ص) را داشته ايد. آنقدر بزرگ که از سوي حضرتش به لقب "زبير سيف الاسلام" و "طلحه الخير" ملقب شده بودند. در دوران پهلوگرفتگي کشتي ولايت و خانه نشيني مولا(ع) نيز، اين 2 از معدود ياران باوفاي علي (ع) بودند. عجله نکنيد! مبادا به ايشان حسودي کنيدها! نه! متاسفانه بايد عرض کنم که اين 2نفر "عاقبت به خير" نشدند! و بازي برده را در دقيقه 90 با دريافت 3 گل واگذار کردند. واي که چقدر سوز دارد !

 واقعا چه رازي در اين قصه نهفته است؟ چگونه يک سياهکار، آنهم با سياهکاري بلند مدتي به اندازه همه عمر، در ساعتهاي آخر و فقط با يک تصميم همه چيز را عوض مي کند؟ چي؟ بگذاريم به حساب لطف بي حساب خدا؟ قبول! حالا چگونه مي خواهيد جهنمي شدن مردان خدا در آخرين لحظات را توجيه کنيد؟ واي! نه همان بهتر که نشنيده بگيرم. خدا و ظلم؟!!! مگر مي شود؟

ما براي همه کس و همه چيز فرصت داريم: از رسيدگي به امور ستارگان دور تا دخالت در کارهاي دوستان نزديک، از آبياري گياهان دريايي تا گونه شناسي حشرات صحراهاي ماداگاسکار! افسوس که در اين ميان براي خودمان وقت نداريم. اصلا وقتي باقي نمانده است که براي واکاوي مفهوم "عاقبت به خيري" صرف کنيم. اگر وقت داشتيم مي نشستيم و از خدا مي پرسيديم: "آخر قصه ما چه مي شود؟ عاقبت به خير مي شويم يا...؟"

چند شب پيش، سوالهايي شبيه به اين را از يکي از فرشتگان پرسيدم. داشت صغري- کبري مي چيد که خدا از آسمان ندا در داد:

- فرشته عشق نداند که چيست...قصه مخوان!

 


 
سلام سيد!
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

امشب بعد از مدتها در دل شوری دارم. دلیلش شاید از دید شما خنده دار، بی ربط و حتی احمقانه باشد. ولی خودم چنین فکر نمی کنم.

 از گذشته های دور لبنان همواره گوشه ای از ذهن مرا به خود اختصاص داده بود. رسانه های کشور ما از لبنان تصویر کج و معوجی به ما نشان داده اند. همانطور که از جنگ هشت ساله خودمان، از (همت)، (باکری)، (خرازی)، (چمران )و ... برایمان تصاویر مبهم و بعضا اشتباهی ترسیم  کرده اند.

راستش را اگر بخواهید اصلا انتظار بیجایی است که بتوان عمق وقایع را از دریچه های کوچکی مثل تلویزیون و روزنامه ها و ... دریافت. آنهم در کشور ما که با همه چیز مثل یک demo و show برخورد می شود.

اصلا تا به حال فکر کرده اید چگونه شیعیان در لبنان ریشه دوانیده اند؟ نکند منتظر بوده اید صدا و سیما در این مورد اصلاع رسانی کنند؟ از لبنان چه می دانید؟ بله! مستحضر هستم که "نانسی عجرم" لبنانی را دیده اید و ....

لبنان سرزمین عجیبی است. شیعیان، اهل سنت، مسیحیان و دروزی ها گروههای اصلی تشکیل دهنده این کشور هستند. 3گروه اول مذاهب رسمی و شناخته شده ای هستند، اما دروزی ها را کسی نمی شناسد. حداقل من کسی را نیافتم که تصویر درستی از این جماعت برایم ترسیم کند. ظاهرا مسلمان هستند ولی انحرافات شدیدی دارند. چیزی در مایه های علی اللهی های کشور خودمان و به شدت ضد شیعه و حتی شیعه کش!

و اما قصه شیعیان... سالها پیش، در زمان خلیفه دوم(عمر بن خطاب) یکی از صحابی پیامبر مرتکب اقدامات زننده ای می شده است. این صحابی بزرگوار جناب ابوذر غفاری، یار خالص و مخلص پیامبر و علی (ع) بوده اند. این بنده خوب خدا نظم جامعه اسلامی را به هم زده بوده و با طرح سوالات بی ربطی مانند عدالت اجتماعی، ثروتهای بادآورده، مقایسه حکومت خلیفه با حکومت زمان پیامبر و ... قصد تشویش اذهان عمومی را داشته است!

عمر(لعنت خدا بر او باد) فکر بکری می کند. ابوذر را به بهانه نظارت بر کار والی شام، روانه غربی ترین نقطه سرزمین اسلام می کند. ابوذر ساده دل هم می رود تا بر کار حاکم وقت شام:معاویه (لعنت الله علیه) نظارت کند.

می دانید معاویه چه می کند؟ معاویه ملعون، ابوذر را محترمانه به دورترین نقطه شام تبعید می کند و احتمالا می اندیشیده است که ابوذر در میان مسیحیان منطقه خاموش می گردد.

حالا بشنوید از ابوذر: این رادمرد قصه ما، به جنوب لبنان فعلی می رود. از علی (ع) می گوید و از فاطمه(س). از پیامبر(ص) و خدیجه و ابوطالب. اینقدر صمیمانه و خالصانه می گوید که می شود آنچه که باید بشود! بسیاری از اهالی جنوب لبنان(جبل عامل، بقاع، صور و شبعا) شیعه می شوند. آنهم شیعه دو آتشه! برای اینکه خود ابوذر که اصلا یک تکه  آتش بوده است.

این افتخار برای شیعیان لبنان خیلی زودتر از افتخار ما ایرانیان رخ داده است. آن زمان یحتمل اجداد ما زرتشتی بوده اند! و بدین ترتیب شیعیان در این سرزمین ریشه می دوانند. با فرآیندی مشابه چند سال بعد گروه زیادی از اجداد ما هم در ایران شیعه می شوند. گروهی که از ظلم و جور اعراب به ستوه آمده بودند ولی هیچ رغبتی برای بازگشت به دین دروغین موبدان زرتشتی نداشته اند، به خواست خدا و با مدد مولا علی (ع) شیعه می شوند.

اولین تماسها بین شیعیان ایران و لبنان در زمان سربداران رخ می دهد. سربداران در خراسان اولین حکومت شیعی را تشکیل می دهند و برای رفع نیاز فقهی و شرعی خود، نامه ای به علمای شیعه لبنان می نویسند و دست یاری به سویشان دراز می کنند. شاید شما هم نامهای خانوادگی "جبل عاملی"، "صوری" و نامهایی از این دست را شنیده باشید، اینان فرزندان همان مهاجران لبنانی به کشور ما هستند.

و این چنین پیوند ما ایرانیان و شیعیان لبنان شکل می گیرد و در طول تاریخ عمیق تر می شود. سالها می گذرد و جماعت شیعه زیر فشار سایر گروههای لبنانی در تنگی و فشار کمرشکنی قرار می گیرند. این بار ایرانیان به تلافی بر می خیزند. فکر می کنم کمابیش ماجرای "امام موسی صدر" و "چمران" را شنیده باشید. 

و اینگونه است که امروز نام "ایران" کلید درهای بسته شیعیان لبنان است و ایرانی که می بینند انگار پس از سالها عضو گم شده خانواده خود را یافته اند.

....

امشب بعد از مدتها در دل شوری دارم. دلیلش شاید از دید شما خنده دار، بی ربط و حتی احمقانه باشد. ولی خودم چنین فکر نمی کنم.

ناخودآگاه یاد فرمایش حضرت حافظ می افتم که گویی در وصف مجاهدین حزب الله لبنان و شیعیان این کشور سروده است:

حافظ اگر قدم زنی در راه خاندان به صدق... بدرقه رهت شود همت شحنه نجف

مبارک باشد! این پیروزی بر پریزادهای کوچک لبنانی، دختر بچه های نازنینی که در قانا پرپر شدند، همه شهدای لبنان، مجاهدین حزب الله و ابرمرد شیعه: سید حسن نصرالله مبارک باد!

راستی! این پسر بچه خوشگلی هم که عکسش را گوشه وبلاگ من می بینید، همین اخوی خوبمان است. سید حسن را می گویم ها !!!


 
پرواز به سرزمینهای دور!
ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ امرداد ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

چند شب پیش یکی از بهترین دوستهایم را دیدم. از لابلای حرفهایش کاملا مشخص بود که هوای رفتن به سرش زده و دارد برای رفتن امروز - فردا می کند.

اسم این دوست خوبم را نمی گویم. شاید راضی نباشد. تازه شاید نخواهد دوستدارانش! بدانند که قصد پریدن دارد. اگرچه می دانم خیلی هایتان حدس می زنید که چه کسی را می گویم. به هرحال یک اسم مستعار برایش انتخاب می کنم : حامد (یک جورهایی مرتبط هم هست ها!!!)

حامد از وضعیت کشورمان گله داشت(مثل همه ما)، چیزهایی آزارش می داد که کمابیش همه ما را می آزارد: بی نظمی- بی لیاقتی بعضی مدیران- ناکارآمدی بعضی از سیستمها و ....

اما این نوع گلایه از نوع گلایه های همیشگی نبود. انتقادهای قبلی حامد و انتقادهای همیشگی ما از جنس چه باید کرد؟ بود ولی این بار حامد به زبان بی زبانی می گفت: کاری نمی توان کرد.

کاملا مشخص بود که در سر هوای رفتن می پروراند. از حامد بعید بود. نه اینکه بگویم حرکتش اشتباه است ولی ....!

شخصیت حامد بر ۴ محور اصلی تشکیل یافته است(مذهب-غیرت- نظم-عاطفه). از ۲ محور اول یعنی مذهب و غیرت می گذرم. اگرچه یقین دارم که مهمترین و اصلیترین پایبند حامد برای رفتن همینها هستند. عامل سوم نظم است. حامد شیفته سیستمهای منظم و آدمهای وظیفه گرا است. افسوس که نظم در کشور ما کیمیای کمیابی است!

من که سالها با حامد دوست و همکار بوده ام می دانم که بی نظمی (از جمله بی نظمی خودم) تا چه حد حامد را می آزارد و روحش را رنجور می کند. یقینا مهمترین عامل پروازش هم مشاهده نظام مندی کشورها و سازمانهای غربی است.

من اینجا می خواهم فقط توجه حامد را به محور چهارم شخصیتش یعنی عاطفه جلب کنم. به جای مقدمه چینی و ذکر دلایل عقلی فقط توجهش را به یک خاطره جلب می کنم. اتفاقی که می خواهم برایتان نقل کنم کاملا واقعی است و در محل کار من و در حضور خود من رخ داده است. من تنها اسامی را عوض کرده ام:

- صبح بخیر آقای اسمیت!

- صبح بخیر! چرا تاخیر داشتی آلبرت؟

- بخشید آقای اسمیت! ولی امروز صبح مادرم فوت کرد!

- اه! متاسفم! اشکالی ندارد. تاخیر تو قابل قبول است. به سر کارت برو...

- آقا! می خواستم امروز کمی زودتر بروم تا در مراسم تدفین مادرم حاضر شوم.

- متاسفم آلبرت! من می دانم که برادر تو در این مراسم حاضر است. پس لزومی به رفتن تو نیست.

- حق با شماست. روز به خیر آقا!

- روز بخیر!

باور کنید من که نظاره گر این گفتگو بودم، بعد از شنیدن آن حالت تهوع پیدا کردم. چگونه ممکن است این چنین سرد، بی روح، بی عاطفه و ماشینی بود؟

حامد خوب من! تصور کن می توانی حتی لحظه ای در میان این رباتها زندگی کنی؟ به قول آن بنده خدا: تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته......!

 باور کن من هم به جامعه نظام مند و مبتنی بر شایستگی غربیها حسادت می کنم، اما می دانی این جامعه به چه بهایی ساخته شده است؟

به بهای فراموشی احساس، به قیمت پایمال شدن عشق و لگدمال شدن عواطف انسانی. نمی خواهم بگویم پیشرفت و توسعه مترادف با فراموشی ارزشهای انسانی است. نه! ما نمی خواهیم و اصلا نباید این چنین ساده انگارانه با موضوع توسعه برخورد کنیم. ما باید به دنبال توسعه پایدار و همه جانبه باشیم، البته با در نظر گرفتن همه مولفه های ارزشمندمان...

حامدجان! من نمی گویم نرو. اگر می خواهی بروی مانعت نمی شوم ولی لطفا با چشمان کاملا باز به این مقوله نگاه کن. محمد آن شب حرف خوبی  می زد: اگر مرد زندگی غربی هستی اول همینجا غربی شو و بعد برو! می توانی؟ من که فکر نمی کنم. بعید می دانم بتوانی آن روح مهربان و قلب پر احساس را خفه کنی! آن اشکهای آماده ریختن را چه می کنی؟؟؟

توصیه می کنم کتاب (نشت نشا) رضا امیرخانی را بخوان. این رضا امیرخانی زندگی خیلی ها را عوض کرده و روح خیلی ها را قلقلک داده است(از جمله خودم).

بیشتر فکر کن دوست خوب من! بیشتر و بیشتر! شاید این مهمترین تصمیم زندگی تو باشد!


 
مديريت بحران!
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

به یک حادثه می شود از زاویه های گوناگون نگاه کرد و  بسته به نوع نگرش می توان برای یک قصه، قهرمانهای گوناگونی در نظر داشت.

قصه امشب ما، یکی از همین قصه های چند وجهی است. حکایت خونبار یک حادثه که معمولا اصل ماجرا در پشت همین وجه حماسی و عاطفی پنهان می ماند.قصه کربلا را می گویم.

آنروزها از دید بیشتر مردم، یزید (لعنت خدا بر او) برنده این نبرد بود. اما حالا چه! آنهم بعد از ۱۴۰۰سال و با نشستن گرد و خاک ماجرا؟!!!

متاسفانه یا خوشبختانه، کشش عاطفی این ماجرای تلخ، موجب شده است تا ما مدیریت یکی از قهرمانان تاریخ را به درستی نبینیم.

یقینا شما بهتر از من می دانید که مدیریت بحران، از جمله پیچیده ترین موقعیتهای یک مدیر است و راستی که قهرمان قصه ما، چه زیبا از پس این موقعیت برآمده است.

حتما می دانید که راجع به چه کسی داد سخن می دهم! بله، زینب کبری! خودتان لحظه ای چشم بر هم گذارید و خود را در موقعیت عمه سادات قرار دهید: فاجعه خونبار کربلا، شهادت برادرانی چون حسین(ع) و عباس(ع)، برادرزادگانی چون ۲علی و قاسم و یاران باوفایی چون حبیب و بریر....

به این مصائب بیفزایید اسارت به دست دشمن را، آنهم دشمن زبونی که نه دین دارد و نه آزادگی.

و حالا زینب مانده است و وظیفه ای سنگین. هدایت کاروان اسیران، مسوولیت کوچکی است در مقایسه با مسوولیت مذکور....

پیام حسین(ع) باید به سلامت از پیچ و خم تاریخ عبور کند و به دست فرزندان آخرالزمان برسد. رسالت کربلا باید از تحریف دشمنان دانا و کوته نگری دوستان نادان در امان بماند. خون حسین باید در رگ تاریخ جاری شود و همه آزادگان تاریخ را جان دوباره بخشد.

و این بار سنگین بر عهده زینب است. یا زینب کبری! و چه زیبا از پس این وظیفه خطیر برآمده است. اگر نه امروز ما هم به سیاست یزید آفرین می گفتیم و حسین را خارجی می پنداشتیم.

فراموش نکنید که زینب، فرزند فاطمه (س) است. فاطمه هم پیام ولایت علی را به ما رساند. هرچند که مردم مدینه نشنیدند. یعنی نخواستند که بشنوند.

من اگر مدرس مدیریت بحران بودم، شاگردانم را وا می داشتم تا مدیریت زینب را موشکافی کنند و ببینند که چگونه زینب زیر سنگباران مردم شام وارد این شهر شد و در نهایت چگونه همه چیز را به نفع حسینیان عوض کرد؟

من فقط مانده ام که چگونه می توان میان این همه تناقض، ارتباط منطقی برقرار کرد. از یکسو بیماری سجاد(ع)، از سوی دیگر بی تابی کودکان کاروان، و از سویی آن سخنرانیهای دشمن رسواکن در مجلس یزید!

اینها را وا می گذارم به همان شاگردان مدیریت بحران! باور کنید نمی خواهم اوقات خوشتان را تلخ کنم ولی به یاد زمزمه های رقیه (س) ۳ساله با سر پدرش  افتادم:

بابا یه مطلبی می خواد....قلبمو آتیش بزنه

ترسم اینه اگه بگم.....عمه باهام قهر بکنه

عمه رو که تو می شناسی....با اون حیا و غیرتش

چادرشو کشیدنو .....سیلی زدند تو صورتش

...........

سالروز وفات پیام آور کربلا، زنده نگهدارنده رسالت حسین(ع)، دختر خلف فاطمه(س) و علی(ع)، زینب کبری(س) تسلیت باد!


 
خيبر!
ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

چند وقت پیش رفته بودیم منزل آقا رضا. (آقا رضا داماد عموی منه) فکر کنم همه شما بشناسیدش، ایشون خبرنگار صدا و سیما است و حتما با گزارشهایش مهمون خونه های شما هم شده.

خلاصه! آقا رضا از مکه اومده بود و با خانواده رفته بودیم برای دیدنشون. راستش رو بخواهید من خیلی قبولش دارم، یکجورهایی اخلاص داره توی کارهاش. ایشون نزدیکه ۱ماه شاید هم بیشتر مکه و مدینه بودند. روزی که ما خونشون بودیم  vcd گزارشهای سفرشون را برامون نمایش دادند. احتمالا هیچ وقت این گزارشها به دلیل ملاحظات سیاسی- امنیتی پخش نمی شود.

گزارش شامل ۲ قسمت مجزا بود. یکی از (مدینه الصالح) یعنی شهر حضرت صالح پیامبر. راجع به این قسمتش فعلا چیزی نمی گم. آمادگی روحی زیادی می خواهد که من اصلا ندارم الان.

بخش دوم این گزارشها، مربوط به خیبر بود! بعله درست شنیدید. قلعه خیبر! همه بگید: یا فاتح خیبر!

قلعه خیبر یکی از دژهای نفوذناپذیر یهودیان اطراف مدینه بوده. یهود بر خلاف پیمان صلحی که با رسول الله (ص) داشتند، از این مراکز اقدام به فتنه انگیزی و اغتشاش می کردند. جنگ خیبر جنگی است که در زمان حضرت محمد (ص) انجام می شود. مسلمانان به فرماندهی حضرت علی (ع) قلعه خیبر را به محاصره در می آورند و در نهایت....

بچه ها! یک چیزی می گویم، یک چیزی می شنوید! مسیر رسیدن به قلعه از ۴طرف سنگلاخ بود. کفش بروبچه های صدا و سیما پاره شد روی این سنگها. درست مثل میدون مین. سنگهای آتشفشانی تیز و برنده و در کنارشون هم بوته های خاری که وقتی به اتوبوس گروه کشیده می شد، انگار می خواست چنگ بیاندازه و ...

قلعه روی یک تپه سنگی بود. خود قلعه هم سنگی بود و جالبه که بعد از ۱۴۰۰سال نسبتا سالم مونده بود. من نمی دونم مولا(ع) چجوری به این قلعه رسیدند! ولی باور کنید جای خالی در خیبر را دیدم. همون دری که به دست توانای حیدر(ع) از جا کنده می شود و باعث پیروزی سپاه اسلام می شود. اسم (مرحب) خیبری را هم باید شنیده باشید. این مردک! سردار یهودیان قلعه بوده و هیچ کس را یارای مبارزه با او نبوده. جز حیدر امیرالمومنین(ع)!

خیلی تکان دهنده بود. من داشتم از تلویزیون جایی را نگاه می کردم که قدمگاه امام علی (ع) بوده. باور کنید مو به تن آدم راست میشه. جالبتر از اون کار سعودیهای احمق بود. سعودی ها معتقدند که اسراییلیها حق دارند که این قلعه را متعلق به خودشان بدانند و ادعای مالکیت آن را بکنند.به همین خاطر وجود چنین جایی را رسما حاشا می کنند. به هیچ کس اجازه نزدیکی به اونجا را نمی دهند و ساکنین روستای اطرافش را هم مجبور به ترک محل کردند.

وسطهای گزارش هم ماشینهای پلیس امنیتی سعودی رسید و بچه های صداوسیما که می دونستن اگر گیر بیفتن دیگه امیدی به خلاصی نیست، الفرار...!

از من می شنوید این کارشان یک دلیل دیگر هم داشته و اون ...بوده است. بالاخره هر بچه ای هم که اونجا را ببینه از باباش سوال می کنه چه کسی فرمانده مسلمانان بوده در این جنگ؟ و کی تونسته در سنگی به این بزرگی و سنگینی را از جا بکنه؟!!!

بعد از ظهور، می خواهم یک تور جهانگردی راه بیاندازم و مردم را ببرم قلعه خیبر! اگه شما هم می خواهید اسمتان را توی لیست رزرو این تور بنویسم، بلند بگید: یا فاتح خیبر!

میلاد مظهر عدالت و شجاعت، اسوه مردانگی و تجسم تقوی، بر شما مبارکباد!

یا علی مدد!


 
رودخونه زندگی
ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

این روزها من مثلا در تعطیلات تابستانی هستم. اما انصافا شاید استراحتم کمتر هم شده باشد. این روزها با یکی دوتا از دوستان مشغول تصمیم سازی هستیم. ان شاالله آخر هفته به تصمیم گیری برسیم.

امروز برای مذاکره و جمع بندی کارهامون رفتیم جاده چالوس. کنار رودخونه. صدای آب... چقدر قشنگه!طبیعت هم واقعا از نعمتهای خدا است که ما بیشتر وقتها سعی می کنیم نبینیمش. با خودم فکر کردم تو رودخونه زندگی ما چی هستیم؟ صخره ایم؟ کف روی آبیم؟ سنگ کف آبیم؟....

شما چی فکر می کنید؟ من خودم رو صخره توی آب می دونم. جریان آب هم اتفاقات زندگیه که روح و جسم آدم را دچار فرسایش می کنه.

روزمرگی مهمترین عامل این فرسایش روحیه. این که آدم یادش بره که باید زندگی کنه و فقط زنده باشه‌ و صبح برود سرکار و شب بیاد و این که آدم هدف اصلیش را فراموش کنه یک فاجعه است.

همیشه سعی کردم دچار این روزمرگی نشم. معمولا زندگیم همیشه پر از چالش بوده و اصلا امکان روزمرگی برایم وجود نداشته.

خدا کنه خدا هیچوقت ما رو تو مرداب روزمرگی و بیکارگی غرق نکنه!


 
شرح هجران مختصر کن...
ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ امرداد ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

چند سال قبل بود. درست سال ۷۸. اون موقع من تازه وارد دانشگاه شده بودم. فیلم کنسرت شجریان را نگاه می کردم. شجریان مرغ سحر می خواند و من تعجب می کردم از عکس العمل بعضی از مردم. خیلی ها اشک می ریختند و بعضی ها زار می زدند. اون موقع چیزی دستگیرم نشد.

چند شب پیش، تو دل سیاهی شب شنیدمش. ای بابا! چرا مردم اینجوری نگاه می کنند؟ دیوانه ندیدید تا حالا؟ چرا این گریه لعنتی بند نمی آید؟!!!

مرغ سحر ناله سر کن
داغ مرا تازه تر کن

ز آه شرر بار، اين قفس را
برشکن و زير و زبر کن

بلبل پر بسته ز کنج قفس درآ
نغمه آزادی نوع بشر سرا

وز نفسی عرصه اين خاک توده را
پر شرر کن

ظلم ظالم، جور صياد
آشيانم داده بر باد

ای خدا، ای فلک، ای طبيعت
شام تاريک ما را سحر کن

نو بهار است، گل به بار است ابر چشمم ژاله بار است

اين قفس چون دلم تنگ و تار است

شعله فکن در قفس ای آه آتشين
دست طبيعت گل عمر مرا مچين

جانب عاشق نگه ای تازه گل از اين
بيشتر کن، بيشتر کن، بيشتر کن

مرغ بی دل ، شرح هجران
مختصر کن مختصر کن مختصر کن 


 
رفيق نيمه راه
ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

خيلي باهاش بدتا کردم. آدم با دوستهايش هم چنين کاري رو نمي کنه، چه برسه به .....

از وقتي يادم مي آيد، هرچي مي خواستم ازش بهم مي داد، شايد اصلا من هم به خاطر همين مي خواستمش. بيشتر چيزهايي رو هم که نمي داد، بعدا مي گفتم خوب شد نداد ها!!!

کيو مي گم؟ اي بابا! آخه اين که سوال نداره. خب معلومه ديگه. خدا را مي گم.

 

 -          اللهم اني اسئلک بمفاتيح الغيب التي لايعلمها الا انت، ان تصلي علي محمد و آل محمد و ان تجعلني من .....(خدايا! کنکور رديفه ديگه؟)

-          اللهم اني اتقرب اليک بموالاتک و موالات وليک.....(خدايا! اين پروژه هيچ رقمه تمام نمي شود، پس خودت يک کاريش بکن....)

و ............

تو اوج بحران و گرفتاري اگر در مورد هر موضوعي، يک گزارشگر فرضي از من مي پرسيد نظرت چيه؟ مي گفتم: نظر؟!!! من اصلا نظري ندارم. هر چي خدا بگه. من بنده خدام .....

اما بشنويد از لحظاتي بعد از حل مشکل:

 ببين خدا! اين مشکل را حل کردي، قبول! اما ديگه اينکه نمي شه تو همه کارهاي من دخالت کني! حالا من يک گناه کردم، ديگه چرا اينجوري نگاه مي کني؟ اصلا يک کم گناه براي آدمي لازمه!

ببين خدا! آخه در اون مورد خاص که اصلا نمي تونم به حرفت گوش کنم، پس دل خودم چي مي شه؟ بگذارمش زيرپا؟ اين چه حرفيه؟ شما ديگه چرا؟

در مورد اون موضوع هم که هي چپ چپ نگاه مي کني، من اصلا نقشي ندارم. خب دانشمندها اينجوري مي گويند ديگه من که نمي تونم نظر 1000 تا پروفسور و دکتر علوم انساني را رها کنم، حرف شما يک نفر را بچسبم، مي تونم؟

اصلا بگذار همين اول کار يک چيزي را بگم: رابطه ما شخصيه، خصوصيه. سعي نکن به زندگي من ربطش بدهي! Ok؟ 

اين سريال، خوبه تا حالا چندبار اتفاق افتاده باشه؟؟؟!!!

من خودم تا حالا چندهزار بار نقش اول اين فيلم بوده باشم خوبه؟

خنده ام مي گيره از پررويي خودم: دوباره روز از نو، دوستي با خدا از نو!

-          اللهم اني اسئلک....................(خداجونم! اين دفعه اصلا قضيه فرق مي کنه! باور کن ديگه توبه ام رو نمي شکنم! ....)

-          امن يجيب المضطر اذا دعاه و يکشف السوء........(خدايا! مي خواهي جواب ندهي؟ پس من کجا برم؟ خودت بگو!.....)

-          يا محمد و يا علي، يا علي و يا محمد!(شما يک کاري بکنيد تورو خدا! من جز شما واسطه ديگه اي ندارم که آخه!)

 و اين داستان همچنان ادامه دارد....

 اللهم اجعل عواقب امورنا خيرا !


 
پیش از اینها حال دیگر داشتم...هرچه می گفتند باور داشتم
ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ امرداد ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

به نام خدا

سلام!
شايد اين دومي يا سوميش باشه! وبلاگ رو مي گم. قبلي ها با اسم مستعار بود، اين با اسم خودم. قبلي ها موقت بود، ان شاالله اين پايداره. قبلي ها ............
قبلي ها مال وقتي بود که حال ديگرداشتم، به قول محمد مال دوره "خوش حالي"! اما حالا همه چيز فرق کرده. اون آدم قبلي به قتل رسيده، جايي درز نکنه ها ولي خودم کشتمش!
اين دفعه مي خواهم آهسته و پيوسته بنويسم، نگران نظر ديگران هم نباشم، آره آقا، من همينجوريم اصلا! حرفيه؟!!! اگه حرفيه، بردار نظرت را بنويس!
خيلي هم دوست ندارم از غم و غصه هام بگم. معصوم(ع) مي فرمايد: غم مومن در دلش است و شادي وی در کلامش! شاعر هم مي فرمايد:
با دل خونين لب خندان بياور همچو جام، ني گرت زخمي رسد آيي چو چنگ اندر خروش!
مخلص کلوم: اين بار با دل خونين لب خندان آوردم......

يا علي مدد!