قصه راستکی

یادداشتهای شخصی امیرعلی

رمضان آمد و ما هم رم از آن !!!
ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

بچه ها سلام!

حال و روزگارتان که خرم است؟؟؟ مثل من که نیستید؟!!!.....

۱- از همه شما عزیزان که به صورت حضوری یا با تماس تلفنی، ارسال پیام کوتاه، ارسال کامنت و ... تسلا بخش خاطر من گردیدید متشکرم! ان شاالله خدا توفیق دهد در شادیهایتان جبران نمایم.

۲- این که کم می نویسم ناشی از کمبود وقت نیست. یعنی دلیل اصلیش حداقل بحث وقت نیست. مشکل دارم! اونهم با خودم. نوشتن دل می خواهد وگرنه میشه گل کاری. اهل گل کاری نیستم...

۳- ۴روز دیگه بیشتر به شروعش نمونده. امسال بیشتر از هرسال دلم براش تنگ شده. ماه رمضان را می گم! چند ساله که به لطف صدا و سیما، ماه رمضان به جشنواره سریالهای تلویزیونی تبدیل شده. نماز اول وقت و خیلی چیزهای دیگه قربانی پخش مسلسل وار سریالهای تلویزیونی شده. بلافاصله بعد از اذان شبکه ۲ بعدش ۳ بعدش یک،‌بعدش ۵ و....! مهندس ضرغامی امسال قول داده که سریالها از یک ساعت پس از اذان شروع بشه. امیدوارم اینجوری باشه....

۴- به جای اینکه فرض کنم مهمونی دعوت شدم، می خواهم امسال فرض کنم ته این ۳۰ روز، یک امتحان دارم. بیایید با هم این کار را بکنیم. میگن رجب ماه خداست، شعبان ماه رسول خدا و رمضان ماه امت خدا است. یعنی ماه ما! بیایید برای خودمون وقت بگذاریم...

۵- برای ماه رمضان یک کارهایی می خواهم روی وبلاگ بکنم. شاید بحثهای سلسله واری راه بیاندازم. می خواهم بروم منبر! شاید بشم حکایت اون موذنه. ۱۰۰ تومن می گرفته اذان بگه، ۱۱۵۰ می گرفته اذان نگه! از بس خوش صدا بوده ماشاالله! حالا حکایت ما است...حضرات منبری وقتی از منبر می آیند پایین پاکت را می گیرند. من می خواهم یک کاری کنم شما پاکت بدهید تا من بالا نروم!!! نظرتون چیه؟!!!

۶- اگه نوشته ایندفعه، بد از کار در آمد به بزرگواری خودتان ببخشید. گفتم که دل ندارم....(قابل توجه محمد! پس لرزه های صحبت چند شب پیش شروع شده...)

اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا!


 
چرا مرده پرست و خصم جانيم؟!!
ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

جمعه 17 شهريور 85- ساعت 14

-        سلام مامان جون!

-        علیک سلام! امیرعلی گلم! چطوری نوه عزیزم؟

-        الحمدلله، شما چطوري مامانجون؟

-        شکر خدا! می گذرونیم! چرا نیومدی یک سر به مامان بزرگت بزنی بی معرفت؟

-        مامانجون! باور كن نمي تونم! مي بيني كه! حتي جمعه هم سر كار هستم.

-        هر جا هستي ايشالله خوش باشي!

-        مرسي! قول مي دهم اولين فرصت بيام و ببينمت مامانجون! آخه دلم خيلي تنگ شده!

-        حالا! ديگه اگه عمري باقي باشه!

-        مامانجون! شما هنوز 70 ساله هم نشدي! ايشالله 120 سال زنده باشي، خودمون برات تولد بگيريم.....

.......

قبول كنيد كه كار سختيه! وقتي من مجبورم هم 5شنبه، هم جمعه سركار باشم، چه جوري تنهايي 400كيلومتر برم و برگردم؟ اونهم فقط براي يكروز؟ اونهم توي اين جاده ها؟ اونهم با رانندگي من؟!! خوب بقيه هم بايد متوجه باشند ديگه. ولي متاسفانه نيستند. الان مامانم كلي دلخوره كه چرا من باهاشون نرفتم؟ ميگه به مامانجون (مادربزرگم) بي توجه شدم. ولي اينجوري نيست! شماها كه ديگه حق را به من مي دهيد؟ نه؟!!! تازه بابا هم كلي تيكه بارم كردكه چرا باهاشون نرفتم. اصلا چه معني داري داماد اينقدر با مادرخانومش خوب باشه؟!!!

 

يكشنبه 19 شهريور 85- ساعت 4:45 صبح

خواب و بيدارم. مثل هميشه. مي گويند بين الطلوعين را نبايد خوابيد. مي گويند كسب و كار شيطان اون موقع سكه است. مي گويند بعد از نماز ديگه نخوابيد... اما من تازه بعد از نماز خواب بهم مزه مي ده. لابد من صيد هميشگي شيطانم ديگه. يحتمل شماره اشتراك هم برام صادر كرده....

اي بابا! حالا اگه گذاشتند بخوابيم. اين سروصداها چيه؟ آهان! مامان، بابا و برادرم از مسافرت برگشتند.

 

-        سلام! رسيدن به خير!

-        سلام! احوال شما؟ خوبي؟ ...

تيكه ها شروع ميشه...."خط توليد الگانس كه نخوابيد يك موقع؟"، "به كلاس حاج آقا تون رسيديد؟!!"، "شب نيمه شعبان به ...."

صداي زنگ تلفن همه را مجبور به سكوت مي كند

 

-        سلام! چي شده علي جون؟ (داييم)

-        ................

-        نه! كي! واي.....

چهره بابا همه چيز را نشان مي دهد. اصلا نيازي به سوال نيست. مامانجون نيم ساعت قبل رفته پيش خدا!

 

حالا ديگه همه مشكلات من حل شد! ديگه مي تونم 2روز-2روز سركار نرم. ديگه خط توليد نمي خوابه! شايد اگه بخوابه هم ديگه مهم نباشه. ديگه 400 كيلومتر هم راهي نيست! خيلي نزديكه! اونقدر كه ميشه ظرف 5 روز 4 بار رفت و اومد! اونقدر كه حتي ميشه تنها رفت. اونقدر كه حتي آدم خوابش نگيره تنهايي! اونقدر كه حتي ضبط هم خاموش باشه! اونقدر كه حتي ميشه صبح رفت، شب اومد....

حالا همه نوه هاي مامانجون تو خونه مامانجونند! هر 9تاشون! از من26 ساله كه بزرگترينشونم، تا "همراز" 6ساله كه كوچكترينشونه! همه هستند. خاله ها، دايي ها، شوهر خاله ها و....ديگه مشكلات همه حل شده! .....اين وسط فقط يك چيزي كمه! اونهم خود مامانجونه!

ديگه همشون تموم شدند. من ديگه نه مادر بزرگ دارم، نه پدربزرگ....ديگه لازم نيست بروم كسي را ببينم. ديگه لازم نيست برنامه هام را بهم بريزم.....

مي خواستم آخرش اين شعر معروف را بنويسم. بيا تا قدر يكديگر بدانيم.....ولي اصلا حسش را نداشتم. مي گويند كسي را ميشه بيدار كرد كه خوابه، نه كسي كه خودش را به خواب زده.....ما همه خودمون را به خواب زديم. همه كه نه! منظورم خودمه!

 

بعد التحرير:

- حتما شما هم ديديد كه موقع خاكسپاري، يك نفر با صداي بلند اعلام مي كند: "خدا خودش گفته از بنده اي كه 40 تا مومن بگويند آدم خوبي بوده...، به احترام اون مومنين مي گذره! شما به خدا بگيد  اين مرحوم/مرحومه چه جور آدمي بود؟ خوب بود يا نبود؟..." با خودم فكر مي كنم فردا روز كه ما رفتيم، اصلا 40 نفر ميان براي خاكسپاريمون؟ تازه اگه بيان شهادت مي دهند؟ .....

 

- رحم الله من یقراء فاتحه مع الصلوات


 
من اعتماد به اين بوي پيرهن دارم...واعتقاد شديدي به آمدن دارم
ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

 

تا به حال به معني کلمه "فرج" دقت کرده ايد؟ شايد روزي چند بار اين کلمه را تکرار کنيم ولي فکر نمي کنم درست به مفهومش پي برده باشيم. فرج يعني گشايش. يعني خلاص شدن ...اللهم عجل لوليک الفرج!

 

امسال هم مثل هرسال  فيلم بازي کرديم. شهر را چراغان کرديم، کوچه ها را آينه بندان کرديم، کيکهاي چندصد کيلويي پختيم و ..... باز هم مثل هر سال اداي منتظر ها را در آورديم. الکي باد انداختيم توي گلومان و فرياد زديم: "آقا بيا!"

 

فرج يعني گشايش. پس اين که ما مي گوييم: "خدايا فرج آقا امام زمان (عج) را برسان!" يا مي گوييم: "اللهم عجل لوليک الفرج!" يعني چه؟!!! مگر آقا گرفتار است؟ مگر در بند است که منتظر خلاصي باشد؟ مگر...

 

از بس خوب فيلم بازي مي کنيم، خودمان هم باورمان آمده که منتظر هستيم. خيلي هامان عروسي هايمان را موکول به شب نيمه شعبان مي کنيم. و چه تخصصي داريم در تبديل شب عروسي به شب گناه! اي بابا! بي خيال اين حرفها! بزن و بکوب و بنوش ! يک شب که هزار شب نمي شود! و واقعا که يک شب هزار شب نمي شود!

 

جمعه به جمعه پرونده هايمان را که به محضرش مي برند، چهره اش در هم مي شود. لابد مي رود نزد خدا. مي فرمايد: "خدايا! به خودت قسم اينها چون من بالاي سرشان نيستم گناه مي کنندها....بگذار من بروم و فرزندانم را سر و سامان دهم.."  و خدا سکوت مي کند و آقا باز هم خلاص نمي شود و گره کارش باز هم گشاده نمي شود!

 

همينجوري عادت کرده ايم داد بزنيم: "آقا بيا!" ته دلمان اما معمولا احساس خاصي نسبت به آمدنش نداريم. شايد حتي بعضي وقتها دوست داشته باشيم که نيايد! اصلا تا به حال فکر کرده ايد که آمدنش چقدر دردسر دارد؟ اگر آمد و به شما گير داد که: "فرزند و عيال و خانمان را ول کن و بيا در رکاب من" چه مي کني؟

 

و انحرافات ما شيعيان چقدر ناراحتش مي کند! ما هم که هر روز شکر خدا به يک تفکر و مکتب و نهضت آويزانيم. با خودش مي گويد: "شيعه من و ليبراليسم! شيعه من و سکولاريسم! شيعه من و دموکراسي!" باز هم از خدا مي خواهد که گره از کارش بگشايد تا بيايد و اين دروغهاي خوش و آب رنگ را به همه مان نشان دهد و باز هم خدا سکوت مي کند.....

 

چند وقت پيش شنيدم يک بچه دبستاني انشا نوشته و توي انشا از خدا خواسته که آقا نيايد. گفته: "اگر آقا بيايد و بابا مامان مرا بکشد چکار کنم؟ اصلا شايد بيايد و خود مرا هم بکشد!" خوب که فکر کنيد بيراه هم نمي گويد ها! اصلا همين تاکيد ويژه اي که بر عدل دارد، شايد کار دستمان بدهد. مي دانيد که آنقدر ها که مي گويند عدل چيز خوبي نيست...

 

و چقدر هم فرجش نزديک است. ديگر به انتهاي خط رسيده ايم. باور کنيد اين را کاملا جدي مي گويم. نه اينکه از روي حوادث و نشاني ها بگويم ها! نه، اصلا! از روي دعاي عهد مي گويم. در دعاي عهد مي خوانيم: "ديگران آمدنت را دور مي پندارند و ما بسيار نزديک..." ما که ديگران نيستيم. ما فرزندان خودش هستيم. صاحبمان است ديگر، شوخي که نداريم.....

 

مي رويم يک کتاب نشاني هاي ظهور مي خريم. چقدر جالب است! عراق را که گفته، ايران را که گفته... واي چه جالب! اصلا از اين چيزهاي جالب در زندگي ما خيلي زياد است. مگر نه؟ شيطان هم خيلي جالب است! سفياني هم! دجال هم!.... ولي خوب است که حوادث يمن هنوز محقق نشده.. به ما نمي رسد ظهورش... خيالمان راحت...

 

روايتي خواندم که تنم را لرزاند. خواندم که: "خدا امر قائم آل محمد را يک شبه اصلاح مي کند!" مي دانيد يعني چه؟ يعني وقتي اصلا منتظرش نيستي، وقتي فکر نمي کني که بيايد، به يکباره و شايد در چند ساعت همه مقدمات فراهم مي شود و مي آيد...پس منتظر نشانه ها نباشيد!

 

چقدر بي سرپرست بودن بد است! کاش يکي هم بود که صاحب ما است. اصلا مگر ما بي صاحبيم؟ اگر صاحب داريم پس چرا نمي آيد؟ نکند صاحب نداريم و الکي دلمان خوش است که بي سرپرست نيستيم؟...

 

اللهم عجل لوليک الفرج! خدايا! گره از کار امام ما بگشا! هم او خسته شد و هم ما! بگذار بيايد و معني زندگي را به ما بچشاند. خسته شديم از اين همه زنده بودن بي زندگي! آقا! اصلا خودت خدا را راضي کن! ببين فرزندانت، دختران و پسرانت چگونه حيران و ويلانند! نمي خواهي ما را سر و سامان بدهي؟!!!

 

از بس خنگيم فکر مي کنيم غايب است. باباجان! حاضر است! ظاهر نيست! فرق ظاهر و حاضر و غايب را که مي دانيد ديگر! يکي رفته بود پيش امام زمان (عج)، تا خواسته بود خودش را معرفي کند و نشاني بدهد و مشکلش را مطرح کند و حاجت بخواهد، آقا لبخند زده بودند. فرموده بودند: بابا من که همه شما را مي شناسم. از ريز کارهايتان و گرفتاريهاتان و دردهايتان هم با خبرم. اصلا مي خواهي از وقتي به دنيا آمدي برايت بگويم؟ يا حتي قبل ترش...اين شماييد که مرا نمي شناسيد!

 

بعد التحرير:

 

1-      اين نوشته در حالت عدم تعادل رواني نگاشته شده است. شماي خواننده بايد عاقل باشيد! و الا نويسنده اش حسابي مجنون است!

 

2-      چندي پيش در محفلي نشسته بودم و بانوي محترمي! داد سخن مي داد که : راه نجات ما در پذيرش ليبراليسم و فرهنگ غربي است. بايد ارزشهايشان را بر زندگي مان حاکم کنيم و دست از اين موهومات و خرافات و .. برداريم. ناگهان از گوشه اي، شايد از موبايلي، شايد هم از mp3player يا چيزي در اين مايه ها، صدايي برخاست که اشک خيلي ها را در چشم ها حلقه کرد، شايد بانوي مورد نظر را هم شرمنده کرد. مي دانيد چه صدايي؟ اين صدا: "اگر آن ماه نمونه...رخ خود را بنمويه... همه بتهاي جهان را... سرجاشون مي نشونه...."


 
غضنفر !
ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

 

بسم الله الرحمن الرحيم

 

نقل است که در روزگاران گذشته، تيم ملي فوتبال کشورمان در يک بازي نه چندان دوستانه در مقابل تيم قدر آرژانتين قرار مي گيرد. نيمه اول نسبتا به خير مي گذرد. به اينصورت که همه بازيکنان مهاجم اصلي تيم آرژانتين يعني "مارادونا" را مهار مي کنند. مربي تيم ما هم که جوان بوده و جاهل، هر 3 تعويض را در نيمه اول انجام مي دهد. اما بشنويد از نيمه دوم، در اين نيمه يکي از بازيکنان غيور و دلاور کشورمان به نام "غضنفر" متوجه تعويض دروازه نبوده است و مکرر اندر مکرر توپ را وارد دروازه خودي مي نموده و به تصور گل زدن به حريف، شادي مي نموده است. در اين ميان مربي که نمي توانسته غضنفر را تعويض کند، از روي نيمکت فرياد برمي آورد: "بچه ها! مارادونا را بي خيال شويد! غضنفر را بچسبيد!" .....

ما که اين حکايت را شنيده بوديم، بر سبيل شوخي و کنايه بارها وقتي بي سياستي و سوءمديريت دوستان خودي را مي ديديم فرياد بر مي آورديم که: "بچه ها! مارادونا را بي خيال! غضنفر را بچسبيد!". اما راستش را بخواهيد من تازه 4شنبه شب براي اولين بار جمال "غضنفر" را زيارت کردم.

4شنبه گذشته، من به همراه 3نفر از دوستان بر سر ميز مذاکره با تعدادي از مديران دولتي اين آب و خاک نشسته بوديم. شايد اين بزرگترين و مهمترين مذاکره اي بود که من تا به حال در آن شرکت داشتم. بازي شروع شد. حالا خدا مي داند که من قبل از اين جلسه چند بار کتاب "اصول مذاکره" تاليف "دکتر حيدري" را خوانده بودم. مذاکره مثل يک شطرنج واقعي بود. جلسه از ساعت 4 بعدازظهر شروع شد. حمله مي کردند، عقب مي نشستيم، تدارک ضد حمله مي ديديم و جلو مي رفتيم و دوباره روز از نو روزي از نو. در اين بازي گاه مهره اي را به حريف واگذار مي کرديم و گاه موفق به گرفتن مهره هاي حريف مي شديم. در ميانه هاي اين بازي شرايطي پيش آمد که نزديک بود من غضنفر تيم خودي شوم. اما به هر ضرب و زوري بود با تحمل لگدهاي زيرميزي دوستان ساکت شدم و متوجه جريان بازي شدم.

....القصه، با گذشت زمان بازي به نفع ما در جريان بود. يکي از دلايل پيروزي نسبي خستگي و خواب آلودگي مديران دولتي مقابل ما بود، چرا که به گفتار طنزآميز مدير عامل خودشان، 1380سال بود که تا ساعت 9 شب کار نکرده بودند و مدهوش بودند، بگذريم که اين جماعت از صبح علي الطلوع  مدهشوند. دليل ديگر اما اعتماد رييس تيم مقابل به تيم ما بود چرا که موفقيت سازمانش را در گرو کنار آمدن با ما مي دانست و از همه مهمتر، فراست و کارداني سخنگوي تيم ما بود که خودروي ژيان را به طرفه العيني به جاي  L90مي فروخت.

از خدا که پنهان نيست از شما چه پنهان، ما نيز خود را برنده ميدان مي دانستيم. حالا نخنديدها! ولي داشتيم در ذهنمان براي پولهاي خيالي که به دست آورده بوديم، نقشه مي کشيديم. من خودم تويوتا پرادو خريده بودم و فرستاده بودمش کارواش و در حال گشت و گذار براي انتخاب يک پنت هاوس 500-400 متري بودم. يحتمل دوستان نيز مشغول خريد و فروشهايي از اين دست بوده اند.

بچه ها! چشمتان روز بد نبيند! در اين بين ناگهان يکي از ما 4 نفر غضنفر شد و چنان توپ را به دروازه خودي کوبيد که چرت همه مان پاره شد و گروپ! از بالاي پنت هاوسها و پشت فرمان پرادو ها افتاديم همانجا که بوديم! واقعا جاي عادل فردوسي پور خالي که ببيند : "چه مي کنه اين غضنفر!" حالا ما به کل بي خيال مارادونا شديم و 3 نفري غضنفر را چسبيديم. ولي لامصب مگر ول مي کرد. کار بدانجا کشيد که تيم مقابل نيز سعي در مهار غضنفر داشت، ولي افسوس....

غضنفر يکي يکي همه مهره هاي تيم ما را به بيرون پرتاب کرد و وقتي خيالش راحت شد که "شاه" تنها در ميان دشمن باقي مانده سرجاي خود نشست.حيف که ديگر خيلي دير بود......خيلي حالمان گرفته شد. آنقدر که هيچ کدام توان به خانه رفتن را نداشتيم. به پارکي رفتيم و لختي در غياب غضنفر با نثار گل واژه بر او دلمان را خنک کرديم. آخر شب هم خسته و کوفته به خانه رفتيم، بگذريم که من از سر حرص مسافت يک ساعته را 20 دقيقه اي راندم و 4-5 چراغ قرمز گذراندم و 2-3 فرمان ايست هم ناديده گرفتم.

شب به هر زحمتي که بود گذشت. صبح حال نسبتا بهتري داشتم. هر چند که فکر مي کردم از بالاي يک بلندي به زمين افتاده ام. 5شنبه عصر مطابق برنامه هر هفته به محضر شيخ مان رفتم. چيزهايي شنيدم عجيبا غريبا. انگار که شيخ مرا مخاطب خود انگاشته بود. ضمن شرح دعاي مکارم الاخلاق مي فرمود: "خدايا! عبادات مرا به واسطه عُجب تباه مگردان !" و بعد اشاره اي کرد به عُجب (ojb). مي فرمود: "عُجب يعني اين که انسان به واسطه انجام کاري، بيش از حد از خودش راضي شود و خيلي براي خودش نوشابه بازکند" ديدم که اي واي! من چه عُجبي پيدا کرده بودم در آن جلسه کذايي. خودم و دوستانم را منجي يک شرکت ورشکسته مي پنداشتم و فکر مي کردم گره اي که به دندان چندين و چند مدير کارکشته باز نشده است، به دست ما باز شد! وه که چه لذتي داشت اين خودشيفتگي و چه خنکايي داشت اين نوشابه ها که براي خود باز مي کرديم!

وشيخ مان ادامه مي داد و من برخود مي لرزيدم. مي فرمود: "و اگر در کار آخرت و در عبادت عجب بورزي از خدا دورتر مي شوي و عملت تباه مي شود و چه بسا مايه فسادت باشد! بزرگان گفته اند: بدکار که از ترس خدا بر خود لرزد افضل است بر نيکوکاري که از خود خوشنود باشد!"  و بعد ادامه داد: "و اما در کار دنيا! اگر در دنيا عجب ورزيدي، خدا همانجا في المجلس به زمينت مي زند تا بفهمي که هيچ نيستي! تا بفهمي که بدون توکل سنگ هم روي سنگ بند نمي شود!" و من ديدم که چه زيبا مرا بر زمين زد. مني که او را فراموش کردم و همه چيز را به حساب خود نوشته بودم .....

ديگر خيلي به غضنفر فکر نمي کنم! غضنفر فقط يک وسيله بود. خدا مي خواست ما گل بخوريم. و چه بهتر که به دست غضنفر باشد. چه اگر به دست حريف گل مي خورديم مي انگاشتيم که از فراست حريف بوده است و از بلاهت خود غافل مي شديم! شما هم فکر کنيد. هر بار که از غضنفر گل خورديد، احتمال دهيد که دچار عجب شده باشيد. نمي گويم مطمئن باشيد، مي گويم احتمال دهيد.

 و چه زيبا در قرآن مي فرمايد: "عسي ان تکرهوا شيئا و هو خيرلکم..." چه بسا که چيزي ناراحتتان کند در حالي که براي شما در آن خيري باشد! خدايا! ما از اتفاق 4شنبه شب رنجيديم. ولي نيک مي دانيم که تو بر بندگانت جز نيک نمي خواهي.

اللهم اجعل عواقب امورنا خيرا

 

بعد التحرير:

 1-   آهاي شما 2 نفر که فکر کرديد گل زدن غضنفر تقصير من بوده است! مطمئن باشيد  شما هم چوب کار خودتان را خورده ايد. پس اينجوري چپ چپ نگاه نکنيد!

 

۲- غضنفر جان! دست و پنجولت درد نکند! عجب گلي زدي! خسته نباشي برادر!

 


 
نوشته روی قلبم به خط کرب و بلایی....
ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ شهریور ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

 

از: -----

به: اميرعلي و خوانندگان وبلاگ قصه راستکي

 

بچه ها سلام!

تا حالا شده چند تا کار خيلي مهم، همشون با هم سرتون بريزه؟!! کارهايي که خيلي هم شادي آوره؟ من الان توي اين وضعيت هستم. توي چه وضعيتي؟ خب معلومه ديگه.... تا حالا شده مثلا همزمان برادرتون بخواهد ازدواج بکنه و خواهرتون بچه دار شده باشه و خودتون به يک موفقيت بزرگ رسيده باشيد؟ الان ما توي اين وضعيت هستيم.

ديروز بايد يک پسر کوچولوي خوشگل را مي فرستادم زمين پيش شماها. راستش را بخواهيد اصلا دوست نداشتيم اين اتفاق بيافتد. ولي ترسيديم. ترسيديم باز خدا مارا جريمه کنه! چه جريمه اي؟ خب معلومه ديگه! بدترين جريمه اي که ما مي تونيم بشيم اينه که زمينگير بشيم! هيچ چيزي بدتر از زمينگير شدن نيست. اصلا فکر کنم شماها هم اولش اين بالا بوديد بعدا زمينگير شديد. اه! که چقدر بدم ميآيد از زمين شما! به هرحال مجبور شديم بفرستيمش پايين. نمي دانم چرا بعضي ها اينقدر گلوي اين بچه را مي بوسيدند. من که چيزي نفهميدم. شما مي دونيد؟

 

خلاصه...ديروز يک پسر بچه خوشگل و ماماني فرستاديم پايين. چقدر هم حسرت خورديم که داره از پيشمون ميره. اما توي "شعبان" ما ترافيک ارسال داريم. اينه که ميگم سرمون شولوغه!امروز هم يکي ديگه فرستاديم پايين. اين يکيو که ديگه از زيباييش هيچي نمي تونم بگم. هيچکس دلش نمي آمد ارسالش کنه. حيف که خدا داشت نگاه مي کرد. مجبور شديم بفرستيمش و الا محال بود بگذاريم بيايد پايين پيش شما. يکي از بچه ها رفته بود  پيش خدا و از زيبايي اين بچه تعريف کرده بود. خدا گفته بود: "هيمنه ديگه! وقتي مي گم هيچي نمي دونيد همينه! حالا 11 روز ديگه که يکي ديگه خواستيد بفرستيد پايين، اون وقت مي فهميد که خوشگلي يعني چي! ما که اصلا نمي تونيم تصور کنيم اين بچه 14 روز ديگه چجوري مي تونه باشه!

تا يادم نرفته بگم که همون هايي که ديروز گلوي حسين را مي بوسيدند، امروز هم همش حواسشون به دستهاي عباس بود. يکيشون قنداقه عباس را تکون مي داد و مي گفت:

 

" خوشگلي و مه جبيني! مايه ي فخر زميني!....پهلوون پهلوونها، پسر ام البنيني!

پسرم! تو نور عيني! پادشاه عالميني!.....اما يادت باشه مادر! بلا گردون حسيني!"

من که چيزي سر در نياوردم. با يکي از دوستهام مشورت کردم. چيزهاي عجيب غريبي مي گفت. فکر کنم اشتباه کنه. مگه ميشه شما زميني ها دلتون بيايد ....؟!!

فکر نکنيد کار تمام شده ها! نه بابا! ادامه داره. فردا باز هم ارسال کودک داريم. حالا بخشي که ما هستيم باز کارمون کمتره. از بخش پاسخگويي به نامه ها بهتون بگم....دوستهايي که اونجا دارم ميگن: “ما ديگه طاقتمون تموم شده” نه اينکه از فشار کار! بلکه از کارهاي خدا! همينجور بي حد و اندازه داره به خواسته ها جواب مثبت ميده. ديگه آخرش بچه ها صداشون در ميآيد. ميگن بابا اين چه وضعيه! ايني که الان حاجتش را دادي، يک کار کوچيک هم واسه خود خودت انجام نداده! چرا اينقدر بهشون لطف مي کني؟ ظاهرا خدا هم لبخند زده و گفته: بي خيال! فداي سر حسين!

 

امروز که ديگه اشک بچه ها در اومده بود. مي گفتن همينجور سيل نامه بود که مي اومد بالا. همشون هم زيرش نوشته بودن: ياابالفضل! باز هم خدا شيفت کرده بود رو اجابت. ديگه اين دفعه بچه ها مي خواستند تحصن کنند که باز خدا يک نگاه بهشون کرده . گفته: بي خيال! فداي سر عباس!

 

حالا بين خودمون بمونه، جايي درز نکنه ها! ولي ديروز خدا يکي از خود ما را هم بخشيد. طفلکي "فطرس" اصلا باورش نمي شد بخشيده شده باشه! سالها بود که خدا بالهايش را ازش گرفته بود و زندانيش کرده بود. ديروز بخشيدش. دوباره بالهايش رو بهش پس داد. وقتي خواست تشکر کنه خدا يه لبخند زد و گفت: اينم صدقه سر حسين و عباس!

 

شماها که همتون از اين اميرعلي صاحب وبلاگ گرفته تا اونايي که مي آيند مي خونن و کامنت ميگذارن يا نميگذارين، ماشاالله هميشه آويزونيد! ولي اگه چيزي مي خواهيد بجنبيد تا دير نشده! حتي چيزهايي که خودتون هم باور نمي کنيد خدا بهتون بده! حالا شما يک درخواست بفرستيد بالا! شايد خدا قبول کرد. شايد اين دفعه بگه: بي خيال! فداي سر سجاد!

ما الان داريم لحظه شماري مي کنيم براي اوني که قراره "نيمه  شعبان" بيايد!  يعني اون موقع چه خبر ميشه ديگه؟!!! بهتون پيشنهاد مي کنم خودتون رو از اين زمين لعنتيتون بکنيد و براي جشن بياييد بالا! شايد هم ما دسته جمعي اومديم پايين! احتمالا بايد با تشريفات رسمي تا زمين بدرقه اش کنيم!

 

برم! ديگه نوشتن بسه! الان سرپرستمون ميره به خدا گزارش ميده و از بهره وري اين ماهم کم ميشه! هر چند که بهره وري اين ماه: فداي يک تارموي عباس!

 

مواظب  خودتون باشيد!

خدا نگهدارتون!


 
ديش! ديش! ديش داريم ما....
ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ شهریور ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

شما فوق ليسانس مهندسي صنايع داريد. درستان تمام شده و قرار است به سربازي اعزام شويد. براي تقسيم به پادگان وليعصر (عج) مي رويد. دژبان پادگان از دوستان دوران ليسانس شما است. به شما مي گويد که دعا کنيد تا موقع تقسيم در نيروي انتظامي بيافتيد و اضافه مي کند که اينجا هتل است و کلي خوش مي گذرد. بعد هم توضيح مي دهد که اوايل خدمت در منکرات خيابان وزرا مشغول بوده است. اسم  مفاسد وزرا را که مي شنويد آه از نهادتان بر مي خيزد....

شما دعا مي کنيد که در ناجا بيافتيد. سرهنگي بين صفوف حرکت مي کند و افراد را 4نفر 4نفر تقسيم مي کند: " آجا- ناجا - سپاه - ودجا" بغل دستيتان توضيح مي دهد که : آجا يعني ارتش، ناجا يعني نيروي انتظامي، سپاه يعني سپاه و ودجا يعني وزارت دفاع. نوبت شما مي شود و سرهنگ فرياد مي زند: "ناجا!" شما خدا را شکر مي کنيد.

 يک جعبه شيريني مي خريد و به خانه نامزدتان مي رويد. پدر همسرتان در را به رويتان مي گشايد و براي اولين بار شما را تنگ در آغوش مي گيرد. از اين رفتار وي تعجب مي کنيد. داخل مي رويد و با مادر خانومتان هم سلام و احوالپرسي مي کنيد. پدر خانومتان مثل هميشه روي منبر مي رود و مي گويد خيلي خوشحال است که شما به پرچم زير خدمت! مي رويد و شروع مي کند از خاطرات دوران خدمتش تعريف کردن: "والله زمان جنگ چالدران ما سرباز بوديم. من بودم و امرالله خان امرودي و رضا شصت تير و شاه اسماعيل صفوي! شب داشتيم گپ مي زديم که يکهو ديديم 2تا سرباز عثماني جلويمان هستند. آن زمان 2تا سرباز خيلي بود...." شما داريد از تعجب شاخ در مي آوريد که مادر خانومتان سر مي رسد و توضيح مي دهد که پدر خانومتان اخيرا محتواي چند کتاب تاريخي را با هم قاطي کرده است...

شما سراغ همسرتان را مي گيريد و جواب مي شنويد که ايشان در کلاس "آموزش گل چيني" هستند. شما تعجب مي کنيد چون از وقتي سال اول ليسانس را مي خوانده ايد، ايشان به همين کلاس مي رفته اند. مادر خانومتان توضيح مي دهد که الان "دوره گل چيني پالاس پالاس" شرکت مي کنند و شما متوجه مي شويد که منظور دوره گل چيني پلاس پلاس (++) است.

پدر خانومتان مي گويند که در راه داماد همسايه را ديده اند که مثل گربه پشت در آپارتمان موس موس مي کرده است و بعد توضيح مي دهد که حالش از دامادهايي که به هر بهانه اي در خانه همسر آينده شان سبز مي شوند به هم مي خورد. شما بغض مي کنيد و مادر خانومتان به پدر همسرتان چشم غره مي رود. باباي نامزدتان مي گويد که منظورش شما نبوده ايد چرا که شما داريد براي حفاظت از ناموس مملکت به حوالي مرزهاي کشور مي رويد. شما متذکر مي شويد که توفيق حراست از ناموس مملکت را از دست داده ايد و در تهران و در ناجا خدمت مي کنيد. پدر خانومتان مي گويند:  "سرباز هم سربازهاي قديم... والله ما يک بار سر صف که بوديم افسر فرمانده از بغل دستيمان با اشاره به تفنگش پرسيد که اين چيه دستت؟....."

شما با مدرک فوق ليسانس مهندسي صنايع راننده يکي از الگانسهاي پليس شده ايد. فرمانده تان به شما مي گويد: "خيلي دلت بخواهد بدبخت! بعد از خدمت آرزوي بنز سواري را به گور مي بري". نامزدتان با شما قهر است. چون شما نتوانسته ايد با الگانس او را به مراسم عروسي دوستش ببريد. همسرتان مي گويد که شما بي عرضه ايد وگرنه نامزد همه دوستانش با ماشينهاي اداره همسرانشان را اين طرف- آن طرف مي برند. شما کلافه هستيد و نمي توانيد خوب رانندگي کنيد. شما را به بخش ديگري مي فرستند و خوشحاليد که ديگر حسرت بنيامين گوش دادن موقع رانندگي با الگانس را نمي خوريد....

فرمانده جديدتان شما و بقيه افسران وظيفه را جمع مي کند و برايتان توضيح مي دهد که بايد براي انجام طرح جديدي توجيه شويد و شما ته دلتان قند آب مي شود که لابد دوباره گشت هاي ارشاد فعال شده است. اما فرمانده تان متذکر مي شود که بايد براي جمع آوري ديشهاي ماهواره به پشت بام منازل برويد. بعد هم شما را توجيه مي کند که به هيچ وجه وارد حريم خصوصي افراد نمي شويد و اگر در راه رسيدن به پشت بام، سر بريده! هم ديديد هيچ عکس العملي نشان نمي دهيد و فقط به پشت بام مي رويد. شما سوال مي کنيد که اگر ديش ها در بالکن منازل بود تکلبف چيست؟ و فرمانده تان توضيح مي دهد که در آن صورت هم از داخل اتاقها به بالکن مي رويد ولي اکيدا به حريم خصوصي مردم وارد نمي شويد. شما هرچه  فکر مي کنيد نمي فهميد که حريم خصوصي مردم کجايشان است ؟!

شما به منزل همسرتان مي رويد. همه با شما سرسنگين هستند.همسرتان بخاطر نياوردن الگانس، مادر خانومتان بخاطر دستگير نکردن آقاي شوکت و برادرنامزدتان بخاطر نياوردن فيلمهاي جديد از منکرات وزرا. امروز 50امين سالگرد ازدواج پدر و مادر خانومتان است. پدر همسرتان به شما مي گويد که tv را روي کانال 9 بگذاريد. شما متعجب مي شويد که مگر تلويزيون کانال 9 هم دارد؟ برادر نامزدتان به شما اشاره مي کند که حرف زيادي نزنيد و بعد با استفاده از يک ريموت کنترل ديگر، کانال 9 تلويزيون را مي آورد.

شما چشم هايتان از حدقه بيرون مي زند. کانال 9 در کمال ناباوري "تو خودت نمره بيستي"  پخش مي کند. پدر خانومتان دست مادر خانومتان را گرفته و سعي مي کند او را به زور بلند کند. شما داريد فکر مي کنيد که اين 2 خواننده شبکه 9 چقدر آشنا هستند و پدر خانومتان متذکر مي شود که جانش براي اين 2تا پدر سوخته در مي رود. بعد هم رو به مادر همسرتان مي گويد: "تو خودت نمره بيستي...تو مثل هيچ کسي نيستي" شما کم- کم چيزهايي دستگيرتان مي شود . مي فهميد که چرا چند وقتي است که برادر همسرتان همه جاي بالکن خانه را با حصير پوشانده. پدر خانومتان وسط اتاق بشکن مي زند  و در حالي که عرق از سر و رويش مي ريزد، خطاب به مادر خانومتان فرياد مي زند: " تو تولدي! شروعي! رنگ اولين طلوعي!.......تو خودت نمره بيستي...!"

موقع خداحافظي به برادر خانومتان مي گوييد که هيچ تضميني نمي دهيد که فردا پس فردا با سربازهايتان براي جمع آوري ديش به خانه آنها نرويد! نامزدتان با چشمهاي پر از اشک به شما نگاه مي کند. برادر خانومتان بين شما و همسرتان قرار مي گيرد و در حاليکه نمي گذارد شما نامزدتان را ببينيد، مي گويد: "فقط يادت باشد که ديگر حق نداري وارد حريم خصوصي ما بشوي...."

شما به پشت بام مجتمعي در شمال تهران مي رويد. وقتي قدم به  پشت بام مي گذاريد باورتان نمي شود: نزديک به 50 ديش رو به شرق و غرب نشسته اند. يکي از همکارانتان شرط مي بندد که مي تواند ديش را در عرض 1 دقيقه از وسط تا کند. کم کم بساط شوخي راه مي افتد. شما جوگير مي شويد و يکي از ديشها را از بالا به استخر خانه بغلي پرت مي کنيد. يک نفر از اهالي ساختمان با دوربين سايبر شات تند-تند عکس مي اندازد. شما يکي از ديشها را روي سرتان گذاشته ايد. خودتان را تاب مي دهيد و فرياد مي زنيد: ديششش....ديشششش....ديش داريم ما....ديش...ديش...ديش داريم ما...

فردا روزنامه ها تصوير شما را در حال انجام حرکات موزون با ديشي که روي سرتان گذاشته ايد چاپ مي کنند و تيتر مي زنند: ورود به حريم خصوصي مردم!

..........................................................

شما به يکي از نقاط مرزي سيستان و بلوچستان منتقل شده ايد. خيالتان راحت است که وسط برهوت نه ديشي وجود دارد و نه هيچ چيز ديگري. در محوطه پادگان از يک بيابان خشک و بي آب و علف پاسباني مي کنيد و به ياد حريم خصوصي مردم مي افتيد.

سربازي که روي برجک بالاي سر شما است فرياد مي زند:

" من تورو مي خوام! تورو ميخوام! اونا رو نمي خوام!.......نفسم تويي! تو مي دوني هوا رو نمي خوام!"

" بي تو هيچي از عالم نمي خوام! تو فرشته اي..من آدم نمي خوام! مي دونم خيلي زيادي واسه من! هميشه عادتمه کم نمي خوام! نه نمي خوام..."


 
کعبه يک سنگ نشانی است که ره گم نشود...
ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ شهریور ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

 

چند وقتي بود که خبر را شنيده بودم. قصد داشتم پيش از اين روي وبلاگ در اين مورد چيزکي قلمي کنم. هر بار اما حرف مهمتري بر سر زبانم آمد. اين محمد هم از بس مي گويد:  "ورندار هر چيزي را روي اين لامصب بنويس" ، آدم مي ماند که چي را بنويسد و چي را ننويسد.

از اول حس خوبي نسبت بهش نداشتم. اين که آدم ترانه هاي لوس آنجلسي را بردارد  و از رويش نواي عاشورايي بسازد، هيچ جوري تو کت من نمي رفت. شيخ ما هميشه مي گفت که شعور و شور بايد به هم گره بخورد و الا يک جاي کار مي لنگد و آخر کار  طرف که بي شور يا بي شعور است زمين مي خورد. ما هم در کارهاي اين بابا اگرچه شور مي ديديم ولي شعور نمي يافتيم. البته بگويم که اصلا دوست نداشتم زمين بخورد. يعني حداقل منتظر زمين خوردنش نبودم.

خبر را مدتي پيش شنيدم. آن هم با چه آب و تابي:  " فلاني را که مي شناسي؟ مداح اهل بيت است...بيا و ببين چه ها که نکرده است. چي؟ شايعه کدام است برادر من! خودم فيلمش را ديدم. طرف هم تويش بود. جاي خواهر...." اول خودم را دلداري مي دادم که حتما مونتاژ کرده اند. حتما برايش پاپوش دوخته اند. چندين و چند بار هم موقعيت ديدنش پيش آمد. هر بار اما به بهانه اي از سر بازش کردم به اميد دروغي بودنش.

چند روزي  است که شستم خبردار شده بود که صحت قضيه مورد تاييد است. صدا و سيما ديگر مراسمي از او پخش نمي کرد و اين نشانه بدي بود. آنهم صدا و سيمايي که به فرمايش بزرگان مبني بر عدم ترويج مداحي هاي توخالي هيچ توجهي نمي کرد و مثل هميشه هر کار که مي خواست مي کرد و راه به راه حوسين- حوسين اش به راه بود. هر وقت هم مي پرسيديم که نواي سوزناک حسين(ع) چگونه به اين راک اند رول و هيپ- هاپ بدل شده است، جواب مي شنيديم که: "اي بابا! مخاطب شناس نيستيد شما! بيا و ببين چه خبر است! عصر عاشورا بيا ميدان محسني، ببين چه صحنه هايي مي بيني. ماشينهاي مدل بالا و جوانهاي خوشتيپ، همه هم با girl friend محترمشان، آرايشها همه سياه! سيستم هاي صوتي ماشينها هم که ديگر نگو! ميرداماد ترکيده از صداي: حوسين! حوسين!" ما هم که مثل هميشه حرص مي خورديم از اين تحليلهاي آبکي! حالا همين صدا و سيما ديگر از او چيزي پخش نمي کرد و اين يعني....

راستش را بخواهيد مشکل از ما است. يادمان مي رود که بيشتر آدمها واسطه فيض هستند. به جاي اينکه به فکر فيض اصلي باشيم مي چسبيم به واسطه فيض. مي دانيد مثل چه مي ماند؟ مثل اينکه يکي با انگشتش به ما ماه را نشان مي دهد و ما به جاي نگاه کردن ماه، حواسمان مي رود پي پيچ و تاب انگشت نشان دهنده. اي بابا! انگشت را چه کار داري؟ ماه را بچسب! و ما هميشه انگشت را مي چسبيم.

بي خود و بي جهت از آدمها بت مي سازيم. همه خوبيها و ارزشهاي بشري را در وي خلاصه مي کنيم. دور و برش هاله نور مي بينيم و حس مي کنيم اين يکي ديگر است! عکسش را مي زنيم به ديوار اتاق و برايش سينه چاک مي دهيم. اين دنياي مجازي را هم که فقط مي آييم به عشق همين کارها. بر مي داريم يک کلوب راه مي اندازيم: "کلوب طرفداران مداح اهل بيت، حاج ...."، "کلوب هواداران  فوتباليست پاطلايي...." و بعد که تقش در مي آيد و طرف تو زرد از آب در مي آيد عکسش را پاره مي کنيم و در به در مي گرديم پي يکي ديگر که پاي علمش سينه بزنيم و برايش يقه جر بدهيم....روز از نو روزي از نو!

مولاي ما حضرت علي (ع)، فرموده بسيار زيبايي دارند. ايشان مي فرمايند که : "انسانها را با معيار حق بسنجيد، نه اينکه بعضي انسانها را معيار حق فرض کنيد. " و ما هميشه اشتباه مي کنيم. هميشه يکي را براي خودمان بت مي کنيم و بعد که طرف فزرتش قمصور شد، زانوي غم بغل مي گيريم که: امان اي دل! اي دل! اي دل.....

اين يکي- دو روز خيلي ها را ديدم که يا توي خاکي زده بودند يا چپ کرده بودند. چند شب پيش هم يکي از دوستان ديش دار! که هنوز ديششان را جمع نکرده اند (راستي! يادم بياندازيد راجع به اين ديش هم مطلبي بنويسم و از زحمات جان برکفان سبزپوش ناجا تشکر کنم!) ديدم. مي گفت که شبکه هاي آنور آبي کلي غش و ضعف کرده اند و نيششان را به قاعده دهانه تونل رسالت باز کرده اند که: "ديديد همه حرفهايشان دروغ است! ديديد مداحشان هم اينکاره است! ديديد واعظان کاين جلوه بر محراب و منبر مي کنند..."

گفتم: خب حالا که چي! خب مداح اهل بيت بوده که بوده! يک شکري هم خورده و حالا چوبش را مي خورد. ديگر اين که اينقدر بزرگنمايي و جوسازي ندارد. ما يا از اين طرف بام مي افتيم يا از آن طرف! تا ديروز فکر مي کرديم اين بابا از صحابي رسول خدا است و حالا افسرده شده ايم و به همه چيز شک کرده ايم.

مي دانيد مشکل کجاست؟ ما وقتي يک نفر فوتباليست پا به توپي  است يا مداح خوش صدايي يا نقاش زبردستي يا  دانشمند کارکشته اي، فراموش مي کنيم که حواسمان به کارکرد اصلي او باشد. فکر  مي کنيم طرف انسان کامل است و ميوه خلقت! فردا روز هم که طرف با سر زمين مي خورد احساس مي کنيم همه ارزشهاي انساني و فضائل معنوي جريحه دار شده اند.

کاشکي دست از اين رويه اشتباه بشوييم و بي خيال آدمها شويم. به ديوار دلمان عکس خدا را بزنيم تا مطمئن شويم هيچ وقت کاري نمي کند که پايينش بياوريم. کاشکي وقتي مداحي مي شنويم به فکر اهل بيت بيافتيم و مصائبشان و يا شاديشان. کاشکي اينقدر دنبال فرم نباشيم و به محتوا فکر کنيم. کاشکي اينقدر روي ديوارهاي شل و ول شکستني يادگاري ننويسيم....

کاشکي...

 

کاشکي خدا همه مان را عاقبت به خير کند!

آمين!