قصه راستکی

یادداشتهای شخصی امیرعلی

ماه را نشانشان نده!
ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

بعضي جمله ها آدم را به فکر فرو مي برد. بعضي ديگر انسان را متاثر مي کند و بعضي دل آدميزاد را به آتش مي کشد...هر بار که دعاي افتتاح مي خوانم با خواندن يا شنيدن اين فراز ، شعله ور مي شوم، ذوب مي شوم و .....:

"خدايا! من مولاي بزرگواري شکيباتر از تو نسبت به بنده فرومايه اي چون خودم نديده ام ! پروردگارا ! تو مرا مي خواني و من از تو رو بر مي گردانم! تو با من مهر مي ورزي و من با تو کينه مي ورزم! گويا من بر تو منت مي گزارم!"

آخ! آخ! خداييش مي بينيد چقدر قشنگ داره شرح حال ما را مي دهد! چقدر بايد خدا بيفتد دنبال ما! مدام بگويد: "بيا! بنده من! بيا...نرو! آنطرف نرو! بيا پيش خودم!" ما نشنيده بگيريم، سعي کنيم نبينيمش!!! شرمنده ام ولي شيخ ما هميشه مي گويد: "کاري که ما با خدا مي کنيم، کسي با خدمتکار منزلش هم نمي کند!!! "....

حالا ادامه دعا قشنگتر است! قشنگ که چه عرض کنم، خجل کننده تر است. گوش کنيد:

"و آن کارها‏، ترا از مهرباني و عطاء بر من بازنمي دارد و مانع لطف تو از سر بخشندگيت نمي گردد! "

خدا وکيلي، بيني و بين الله، راست حسيني بنشينيم کلاهمان را قاضي کنيم....بعد از اين همه پيمان شکني، بعد از اين همه بي وفايي، بعد از اين همه نامردي و نامردمي، خدا با ما بايد چه کند؟!!! مي دانيد چه مي کند؟ تازه بعد از همه اينها مي فرمايد: "اگر گناهکاران مي دانستند تا چه حد مشتاقشان هستم از شدت شوق مي مردند!"

2روز ديگر بيشتر نمانده...2 روز ديگر يکي ديگر از بهانه هاي خدا تمام مي شود...باز بايد خدا يک بهانه ديگر جور کند براي تور کردن ما...اصلا فکر کرده ايد اين ميهماني براي چه برگزار مي شود؟!! نکند گمان کرده ايد براي تشکر از زحمات! ما است؟!!... به نظرم اين هم يکي ديگر از بهانه هاي خدا براي آشتي با ما است.

چقدر دلم مي سوزد! امروز شنيدم که 30 هيات استهلال در کشور تشکيل شده است! چه عجله اي دارند براي خروج از ميهماني! خدا کند هيچکدامشان ماه را نبينند! کاشکي خدا ماهش را نشان هيچکدامشان ندهد! از کجا معلوم ما به ميهماني سال ديگر برسيم؟!!...

با اين که نماز عيدفطر را خيلي دوست دارم، با اينکه از وقتي به ياد مي آورم (شايد 3-4 سالگي) صبح عيد فطر به نماز رفته ام، يا اينکه دلم لک زده براي: "اللهم اهل الکبرياء و العظمه! و اهل الجود و الجبروت! و اهل العفو و الرحمه...." ولي اصلا دلم نمي خواهد ميهماني امسال تمام شود....

از کجا معلوم تا عرفه زنده باشيم؟!! مي دانيد که...هر کس در ماه رمضان.....

بعد التحرير:

1-      مدتي اين مثنوي تاخير شد...مهلتي بايست تا خون شير شد !

2-      نزديک منزل ما، پارچه نوشته بزرگي نصب شده با مضمون: "يا اباصالح المهدي". تاريک- روشن امروز که از خانه بيرون آمدم، رفتگر محله را ديدم که مقابل تابلو، دست بر سينه ايستاده و آرام گريه مي کند...گوش تيز کردم! با لهجه آذري مي گفت: "اي 2-3 تا کوچه ز ما دور تر...."

3-      اين روزهاي آخر، اينجور که مي گويند اجابت دعاها خيلي شتاب مي گيرد! دعا براي تعجيل در فرج و رفع گرفتاريهاي مسلمين فراموش نشود

اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم


 
کشتند مولا را...همسر زهرا را...
ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

سلام فاطمه جان!

این ساعتهای آخر چقدر سخت می گذرد. آه که اگر بدانی انتظار با آدمیزاد چه می کند! این دقایق آخر یک طرف و همه این سالها یک طرف...

خدا را! خدا را! درباره یتیمان..مبادا گرسنه و بی سرپرست بمانند....خدارا! خدا را! درباره همسایگان....پیامبر آنقدر درباره همسایگان سفارش نمود که ما گمان کردیم می خواهد آنها را در ارث شریک کند....خدا را! خدا را! درباره قرآن...مبادا دیگران در عمل به قرآن از شما پیشی بگیرند...خدارا! خدارا! درباره نماز....نماز پایه دین شماست....

باور کن تصور زندگی بدون تو و پدرت برای من غیرممکن بود...حالا که نگاه می کنم می بینم ۳۰سال گذشت! ۳۰ سال بدون تو! ۳۰ سال بدون رسول الله! علی را به سخت جانی خود این گمان نبود....

خدا را!خدا را! درباره خانه خدا! مبادا حج تعطیل شود که اگر حج متروک شود مهلت نخواهید یافت و طعمه دیگران می شوید....خدا را! خدا را! درباره جهاد....در راه خدا از مال و جان خود مضایقه نکنید...خدا را! خدا را! درباره زکات...زکات آتش خشم الهی را خاموش می کند.

روزگار غریبی است فاطمه جان! کجایی تا ببینی امت اسلام، با من چه کردند. با من! با علی تو....یادت هست وقتی ریسمان را بر گردنم دیدی، چه حالی شدی؟ ماجرای کوچه را می گویم ها...ای روزگار....

خدا را! خدا را! در باره ذریه پیامبرتان، مبادا مورد ستم قرار گیرند. خدا را ! خدا را! در باره صحابه و یاران پیغمبر....رسول خدا در مورد آنان شفارش کرده است....خدا را! خدا را! درباره فقرا و تهیدستان...آنها را در زندگی شریک خود سازید. خدا را! خدا را! درباره بردگان...که آخرین سفارش پیامبر در مورد آنان بود....

فاطمه جان! می دانم که نگران بچه ها هستی. نگران حسن، حسین و زینب. ولی باور کن دیگر زمین جای من نیست. فاطمه! باور می کنی که دیگر جواب سلامم را هم نمی دهند؟ اغراق نمی کنم ها....ماهها بود که دیگر خیلی هایشان سلامم نمی کردند...اما حالا مدتی است جواب هم نمی گویند...بارها امتحان کرده ام....

کاری که رضای خدا در آن است، انجام دهید و به سخن مردم ترتیب اثر ندهید...با مردم به خوشی و نیکی رفتار کنید، چنانکه قرآن دستور داده است....امر به معروف و نهی از منکر را ترک نکنید، نتیجه ترک این است که ناپاکان بر شما مسلط خواهند شد، بر شما ستم می کنند و هرچه نیکانتان دعا کنند، دعایشان مستجاب نخواهد شد.

فاطمه خوبم! سعی کردم در آخرین رمضانی که در زمین بودم، به بچه ها سخت نگذرد. هر شب میهمان یکیشان بودم....و شب حادثه میمهان زینب. می دانی که دخترمان حالا برای خودش بانویی بزرگوار است. آنقدر بزرگوار که می تواند تاب مصیبتهای بعد از مرا داشته باشد...

بر شما باد که بر روابط دوستانه میانتان بیافزایید، به یکدیگر نیکی کنید و از کناره گیری و قطع ارتباط و تفرقه بپرهیزید....کارهای خیر را به مدد یکدیگر انجام دهید و از همکاری در گناهان و چیزهایی که موجب کدورت و دشمنی است بپرهیزید....

حسن و حسین، طبیب بر بالینم حاضر کرده بودند. نگران بودم که مبادا طبیب امیدواری بیهوده بر ایشان القا نماید. شکر خدا که اینگونه نشد و حقیقت را برایشان گفت....ساعتی بیش نمانده است...آه که چقدر دلم برای آغوش پدرت تنگ است...برای دستهای نوازشگرش و نگاه پر مهرش....

از خدا بترسید که کیفر خدا شدید است! خداوند همه شما را در کنف حمایت خود محفوظ بدارد و به امت پیغمبر توفیق دهد که احترام شما و احترام پیامبر را حفظ کنند....

راستی فاطمه جان! امشب می خواهم بچه های تورا، فقط بچه های تو را، جمع کنم و برایشان حرف بزنم و با ایشان وداع نمایم....می دانم که حرف علی را قبول می کنی! می خواهم پسرم عباس هم در میان فرزندانت باشد! می دانی که....اصلا از این به بعد عباس هم از فرزندان تو....

همه شما را به خدا می سپارم....سلام و درود حق بر شما....

بروم که وقت تنگ است....نزدیک است که برایتان مهمان بیاید!

اشهد ان لا اله الا الله....و اشهد ان محمدا رسول الله...


 
یک تنه یک کربلا غم دیده ای!
ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

-     سلام آقا! خسته نباشيد!

-          عليکم سلام! درمانده نباشي! بفرما!

-          عرض شود که شابلون "امام حسن"، "حسن" يا "حسن مجتبي" داريد؟

-          نه جوون! اينهايي که ميگي سرراست نيست توي بازار! "علي" داريم، "حسين" داريم، اما "حسن" و "صادق" و "باقر" و اينها خيلي کم پيدا ميشه!

-          اي بابا! به من گفتند روي شله زرد مي خواهند بنويسند! نذريه! حالا چه کنم؟

-          غصه نخور! پيدا ميشه! جخ شما بنويسي "حسين" انگار نوشتي "حسن"

...........

-          سلام!

-          سلام خواهر! کجايي؟ نيستي؟ چه خبر؟!!

-          سلامتي! شما کجايي؟ يک دفعه ورپريدي؟

-          ...

-          ....

-          راستي خبر جديد را شنيدي؟

-          نه چي شده؟

-          ديشب منزل تام کروز وليمه بوده! نيکول هم دعوت داشته! کيدمن را مي گم ها! ظاهرا تامي خط داده! نيکول هم تحويل گرفته!

-          وا ؟!!! پس قضيه نامزديش با براد پيت چي شد؟

-          نمي دونم! يحتمل بريتني هم شاکي بشه! راستي، برادر زن بيل گيتس هم تصادف کرده ها!

-          اي بابا! پسره الاغ! من را بگو! برايش برنامه داشتم ها! مي خواستم براش E-mail بزنم. بلکه بختم باز بشه!

-          وا! با اون پسره نامسلمون؟!! امشب تولد کريم اهل بيته! خواهرم بعد 7تا دختر ازش حاجت گرفت! برو در خانه اش!

-          آقا داداشم ميگه نه! راستش دلش صاف نميشه با امام حسن! ميگه باس مث امام حسين مي زد به سيم آخر!

-          واه! واه! افاده ها طبق طبق! سگها به دورش وق و وق! ما را چه به دخالت توي کار بزرگون؟!!!

........

اعوذ بالله من الشيطان الرجيم

والصلاه و السلام علي سيدنا و طبيب قلوبنا، الذي اسمه في السماء به احمد و في الارض به ابي القاسم المحمد!

اللهم صل علي محمد و آل محمد!

....رب اشرح لي صدري و يسرلي امري و احلل عقده من لساني يفقهوا قولي...

امروز مي خواهم در مورد امام حسن برايتان صحبت کنم. امروز روز تولد سبط اکبر نبي (ع) است. آقا امام حسن (ع) شبيه ترين فرد به رسول خدا بوده اند. هم از نظر ظاهر هم از نظر خلق و خو.

حالا شما برادران بزرگوارش را هم مد نظر قرار دهيد! واقعا چرا رفتار امام حسن اينقدر تفاوت دارد؟ هم با برادرشان امام حسين (ع) و هم با برادرشان عباس! 2 فرض در جواب به اين سوال مطرح است! يا خصوصيات فردي امام حسن موجب پذيرش صلح شده و يا شرايط زمانه

جواب عوامانه اش البته اين است که بعله! به حضورتان عارضم که امام حسن قدري نرم و به اصطلاح امروز اهل انعطاف و مذاکره بوده اند! آقا امام حسين(ع) خير! اهل مبارزه و ايستادگي! به قول حالايي ها امام حسن، مشي سياسي داشته اند و امام حسين مشي نظامي....

اما خب واقعا اينجور است؟ نه! اينجور نيست. در روايت داريم که کلهم نور الواحد! يعني همه اين بزرگوراران(ائمه معصومين)، مانند يک روشنايي يگانه هستند. کانه يک فرد را در نظر بگيريد از زمان حيات علي (ع) عمر کند تا به حال! 1400 سال الان عمر داشته باشد. حالا هر چند وقت اسم اين بزرگوار عوض شود! يکبار علي باشد، روزي حسن، گاهي حسين تا برسد به مولايمان حضرت صاحب! روحي و ارواح العالمين لتراب مقدمه الفداء!

-          اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم!

....بعله! شيعه اين است! تفکر شيعه و اعتقاد شيعه اين است!

حالا من يک صحنه اي را براي شما تعریف کنم! تا بلکه متوجه عمق فاجعه شويد! (خواهرها لطفا آرام تر غيبت کنند!)....بعد از فوت حضرت علي، معاويه لشگري آراست و به قصد رويارويي با سپاه مسلمين به طرف کوفه حرکت کرد. امام حسن (ع) ياران پدر و لشگريان حاضر در جنگ جمل و صفين و نهروان را در مسجد جمع کردند و ايراد سخن فرمودند... آخر آخرش مي دانيد چی شد؟!!! هيچ کس حرفهاي امام را تاييد نکرد! آن زمان هم مثل الان اين رسم تکبير و تاييد در ميان سخنراني برپا بود ها! اما دريغ از يک تکبير........حالا به لسان ما در دلشان مي گفته اند: "اي بابا! کي حال جنگ دارد! همان بلاها که پدرت سرمان درآورد کافي است...."

حالا آخر کار را هم برايتان بگويم... بعد از مدتها کشمکش و جنگهاي نصف ونيمه که بواسطه ضعف روحي ياران امام حسن بود، آقا مجبور به پذيرش صلح شدند. آن وقت يک عده اي که هميشه نقش جمله معترضه را دارند، فرياد برآوردند که: "اي داد! اي هوار!" و حسابي قال راه انداختند که: "اسلام برباد رفت" و ....

جواب امام حسن (ع) به اين قال و مقال، واقعا جگرسوز است! برايتان از روي کتاب مي خوانم:

"...من به اين علت حکومت و زمامداري را به معاويه واگذار کردم که که اعوان و انصاري براي جنگ با وي نداشتم. اگر ياراني داشتم شبانه روز با او مي جنگيدم تا کار يکسره شود. من کوفيان را خوب مي شناسم و بارها آنان را امتحان کرده ام! آنها مردمي فاسد هستند که اصلاح نخواهند شد، نه وفادارند و نه به تعهدات و پيمانهاي خود پايبندند و نه دو نفر با هم موفقند! بر حسب ظاهر به ما اظهار علاقه و اطاعت مي کنند ولي عملا با دشمنان ما همراهند!....اگر ياراني داشتم که در جنگ با دشمنان خدا با من همکاري مي کردند، هرگز خلافت را به معاويه واگذار نمي کردم، زيرا خلافت بر بني اميه حرام است!...."

مختصر و مفيد عرض کنم همان 72 نفر را هم که امام حسين (ع) داشت، امام حسن (ع) نداشت! واقعا مصداق آن شعر حضرت حافظ است که می فرماید:

"ما ز یاران چشم یاری داشتیم...خود غلط بود آن چه می پنداشتیم"

البته ما که وقت نداريم براي اين جور مطالعات و تحليلها! ما کارهاي مهمتر داريم.....

خدايا عاقبت ما را ختم به خير بفرما! ما را از جمله ياران واقعي حضرت صاحب الامر قرار بده!

والسلام عليکم و رحمه الله و برکاته!

اللهم صل علي محمد و آل محمد! 

 


 
گفتگو با خدا
ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

I dreamed I have an interview with GOD

خواب دیدم. در خواب با خدا گفتگویی داشتم.

“ so you would like to interview me?” GOD asked.

خدا گفت: پس می خواهی با من گفتگو کنی؟

“If you have the time,” I said.

گفتم: اگر وقت داشته باشید.

my time is eternity GOD smiled

خدا لبخند زد: وقت من ابدی است

“what questions do you have in mind for me?”

چه سوالاتی در ذهن داری که می خواهی از من بپرسی؟

“ what surprises you most about humankind?”

چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند؟

GOD answered ...

خدا پاسخ داد....

“that they get bored with childhood. they rush to grow up and then long to be children again.”

این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند. عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند.

“that they lose their health to make money, and then lose their money to restore their health.”

این که سلامتشان را صرف به دست آوردن پول می کنند و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی می کنند.

“ that by thinking anxiously about the future, they forget the present,

این که با نگرانی نسبت به آینده، زمان حال فراموششان می شود.

such that they live in neither the present nor the future.”

آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی می کنند و نه در حال.

“ that they live as if they will never die,

این که چنان زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد

And die as if they had never lived.”

و چنان می میرند که گویی هرگز زنده  نبوده اند.

GOD”S hand took mine and we were silent for a while.

خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی هر 2 ساکت ماندیم

And then I asked

بعد پرسیدم....

“ as the creator of people, what are some of  life”s lessons you want them to learn? “

به عنوان خالق انسانها، می خواهید آنها چه درس هایی را از زندگی یاد بگیرند؟

GOD replied with a smile:

خدا با لبخند پاسخ داد:

“ to learn they cannot make anyone love them.

یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد.

But they can do is let themselves be loved.”

اما می توان محبوب دیگران شد.

“to learn that it is not good to compare themselves to others.”

یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند.

“ to learn that a rich person is not one who has the most,

یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد،

But is one who needs the least.”

بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد.

“ to learn that it takes only a few seconds to open profound wounds in persons we love

یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوستشان داریم ایجاد کنیم

And it takes many years to heal them”

و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد.

“ to learn to forgive by practicing forgiveness.”

با بخشیدن ، بخشش یاد بگیرند.

“ to learn that there are persons who love them dearly,

یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند

“ but simply do not know how to express or show their feelings.”

اما بلد نیستند احساسشان را ابراز کنند یا نشان دهند.

“ to learn that two people can look at the same thing and see it differently.”

یاد بگیرند که می شود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.

“ to learn that it is not always enough that they be forgiven by others,

یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند،

They must forgive themselves. “

بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند.

“ and to learn that I AM HERE…..ALWAYS”

و یاد بگیرند که : من اینجا هستم.همیشه...

همیشه..........................

(گفتگو با خدا- نوشته ریتا استریکلند- ترجمه علی محب خسروی- انتشارات جیحون)

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و ارزقنا فی الدنیا معرفتهم و فی الاخره شفاعتهم


 
شرمنده ام خدا!
ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

ساعت ۸:۳۰ صبح است. برای من یک ساعت و نیم از شروع کار می گذرد ولی برای مدیر عامل کله سحر است. با این حال چون مهمانان ویژه ای داریم به موقع خود را رسانده است. احضار می شوم:

- سلام! صبح بخیر!

- سلام! گزارش سیاست داخلی، مذاکرات هسته ای، انتخابات شوراها و خبرگان، نامه امام ، شاخص بورس تهران، قیمتهای بورس فلزات تهران ولندن، گزارش تولید دیروز و پیش بینی تولید آینده.....۱۰ دقیقه فرصت داری...سریعتر شروع کن!

- چشم! در مورد اوضاع داخلی.....

راستش مدیرعامل من مسلمان نیست. مسیحی است. یعنی اصلا تنها مدیر مسلمان مجموعه، من هستم. مدیر عاملمان دوباره سیگار را شروع کرده است. ولی فعلا به احترام ماه رمضان و حضور من سیگار نمی کشد. امروز قرار بازدید از طرف یکی از مشتریان را داریم. از طرف یکی از خودروسازان. این دیدارها و بازدیدها برای من طاقت فرساست. ما که TS داریم، 9000هم داریم ولی باز هم راه به راه باید به این بازدید کننده ها حساب پس دهیم. آن هم چه آدمهای رنگ و وارنگی!!!! هنوز خاطره پارسال از ذهنم پاک نشده است. دخترک آرزوی حمله آمریکا به ایران را داشت! آنهم با چه ذوقی....: "خدا کند زودتر آمریکایی ها به ما حمله کنند و راحتمان کنند..." مجبور شدم بزنم توی ذوقش...خیلی هم نافرم! جای آرنوش خالی! .....

مهمانها می رسند. سلام و احوالپرسی... قصد کرده ام این بار به سفارش محمد عمل کنم و به سوالهای بچه گانه اشان جواب بچه گانه بدهم. می پرسند: "وضعیت کیفیتتان چطور است؟" جواب می دهم: "دست بوس است...."... اوضاع نرمال است که یک دفعه همه چیز به هم می ریزد. یکی از اعضای تیم روبه رو که 3 نفر هستند می گوید: "...ما روزه نیستیم ها....."....

مدیر عامل زنگ می زند به خانوم شهابی....، "خانوم شهابی! 5تا نسکافه لطفا!" چند لحظه بعد دوباره زنگ می زند: "خانوم شهابی! 4تا لطفا! نه! نه! 3تا..." ناخودآگاه یاد آیه 82 سوره مائده می افتم: "...و قطعا کسانی را که گفتند ما نصرانی(مسیحی) هستیم، نزدیکترین مردم در دوستی با مومنان خواهی یافت...."         ..............................

 

هزارتا کار ریخته روی سرم. رسیدگی به وضعیت آزمایشگاه...، پیش بینی قیمت آلومینیوم... جلسه در مورد ضایعات.... حالا توی این شرایط هم داوود هی پیغام می فرستد که با من کار دارد. چاره ای نیست. باید رفت....راه می افتم توی خط تولید....بالاخره به داوود می رسم.

- سلام داوودجان! کشتی مرا! چکار داری؟

- سلام مهندس! خوبی! روزه ها قبول!

- کار دارم داوودجان! زودباش!

- ببین! من اینجا کنار دستگاه کار می کنم...هوا خیلی گرم است...تشنگی...گرسنگی...12ساعت کار ایستاده...

- خب...! (با خودم فکر می کنم لابد می خواهد بگوید روزه نمی گیرم...)

- هیچی دیگر! شبها که به خانه می رسم اینقدر خسته ام که فقط نماز می خوانم و می خوابم.

- داوودجان! زودباش! کار دارم...

- آقا چه دردسرت بدهم! اصلا نمی رسم قرآنی- دعایی چیزی بخوانم. فکر کنم خدا شاکی شود. نه؟!!!

- داوودجان! اولا که من چیکاره بیدم؟!!!! ثانیا: نه برادر! خدا شاکی نمی شود ان شاالله! همین که توی این گرما با این سر و روی عرق کرده....

- ولی خودم حسابی شرمنده هستم ها....گفته باشم......

- .........(پس من چه کنم داوودجان؟)

.....خدایا! شرمنده ام...شرمنده...


 
شب کميل!
ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٧ مهر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

می گویند نوح (علی نبینا و آله و علیه السلام) کوزه گر بوده است. در ایام بعد از طوفان و پس از به زمین نشستن کشتی، در دکانش مشغول کوزه گری و فروش کوزه ها بوده است. روزی از روزها مردی به او مراجعه می کند و می گوید:(( ای نوح! هر چه کوزه در دکان داری خریدارم. می فروشی؟))  نوح پاسخ مثبت می دهد. مرد پول را پرداخت می کند. همه کوزه ها را در کیسه ای جمع می کند و ناگهان همه را بر زمین می کوبد و خرد می کند. نوح معترض می شود و فریاد بر می آورد: ((بی انصاف! چرا کوزه های مرا شکستی؟)) مرد پاسخ می گوید: ((اما آنها دیگر کوزه های تو نیستند. پولش را پرداخته ام و  مختارم هر چه می خواهم با آنها بکنم.)) نوح با بغض در گلو و چشمان اشک آلود جواب می دهد:((اما من با دستان خود آنها را ساخته بودم....)) مرد ناشناس دیگر طاقت نمی آورد. با گریه ای شدید می گوید: ((یا نوح! من جبرئیل فرستاده مخصوص خدا هستم. خدا می گوید: ای نوح! تو بر شکستن کوزه های گلی دست سازت صبر نداری! پس چگونه دلت آمد بنده های مرا .......))

اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِيَ الذُّنُوبَ الَّتِي تَهْتِكُ الْعِصَمَ‏.......اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِيَ الذُّنُوبَ الَّتِي تُنْزِلُ النِّقَمَ‏.....اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِيَ الذُّنُوبَ الَّتِي تُغَيِّرُ النِّعَمَ‏.........اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِيَ الذُّنُوبَ الَّتِي تَحْبِسُ الدُّعَاءَ........اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِيَ الذُّنُوبَ الَّتِي تُنْزِلُ الْبَلاَءَ...........اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِي كُلَّ ذَنْبٍ أَذْنَبْتُهُ وَ كُلَّ خَطِيئَةٍ أَخْطَأْتُهَا..........اللَّهُمَّ إِنِّي أَتَقَرَّبُ إِلَيْكَ بِذِكْرِكَ وَ أَسْتَشْفِعُ بِكَ إِلَى نَفْسِكَ‏
خدايا! ببخش آن گناهانى را كه پرده عصمتم را مى‏درد .......خدايا! ببخش آن گناهانى را كه بر من كيفر عذاب نازل مى‏كند ..........خدايا! ببخش آن گناهانى را كه در نعمتت را به روى من مى‏بندد .........خدايا! ببخش آن گناهانى را كه مانع قبول دعاهايم مى‏شود .........خدايا! ببخش آن گناهانى را كه بر من بلا مى‏فرستد ......خدايا! هر گناهى كه مرتكب شده‏ام و هر خطايى از من سر زده همه را ببخش

اصلا نمی تونیم بشماریمشون. همون بهتر که اینجوری طبقه بندیشون کنیم. گناههامون را می گم! اونهایی که میشه سنگینیش را روی دوش حس کرد. وای! چقدر زیادند. از روی نتایجشون میشه فهمید چند تا هستند! تازه خدا خیلی هاشون را هم توی این دنیا کیفر نمی دهد.خدای خوبم! اگر نگویم مرا ببخش، چه بگویم؟!!!

اللَّهُمَّ عَظُمَ سُلْطَانُكَ وَ عَلاَ مَكَانُكَ وَ خَفِيَ مَكْرُكَ‏.....وَ ظَهَرَ أَمْرُكَ وَ غَلَبَ قَهْرُكَ وَ جَرَتْ قُدْرَتُكَ وَ لاَ يُمْكِنُ الْفِرَارُ مِنْ حُكُومَتِكَ‏......اللَّهُمَّ لاَ أَجِدُ لِذُنُوبِي غَافِراً وَ لاَ لِقَبَائِحِي سَاتِراً وَ لاَ لِشَيْ‏ءٍ مِنْ عَمَلِيَ الْقَبِيحِ بِالْحَسَنِ مُبَدِّلاً غَيْرَكَ‏........لاَ إِلَهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحَانَكَ وَ بِحَمْدِكَ ظَلَمْتُ نَفْسِي وَ تَجَرَّأْتُ بِجَهْلِي‏.......وَ سَكَنْتُ إِلَى قَدِيمِ ذِكْرِكَ لِي وَ مَنِّكَ عَلَيَ‏.........اللَّهُمَّ مَوْلاَيَ كَمْ مِنْ قَبِيحٍ سَتَرْتَهُ‏.......وَ كَمْ مِنْ فَادِحٍ مِنَ الْبَلاَءِ أَقَلْتَهُ (أَمَلْتَهُ) وَ كَمْ مِنْ عِثَارٍ وَقَيْتَهُ‏.........وَ كَمْ مِنْ مَكْرُوهٍ دَفَعْتَهُ....... وَ كَمْ مِنْ ثَنَاءٍ جَمِيلٍ لَسْتُ أَهْلاً لَهُ نَشَرْتَهُ‏
اى خدا! پادشاهى تو بسيار با عظمت است و مقامت بسى بلند است و مكر و تدبيرت در امور پنهان است .......و فرمانت در جهان هويداست و قهرت بر همه غالب است و قدرتت در همه عالم نافذ است و كسى از قلمرو حكمت فرار نتواند كرد ......خدايا! من كسى كه گناهانم ببخشد و بر اعمال زشتم پرده پوشد و كارهاى بدم را به كار نيك بدل كند، جز تو نمی شناسم....خدايى جز تو نيست! اى ذات پاك و منزه .به حمد تو مشغولم! ستم نمودم به خودم و دليرى كردم به نادانى خود .....و خاطرم آسوده به اين بود كه هميشه مرا ياد كردى و بر من لطف و احسان فرمودى ......اى خدا! اى مولاى من چه بسيار كارهاى زشتم مستور كردى .....و چه بسيار بلاهاى سخت از من بگردانيدى و چه بسيار از لغزشها كه مرا نگاه داشتى .......و چه بسيار ناپسندها كه از من دور كردى و چه بسيار ثناى نيكو كه من لايق آن نبودم و تو از من بر زبانها منتشر ساختى.

این بخش به نظرم اصلا توضیح نمی خواهد! به اندازه کافی گویا هست! اگر فکر می کنید نیست، فقط تصور کنید که فردا صبح، گناههایی که کردیم از قیافه مان معلوم باشد! حالا کی ها فردا صبح از خانه می آیند بیرون؟!!! .....نبود؟!!!.....

فَهَبْنِي يَا إِلَهِي وَ سَيِّدِي وَ مَوْلاَيَ وَ رَبِّي صَبَرْتُ عَلَى عَذَابِكَ فَكَيْفَ أَصْبِرُ عَلَى فِرَاقِكَ‏......وَ هَبْنِي (يَا إِلَهِي) صَبَرْتُ عَلَى حَرِّ نَارِكَ فَكَيْفَ أَصْبِرُ عَنِ النَّظَرِ إِلَى كَرَامَتِكَ‏.....أَمْ كَيْفَ أَسْكُنُ فِي النَّارِ وَ رَجَائِي عَفْوُكَ‏.........فَبِعِزَّتِكَ يَا سَيِّدِي وَ مَوْلاَيَ أُقْسِمُ صَادِقاً لَئِنْ تَرَكْتَنِي نَاطِقاً لَأَضِجَّنَّ إِلَيْكَ بَيْنَ أَهْلِهَا ضَجِيجَ الْآمِلِينَ ....وَ لَأَصْرُخَنَّ إِلَيْكَ صُرَاخَ الْمُسْتَصْرِخِينَ‏.......وَ لَأَبْكِيَنَّ عَلَيْكَ بُكَاءَ الْفَاقِدِينَ وَ لَأُنَادِيَنَّكَ أَيْنَ كُنْتَ يَا وَلِيَّ الْمُؤْمِنِينَ‏.......يَا غَايَةَ آمَالِ الْعَارِفِينَ يَا غِيَاثَ الْمُسْتَغِيثِينَ‏.......يَا حَبِيبَ قُلُوبِ الصَّادِقِينَ وَ يَا إِلَهَ الْعَالَمِينَ‏
در آن حال گيرم كه بر آتش عذاب تو اى خداى من و سيد و مولاى من و پروردگار من صبورى كنم چگونه بر فراق تو صبر توانم كرد؟؟؟ .....و گيرم آنكه بر حرارت آتشت شكيبا باشم چگونه چشم از لطف و كرمت توانم پوشيد؟؟؟ ......يا چگونه در آتش دوزخ آرام گيرم با اين اميدوارى كه به عفو و رحمت بى‏منتهايت دارم؟؟؟....بارى به عزتت اى سيد و مولاى من به راستى سوگند مى‏خورم كه اگر مرا با زبان گويا (به دوزخ) گذارى من در ميان اهل آتش مانند دادخواهان ناله همى كنم .....و بسى فرياد مى‏زنم بسويت مانند شيون گريه كنندگان .....و بنالم به آستانت مانند عزيز گم كردگان و به صداى بلند تو را مى‏خوانم كه اى ياور اهل ايمان!...و اى منتهاى آرزوى عارفان و اى فريادرس‏فرياد خواهان!...و اى دوست دلهاى راستگويان و اى يكتا خداى عالميان!


این فراز دعای کمیل را هر وقت می خوانم، حس می کنم همه ملائک با یک حالت تمسخرآمیز می گویند: ((راست میگی؟!!!)) خب معلومه که راست نمی گم. آهای! اصلا شماها که دارید این را می خوانید کدامتان جرات دارید بگویید که بر آتش جهنم صبر می کنید؟؟؟؟!!!! ها؟ هر که چنین می گوید بسم الله! شنبه صبح به محل کار من بیاید تا او را به تماشای کوره های مذاب ببرم. دمای ۷۰۰ درجه ای، به شما اجازه نمی دهد که نزدیک شوید. حس می کنید محتویات صورتتان از هم می گسلد و به بیرون می پاشد!.........تازه این کوره های تفننی ما کجا و جهنم کجا؟!!! حالا فکر کرده اید اگر خدا زبانتان را باز گذارد، چه می شود؟ هیچ! شما نوای خدا خدا سر می دهید! ماموران جهنم هم تعجب می کنند! در می گشایند به گمان اشتباه!: ((نکند به اشتباه او را وارد جهنم کرده ایم؟!!)) اما تا شما را ببینند، می گویند: ((ای بابا! ......))

مَا هَكَذَا الظَّنُّ بِكَ وَ لاَ أُخْبِرْنَا بِفَضْلِكَ عَنْكَ يَا كَرِيمُ يَا رَبِ‏
و هيچكس به تو اين گمان نمى‏برد و چنين خبرى از تو اى خداى با فضل و كرم به ما بندگان نرسيده

می گویند روز قیامت، نوبت حساب و کتاب یکی از بندگان گناهکار می شود. پرونده اعمال در دست نزد خدا می آید. زبان به دروغ می گشاید و درصدد توجیه گناهان بر می آید. خدا بر دهانش مهر می نهد و به فرشتگان اشاره می کند که وی را به سوی دوزخ رهنمون گردند. چند قدمی جهنم، فرد گناهکار بر می گردد و به عقب نگاهی می اندازد. خدا فرمان ایست می دهد! مهر از لب گناهکار بر می دارد و می پرسد: ((هان! به چه اندیشیدی و از چه رو بازگشتی؟!!!)) فرد گناهکار پاسخ می گوید: ((خدایا! اصلا چنین گمانی راجع به تو نداشتم! هیچ کس چنین چیزهایی در موردت به ما نگفته بود و هرگز گمان نمی بردم که مرا این چنین .......)) خدا ندا می دهد: ((برش گردانید! تنبیه شد!....))

....برش گردانید.....برش گردانید.....برش گردانید....

بعدالتحریر:

۱- فراز های دعای کمیل، هم فارسی و هم عربی اش را از اینجا کپی کردم! دست نگارنده اش درست!

۲- برای داستانهای ذکر شده، هیچ سند و مدرک و منبعی ندارم!


 
قايم موشک!
ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

يكي بود! اونهم خود خدا بود! یک سری فرشته هم بودند. از صبح تا شب، از شب تا صبح عبادت خدا را می کردند و ذکر می گفتند و تسبیح. یک روز خدا همشون را جمع کرد و گفت: ((می خواهم یک موجود جدید بسازم.)) فرشته ها گفتند: ما که هستیم. خدا گفت: ((نه! شما آدم نیستید! من آدم می خواهم!))

حالا دیگه ما هم بودیم. همه ما که الان اینجاییم، با اونهایی که رفتند و اونهایی که نیامدند، همه با هم اون بالا بودیم، پیش خدا.

یک روز خدا گفت: - بچه ها! می آیید بازی؟

ما گفتیم: چه بازی؟

- قایم موشک بازی؟

- چه جوری؟

- شما برید روی زمین، من هم قایم میشم. شما بیاید من را پیدا کنید،  باشه؟!!!

- باشه!

- بچه ها! نکنه من را فراموش کنید؟

- نه! این چه حرفیه خدا! مگه میشه ما شما را فراموش کنیم؟!!!

- باشه! پس قول بدهید! ((الست بربکم؟))

- بلی!

...........

اینجوری شد که ما اومدیم روی زمین. خدا رفت قایم شد و قرار شد ما بگردیم پیداش کنیم. نمی دانم تا به حال این بازی را کردید یا نه! اگر کردید حتما می دانید که بدترین کاری که می توان با شما کرد، این است که به جای این که طرف بیاید و شما را پیدا کند، بنشیند و مشغول بازی شود...

ما الان دقیقا داریم این کار را می کنیم. اسباب بازی هامان را چیده ایم جلویمان و انگار نه انگار که خدا منتظر ما است. هر چی خدا سر و صدا راه می اندازه، هر چی اون پرده ای که پشتش قایم شده را تکان می دهد، ما انگار نه انگار. اسباب بازی ها را چیده ایم و مشغولیم....

اسباب بازیهامون چیه؟ خب معلومه دیگه! پول، مدرک، تحصیل، مقام، شغل، پست، کوفت، زهرمار.... از اون طرف فرشته ها هی سرک می کشند: ((خدا! این بود آدمت! اینها که زدند زیر قولشان!!!)) خدا هیچی نمی گه! مثل همیشه لبخند می زند فقط!

هی پیغمبر می فرسته، هی آیه و معجزه می فرسته، هی امام و نماینده می فرسته، ما انگار نه انگار.....گاهی می دویم می ریم پیش خدا! نه که پیداش کرده باشیم ها! نه که بخواهیم بپریم تو بغلش ها! نه! اسباب بازی هامون خراب شدند! شاید هم اسباب بازی جدید می خواهیم! بالاخره تنوع هم لازمه دیگه!....

حالا دیدید چقدر نامردیم؟!!!  دیدید چقدر ضایعیم!!! خدا می گه: ((مگه شما قول ندادید؟!!! ای...ها، اونهم جلوی فرشته ها!)) اگه با ما اینکار را بکنند، چی کار می کنیم؟!!! می ریم پدر صاحب بچه را در می آوریم!: ((چی؟!!! دنبال ما نگشته؟ غلط کرده! ...)) اما خدا چی؟!!! هنوز هم اعتمادش را به ما از دست نداده! هنوز هم آدم میاره روی زمین! می گه:((اشکال نداره! بچه های خودمند! بالاخره عاقل می شند....))

حالا فهمیدید چرا بعضی وقتها اسباب بازی هامون را ازمون می گیره، یا خرابشون می کنه؟!!! می خواهد حداقل به این بهانه هم که شده بریم پیشش! بعد به فرشته ها بگه:((دیدید! دیدید گفتم می آیند! دیدید آدمند!!!!)) ولی خودش که می داند که ما فقط به خاطر اسباب بازی هامان رفتیم پیشش....

اصلا براتون قابل تصوره که ما برویم پیش خدا و اسباب بازی نخواهیم؟!!! اصلا چه معنی دارد آدم وقتی کار ندارد برود پیش خدا؟!!! ما به خدا به چشم یک بانک نگاه می کنیم. بانکی با وامهای بلاعوض! گاهی به چشم یک دکتر! گاهی به چشم پلیس ۱۱۰ ! گاهی به چشم ..... ولی هیچ وقت به چشم خدا نگاهش نمی کنیم.....هی روزگار....

بچه ها! میایید پیداش کنیم! می آیید این بار  اسباب بازی ها را بگذاریم کنار و دنبالش بگردیم؟!!! ولی از الان یه قولی بهم بدهیم، اگه پیداش کردیم، بپریم توی بغلش! راجع به اسباب بازی ها هم هیچی نگیم و نخواهیم! باشه؟!!! قبوله؟!!!....

یا علی مدد!

بعدالتحریر:

-  قابل توجه آنهایی که همواره در پاورقی زندگی می کنند: شاید نام صحیح بازی که ما با خدا می کنیم، قایم باشک باشد، ولی قایم موشک مصطلح تر است! دیکته هم یکی از همان اسباب بازی ها است ها، نه؟!!!