قصه راستکی

یادداشتهای شخصی امیرعلی

... با توصيه عمه و خاله نمي شود!
ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

قربانت شوم!

الساعه که در ایوان منزل با همشیره همایونی به شکستن لبه نان مشغولم خبر رسید که شاهزاده موثق الدوله حاکم قم را که به جرم رشاء و ارتشاء معزول کرده بودم به توصیه عمه خود ابقاء فرموده و سخن هزل به زبان رانده‌اید. فرستادم او را تحت‌الحفظ به تهران بیاورند تا اعلیحضرت بدانند که اداره امور مملکت با توصیه عمه و خاله نمی‌شود.

زیاده جسارت است

تقی

(نامه میرزا تقی خان امیرکبیر به ناصرالدین شاه قاجار)


متن نامه به اندازه كافي گويا است. به اعتقاد من يكي از دلايل عقب ماندگي ما ايرانيان، مديريت با توصيه عمه و خاله است. منظورم از عمه و خاله، هر كسي است كه سخنش براي ما فاقد وجاهت قانوني و تخصصي است ولي صرفا به دليل وجود روابط شخصي (فاميلي- دوستي- سياسي و ...) توصيه اش را مي پذيريم.

متاسفانه ساختار فرهنگي كشور ما در اين زمينه دچار ضعفهاي فراواني است. خود ما نيز در صورت انتصاب يكي از اقوام و دوستان به سمتهاي لشگري و كشوري و ...، انتظار داريم هر خواسته معقول و نامعقولي كه از سوي ما مطرح مي گردد توسط وي پذيرفته شود.بارها از نزديك شاهد بوده ام كه نتايج مطالعات و مستندات كارشناسي ، تنها به واسطه يك توصيه آنچناني به هوا رفته است. يقينا شما نيز شاهد چنين مواردي بوده ايد.

امروز در معرض توصيه نابجا قرار گرفتم. توصيه كننده فردي داراي سمت بالا، قدرتمند و صاحب نفوذ و توصيه اش غيركارشناسي و از ديد من اشتباه. چشمم به نامه اي افتاد كه در ابتداي مطلب نقل كردم(چرا كه اين نامه را در گوشه اي از ميز كارم به گونه اي قرار داده ام كه همواره در معرض ديد باشد). در هامش نامه توصيه نوشتم: "ملاحظه گرديد! به دليل مغايرت با بديهيات عقلي موافقت نمي گردد! "

راستش را بخواهيد چند روز قبل نيز از طرف خانواده براي صدور(!) توصيه تحت فشار قرار گرفته بودم. اخذ تراكم 300% (5طبقه) براي منزلمان، اگرچه به دليل متراژ بيش از 250 متر شدني هست، ولي نيازمند پرداخت هزينه گزافي به شهرداري است. اعضاي خانواده و به خصوص مادرم اصرار داشتند كه از روابط سياسي! سواستفاده (به قول خودشان استفاده) كنم و ... الحمدلله كه نپذيرفتم.(هر چند كه مطمئن بودم فرد مورد نظر هم توصيه مرا نمي پذيرد و الا شايد....)

به هر حال اميدوارم در معرض امتحانهاي سخت تر قرار نگيرم. شما هم نامه امير را فراموش نكنيد.

 اللهم اجعل عواقب امورنا خيرا!


 
خردل، تماس، اسب و اصل و باقی قضایا
ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

سلام!

چند روز بود می خواستم وبلاگ را به روز نمایم. هر بار نشد. یکبار به دلیل سیاسی بودن موضوع و واهمه از فیلترینگ مخابرات، یکبار به دلیل ضیق وقت، یکبار به دلیل حواس پرتی.... ولی در اصل به دلیل سلب توفیق و کم سعادتی....

ترجیح می دهم بجای قلم زدن، یک حدیث تکان دهنده و ۲ شعر زیبا را برایتان نقل کنم. حدیث نقل شده لرزه به اندام آدمیزاد می اندازد، شعر اول یکجورهایی حدیث نفس است. پایان ماه رمضان و بازگشت مجدد شیطان ... و شعر دوم حدیث دلتنگی های این روزها!

--------------------------------------------------------

قال رسول الله (ص): من كان في قلبه حبة من خردل من عصبية بعثه الله يوم القيامة مع اعراب الجاهلية:

پیامبر خدا (ص) فرمودند: «كسي كه در قلبش به اندازة دانة خردلي تعصب باشد خداوند روز قيامت او را با اعراب جاهلي محشور مي كند».اصول كافي ج 2 باب العصبية ص 232

---------------------------------------------------------

 هر روز
شیطان لعنتی
خط های ذهن مرا
اشغال می کند
هی با شماره های غلط زنگ می زند

آن وقت من اشتباه می کنم و او
با اشتباه های دلم حال می کند

دیروز یک فرشته به من می گفت:
تو گوشی دل خود را بد گذاشتی
آن وقت ها که خدا به تو می زد زنگ
آخر چرا جواب ندادی؟؟؟ چرا برنداشتی؟؟؟؟

یادش به خیر آن روزها
مکالمه با خورشید
دفترچه های ذهن کوچک من را
سرشار خاطره می کرد
امروز پاره است آن سیم ها که دلم را
تا آسمان مخابره می کرد

اما، با من تماس بگیر خدایا!
حتی هزار بار!
وقتی که نیستم:
لطفا پیام خودت را
روی پیام گیر دلم بگذار!

شعر سروده خانم عرفان نظرآهاری است.

---------------------------------------------------------------

شب که می‌رسد از کـنـاره‌ها
گـریـه مـی‌کـنـم بـا سـتـاره‌ها

وای اگر شبـی ز آستیـن جان
بــر نــیــاورم دســت چـــاره‌ها

همچـو خامشان بسته‌ام زبان
حـرف مـن بـخـوان از اشـاره‌ها

ما ز اسـب و اصـل افــتـاده‌ایم
مـا پـیـــاده‌ایـــم ای ســواره‌ها

ای لـهـیـب غــم آتـشــم مـزن
خــرمـنـم مســوز از شــراره‌ها

اگر مایل بودید بروید اینجا و گوش دهید. نروید شیش و هشت گوش کنیدها! گناهش گردن خودتان! شعرش مال مرحوم حسین منزوی است. با صدای زیبای همایون شجریان انصافا خریدنی و شنیدنی است.

اللهم وفقنی لما تحب و ترضی و اجعل عواقب امورنا خیرا!


 
شانتاژ
ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ آبان ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

۳شنبه صبح بود. توی اتاقم نشسته بودم و مشغول ویرایش اظهارنامه EFQM شرکتمان بودم. تلفن زنگ خورد. یکی از بازرسین QC خط توليد خبر داد که مذاب به چشم یکی از اپراتورها پاشیده است. پاشیدن مذاب در کارخانه های ریخته گری، نسبتا عادی است. خود من یکی از این ترکشها را درون گردنم (نزدیک شاهرگ!) به یادگار دارم. خودم را سریعا به خط تولید می رسانم. مذاب به گوشه بالایی پلک اسماعیل پاشیده است. خدا را شکر که وارد چشمش نشده است.

اسماعیل را به بیرون از سالن هدایت می کنیم. به او عتاب می کنم که چرا عینک ایمنی بر چشم نداشته است. پاسخ می دهد که عینک قبلیش شکسته بوده و انباردار از در اختیار گذاشتن عینک جدید خودداری کرده است. اسماعیل را به بیمارستان اعزام می کنم و به سراغ مسوول انبار می روم. با عصبانیت در را می گشایم و وارد انبار می شوم. انباردار برایم توضیح می دهد که اسماعیل بدون داشتن برگه درخواست و بدون هماهنگی سرپرستش تقاضای عینک داشته است و طبق دستورالعمل، انباردار در چنین مواردی فرد را دست خالی نزد سرپرستش بر می گرداند. ولی ظاهرا اسماعیل تنبلی کرده و پیگیر نشده است. انباردار بی گناه است به هر حال.

به ادامه کارم مشغولم و در دل نگران اسماعیل. می دانم سوختگی چشم بسیار دردناک است. ناگهان با صدای جزع و فزع ۲نفر از همکاران خانوم به خود می آیم:

- آقای نوری! این چه وضعیه؟؟؟!!! شما باعث کوری یک نفر شدید!

- اولا سلام! ثانیا کسی کور نشده است. ثالثا من باعث شده ام؟!!

- بعله! شما! با این کاغذبازی ها! با این سیستم بازیهایتان....

.....

می دانم ماجرا از کجا آب می خورد. رازمیک، سرپرست سابق انبار که از فرط بی کفایتی و سوءمدیریت، یکی یکی همه مسوولیتهایش را از دست می دهد، این ۲نفر را به جان من انداخته است. حدس می زنم چه اتفاقاتی در جریان است. در چشم به هم زدنی شانتاژ و موج سواری و یک کلاغ چهل کلاغ، مرا عامل نابینایی کارگران می سازد و سخن از ممنوعیت استفاده کارگران از تجهیزات ایمنی به دستور من است! رازمیک بی محابا مشغول تخریب است.

....

بحمدالله تجربه کار سیاسی در این سالها، باعث می شود که خونسرد بمانم و تدبیری برای خنثی سازی این اقدامات بیاندیشم. ساعت ۱۲:۳۰ که وقت صرف ناهار است، به غذاخوری کارکنان می روم.:

"بسم الله الرحمن الرحیم!

حادثه امروز مرا هم مثل همه شما، بسیار متاثر و ناراحت ساخت. متاسفانه ما قوانین کارخانه و دستورالعملهای ایمنی را جدی نمی گیریم و برای خود و خانواده مان مشکل ایجاد می کنیم. این حادثه همانطور که می دانید ناشی از سهل انگاری شخص اسماعیل بوده است. بچه ها! خواهش می کنم کوتاهی نکنید و همه موارد ایمنی را رعایت کنید. [می دانم که مدیرعامل و رازمیک از سیستم مدار بسته دارند مرا می بینند و صدایم را می شنوند.] رو به دوربین مداربسته می گویم: تعجب من از دایگان دلسوز تر از مادر است! اینها که تا دیروز مرگ کارگران را عادی و کم اهمیت می خوانده اند، امروز چنان مرثیه سرایی می کنند که انگار ....! هوشیار باشید و هیزم تنور دیگران نشوید!"

.....

اوضاع کارخانه عادی است. فکرم خیلی مشغول است. امروز طعم تلخ شانتاژ و موج سازی و موج سواری را چشیدم. خدایا! در همه این سالها، بارها شانتاژ کردم. موج ساختم و بر موج سوار شدم. با بازیهای کلامی حقیقت را به نفع خود و اطرافیانم تفسیر کردم! همه اینها از جلوی چشمم رژه می رود....

خدایا شکر! شکرت که در این بزنگاه انتخابات، باطن و حقیقت زشت عملم را بر من هویدا کردی! خدایا کمکم کن تا دیگر موج نسازم. دیگران را تخریب نکنم. از عواطف جمع به نفع اغراض شخصی استفاده نکنم.

خدایا! عاقبت همه مان را ختم به خیر کن!


 
چقدر حقير شديم!!!
ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ آبان ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

خيابان وليعصر را به طرف ميدان بالا مي آيم. پياده رو را کن فيکون کرده اند. کاملا مشخص است که دارند تف بندي(TOF bandi) مي کنند. اين اصطلاحي است که من براي نحوه انجام کارهايي که بيشتر انجام مي شوند تا ديده شوند و نه اينکه واقعا به کاري آيند برگزيده ام. دارم به سالهاي قبل فکر مي کنم. سالهايي که هرروز از ميدان وليعصر رد مي شدم. سالهاي جواني، سالهاي شور و شر. سالهاي ۲۰ساعت کار پيوسته. سالهاي معصوميت.....

به ميدان مي رسم. به ميدان وليعصر. و اين بار بيش از هميشه حس مي کنم که چقدر ولي عصر (عج) در ميدان وليعصر غريب است....در ميانه هياهوي ميدان، صداي ناهنجاري وارد گوشم مي شود. از گوشم راه مي گيرد و صاف مي رود توي مغزم. مي پيچد توي سرم. شقيقه هايم مي تپد. گر مي گيرم. جوانک زير لب زمزمه مي کند: "فيلم xxx زهره سريال نرگس- فيلم ...." خداي من! اين بازي تا کي ادامه دارد؟ انگار همين ديروز بود که فيلم استخرهاي زنانه و جشن هاي تولد و سالنهاي ايروبيک را مي فروختند. خدايا! مگذار آبروي بندگانت اين چنين ملعبه دست مشتي هرزه نگار و هرزه پسند باشد!

نمي دانم اين فيلم واقعي است يا جعلي. نمي دانم به تصوير کشيدنش اتفاقي بوده و يا حاصل يک برنامه ريزي حساب شده. نمي دانم يک نفر از سر عقده هاي فروخورده و حقارتهاي تل انبار شده اين کار را کرده و يا ... اينها را نمي دانم. اما مي دانم  "زهرا اميرابراهيمي " دنيايش سياه مي شود. زندگي اش تباه مي شود. آنقدر که روزنامه جام جم از خودکشي اش مي نويسد.

واقعا چرا؟!! چرا ما از تکنولوژي اين چنين بي محابا براي تخريب اخلاق و انسانيت استفاده مي کنيم؟ چرا حريم خصوصي زندگي افراد براي ما هيچ اهميتي ندارد؟ اين چه کنجکاوي بيمارگونه اي است که خيلي هامان براي سرکشيدن به هزارتوي زندگي مردم و به خصوص زنان و دختران داريم؟ پس آن همه ادعاي فرهنگ هزاران ساله ايراني در اين مواقع کجاست؟ آنهمه فريادهاي گوش فلک کر کن اسلامي و مذهبي کجاست؟ چرا فکر مي کنيم اجازه داريم حرمت آدمها را، ارزش انسانيشان را به هيچ بينگاريم و از ديدن صحنه هاي خصوصي زندگي ديگران و يا شنيدن گفتگوهاي زناشويي و ...لذت بيمارگونه ببريم؟

با خود مي انديشم اينان که در پي تکثير و تماشاي چنين تصاوير بي شرمانه اي بر مي آيند، مگر خود ناموس ندارند؟ به ياد چند ماه پيش مي افتم که وقتي به پسرک متلک پراني که دختر جواني را مستاصل کرده بود، يادآور شدم که ممکن است همين الان درگوشه اي از اين شهر گناهان کبيره(تهران)، کسي همچون خودت عرصه را براي ناموست تنگ کرده باشد، جواب شنيدم که: "به من چه؟ بگذار ما حالش را ببريم و او هم حالش را ببرد...."

کاش براي يکبار هم که شده، بنشينيم و کلاهمان را قاضي کنيم که چرا اينقدر حقير شده ايم؟ بنشينيم و به جاي برخورد با عرضه کنندگان، به برخورد با تقاضا و دلايل تقاضاي چنين محصولاتي بيانديشيم. ببينيم توليد و پخش و تماشاي چنين زهرمارهايي، نتيجه کدام سياستها و روش هاست؟ لابد نتيجه تربيت هاي اشتباه و فشارهاي بي جا و امر و نهي هاي غيرمنطقي و پوستين هاي وارونه اي است که بر تن دين و فرهنگمان پوشانده ايم! لابد نتيجه لقمه هاي حرام و نظام بيمار اقتصادي و قاراشميشيسم سياسي و شارلاتانيزم فرهنگي و هزار کوفت و مرض ديگر است.

به ياد امام کاظم(ع)(شايد هم يکي ديگر از ائمه معصومين) مي افتم که هنگام زيارت خانه خدا، پرده کعبه را در دست مي گيرند و زمزمه مي کنند: اي پرده خانه خدا! تو محل زيارت بندگان خدا و پوشش خانه خدايي و بسيار محترمي!ولي به خدا سوگند که حرمتت در مقابل آبروي مومن ناچيز است! بياييد با هم قراري بگذاريم، هر بار خواستيم چيزي از حريم خصوصي افراد را ببينيم يا به ديگران نشان دهيم، به زندگي خصوصي و خلوتهاي شخصي مان فکر کنيم. اگر راضي بوديم که خلواتمان را بر سر هر کوي و برزن جار بزنند، آنگاه به حريم ديگران هم تجاوز کنيم.

يا ستار العيوب! تو بر زندگي خصوصي ما که هيچ، حتي بر افکار و خيالات ما هم آگاهي داري ولي چه نيکو پرده پوشي مي کني و چه زيبا حفظ آبرو! تا آنجا که شنيده ام وقتي بنده اي از بندگان مومنت گناه مي کند، پرده اي بر وي مي افکني تا حتي ملائک هم شاهد بي آبرويي بندگانت نباشند.

بعدالتحرير:

۱- الان که اينها را مي نوشتم، يک تبليغ اينترنتي به دستم رسيد در مورد آموزش نحوه هک کردن سايت افراد و به دست آوردن پسورد e-mail. اللهم اجعل عواقب امورنا خيرا !

۲- شنيدم دفتر جرايم اينترنتي قوه قضائيه و بخش مبارزه با جرايم سايبر ناجا، به شدت در پي برخورد با عوامل چنين فعاليتهايي هستند. اگرچه اين کارها خوب است ولي کاش به جاي اين همه قوه و نيرو و شورا و دفتر و اداره و سازمان و تشکيلات عريض و طويل،  نمي گويم صدتا، نمي گويم ۱۰تا، کاش فقط ۳تا "آرنوش" داشتيم!


 
مذهبی یا سنتی؟
ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ آبان ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

ابتدا قصد داشتم به عنوان يادداشت، به انتقاد از تعطيلات اخير، ضررهاي ميلياردي آن، بازتاب بين المللي اين کار و مورادي از اين دست بپردازم. اما اکنون ترجيح مي دهم در مورد موضوع ديگري بنويسم.

تعطيلات غيرمنتظره، چندان براي من محسوس نبود. مجبور بودم در همه روزهاي تعطيل(به غير از روز عيد) به محل کار بروم. اما به هر حال فرصتي حاصل گرديد براي خواندن کتاب "در جستجوي امر قدسي". اين کتاب گفتگوي مفصلي است ميان رامين جهانبگلو در مقام پرسشگر  و سيد حسين نصر در مقام پرسش شونده.

يکي از مشکلات موجود در جامعه ما، خلط مفاهيم است. بسياري از ما مفاهيم "سنت- مذهب"، "عقل- علم"، "شعور- تحصيلات" و "ايمان- اعتقاد به ماوراء" و مواردي از اين دست را با يکديگر اشتباه مي کنيم و گاه بابت اين اشتباه تاوان سنگيني مي پردازيم. به عنوان مثال گاه مي انديشيم که هرچه تحصيلات افراد بالاتر باشد، شعور اجتماعي اشان هم لاجرم بالاتر است! در حاليکه لزوما چنين نيست. بايد گفت شعور اجتماعي تابعي است از متغيرهاي گوناگون. تحصيلات هم يکي از اين متغيرهاست و نه تنها متغير آن.

يکي ديگر از موارد اشتباه ما، اختلاط ميان مذهب و سنت است. در اين جا بي مناسبت نمي بينم به يکي از مثالهاي معروف معلم انقلاب، دکتر علي شريعتي اشاره نمايم. بارها ديده ايد که آدمهاي مختلف (اعم از مذهبي يا غيرمذهبي، داراي تحصيلات عاليه و يا فاقد آن، از طبقات بالاي اجتماع يا پايين آن) از تلفظ نام اقوام و نزديکان مونث خويش اکراه دارند و ترجيح مي دهند از عباراتي مانند "خانوم-بچه ها"، "مادر بچه ها"، "عيال" و ... استفاده نمايند. در حالي که ما هيچگاه نشنيده ايم که پيامبر و ائمه معصومين (عليه و عليهم السلام) چنين روشي را اتخاذ نموده باشند. مثلا هيچگاه ترکيبي مانند "همشيره امام حسين" به جاي بانو زينب(س) و يا "مادر حسن و حسين" به جاي بانوي بانوان ۲جهان، حضرت زهرا (سلام الله عليها) شنيده نشده است. اکراه در تلفظ نام بانوان خویشاوند، يک سنت ايراني است و نه يک ارزش مذهبي. به خوب يا بد اين سنت کاري ندارم (البته شخصا چنين رفتاري را نمی پسندم و آن را توهين آميز مي پندارم)، بلکه جان کلام من تفاوت سنت و مذهب است.

دکتر سيدحسين نصر يک آدم سنتي است. به شدت سنتي. از قضا نوه شيخ فضل الله نوري هم هست. اين آدم سنتي به آمريکا مي رود. در M.I.T تحصيل مي کند. به ايران باز مي گردد. رييس دفتر فرح پهلوي، همسر شاه مي گردد. دانشگاه صنعتي شريف و صنعتي اصفهان را تاسيس مي کند و هزاران کار ديگر. اما هسته اصلي تفکر، اعمال و جهت گيريهاي اين فرد، حفظ ارزشهاي سنتي و سنت گرايي مطلق است. تا آنجا که از کوچه هاي تنگ و باريک گذشته هم دفاع مي کند!

جالب است که اين آدم بر سر حفظ سنت، از يک سو رفيق گرمابه و گلستان شاه و ملکه (به قول خودش اعلاحضرت و علياحضرت!) بوده است و از سوي ديگر همنشين و هم بحث علامه طباطبايي (ره) و شهيد بزرگوار مطهري! از سويي از تلاشهايش براي حفظ رژيم سلطنتي مي گويد و از سوي ديگر وقتي قرار مي شود بهترين شاگردش را نام ببرد، مي گويد: غلامعلي حداد عادل (رييس مجلس)

قصد بدگويي و توهين به دکتر نصر را ندارم. حتي از زندگي ايشان نکات بسيار آموزنده اي مانند نظم، پشتکار، تفکر نظام مند و تلاش بي وقفه را آموختم. جان کلام من اين است که مذهب را قرباني سنت نکنيم.

دين بطور عام و مذهب به طور خاص، نسخه عملکرد همه جانبه بشر براي طي مسير تکامل و نزديکي به خدا است. اما سنت اعتقادات و اعمال پيشنيان است. ممکن است در مواردي سنت و مذهب در قبال مسائل رويکردهاي مشابهي داشته باشند، مانند حجاب(و از قضا چادر که من اينهمه دوستش دارم بيشتر ايراني است تا اسلامي ) و ممکن است در مورادي رويکرد متشابهي نداشته باشند و چه بسا متناقض باشند!

شاید لازم باشد در فرصتهاي آتي بيشتر در اين مورد گفتگو کنيم ولي در يک کلام مي خواهم بگويم:

"تکليف خودمان را مشخص کنيم، سنتي هستيم، مذهبي هستيم و يا هيچکدام؟!!"

بعدالتحرير:

۱- بعضي ها فکر مي کنند سنتي نيستند ولي در واقع هستند! پيروي از مدرنيته بدون تعقل، تنها تغيير ظاهر است! دقت کرده ايد "تاتو" همان خالکوبي است؟!! و فال قهوه چه شباهتی به "رمالی" و "سرکتاب باز کردن" دارد؟!!

۲- حالمان بد نيست! غم کم مي خوريم! کم که نه، هر روز کم-کم مي خوريم!

اللهم اجعل عواقب امورنا خيرا و عجل في فرج مولانا صاحب الزمان!