قصه راستکی

یادداشتهای شخصی امیرعلی

عينک آرزو
ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

شما يكي از دانشمندان جوان كشور در زمينه هوا- فضا هستيد و به تازگي قصد ازدواج پيدا كرده‌ايد. بديهي است كه همه كارهاي شما سكرت است و نمي‌توانيد و نبايد با اطرافيانتان هيچ صحبتي در اين‌باره بكنيد. هنگام خواستگاري هم به دروغ گفته ايد كه در سايپا كارمي‌كنيد و خانواده همسرتان يكي از اقوام درجه يكشان را براي تحقيق به سايپا فرستاده‌اند.

شما از موضوع تحقيق خبردار مي شويد و به ياد مي‌آوريد كه فاميل موردنظر گارد پرواز است ولي خانواده‌اش خبر ندارند. بنابراين با او وارد معامله مي شويد و همه چيز به خير مي‌گذرد. فاميل همسر آينده‌تان به همه مي گويد كه شما از مديران سايپا هستيد و مسوول خط AIR INJECTION (بادزدن لاستيكها) هستيد.

همه چيز به خوبي در جريان است و تنها مساله نگران كننده تلفنهاي مشكوك شما است. تلفن شما يكسره زنگ مي‌زند و در مورد پروژه ساخت ماهواره "آرزو" با شما مشورت مي‌كنند. پدرخانمتان بارها تلويحا مي‌گويد كه از بچه مزلفهاي موبايل بدست هيچ خوشش نمي‌ايد و شما با قيافه‌اي شبيه اسب لوك خوش شانس حرفش را تاييد مي‌كنيد.

همسرتان يكي دوبار كه همراه شماست، از ميان مكالمات شما كلمه "آرزو" را مي‌شنود. همه چيز خراب مي‌شود و خودتان را در پايان بازي مي‌بينيد. بر سر 2راهي قرار مي‌گيريد كه موضوع را بگوييد يا نگوييد؟!!‌ از يكطرف پاشيدن زندگي آينده‌تان و از طرف ديگر فاش كردن اسرار مملكت. بالاخره تصميم مي‌گيريد همه چيز را بگوييد. به همسرتان مي‌گوييد كه از دانشمندان هسته‌اي و هوافضايي و سلولهاي بنياديني و نانوتكنولوژي‌اي ايران هستيد و فعلا روي پروژه ساخت ماهواره آرزو كار مي‌كنيد. همسرتان خيلي خوشحال مي‌شود ولي شما به دروغ به او مي‌گوييد كه نبايد در اين زمينه حرفي بزنيد چرا كه درون دندان عقلتان كپسول سيانور كار گذاشته اند و اگر موضوع افشا شود  كپسول خود به خود مي‌تركد.

زندگي مشتركتان آغاز شده و همه چيز به شيريني جلو مي‌رود. شما به راحتي راجع به "آرزو" در حضور همسرتان با همكاران مكالمه مي‌كنيد. همسرتان فقط ناراحت است كه چرا نبايد شغل واقعي شما را به ديگران بگويد كه اين ناراحتي نيز با اشاره گاه گاه شما به دندان عقلتان برطرف مي‌شود.

يكي از فاميلهاي همسرتان عكاس است و براي اينكه شما را سورپريز كند، تصميم مي‌گيرد عكسهاي مراسم معارفه مهرداد بذرپاش به عنوان مديرعامل سايپا كه شما هم قاعدتا بايد در آن باشيد را به خانواده همسرتان بدهد تا آنها هم عكس را قاب كرده و به خودتان بدهند.

مراسم معارفه بذرپاش

طبيعي است كه شما در هيچكدام از عكسها نيستيد و همين موضوع شك همه را بر‌ مي‌انگيزد. عموي همسرتان كه گارد پرواز بود به كمكتان مي‌ايد و مي‌گويد كه در مراسم معارفه بوده و شما را ديده است و براي ديگران توضيح مي‌دهد كه شما مشغول جمع‌آوري نامه هايي بوده ايد كه پرسنل به آقاي وزير صنايع و مديرعامل جديد نوشته بودند و براي همين در ميان عكسها نيستيد.

فعلا به خير مي‌گذرد. قرار است مراسم پرتاب كاوشگرI برگزار شود و بديهي است كه شما هم در مراسم باشيد. با ديدن آقاي رييس جمهور از خود بي ‌خود مي شويد. رييس جمهور شما را در آغوش مي‌گيرد و شما از ايشان طلب يادگاري مي‌كنيد. ايشان عينك ويژه فضايي خود را به شما مي‌دهند. شما در پوست نمي‌گنجيد و براي فخر فروشي عينك را تا پايان مراسم به چشم مي‌گذاريد. ماهواره "آرزو"  هم رونمايي مي‌شود ولي به اصرار معاونت امور بانوان كه شان دختران را بسيار بالاتر از آن مي‌دانند كه نامشان بر روي ماهواره نصب شود، "اميد" نام مي‌گيرد.

عموي همسرتان در يك ماموريت پروازي متوجه ارتباط مشكوك 2تن از مهماندران با يكديگر مي‌شود و در يك حركت سرزده آنها را حين ارتكاب عمل شنيع هديه دادن دستگير مي‌كند. مهماندار مرد اسپري خوشبوكننده به مهماندار خانم هديه مي‌داده است و مهماندار خانم هم كلاهش را به يادگار به طرف مقابل مي‌داده است. عموي هسمرتان هردو را دستگير و هدايا را ضميمه پرونده مي كند. مشخص است كه او شب، پرونده و ضمائمش را به منزل مي‌اورد تا فردا با استناد به آن رييس سازمان هواپيمايي كشوري را عزل و راه استيضاح وزير راه و ترابري را هموار نمايد.

زن عموي همسرتان به عادت هميشه وسايل كار شوهرش را چك مي‌كند و متوجه كلاه با بوي شديد عطر زنانه مي‌شود. قهر مي كند و ضمن رفتن به منزل پدرش، ماجرا را براي همسر شما هم توضيح مي‌دهد و اضافه مي‌كند كه احتمالا شما هم كاسه‌اي زير نيم كاسه‌تان است كه اينقدر با شوهر وي روابط گرمي داريد.

خوره به جان همسرتان مي‌افتد و براي رهايي از آن به سيما پناه مي‌برد. تلويزيون برنامه پرتاب كاوشگر و رونمايي از ماهواره "اميد" را پخش مي‌كند و همسرتان شما را با عينك رييس جمهور نمي شناسد. نام اميد هم حسابي عصبيش مي‌كند. شما بي‌خبراز همه جا و با يك جعبه شيريني به منزل مي‌رويد. همسرتان به همراه والدين منتظر شما هستند و شما رسما بازجويي مي‌شويد. قبل از اينكه حرفي بزنيد همسرتان از داخل كيفتان عينك را پيدا مي‌كند و گريه كنان به همه نشان مي‌دهد. پدر خانمتان حسابي وارسي‌تان مي‌كند و متوجه مي‌شود كه شما اصلا دندان عقل نداريد.

.............................

شما براي رييس كلانتري توضيح مي‌دهيد كه يك داشنمند هسته‌اي، هوافضايي، سلولهاي بنياديني و نانوتكنولوژي‌اي هستيد.رييس مي‌خندد و مي‌گويد كه همه هنگام دستگيري چنين ادعاهايي دارند. انتخابات مجلس در پيش است و كسي به ياد شما نيست. عجالتا مطمئن مي‌شويد كه تا پايان اسفند در زندان هستيد.


 
سلب توفيق
ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ بهمن ۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

سالها پيش (وقتي كوله‌بار گناهم كمي سبكتر بود)، عبارتي بود كه مي‌شنيدم ولي اعتقاد چنداني به آن نداشتم: "سلب توفيق" معنيش را مي‌دانستم ولي لمس نكرده بودم. صداي آقاي شراهي- رزمنده‌اي كه 3سال از بهترين سالهاي نوجواني‌ام با او گذشت و بخاطر خيلي چيزها كه در زندگي دارم مديون او هستم- هنوز در گوشم مي پيچد: "سلب توفيق يعني خدا از مجاري طبيعي و معمول دنيا كاري كند كه فرصت عبادت و يا انجام كار خير از آدميزاد گرفته شود".... مي‌پرسيديم: "آقا!يعني چي؟!!!" مي گفت: "يعني خدا نگذاره صواب كني! نگذاره بهش نزديك شي!" و ما سر تكان مي‌داديم بدون آنكه چيز زيادي فهميده باشيم......

امسال محرم كه شد معني سلب توفيق را خيلي خوب فهميدم. حس كردم اصلا و اينجور بود كه خدا نخواست امسال قدمي براي محرم حسين (ع) بردارم.

نگذاشت به مجالس عزاي درست و حسابي حسين (ع) بروم. بجايش مرا به عزاداريهاي شبه ميهماني كشاند. حتي از كتاب خواندن هم افتادم. من كه هرسال محرم يك كتاب عاشورايي مي‌خواندم، امسال 4-5 صفحه بيشتر نخواندم.

شايد باورش سخت باشد ولي حتي نتوانستم CDهاي عزاداري را كه داشتم،‌ ببينم. خواستم سخنرانيهاي حاج‌آقا مجتهدي(ره) را ببينم،‌آنهم ميسر نشد.

دست آخر تصميم گرفتم روي وبلاگ از "حماسه حسيني" بنويسم. از نوحه‌هاي بي‌سر وتهي مثل "وقتي به چشمهاش مي‌رسم، صفحه يهو سياه مي‌شه!!!" از سخنرانيهاي مسخره‌اي كه امام حسين را به سطح يك "قرباني" كه خونش هدر شده مي‌رساند.

تصميم گرفتم از مال‌مردم خورهايي كه فكر مي‌كنند با نذري دادن و سفره انداختن مي‌شود تن از گناه شست بنويسم. تصميم گرفت از فرمانده شجاع نيروي انتظامي تهران كه شمايلها را برانداخت و مي‌خواست علامت را هم براندازد بنويسم.

خواستم.....

اما حتي اين را هم نگذاشت. حالا من ماندم و حسرت اينكه اسمم توي ليست باشد! حداقل ته ليست باشد. پشت ليست باشد. همه‌اش داستان آن پيرزن خريدار يوسف كه آه در بساط نداشت و فقط مي‌خواست در زمره خريداران باشد توي ذهنم مرور مي‌شود.

چه مي‌شود كرد؟ سلب توفيق كه شاخ و دم ندارد!

 

بعد التحرير:

1- حركت نيروي انتظامي خيلي بجا بود. امسال شمايلهاي مسخره‌اي كه دسته‌گل پادشاهان بي خاصيت قاجار بود را كمتر جايي ديدم. مردم هم به گوششان خورد اينكه مثل مسيحي‌ها به دوش مي‌كشند و عين صليب است علامت است و هيچ خاصيتي ندارد و با علم كه پرچم و بيرق است زمين تا آسمان فرق دارد! خدا را شكر نهادي پيدا شد كه از ترويج خرافه فاصله بگيرد.

2- انتخابات در راه است! مي‌توانم ساكت بمانم آيا؟!! آنهم من!... قول مي‌دهم سعيم را بكنم!

3- امسال عزاداري واقعي چند نفر كه ظاهر قابل دفاعي نداشتند را وقتي ديدم‌، زير لب گفتم: ...اين بيرق علمداره! هنوز رو زمين نيفتاده!!!

اللهم اجعل عواقب امورنا خيرا!

بين الحرمين