قصه راستکی

یادداشتهای شخصی امیرعلی

آينه عبرت
ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

قبل التحریر: در زندگی همه ما توصیه هایی هست که بارها از زبان دیگران می شنویم اما تا یکی دو بار این توصیه ها به شکل بلا برسر خودمان نازل نشود کو گوش شنوا ؟!

بعد از چشیدن این بلایا هم خودمان می شویم توصیه کننده و بازهم کسان دیگر حرف مارا نمی شنوند تا بازی روزگار ادامه یابد....فاعتبروا یا اولی الابصار! امروز قصد دارم ۲ بلا از بلایای مذکور را برایتان نقل کنم... خواه از سخنم پندگیرید و خواه ملال!

۱- با آشنا معامله نکنید!

سعی کنید هیچگاه چه در مقام فروشنده و چه در مقام خریدار با آشنایان به ویژه اقوام و علی الخصوص (همان نخ سوزن!) بستگان سببی! وارد داد و ستد نشوید. خواه از نوع خرید و فروش یا مشاوره و یا هر رابطه تعهدآور دیگر. در چنین مواردی هر۲سوی معامله حس می کنند که ضرر کرده اند و در حقشان ظلم شده است. خریدار در خیال خام خود می اندیشد که چه موقعیتهای خرید بهتری داشته است و چه محصولات مرغوبتری می توانسته است بخرد ولی با خرید از آشنای مذکور این همه حسن را از دست داده است. از دیگرسو فروشنده نیز حس می کند بخاطر آشنایی با خریدار مغبون گشته و خدماتی بیش از حد استاندارد ارائه داده است! حال آنکه به احتمال قریب به یقین اینگونه نبوده است و ۲طرف رابطه ای عادی و معمول داشته اند. ماجرا به همینجا ختم نمی شود و ممکن است کار به محافل خانوادگی (بخوانید زنانه) نیز کشیده شود. اینجاست که عنان امور از کف عقلا خارج می شود و قطاری بدون ترمز و دنده عقب به حرکت در می آید که هر آینه ممکن است از روی شما و اهل و عیالتان عبور کند. پس لطف کنید و سر بدون سردرد را دستمال نبندید و از خیر معامله فامیلی بگذرید. هر چند که بعید است بتوانید در برابر توصیه ها و اشارات و تنبیهاتی که شما را به این معامله دعوت و چه بسا اجبار می کنند تاب بیاورید. به هرحال من باید می گفتم که گفتم. دیگر خود دانید!

۲- مشت نمونه خروار است.

به تجربه دریافته ام که بیشتر از نیمی از خصوصیات انسانها ذاتی و شاید هم ناشی از محیط پرورش آنهاست. به هررو اگر دوستی دارید و یا آشنایی با خصوصیات اخلاقی پسندیده و ناپسند، بدانید که غالب این خصوصیات در بیشتر اعضای خانواده وی موجود است البته با شدت و ضعف. مثلا اگر دوستی دارید (با نام فرضی محمد!) که مهربان است و باصفا ولی بدقول است و نیم ساعتش معادل ۵ ساعت است و در پنج دقیقه آسمان را به زمین می دوزد و گنجشک را بجای قناری خوش الحان به شما می فروشد و گاهی چنان حواسش پرت است که حرفهایتان را نمی شنود و فقط سرتکان می دهد پس بدانید که احتمالا بیشتر این خصوصیات در اقوام دور و نزدیک او هم موجودند. دور که می گویم یعنی مثلا نوه عمه مادربزرگش! و این نوه عمه هم مثل محمد باصفاست و ساده وصمیمی و به همان اندازه هم حواس پرت و بدقول و همیشه طلبکار! پس فراموش نکنید که اگر قصد دارید با کسی کار کنید که قبلا با خصوصیات اقوامش آشنا بوده اید احتمال زیادی دهید که این فرد هم بعضی خصوصیات آشنای شما را دارد. پس با چشم باز و با پیش بینی همه مشکلات جلو روید.

بعدالتحریر:

۱- یحتمل خوانندگان وبلاگ با خود می گویند: گوش اگر گوش من و ناله اگر ناله توست...آنچه البته به جایی نرسد فریادست!

۲- حالا اگر بلای شماره ۱ با بلای شماره ۲ ترکیب شود و برسرتان آید حال روزتان بهتر از حال و روز من نمی شود!

۳- محمد! چقدر دوست دارم دم دستم بودی! چقدر زیاد! آه محمد فرضی!‌ کجایی؟!!!

اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا


 
حسن! ازدواج موقت خطر داره حسن!
ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

یادش بخیر! چند سال پیش خبرنگاران از رییس شورای شهر تهران در خصوص موشهای تهران و اینکه جمعیت آنها از جمعیت شهروندان بیشتر شده است سوالاتی پرسیده بودند. رییس محترم شورای شهر در پاسخ فرموده بودند: باید بجای طعمه گذاری و سم پاشی از روشهای فیزیولوژیک برای مبارزه استفاده نمود. خبرنگاران پرسیده بودند: "ها! این فیزیولوژیک یعنی چه؟!!!" جناب آقای رییس فرموده بودند: "یعنی برای مبارزه با موشها، تعداد زیادی مار ول دهیم درون جویها تا موشها را بخورند!" پرسیده بودند: "آنوقت با جویهای پر از مار چه کنیم؟" حضرتش فرموده بودند: "کاری ندارد که! هزار تا لاک پشت که رها کنیم مارها را می خورند و خلاص!" باز پرسیده بودند: "خب با لاک پشتها چه کنیم؟" گفته بودند: "خب هزارتا خارپشت که بریزیم در سطح شهر مشکل حل می شود!" و قس علی هذا.... در پایان هم که پای همه جوندگان و خزندگان را به شهر باز کرده بودند و باز هم خبرنگاران قانع نشده بودند، افاضه فرموده بودند: "ها! ظاهرا شماها قصد دارید مرا سرکار بگذارید. والا من راه حل منطقی ارائه دادم...."

حالا حکایت سخنان وزیر محترم کشور جناب آقای پورمحمدی در خصوص ازدواج موقت یا متعه است. ایشان چند روز پیش در قم در مورد حجاب سخنرانی کرده اند و کلام را به بحث ازدواج موقت ختم نموده اند. از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان این حرفها را هر کس دیگری می زد شب را باید از ترس والده بچه ها! در مسجدمحل یا نیمکتهای پارک به صبح می رسانید. البته حساب ایشان جدا است و کسی را یارای این کار نیست اما ....

جناب پورمحمدی فرموده اند که:                                                                                        جوان بعد از سن بلوغ (با توجه به اينكه حالا بلوغ زودرس هم داريم) چگونه مي‌خواهد ارضا بشود؟ در مورد ميانگين سن ازدواج آخرين آمار مربوط به سال 85 براي دختر 23 سال و براي پسر 26 سال است، اين آمار مربوط به ميانگين است والا ازدواج تا 29 الي 30 سال هم به تأخير مي‌افتد. جوان 14 الي 21 الي 22 ساله را چگونه بايد مديريت بكنيم با در نظر گرفتن اين هجمه‌هاي عظيم ضد اخلاقي و ضد فرهنگي؟ آيا بايد او را رها كنيم و با او صحبت نكنيم؟ نياز دارد و نياز جنسي دارد و تعارف و شوخي هم ندارد. اين نياز جنسي الزاما به شكل غليظش نيست و در حد عالي‌ترين مرتبه ارضا هم نيست. مي‌خواهد گفت‌وگو با جنس مخالف داشته باشد. مي‌خواهد همنشين باشد، همزبان باشد. تعارف را هم بايد كنار بگذاريم. مگر مي‌شود گفت اسلام به يك جوان 18 ساله‌اي كه غرايز جنسي‌اش تشديد شده، كه يك نياز طبيعي است و خدا در وجود او به وديعه گذاشته راه حل ارائه ندهد؟! بعد به او بگوييم برو ازدواج كن؟! حتي آنجايي كه سن ازدواج پايين است نمي‌گذارند نوجوان مثلا 15 ساله ازدواج كند. به هر حال اين فرهنگ در جامعه نهادينه بشود كه دختري مي‌خواهد با پسري راه برود بتواند به طور مشروع راه برود و مجاز باشند. حالا مي‌خواهند بروند پارك بستني بخورند يا دانشگاه بروند سركلاس بنشينند و گناه هم نكنند. بايد به او راه‌حل بدهيم. مگر مي‌توانيم بگوييم بي‌خيال! بي‌توجه برو هر كار دوست داري بكن يا برو ازدواج كن. برخي تا مساله ازدواج موقت يا ازدواج مطرح مي‌شود، آن شكل عالي تمتعات ازدواج و تبعات آن را مطرح مي‌كنند كه منجر مي‌شود به بارداري و مسووليت‌هاي بعدي آن و احتراز از آنها ببينيم آيا مي‌توانيم با فرمول‌هايي آن را حل كنيم؟ به هر حال باب بحث جدي فقهي اين مساله را باز كنيم و ببينيم چگونه مي‌توانيم اين مساله را راهگشايي بكنيم كه اين قصه به نحو جدي حل بشود.

حالا ایشان وزیر کشور هستند و کسی جرات ندارد سوال کند. والا اگر رییس شورای شهر چنین پیشنهادی ارائه کرده بود یحتمل گفتگوی ذیل میان خبرنگاران و ایشان اتفاق می افتاد:

- آقای رییس! با خیل کودکان حاصل از این ازدواج ها چه باید کرد؟

- خب...باید هرکس بعد از ازدواج با یک خانم به عنوان پرستار کوردک ازدواج کند تا از فرزند قبلی نگهداری کنند.

- و اگر این ازدواج هم منجر به تولد کودک شد؟

- خب در آنصورت باید آن جوان با یک خانم دیگر ازدواج دائم کند!

- ولی بعید است همسر دائم حاضر به نگهداری از کودکان ازدواجهای قبلی باشد؟

- بله! در این خصوص باید ......

- ....

بعد التحریر:

- به نامه ۵۷ اقتصاددان به رییس جمهور مراجعه شود!

- ولی عجب موجی ساخت این وزیر کشور ها! خوشمان آمد! خداوکیلی هیچ رقم نمی شد از بحث سهمیه بندی بنزین و تجمیع انتخابات و ... شیفت کرد روی بحث دیگری! احسنت.

- هرچقدر به ما می گویند: امیرعلی! این چیزها را ننویس امیرعلی! خطر داره امیرعلی! ما گوشمان بدهکار نیست! به قول مرحوم گل آقا: یک بلاگ دارم ۲تا آرشیو لق! می زنم تا زنده هستم حرف حق!

- اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا!


 
به ریش نیست که !!!
ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

بیشتر روزها مسیر ثابتی را طی می کنم. بزرگراه امام علی (ع) تا به انتها و بعد از آن اقدسیه، آجودانیه و ....

خیابانی که اقدسیه را به ابتدای آجودانیه متصل می کند خیابان موحد دانش نام دارد. از بیشتر سرداران شهید تصاویری در ذهن دارم. خواه مانند همت و باکری و زین الدین تصویری شفاف و خواه مانند خرازی و کریمی و کاظمی تصاویری مبهم اما از علی موحددانش تصویری در ذهن نداشتم.

مدتی بود نام  "موحد دانش" ذهنم را به شدت مشغول کرده بود. به طرز واضح و شدیدی حس می کردم که پشت دل صاحب این نام غمی است و دلشکستگی بزرگی. هر روز از این مسیر می گذشتم  و این نام مبهم در گوشم زنگ می زد: ...موحد دانش...علی موحددانش...حاج علی موحددانش.

و امروز به شکل اتفاقی و حین پراکنده خوانی روزنامه شرق (چهارشنبه 2/3/86) راز این غم عظمی و دلشکستگی بزرگ را دانستم و کاش که نمی دانستم.

ماجرا را از اینجا به بعد از زبان سیدصالح موسوی(معروف به صالی) بشنوید. هم او که هیچ دل خوشی از تعریف خاطراتش ندارد و به ندرت تن به مصاحبه می دهد. احتمالا او را با چهره دوست داشتنی و آفتاب سوخته اش در برنامه روایت فتح دیده اید. صالی در روزنامه شرق ماجرای آخرین روزهای مقاومت خرمشهر قبل از سقوط را نقل می کند و می گوید:

جوانی داشتیم به نام رضا دشتی که دانشجوی رشته انرژی اتمی تهران بود. ماشاالله خیلی هم زبر و زرنگ بود. این جوان بعد از شروع جنگ درس را رها می کند و می آید خرمشهر و در مدت کوتاهی از فرماندهان دوران مقاومت خرمشهر می شود. رضا دشتی در روزهای میانی مقاومت کلی تیر وترکش می خورد ولی از شهر بیرون نمی رود تا روز سقوط کامل خرمشهر....]یک شب صالی و رضا دشتی و موحددانش و چند نفر دیگر می روند شناسایی مواضع عراقی ها. موقع برگشت مشکلاتی پیدا می کنند. بقیه اش را خود صالی می گوید...[ ما هنگام برگشتن به شهر دیدیم شهر تاریک شده و همه چیز به هم ریخته. یک کلکی داشتیم بسته بودیمش در اسکله ماهی فروش ها. خواستیم برویم به سمت کلک که یکی از بچه ها خبر آورد که سه تا عراقی دارند می آیند. دویدیم سمت اسکله ولی طناب که خیس شده بود و با گل و لای قاطی شده بود، باز نمی شد. علی موحددانش نشست بالا ومن و فتح اله افشار نشستیم روی پله ها که علی داد زد عراقی ها دارند می آیند. فتح اله به من گفت بزن. علی موحددانش هم یک خشاب خالی کرد که منجر به افتادن یکی از عراقی ها شد. رفتیم بالای سرش. باورکردنی نبود چرا که آن تیرها نه به یک عراقی که خورده بود به رضا دشتی.

خب هوا تاریک بود و ما به گمانمان اینها که داشتند طرفمان می آمدند همان عراقیهایی بودند که دنبالمان کرده بودند! خلاصه دیدیم رضا دشتی دستش را گذاشته جلوی دهنش. 11تا تیر خورده بود. از بغل، از مثانه. شما حالا حساب کنید که ما چه حال وروزی پیدا کرده بودیم. هرجوری بود خودمان را جمع و جور کردیم. من به رضا گفتم: چرا دستت را جلوی دهنت گرفته ای؟ گفت: عراقیها همین نزدیکی ها هستند....موقعی که رضا تیر خورد طناب کلک هم باز شد! رضا را بغل کردم و با کمک بچه ها گذاشتیم روی کلک. خونی بود که از رضا می ریخت. در همان شرایط رضا از من پرسید: "حالا تیرها را کی زد؟" من و من کردم. دوباره پرسید. گفتم علی. گفت: "دستش درد نکند! درست زد!" خدا رحمتش کند. مرتب ذکر می گفت و آنقدر درد داشت که همین طور اشک می ریخت....

بعد از دقایقی سر و کله یک جیپ پیدا شد. از بخت ما تا رسید 2قدمی ما یکی از چرخهایش پنچر شد....]پنچری را می گیرند. چند متر بعد دوباره پنچر می شود. دیگر زاپاس ندارند. با همان چرخ پنچر رضا را می رسانند به بیمارستان[

با عجله رضا را بردیم طرف اتاق عمل و شروع کردیم نمازخواندن و دعاکردن. لحظاتی بعد ابراهیم قاطعی یکدفعه فریاد کشید و سرش را زد به دیوار. حمود ربیعی افتاد زمین. علی موحددانش که اصلا نمی دانست چکار باید بکند. چه کنیم؟ چه نکنیم؟ زنگ زدیم محمد جهان آرا. طولی نکشید خودش را رساند. گفت: چی شده؟ ماجرا را برایش تعریف کردیم. پرسید کجاست؟ گفتیم: در فلان اتاق. رفت و نزدیک یک ساعت بالای پیکر بی جان رضا ایستاد و زار زار گریه کرد. بعد از همه ما قول گرفت که تا جنگ تمام نشده کسی ماجرا را تعریف نکند. خب اتفاق تلخی بود...

 

حالا دارم لحظه شماری می کنم تا زودتر ساعت 4 شود. تا به قول رضا ریاحیEject  کنم به سمت امام علی(ع). برسم به موحد دانش و با صدای بلند بگویم:

" سلام حاج علی ! ماجرایت را فهمیدم..."

و بعد هم بگویم: "غصه نخوری ها! ..."

 آخر صالی در پایان مصاحبه اش گفته: "مزار رضا الان در همدان است. خواهرش هم هست. من وقتی برای اولین بار جریان واقعی شهادت رضا را برای مادرش تعریف کردم، آخر ماجرا دیدم دارد زیر لب یک چیزهایی می گوید. پرسیدم: چی داری می گویی؟ گفت: دارم برای علی موحد فاتحه می خوانم. او هم مثل پسر من! چه فرق می کند! جنگ است دیگر! نقل و نبات که پخش نمی کنند!"

پس غصه نخور حاج علی! جنگ است دیگر! نقل و نبات که...

 

بعدالتحریر:

1-      شما می دانید چرا در سالروز آزادی خرمشهر کسی صالی را به تلویزیون دعوت نمی کند؟ من می دانم ها! .....

2-      این دیالوگ اخراجی ها دارد مخم را می ترکاند: به ریش نیست که! به ریشه است !

3-      ما را چکار به صالی و موحددانش و رضا دشتی؟ کارت هوشمند سوخت را عشق است! قوی ترین مردان ایران رو ایول!