قصه راستکی

یادداشتهای شخصی امیرعلی

قربه الي همه چي غيرخدا...الله اكبر!
ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

برداشت اول: روي لحاف يا زير لحاف ؟!!

يكي از بچه هاي رزمنده تعريف مي كرد كه در سالهاي جنگ، ريشش را حسابي بلند كرده بوده است. آنقدر كه تا روي شكمش مي رسيده است. يكبار يكي از بسيجي هاي كم سن و سال مورد خطاب قرارش مي دهد و مي پرسد: "برادر! شما شبها موقع خواب، ريشتان را روي پتو مي كشيد يا پتو را روي ريشتان مي كشيد؟!!" رزمنده ريش بلند اخمي مي كند كه يعني اين سوالها چيست و معركه نبرد را چه مجال اين شوخيها؟...مي گذرد و شب مي شود. باقي اش را از زبان خود رزمنده بشنويد: "آقا ما خوابيديم و همان ب بسم الله ياد سوال اين پسرك افتاديم. ريشمان را داديم زيرملحفه ولي دور از جان انگار آتش به جانمان افتاده....آخ كه چقدر گرم بود. داشتم هلاك مي شدم. . ملحفه را كنار زدم و ريش را بيرون آوردم. حس كردم چقدر معذبم و انگار يك تكه از وجودم جامانده است. خلاصه...اين سوال باعث شد بروم و ريشم را حسابي كوتاه كنم تا بتوانم بخوابم. آخر هم نفهميدم قبلا ريشم زير لحاف بوده يا روي لحاف؟!!! " ...

 

برداشت دوم: غسل كن ولي به ميمون فكر نكن

بزرگي نقل مي كرد كه سالها پيش در روستايشان زني بوده است كه صاحب فرزند نمي شده است. زن به حكيم روستا مراجعه مي كند و حكيم دهها نسخه برايش مي نويسد. از آب بيني بز گرفته تا گرد كف خزينه حمام و قس علي هذا... هيچكدام هم افاقه نمي كند و زن همچنان در حسرت فرزند مي ماند. دست آخر حكيم كه آبرويش در خطر بوده و كم كم شايعه شده بوده كه چيزي نمي داند زن را فرامي خواند و مي گويد: "باجي! من دواي درد شما را كشف كرده ام. بايد 40 روز پي در پي، هنوز هوا كاملا روشن نشده بروي از چشمه آب بياوري و در پستوي خانه غسل كني. فقط حواست باشد كه وقتي داري غسل مي كني به ميمون فكرنكني ها! اگر به ميمون فكر كني نسخه اثر نمي كند! " زن مي رود و به جاي 40 روز، 40 سال غسل مي كند ولي همان ابتدا ياد ميمون مي افتاده است. حكيم هم جار مي زده كه: "ايهاالناس! بدانيد و آگاه باشيد كه سواد من نم نكشيده و صلاحيتم زيرسوال نرفته است. اگر نسخه ام اثر نمي كند دليلش خود باجي است كه به ميمون فكر مي كند" جالب اين كه زن روستايي ساده دل تا قبل از رفتن پيش حكيم اصلا ميمون نديده بوده و نمي دانسته ميمون چه جور جانوري است!!!

 

برداشت سوم:

آقاي پناهيان هروقت لبخند شيطنت آميز مي زد مي دانستم كه بلايي بر سر ذهن عليلمان مي آورد. يكروز گرم تابستان پارسال هم بي مقدمه لبخند كذايي را زد و گفت: "باباجان! كار را براي خدا بكنيد. چرا اينقدر به فكر منفعتهاي دنيايي اش هستيد؟ "... لبخندش غليظتر شد و گفت: "عزيزان من! براي خدا سجده هايتان را طولاني كنيد! حالا بگذريم كه فلاني كه بهترين متخصص قلب است به من گفت كه سجده طولاني بهترين حالت براي گردش خون طبيعي و قوي شدن عضله قلب است و عامل جلوگيري از گرفتگي عروق...." بعدهم گفت: "حالا شما قربه الي الله سجده كنيدها! نه بخاطر ..." و حالا درست يكسال است كه تا مي روم سجده...

 

برداشت آخر:

چند روز پيش يكي مي گفت: "روزه هم خيلي خاصيت داردها..." گوشم را گرفتم... نمي خواهم خاصيتش را بدانم. مي خواهم فراموش كنم كه گوارش را چه مي كند و قند خون را و چربي را و چه را چه را...اين يكي را نمي خواهم خرابش كنم! اصلا ياد فقرا و گرسنگان هم نمي خواهم بيفتم!... مي خواهم اين يكي را براي خودش نگه دارم. براي خود خودش. بي هيچ خاصيتي و بي هيچ حكمتي! چون گفت بگير مي گيرم.

 

بعدالتحرير:

1-      بابت تاخير معذرت!‌انشاالله كه تكرار نخواهد شد!

2-      تعقيبات بعد از افطار فراموش نشود: به ترتيب شبكه 3 و 1 و 5 و 2  جام جم هم شايد چيزي داشته باشد. بي خبرم!!!

3-      استاد مذكور در برداشت سوم، ممنوع التصوير گشته است. خدا را شكر هنوز به تكفير و ... نرسيده ايم!

4-      رياكاري! رياكاري! رياكاري! ...