قصه راستکی

یادداشتهای شخصی امیرعلی

سكوت
ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

بعد از مدتها (بيش از يكماه) بالاخره تصميم گرفتم وبلاگ را بروز كنم. در اين مدت بارها چيزكي نگاشتم ولي هيچوقت كامل نشد و هيچكدام بر روي وبلاگ قرار نگرفت. مطلبي قلمي كردم در مورد "فوا.حش ديپلماتيك" كه خودم بارها و بارها شبهاي تعطيل در شميران (هنگام ورود به سفارتهاي خارجي) ديده ام، ولي چيزي كه مي خواستم از كار در نيامد. شايد شرم قلم مانع از پرداخت درست موضوع بود ولي بهرحال نشد و يا بهتر بگويم خدا نخواست.

خواستم از "حلقه سبز" ابراهيم حاتمي كيا و "حسن" دوست داشتني‌اش بنويسم، باز هم توفيق حاصل نشد. عزمم را جزم كردم كه از "منشي" ها و "آبدارچي" هاي مونث شركتهاي خصوصي و اينكه قدرتشان مرهون چيست بنويسم ولي صلاح نديدم....

القصه...كم كم به اين نتيجه رسيدم كه سكوت كنم. هر چند كه به قول آن خواننده لوس آنجلسي (كه هم صدايش بهتر از مشابه داخلي است و هم اشعارش بامحتواتر از 90% خوانندگان مجاز): سكوتم از رضايت نيست...دلم اهل شكايت نيست.سكوت به نظرم يك نوع متعالي از اعتراض به وضع موجود است. گاهي هم تنها ابزار براي واكنش به رفتارهاي ديگران است. خودتان را در صحنه هاي زير جاي من بگذاريد و بگوييد جز سكوت چه مي‌شد كرد(گوينده يك پيرمرد 70وچند ساله بازاري است ):

- ...والله كي انقلاب كرد؟ من خودم انقلاب كردم ديگه...من بودم و محسن!(منظور رفيق‌دوست است)...محسن اومد گفت حاجي برا انقلاب پول مي خوام..منم 2 تا كارخونه داشتم، جفتش رو فروختم دادم محسن انقلاب كنه باهاش!!!....

خداوكيلي من به اين بنده خدا چه بگويم؟ بگويم:"بنده خدا آن 2كارخانه را كه از ترس مصادره شدن فروختي!"، بگويم: "انقلاب مديون كاسبكارها و ميداندارها نيست"...بيني و بين الله غير از سكوت هيچ پيدا نكردم كه در جواب حضرتش عرض كنم. در ذهنم يكسره به مطالب دكتر شريعتي در مورد فرق كاسب و كاسبكار و افرادي كه همه چيز را به شكل پول مي‌بينند فكر مي كردم.

-...خرج جنگ را هم تا سال 61 من مي دادم!‌اما وقتي صدام گفت كه صلح كنيم و خسارتتان را هم مي‌دهم و سعودي هم ضامنم و اينها قبول نكردند من ديگر پول جنگ را ندادم. آمدند در خانه گفتم من ديگر نيستم!!!

باز هم جز سكوت هيچ نمي توانستم كردن. اگر دهان باز مي كردم مطمئنم آتش فوران مي كرد كه: "مردك!‌صدام در 100 كيلومتري داخل خاك ما غلط كرد صحبت از صلح كرد و سعودي غلط مضاعف كه ضامن شد!" هرچند كه نه صدام چنين گفته و نه سعودي چنان كرده بود! بار جنگ را تو بازاري پول پرست به دوش مي كشيدي يا آن مادري كه يگانه فرزندش را به جبهه فرستاده بود؟!!‌تو مي كشيدي يا خرازي و كاظمي و همت و باكري و ....

- عرض شود كه سال 44 بود. ما يك تيكه زمين تو جنت آباد داشتيم(لازم بذكر است كه در آن سالها جنت آباد روستاي كوچكي در اطراف تهران و از توابع كن بوده است!). مادرم خونه نداشت. من دادمش به مادرم! شب رو كردم به طرف خدا!‌گفتم: خدا! من از تو لوطي ترم! توجه نكردي چي شد! گفتم خدا! من از تو لوطي ترم! تو اين همه زمين داري يكيش را به من نمي دهي، من يك تكه زمين داشتم دادم به مادرم!!! ديدي من از تو لوطي ترم!

...

در دل گفتم: آخر مرتيكه...........! خجالت نمي كشي؟ توي مال مردم خور ...!‌ استغفرالله ربي و اتوب اليه!

..............

الغرض در بيشتر صحنه‌هاي زندگي چنين است. جز سكوت نمي توان كاري كرد.

روي وبلاگ هم ترجيح دادم سكوت كنم. خواستم از استعفاي وزير آموزش و پرورش بنويسم، از وزارت علوم بنويسم، از ... بنويسم ولي ديدم همان سكوت بهتر است.

خواستم از صحنه هايي كه هر شب در مترو كرج-تهران مي‌بينم بنويسم ولي ديدم اشاعه فحشا مي‌شود. خواستم از گراني بنويسم و بگويم بخدا اين گراني القايي نيست! توطئه رسانه‌ها هم نيست. ناشي از سياستهاي غلط پولي و مالي است ولي ديدم چه سود كه در خانه اگر كس است.....

خواستم از نحوه مديريت فاجعه آميز شركتهاي خودروساز بنويسم، ديدم كه بالاخره مملكت بايد همه جايش به همه جايش بيايد ديگر!

خواستم.....

... و ديدم كه همان سكوت بهترين پست وبلاگ است. هر چند كه از رضايت نباشد!

 

بعدالتحرير:

1- مردك بازاري بدجور روي اعصاب بود. خصوصا كه قبل از حضورش تذكر گرفتم كه با او كل كل نكنم. بدجوري دوست دارم يكبار خوب با حرفهايم مشت و مالش بدهم. مردك ميداني را!

2- عرض شود كه نوشته هاي اين پست ما مصداق ديوانه بازيهاي "فيروز كريمي" مربي استقلال است. چون وقت سرخاراندن نداشتيم، كلي آسمان ريسمان بافتيم كه سكوت كذا و كذا!

3- به زودي در مورد همان "ف.احشه هاي ديپلمات " يا "مترو كرج- تهران" مطلبي مي نويسم. هر چند كه دوست ندارم مثل روحاني هايي شوم كه براي جذب پامنبري بحث را به مسائل جنسي. مي كشانند!‌اما باور كنيد وضع غيرقابل تحمل است.

4- يك مطلب طنزي هم در مورد وزير سابق آموزش و پرورش مي نويسم! بنده خدا خودش خبر نداشت كه استعفا داده و من 3-4 روز  قبلش به همكاران گفته بودم كه رفتني است.

5- 27 آذر تولد محمد حاجعلي است. پيشاپيش با SMS تبريكش را فرستادم. شايد پستي هم روي وبلاگ بگذارم با عكسهاي مراسم ...اش! خجالت هم خوب چيزي است ها! با 120 كيلو وزن آن وسط هي خودش را اينور و آنور مي كند. پسر بي حيا! سبيلش را بايد دود داد!

 

اللهم اجعل عواقب محمد حاجعلي خيرا!

يا علي مدد!