قصه راستکی

یادداشتهای شخصی امیرعلی

ما کجاییم در این بحر تماشا، تو کجا!
ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

اپیزود اول:  دیدار

مرد مدتهاست که در عشق دیدار امام زمان (عج) می‌سوزد. همه راهها را آزموده است. هزاربار هزار رکعت نماز حضرت را خوانده، چهل دوره چله نشسته و دهها بار به مسجد کوفه رفته است. تا کنون اما میسر نگشته حضرت را ببیند. مرد دل‌شکسته می‌شود: "چرا لیاقت دیدار حضرت را ندارم؟!!! من که به همه توصیه های دستوری و نسخه‌های تجویزی عمل کرده ام! پس چرا...؟!!" و با همین دل شکسته به خواب می‌رود.

در خواب رویا می‌بیند- رویای صادقه-  در رویا به او اشاره ای می‌شود که برای دیدار حضرت باید فردا به فلان دکان در بازار برود. مرد از خواب برمی‌خیزد و سر از پا نمی شناسد. صبح زود بر می‌خیزد و به دکان می‌رود. پیرمرد ساده‌دلی صاحب دکان است و به قفل‌سازی و قفل فروشی اشتغال دارد. مرد وارد می شود ....

  • - سلام علیکم پدرجان! خدا قوت!
  • - علیک سلام پسرم! سلامت باشید! قفل می‌خواهی یا کلید؟
  • - کلید! البته کلید یک معما!

پیرمرد خنده کنان می‌گوید:

  • - ولی من فقط کلید قفلهایی که خودم می سازم را دارم.
  • - نه! باید حقیقت را به من بگویی! حتما چله نشسته ای! چند بار تا کنون...؟
  • - چله؟ برای چه بنشینم؟ خدا پدرت را بیامرزد. من اگر یک روز این دکان را تعطیل کنم، در خرج اهل و عیال وا می‌مانم. حالا اصلا برای چه چله بنشینم؟
  • - فهمیدم. حتما صدبار پیاده به مسجد کوفه رفته ای.درست است؟
  • - باباجان مرا دست انداخته ای؟ من تا بحال از این شهر بیرون نرفته ام! یعنی اصلا نتوانسته ام....
  • - فهمیدم! چند بار تا حالا دعای.....
  • - رها کن! من اصلا سواد ندارم. قفل اگر می خواهی بگو وگر نه بگذار من به کارم برسم.
  • - پس چطور....؟ چطور ممکن است.......! آخر من با همه ریاضتهایی که کشیدم و چله‌هایی که نشستم و ......

در باز می‌شود و در کمال ناباوری مرد، آقا(عج) وارد می‌شوند. زبان مرد بند می‌آید. باور نمی کند. با نهایت لکنت به آقا سلام می‌گوید و جواب سرشار از مهر ایشان را می‌شنود. پیرمرد اما مشغول کار است. امام سلام می کنند و پیرمرد پاسخ می گوید و اضافه می کند: "کجا بودی؟ هر روز زودتر می‌آمدی!".... مرد آتش می‌گیرد. پس آقا همیشه به دیدار این مرد می‌آید. مگر این مرد چه کرده؟ او که حتی یکبار چله ننشسته...! حتی یکبار به مسجد کوفه نرفته و اصلا سواد نداشته تا دعای .....

حضرت حیرانی مرد را در می‌یابند و با لبخند مرد را به سکوت رهنمون می‌شوند!

در این بین پیرزن نحیفی با یک قفل شکسته در دست وارد می‌شود:

  • - سلام!
  • - سلام علیکم همشیره! بفرمایید!
  • - این قفل را از من می‌خری؟

پیرمرد دکان‌دار، قفل را با دقت می‌نگرد و می‌گوید:

  • - این قفل سالم است. فقط کمی گیر دارد. 1000 تومان بده تا برایت تعمیرش کنم.
  • - نه برادر! محتاجم! مرا به قفل نیازی نیست.
  • - باشد! 6400تومان خریدارم!
  • - من گدا نیستم آقا! من فقط می خواهم شکم نوه هایم را سیر کنم!
  • - من که توهین نکردم مادرجان! این قفل اگر تعمیر شود 9000 تومان می‌ارزد. من این قفل را تعمیر می کنم و می فروشم. هزار تومان هزینه تعمیرات، 6400تومان برای شما و باقی سود من! اگر راضی به این مقدار سود برای من هستی که بسم الله!
  • - راضیم! البته که راضیم! خدا خیرت دهاد! ......
  • - من که کاری نکردم. خدا به شما خیر دهد که امروز به ما خیر رساندی!

........ پیرزن خوشحال و خندان پول را می‌گیرد و دور می‌شود.

مرد همچنان در حیرت است که این پیرمرد چه کار فوق‌العاده ای انجام می دهد که...در همین فکرهاست که امام بر‌ می‌خیزند:

  • - خب کربلایی! کاری نداری!
  • - نه باباجان! خدا به همراهت! زیر سایه امام زمان باشی انشاالله!

مرد خیلی حرص می‌خورد. این بابا حتی امام را نمی شناسد....به دنبال امام از دکان بیرون می دود و به پای امام می افتد:

  • - آقا! باید به من بگویید چرا مرا به دیدار نمی پذیرفتید ولی به دکان این مرد می‌آیید و ....
  • - درگذر!
  • - نه آقا! من سالها برای دیدار شما کوشیدم! هزاربار ....
  • - می‌دانم! ولی...
  • - این مرد حتی یکبار هم چله ننشسته بود! هیچ کدام از زیارات خاصه شما را نمی دانست! حتی شما را نمی شناخت و اصلا در قید و بند دیدار شما نبود!...شما چرا...؟
  • - آن پیرزن را دیدی؟ همه عنایت ما به آن پیرمرد قفل‌ساز در برخورد پیرمرد با او و مشابه آن که مکرر اتفاق می‌افتد بر می‌گردد.
  • - چه رفتاری؟ ..مگر چه کرد؟ ...

امام لبخند می‌زنند و می فرمایند:

  • - این پیرزن 2 روز بود همه دکانهای این شهر را می گشت. هیچ دکان‌داری با علم به قیمت واقعی قفل، پیشنهادی بیش از 500 تومان به او نداد. اما این پیرمرد حقیقت را گفت و حتی رضایت این پیرزن را هم سوال کرد.....

مرد همچنان متحیر بود:

  • - آقا! اما حتی او شما را نمی شناخت! به شما گفت زیر سایه امام زمان....
  • - خب نشناسد! مهم این است که آن گونه که موردپسند ما است معاش می‌کند. ما به دنبال به دست‌آورندگان روزی حلالیم! مقربند نزد ما جویندگان روزی حلال! و دورند از رحمت خدا آنان که حلال را به حرام مخلوط کنند و قسم دروغ نیز بر آن بیفزایند! پیرمرد مرا نمی‌شناخت ولی من که او را می شناسم. من همه بندگان امت جدم را و حتی غیر ایشان را می‌شناسم. با نام و نشان و کنیه و اجداد و فرزندان! و مطلعم از مشکلات و گرفتاریها و دردها و بیم‌ها و امیدهای شما....! تو نیز برخیز و ره کسب حلال گیر!....

مرد به گریه افتاده است. به دنبال امام می‌دود تا ....ولی آقا رفته است!

اپیزود دوم: فروش به قیمت خرید آینده!

  • - سلام! شامپو جوانه گندم سینره می‌خواستم.
  • - بفرمایید! می‌شود 2700 تومان!
  • - نه تا 2 هفته پیش 2200 تومان بود! رویش هم نوشته 2200 تومان!
  • - نه آبجی! گران شده!
  • - خب شده باشد! شما که این را الان نخریده اید. خرید قبلیتان است! رویش هم که نوشته!
  • - ای بابا! مثل اینکه شما در این مملکت زندگی نمی کنیدها!...اصلا شما خریدار نیستی!

اپیزود سوم: به درک!

  • - پیاده می‌شوم!
  • - بفرمایید! 300 تومان می‌شود!
  • - نه! می شود 250 تومان!
  • - کی گفته! هرکی گفته غلط کرده!
  • - یعنی چه! آنور سال 200 تومان بود! حالا نهایت بشود 250!
  • - نه خیر! همین که گفتم!
  • - باشد ولی من که راضی نیستم!
  • - نیستی که نیستی! هزارسال می‌خواهم راضی نباشی! به درک سیاه کبود که راضی نیستی!

اپیزود چهارم: شهرداری......

اپیزود پنجم: ثبت اسناد......

اپیزود ششم: هرجا که معامله ای اتفاق می‌افتد.

بعدالتحریر:

1- به قول روزنامه نویسهای قدیم: مدتی این مثنوی تاخیر شد! مهلتی بایست تا خون شیر شد!...سعی می‌کنم از این به بعد بیشتر بنویسم.

2- ماجرای پیرمرد قفل‌ساز را از کتاب شیخ رجبعلی خیاط (نکوگویان) نوشتم. با مقادیر زیادی تغییرات و افزایش‌ها و کاهش‌ها و به‌روزآوری واحدهای پولی

3- می خواستم راجع به "مرد هزار چهره" بنویسم و بی‌جنبگی ما! دیدم این موضوع واجبتر است.

4- از میثم عزیز و خانوم آیینه می‌خواهم که در هنگام خواندن این پست، به اینکه چه تقصیری در این ماجرا می‌توان متوجه دکتر احمدی نژاد کرد فکر نکنند!

۵- از کلیه خواهران و برادران شدیدا التماس دعا!

اللهم وفقنا لما تحب و ترضی و اجعل عواقب امورنا خیرا!