قصه راستکی

یادداشتهای شخصی امیرعلی

حرف اضافی خاموش!
ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

از خدا که پنهان نیست،‌از خلق خدا چه پنهان که حضرت باری تعالی یک قوه‌ای به ما داده که ما جلو جلو از همه چیز خبردار می شویم. حالا شما که غریبه نیستید ولی اگر مناعت طبع و خویشتنداری ما نبود، لابد الان ما نیز صاحب دکان و دستکی بودیم و بی نیاز از نان بخور و بمیر کارمندی! چیزی شبیه به "علی‌اکبری" صاحب انرژی درونی و چه بسا عظیم‌تر. حالا اگر نگویید دچار توهم مالیخولیایی شده باید بگویم در حد نوسترآداموس!

حکایت عجیبه و غریبه خبردار شدن ما - جلو جلو - از وقایع، سرِّ مگویی بود که تا بحال با کسی در میان نگذاشته بودم الا همسر و تنی چند از دوستان و آشنایان و اقوام و تعدادی از اصحاب جراید و ارباب مطبوعات و قس علی هذا!

لعنت به وسواس خناس که همین حالا در دل توی خواننده نشسته و دارد وسوسه ات می کند که "دروغ می‌گوید!" که فرمود: "پناه ببر به خدا از شر وسواس خناس! و لاجرم مجبورم برملا کنم موضوعاتی را تا ببینید و خود به سنگ محک تجربه بیازمایید که صاحب این قلم هرچه باشد اهل دروغ و جفنگ و یک کلاغ چهل کلاغ نیست! چه مکرر از هزار و بلکه میلیون بار از سر و همسر و در و همسایه و خویش و ناخویش شنیده که: "دروغ‌گو دشمن خداست!"....

القصه! دردسرتان ندهم و یک راست بروم سر اصل موضوع! مدتی بود شست من خبردار شده بود که جماعت پرتوقع، روز به روز دارند فتیله توقعاتشان را بالا می‌برند. به چندنفر از بزرگان قوم هم به‌واسطه و بلاواسطه پیغام داده بودم که: "این جماعت،‌ علی الخصوص نسل جدیدشان بدجور اسب تنعم‌طلبی و رفاه محوری می تازندها!"....ولی کو گوش شنوا! که گفته‌اند: گوش ارباب مناصب کر مادرزاد است!!!

طبق مالوف و معروف، شد آنچه که من پیش پیش در خشت خام دیده بودم. آقایان و چه بسا خانمها(که از ازل پرتوقع بودند)، روز به روز و بلکه لحظه به لحظه، توقعات خود را بالا بردند و هرروز چیز جدیدی طلب کردند که ناخودآگاه انسان را به یاد قوم بهانه‌جوی بنی‌اسراییل می‌انداخت. چنانه که افتد و دانی ایشان نیز هر روز چیزی تازه می‌طلبیدند که ما عدس می‌خواهیم و پیاز و غیره و ذلک!

جماعت ناسپاس و پرتوقع نیز هر روز چیزی طلبیدند و عطش تنوع‌طلبیشان بسان قیمت نفت، بالا گرفت و فروکش نکرد. بدو امر باکی نبود که زیاده‌خواهی و نوطلبی عوام، عادت همیشگی‌اشان بوده است و فقط شدت و ضعفش متغیر! لکن ماجرا از آنجا بغرنج‌تر شد که "خواص" که همان "نخبگان" و "فرهیختگان" باشند، نیز پا به این میدان گذاشتند و سوار بر مرکب زیاده طلبی شدند.

و از اولین فرهیختگان و فرهنگ‌مدارانی که این کوس زد، اکبر بود، بزرگ وبلاگستان جماعت علم و صنعتی! هم‌اوکه صاحب راه میانبر بود و چشم جماعتی از صاحب این‌قلم تا بزرگانی چون محمد و مجید و آیینه، ‌تا فرومایگانی چون میثم به دستش تا چه پست کند و به کجا اشارت نماید!

 

اول مرتبه او بود که افاضات منطقی و شیوای دکتر سلیمانی در باب سرعت اینترنت را به زیر سوال برد و به باد سخره گرفت. و جماعت روشنفکرنما نیز تایید کنان پی حرفش را گرفتند و منبرش را بی منبری نگذاشتند، چنان که حالا که یکماه از حرفهای حضرت وزیر ارتباطات و هکذا فنآوری اطلاعات و ایضا ارتباطات می‌گذرد، هنوز بازار حرفهای عوامانه و پوپولیستی‌اشان در باب انتقاد از آن وزیر خدوم داغ است و متاعشان پرطرفدار!

 

و الّا کیست که نداند همان سرعت اینترنتی که جنابش فرمودند عقلا را کفایت می کند. باز اینجاست که وسواس خناس، سر می‌کشد در ذهنت و به نوای بدنوایش می نوازدت که : "پس چرا در دیگر بلاد، dial up منسوخ شده و صحبت از لیزلاین و وایرلس و امثالهم است؟؟!!!"  هم فرصت مناسبی است که رفع شبهه کنم از این شیطنتها و سفسطه‌ها به دلایل متقن و براهین محکم! بدیهی است که قوم خارج‌نشین اینترنت را برای چه کارهای زننده‌ای می‌خواهند و یکسر به دنبال چه خزعبلاتی هستند. کیست که نداند بی‌فرهنگان غیر هموطن، چه استفاده مذمومی از اینترنت می‌کنند و غیر دانلود کلیپهای 18+ موبایل و سرچ لغات بی‌ادبی و عکسهای خصوصی ناموسی هیچ کار مثبتی در اینترنت نمی کنند!

توی هموطن عاقل باش و مهر تایید و کف تحسین بزن بر فرمایشات حضرت وزیر که الحق فعالیتهای علمی چون دانلود paperهای روز و دسترسی به sciencedirect و امثالهم به همین آب باریکه میسر است و ما بقی لاطائلاتی است مضر!

القصه....اینها که گفتم همه مقدمه بود - نترس که مقدمه‌اش غامض بود و موخره‌اش به آسانی برآید- خواستم بگویم که این جماعت زیاده طلب کار را به کجا رسانده‌اند و چه توقعها که از این دولت خدمتگزار پیدا کرده‌اند. جالب است که حضرات را در دولت به اصطلاح اصلاحات هیچ مطالبه‌ای نبود و هیچ به یاد سرعت اینترنت و کیفیت اتصال و پایش مداوم شاخصهای اقتصادی نبودند! تو گویی که تورم یک‌رقمی بود و امور جملگی به سامان.

و اما اصل مطلب که: جماعت بعد از هیاهو برسر قیمت چای و کمبود پودرشوینده و ماکارونی و قندو شکر، پای علم خاموشی اتفاقی و بی‌برقی تصادفی سینه می زنند چنان که تو گویی فراموش کرده‌اند دوران میرحسین را که شش شب از 7 شب هفته خاموشی برنامه‌ریزی شده بود و شب هفتم خاموشی اتفاقی!

مهندس فتاح وزیر نیرو

و خوب است همینجا به شکرانه چشم تیز‌بین و فراست خداداد، تحلیل مختصری نمایم دلایل ازدیاد قیمت اقلام سابق الذکر را که فرمود: زکات العلم نشره! هر چند که احتیاج به توضیح ندارد و عاقلان دانند که مصرف مکرر چای،‌ عمل جماعت بنگی است و هم‌ایشانند که همواره کامشان تلخ است و یک استکان چایی را - که بنده و جنابعالی به یک حبه قند می‌خوریم- به یک قندان خورند و بازگویند که : "اه! تلخ بود! " و اصل ماجرا اینست که عده‌ای غیر بنگی، از مخالفین دولت خواستند که ادعای افزایش آمار اعتیاد کنند و فلذا به شکل مصنوعی بر مصرف قند و چای خویش افزودند و جهال هم از هول هلیم توی دیگ افتادند و با هجوم برای خرید به این بداخلاقی دامن زدند!

به جهت رویت خواهران محترمه و علیای مخدره! این نوشته‌ها را، دلایل ازدیاد مصرف پودر رختشویی نیز محفوظ در این سینه بماند به ! که مبادا جماعت اناث فرمایند: "شرم باد این قلم را از این ولنگاری!!!" هرچند که آن چیز که عیان است چه حاجت به بیان است!....

و اصل اصل مطلب اینکه امروز کار زیاده‌خواهی و توقع‌مندی چنان بالاگرفت که دامن خودم را هم تر کرد و قلم بدست شدم در راه امیال بی معنی و هوی و هوس دیگران! و این دیگران مشتی مدیرند و استراتژیست و مهندس و تکنیسین، از همانها که این مملکت بیش از حد دارد و تا به امروز چه گلی به سر این آب و خاک زده‌اند که فردا بزنند؟؟!!!

آری! قلم بدست شدم و فی الواقع حرمت قلم فروختم به بهای امیال نامشروع دیگران! و نوشتم این عریضه که تصویرش را می‌بینید خطاب به وزیر محترم نیرو! لکن به موقع "یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو!" به سرعت پاره اش نمودم و پی به خام‌اندیشی و بی خردی خویش، بیش از پیش بردم. الحق که زیبا گفته اند: " آدمی را سگ بگیرد ولی جو نگیرد! "

این کمترین نیز معترفم که جوگیر شدم به جو مصنوعی ایجاد شده پیرامون خاموشیهای کم اهمیت اخیر و مسائل مرتبط! للله الحمد که زود بیدار شدم از این خواب غفلت و زدودم زنگار تنعم طلبی!

 پس بر شمای خواننده و شنونده باد لعنت بر دل سیاه شیطان و جوگیر نشدن و پایمردی بر اصول و عدم انتقاد نابجا و سنگ اندازی در کار دولت !!!

باقی بقایتان---جانم فدایتان

بعدالتحریر:

1- دیشب توی تاریکی و گرمای ناشی از بی برقی -آنهم بعد از 15-16 ساعت کار- جرقه این نوشته در ذهنم زده شد! تا چه قبول افتد و چه در نظر آید!

2- خواستم از مراسم تشییع پیکر همسایه بزرگوار، حاج غلامحسین متوسلیان، بابای شیر در زنجیر - حاج احمد متوسلیان- بنویسم و صحبتهای نسبتا نابجای سعید قاسمی در روز تشییع و ...، ترسیدم متهم شوم به مناسبت نویسی و .....شرح این خون جگر گذاشتم تا وقتی دگر!

اللهم وفقنا لما تحب و ترضی و اجعل عواقب امورنا خیرا!


 
دست آن شیخ ببوسید که تکفیرم کرد....محتسب را بنوازید که زنجیرم کرد
ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

Who: خودش!

When: سال 1312 – در سن 34 سالگی

Where: لبنان – بیروت

Subject: الهی قربانت بروم!

تصدقت شوم! الهی قربانت بروم! در این مدت که مبتلای به جدایی از آن نور چشم عزیز و قوت قلبم گردیدم، متذکر شما هستم و صورت زیبایت در آیینه قلبم منقوش است. عزیزم!!! امیدوارم خداوند شما را به سلامت و خوش در پناه خودش حفظ کند. حال من با هر شدتی باشد می‌گذرد؛ ولی به حمدالله تاکنون هرچه پیش آمد، خوش بوده و الان در شهر زیبای بیروت هستم. حقیقتا جای شما خالی است، فقط برای تماشای شهر و دریا خیلی منظره خوش دارد. صد حیف که محبوب عزیزم همراهم نیست که این منظره عالی به دل بچسبد. در هر حال، امشب شب دوم است که منتظر کشتی هستیم. از قرار معلوم و معروف، یک کشتی فردا حرکت می کند، ولی ماها که قدری دیر رسیدیم، باید منتظر کشتی دیگر باشیم. عجالتا تکلیف معلوم نیست، امید است خداوند به عزت اجداد طاهرینم، که همه حجاج را موفق کند به اتمام عمل. از این حیث قدری نگران هستم، ولی از حیث مزاج بحمدالله به سلامت بلکه مزاجم بحمدالله مستقیم‌تر و بهتر است. خیلی سفر خوبی است، جای شما خیلی خیلی خالی است. دلم برای پسرت!!! [سیدمصطفی] قدری تنگ شده است. امید است که هر دو به سلامت و سعادت در تحت مراقبت آن عزیز و محافظت خدای متعال باشند. اگر به آقا [پدر همسر] و خانم‌ها [مادر و مادربزرگ همسر] کاغذی نوشتید، سلام مرا برسانید. من از قبل همه نایب‌الزیاره هستم. به خانم شمس آفاق [خواهر همسر] سلام برسانید و به توسط ایشان به آقای دکتر [علوی- شوهر خواهر همسر] سلام برسانید. به خاور سلطان و ربابه سلطان ]دایه و یکی از اقوام[ سلام برسانید. صفحه مقابل را به آقای شیخ عبدالحسین بگویید برسانند. ایام عمر و عزت مستدام. تصدقت! قربانت! روح‌الله !

 

 

---------------------------------------------------------------------------

Who:جلال آل احمد

when: روز شنبه 31 فروردین 1343- 8 ذی حجه 1383

where: مکه معظمه

Subject: فدای سر شما!

آیت اللها!

وقتی خبر خوش آزادی آن حضرت، تهران را به شادی واداشت، فقرا منتظر الپرواز ! بودند به سمت بیت الله. این است که فرصت دست بوسی مجدد نشد. اما این جا دوسه خبر اتفاق افتاده و شنیده شده که دیدم اگر آنها را وسیله‌ای کنم برای عرض سلامی بد نیست.

اول این که مردی شیعه جعفری را دیدم از اهالی الاحساء- جنوب غربی خلیج فارس، حوالی کویت و ظهران- می گفت 80 درصد اهالی الاحساء و ضوف و قطیف شیعه اند و از اخبار آن واقعه مولمه پانزده خرداد حسابی خبر داشت و مضطرب بود و از شنیدن خبر آزادی شما شاد شد. خواستم به اطلاعتان رسیده باشد که اگر کسی از حضرات روحانیون به آن سمت ها گسیل بشود هم جا دارد و هم محاسن فراوان.

دیگر این که در این شهر شایع است که قرار بوده آیت الله حکیم امسال مشرف بشود، ولی شرایطی داشته که سعودی ها دو تایش را پذیرفته اند و سومی را نه. دوتایی را که پذیرفته اند داشتن محرابی برای شیعیان در بیت الله و تجدید بنای مقابر بقیع و اما سوم که نپذیرفته اند حق اظهار رأی و عمل در رؤیت هلال. به این مناسبت حضرت ایشان خود نیامده اند و هیئتی را فرستاده اند گویا به ریاست پسر خود. خواستم این دو خبر را داده باشم.

دیگر این که گویا فقط دو سال است که به شیعه در این ولایت حق تدریس و تعلیم داده اند، پیش از آن حق نداشته اند.

دیگر این که ]کتاب[ «غرب زدگی» را در تهران قصد تجدید چاپ کرده بودم با اصلاحات فراوان. زیر چاپ، جمعش کردند و ناشر محترم متضرر شد. فدای سر شما.

دیگر اینکه طرح دیگری در دست داشتم که تمام شد و آمدم، درباره نقش روشنفکران میان روحانیت و سلطنت. و توضیح این که چرا این حضرات همیشه در آخرین دقایق طرف سلطنت را گرفته اند و نمی بایست. اگر عمری بود و برگشتیم تمامش خواهم کرد و به حضرتتان خواهم فرستاد. علل تاریخی و روحی قضیه را گمان می کنم نشان داده باشم. مقدماتش در «غرب زدگی» ناقص چاپ اول آمده. دیگر این که امیدوارم موفق باشید والسلام.

«همچنانکه آن بار در خدمتتان به عرض رساندم فقیر گوش به زنگ هر امر و فرمانی است که از دستش برآید. دیده شد که گاهی اعلامیه ها و نشریاتی به اسم و عنوان حضرات درمی آمد که شایستگی و وقار نداشت. نشانی فقیر را هم حضرت «صدر» می داند و هم این جا می نویسم:

تجریش- آخر کوچه فردوسی.

والسلام!

 

 

who:آقای صدوقی – فرزند شهید صدوقی

when:١٢ بهمن 1357

where: هواپیمای ایرفرانس- مسیر برگشت به تهران

Subject: بهشت زورکی ممنوع!

وقت نماز صبح شد. همه نماز خواندند. دو نفر از بزرگان طبقه ی بالا بودند و خواب. با عجله دویدم که بروم آنها را از خواب بیدار کنم که نماز بخوانند. امام پرسید کجا؟ گفتم برای بیدار کردن فلانی ها می روم. امام گفتند مگر به شما سپرده بودند که بیدارشان کنید؟ گفتم نه. امام فرمود: لازم نیست بیدارشان کنید. بگذارید بخوابند. اگر به شما سپردند لازم بود بیدارشان کنید. الان ضرورت ندارد!!!

 

 

 

 

who: یک منبری

when: بین سالهای 40 تا 42

where: قم

Subject: این منبر بیشتر نمی ارزد!

چند جلسه‌ای در بیت حضرت امام صحبت کردم و به رسم رایج آن روز، حضرت امام مبلغی را که درون پاکتی بود، در ازای آن چند جلسه به من عطا کردند. پس از یکی دو روز، وقتی هنگام نیاز به پول، در پاکت را گشودم، دیدم که مبلغ داخل آن، بسیار ناچیز است. تعجب کردم که نکند این پاکت پول مربوط به مورد و شخص دیگری بوده و در آن اشتباهی صورت گرفته است...!
مدتی از این ماجرا گذشته بود که روزی به مناسبتی با مرحوم حاج آقا مصطفی، فرزند بزرگوار امام ـ که با هم دوست بودیم ـ صحبتی داشتیم، در آن فرصت، به این موضوع نیز اشاره کردم. البته در آن زمان به مبلغ پولی که مرسوم بود و برای چند جلسه می‌دادند، نیاز جدی نداشتم و برایم مهم نبود، فقط می‌خواستم حقیقت قضیه را بفهمم. مرحوم حاج آقا مصطفی از مبلغ پول داخل پاکت پرسید و من به ایشان گفتم که: ... ریال. ایشان هم بسیار تعجب کردند و فرمودند: از آقا بپرسم ببینم ماجرا چه بوده. از ایشان تقاضا کردم طوری مطرح نکند که حضرت امام تصور کنند به کمی مبلغ معترضم. ایشان هم قول دادند که موضوع را ماهرانه طرح کنند تا برای من بد نشود.
پس از مدتی حاج آقا مصطفی به من فرمودند: فلانی! جریان پاکت را از آقا سؤال کردم و به ایشان گفتم: آقا جان! گویا در پاکت پولی که به آقای «....» بابت جلسات روضه دادید اشتباهی صورت گرفته و مبلغ آن بسیار ناچیز بود، شاید با پاکت دیگری اشتباه شده است. آقا فرمودند: «نه، اشتباهی در کار نبود. ما از ایشان دعوت کردیم تا در وصف ائمه و معصومین ـ علیهم السلام ـ سخن بگوید، نه این‌که از خمینی تعریف کند. منبری که در آن از خمینی تعریف شود، بیش از این نمی‌ارزد!»

 

 

---------------------------------------------------------------------------------------------

who:دکتر علی شریعتی

where: تهران؟ مشهد؟  لندن؟  یا  جای دیگری؟

Subject: غیر از ایشان چه کسی؟

«دکتر یکبار شنیده بود؛ یک واعظ بدبخت و جاهلی که در مشهد منبر می‌رفته، در یکی از منابر خود به او بد گفته با این تعبیر که: دکتر شریعتی مقلد خمینی است. وقتی دکتر این خبر را می‌شنود با شادی و شعف بسیار می‌گوید: حماقت این به اصطلاح واعظ روحانی را ببین! او به‌جای مذمت من بهترین توصیف و تعریف را از من کرده است. اگر من یک میلیون تومان می‌دادم به کسی، حاضر می‌شد برود در ملا عام بگوید علی شریعتی مقلد آقای خمینی است؟»

«این افتخار است برای من، که مقلد ایشان باشم. من غیراز ایشان، چه کسی را می‌توانم به‌عنوان مرجع بپذیرم؟ »

فریاد روزگار ماست
روح خدا
در روزگار قحطی هر فریاد
در روزگار قحطی هر جنبش
فریاد روزگار ماست
آری در روزگار مرگ اصالتها
بی تو دگر چه بگویم
چه را بسرایم
ای مطلع تمام سرودها
بی تو فرو نشسته دگر فریاد
تنها شده است هر چه که انسانیت
در پایتخت غارت و خون
جز وحشت و هراس نمی بینم
این درد را با که بگویم
که هر ورق از هر کتاب
ترس را فریاد می کند
حتی پلاس کهنه خیابان هم
تجربه کرده است ترس را
اینک سیاه بینمش
تا بر تو باز شود
که راست می گویم
در هر کرانه این شهر بی طپش
سگهای زنجیری
سگهای دست آموز
در چشمهای بیدار
ترس را نشانده اند آنها
هر روز می درند
هر روز می برند
و پاداش را
از دست گرگ می گیرند
در پایتخت غارت و خون
سگهای زنجیری
آن گرگ پیر را به حراست نشسته اند
بی تو در پایتخت دیو دماوند
سیاوشها و کاووسها در بندند
ای کاش رستم
کاووسها را نمی رهاند
تا اینگونه گشاده دست
در بند بخواهد رستم را
در خون کشد سیاوش را
بی تو من از خمین گذشتم
افسرده بود و سرد
نام تو را زمزمه می کرد روز و شب
فریاد روزگار ماست
روح خدا
بانگ تعهد و رسالت
بانگ خدا و خون
اینک تو ای سلامت پویا
ای کرامت بی مرز
بر این زمین تشنه ببار
آری آری
تا زاید این
سترون فرسوده
گلهای سرخ شهادت را
تا باز در نبض شهر تپد
فریاد آری
تو ای سخاوت بی حد ببار بر جنگل
تا باز این درخت خفته شود بیدار
تا باز آن جوانه کند فریاد!

 

 

بعد التحریر:

1- مردد بودم که در این مورد چیزی بنویسم! سیل پیامکهای تبریک!!!! ایام ارتحال، مجابم کرد که اگر چیزی نمی انگارم، حداقل با گذاشتن مطلب یاد این اسطوره را زنده نگهدارم! که گفته اند: کوشش بیهورده به از خفتگی!!! از بی معرفتی بعضیها دلم گرفت!

2- نامه امام به همسرش خیلی زیباست. چندنفرمان در 34 سالگی و پس از چند سال اینچنین صمیمانه و عاشقانه می نویسیم؟!! چند روحانی را می شناسید که پای نامه هایشان ننویسند: الاحقر...!!! و فقط اسم کوچکشان را بنویسند؟

3- نکته دیگری در نامه امام بود که خیلی چسبید! این که می گویند: "پسرت" خیلی قشنگ است! اصلا درستش هم همین است دیگر!‌ اگر آنموقع امام دختر داشتند، حتما می نوشتند: دلم برای دخترم!‌ قدری تنگ شده!!!!

4- دیشب سخنرانی از حضرت امام پخش شد که تکانم داد. فرمود: "من که هشتاد و چند سال دارم، 2 رکعت نماز برای خدا نخوانده ام. هرچه خوانده ام برای نفسم بوده است." بعد اضافه کردند: "برای خدا آنست که اگر کسی کلید بهشت را بهش دادند که بیا برو بهشت و کلید جهنم را هم دادند که نرود جهنم، برای خدا نماز بخواند!" ..... ما کجاییم دراین بحر تماشا و او کجا بود!!!

5- این عمو عزت هم گهگاه چیزهای خوبی  از صندوق آرشیوش بیرون می کشد. اگر سودای ریاست جمهوری را کنار بگذارد و شیطان انحصارطلبی زیرجلدش نرود و باقی عوامل یاری! کنند مدیر بدی نیست!


 
خوب شد نبودی ببینی
ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ خرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

تا بحال بارها شنیده بودم و بسیار زمزمه کرده بودم که :

ممد نبودی ببینی
شهر آزاد گشته
خون یارانت
پرثمر گشته

آه و واویلا
کو جهان‌آرا؟
نور دو چشم
تاج سر ما

امیدم گشته ناامید
بعد از هجر تو
یاران می‌آیند
اندر پی تو

موسوی آمد در پی‌ات
استقبالش کن
به دشت رضوان
تو مهمانش کن

آه و واویلا
کو جهان‌ارا؟
نور دو چشم
تاج سر ما.....

----------------------------------------------------------------------------

اما امروز که وضعیت فعلی خرمشهر و فلاکت مردمش را بررسی می کردم با خودم گفتم:

محمدجان! خوب شد نیستی که ببینی!

خوب شد که نیستی تا فقر و بدبختی مردم خرمشهر را ببینی! نیستی تا ببینی که ما حتی عرضه آباد کردن جایی که شما برایش خون دادید را هم نداریم!

محمدجان! بی عرضگی که شاخ و دم ندارد! ما بی عرضه‌ایم.

راستی! کجایند مردان بی ادعا؟؟!!! شاید بخاطر نبود آنهاست که امروز حالمان اینست! نیستند یا ما فراموششان کرده‌ایم؟؟!

راستی! می‌دانید عملیات بیت المقدس که از اردیبهشت 61 شروع شد و تا سوم خرداد که به آزادی خرمشهر منجر شد ادامه پیدا کرد را در دانشکده‌های فرماندهی و ستاد(دافوس) دنیا به عنوان بهترین نمونه جنگهای نامتقارن و هنر استراتژی تدریس می کنند؟

می دانید همت و متوسلیان و کاظمی و خرازی و صیادشیرازی و رشید در تکستهای نظامی روز دنیا شناخته شده هستند؟؟!

کاش باز هم مردان بی اعایی داشتیم که بدون هیچ ادعایی فقط برای خدا کار می کردند.

شهید حسین خرازی از فاتحان خرمشهرشهید احمد کاظمی از فاتحین خرمشهر، پیارسال در سقوط هواپیما...

همت و متوسلیان در سفر حج

افسوس!!!

بعد التحریر:

1- به نظرم ما داریم بهترین الگوهای مدیریت بومی را فراموش می‌کنیم.

2- هرچه می گذرد بیشتر پی به اهمیت نیت و حسن فاعلی می برم!

3- اعوذ بالله من نفسی!

یا علی مدد!