قصه راستکی

یادداشتهای شخصی امیرعلی

قالوا بلی
ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

یکی بود، هیچکی نبود! یعنی فقط من بودم! خود خودم!

شما، هم بودید هم نبودید. یعنی نبودید ولی متوجه این نبودنتون بودید! خیلی دوست داشتید باشید! روزی 10بار، صدبار، هزاربار به من می گفتید: خدایا چی میشه ما رو بیافرینی؟! چی میشه بگذاری ما بوجود بیاییم؟!
فرشته ها که مخالف بودند، اونهم به شدت! می‌گفتند: می خواهی اینها رو بفرستی رویزمین گندکاری به بار بیارند؟!! خون و خون‌ریزی کنند؟! تازه! اونها حتما وقتی پاشون به وجود باز بشه و آفریده بشند، تو رو فراموش می کنند......
من مخالف حرفشون بودم. بالاخره می‌شد یه جورایی با شما کناراومد! بهترین راه قول و قرار بود! ازتون پرسیدم: "اگه بیافرینمتون، به حرفهایم گوش می‌دید؟!!" شما همه باهم فریاد زدید: "بعععلله!!!‌به خودت قسم گوش می‌دیم!"... گفتم: "هرکاری بگم بکنید، رو می کنید و هرکاری بگم نکنم را نمی کنید؟ قول می‌دید بهم؟" باز هم دم گرفتید: "قول می‌دیم!!! قول می‌دیم... محاله زیر قولمون بزنیم!".....

برای آخرین بار ازتون قول گرفتم! گفتم: "بهم قول می‌دید؟!!"...شما هم گفتید:" آره! قول می‌دیم" واینجوری بود که سری به سری و گروه به گروه خلقتون کردم و فرستامتون بیایید زمین! حالا بماند که اولش اصلا قرار نبود بیایید زمین و قرار بود بهشت باشید! که نشد و .....

.....................................................................................................

اشکال نداره! مطمئنم که بالاخره یادتون می‌آد. الان هم خودتون رو زدید به اون راه! مگه می‌شه یادتون نباشه؟! این شما بودید که  اون همه واسه خلق خودتون اصرار داشتید؟ مگه نمی گفتید یادمون نمی‌ره؟!‌ اینجوری بود؟

حالا اصلا کارهایی که قرار بود انجام بدید و اونهایی که قرار نبود انجام بدید به کنار، بیشتر وقتها اصلا خود من رو هم فراموش می‌کنید، منکر می‌شوید.....

اون موقعها من رو خیلی جور واجور صدا می زدید،‌ هر بار که خواهش داشتید برای خلق،‌با یک اسم...توی این شبها که قصد دارم به هر ضرب زوری هست به یادتان بیاورم، هزارتا از اسم ها را بخوانید...شاید یک چیزهایی یادتان بیاید!

به امید به یادآوردنم...بنده‌های گلم!


 
جلال الدین
ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

پسرکی آمده بود از دنیای زندگان با ظاهری پریشان که "من امیرعلی‌ام و وبلاگ می‌نویسم!" در دلم گفتم  : "حضرت! ما که کتاب می‌نوشتیم و مجله در می‌آوردیم کجا را گرفتیم که تو جوانک یک لاقبای پاپتی بخواهی بگیری" ....اما  مردک حتی امان نداد که حرفم را پایان رسانم که : "به مناسبت 39امین سال فوتت برایم مطلبی بنویس تا روی وبلاگم منتشر کنم" و با چه وقاحتی می‌گفت سالروز فوتت، انگار نه انگار که من خودم هستم و باید رعایت کند . همینجا بود که فهمیدم باید یکی از همین جوانهای از خودراضی باشد که خودشان را مرکز عالم می‌دانند و مدام می‌خواهند توی زندگی آدم سرک بکشند که "چرا اینقدر دمدمی مزاج بوده‌ام و از نجف شروع کرده‌ام و سر از نیروی سوم و تشکیلات خلیل ملکی درآورده‌ام  و بعدتر سر ماجرای خسی در میقات مذهبی شده‌ام و به پای سید نشسته‌ام و الخ...." و یا دست‌کم باید از مریدان سیمین باشد که آمده بپرسد: "چرا من ِعقیم به سیمین ِِ زایا خیانت کردم و به آغوش هیلدا افتادم" و از این خزعبلات...

پسرک تند و تند و جسته واریخته چیزهایی گفت که زیاد دستگیرم نشد، یعنی پاپی نشدم ببینم چه می‌گوید، اما خودش با چشمهای براق به من زل زد که : "حواست هست؟!" و من نخواستم بداند که معنی خیلی حرفهایش را نفهمیدم،‌مثلا همین وبلاگ را که از تک و توک مرده‌های تازه آمده هم شنیده بودم و یحتمل باید چیزی باشد که این قرتی‌ها اینقدر راجع بهش صحبت می‌کنند.

این بابا منتظر جواب بود و با دریدگی درآمد که: "آخرش می‌نویسی یا نه؟!" و من که همه این سالها شنونده و خواننده بودم، برایم سخت بود که دوباره نوشتن را قبول کنم. آن هم با این حساب و کتاب سختی که اینجا هست که چرا این‌را نوشتی و آن‌را چرا گفتی و برای چه چپ نگاه کردی و راست رفتی و الخ....

اما پسرک از شهر برآمده جوری حرف زد که مجبور شدم خواسته‌اش را بپذیرم. شاید چون مرا یاد برادرم می‌انداخت –که نماینده آقای بروجردی در مکه و مدینه بود و خیلی زودتر از من مرحوم شد- وحالا مدتهاست که ندیدمش، حسابش از ما جداست و ما هنوز یعد 40 سال داریم حساب و کتاب جوانیمان را پس می‌دهیم...ولش کن....القصه...سنگهامان را واکندیم که من از سیاست نمی‌نویسم و راجع به آدمها هم قضاوت نمی‌کنم و به حرفهای سیمین هم کاری ندارم و الخ....  همه را قبول کرد و همینجا بود که معلومم شد از آن هفت خطهای روزگار است که اینجور راحت زیربار حرف من می‌رود و لابد نقشه‌ای برایم ریخته و قصدی دارد.... اما دیگر کار از کار گذشته بود و قرارمان را برای صبح دوشنبه 18 شهریور توی دفتر کارش گذاشته بودیم. خوبیش این بود که توی کارخانه‌ای بود و برای من فرصتی که ببینم روزگار جماعت کارگر در این سالها تغییری کرده و یا هنوز همان آش است و فقط قبل منقلش عوض شده است.

الان که دارم اینها را می‌نویسم توی اتاقش هستم و پشت میزش نشسته‌ام. خودش هنوز نیامده و همین دارد کم کم عصبی‌ام می‌کند. شاید وقتی بیاید بهش بپرم که : "غلط کردی مرا زودتر کشاندی اینجا ...." اتاقش هم به غایت به‌هم ریخته و صد رحمت به اتاق محدث شوهرخواهرم... روی میزش نقشه و تسبیح و خودکار و نامه‌های اداری و روزنامه و مجله و والذاریاتی بود که بیا و ببین. و معلوم بود که طرف حسابی سیاسی است و همانطور که حدس می‌زنم سرش به آخوری بند است که الله اعلم...

.... و اوضاع کارگرها را دیدم که با 50 سال پیش که من بینشان بودم توفیری نداشت. لباسها همه نو و متحدالشکل و دستکشها و کفشها مرتب و همه‌شان عینک برچشم. ولی معلوم بود که دردی دارند و غمی که نمی‌خواهند راجع بهش صحبت کنند. لابد باز هم گرفتاریها همان گرفتاریهاست و مصیبت اجاره نشینی و قبل منقل زندگی و خرج سر و همسر و مریضی 5-6 توله‌ای که هرکدام حتما دارند و شبها تا صبح وق می‌زنند و ... همان مصیبتهایی که صنعتی شدن برای این کشور به ارمغان آورده و به گمانم ناشی از بوی گند همین نفت باید باشد....رها کنم

از لابلای اوراق این بابا دستگیرم شد که دوستی دارد "رضا" نام که از آن پاچه ورمالیده‌های روزگار است. مردک توی کاغذ خطاب به این امیرعلی نوشته که: "جلال برای من تمام شده بعد از این‌که سفر به آمریکایش را خوانده‌ام..." همه‌اش از گور این سیمین و شمس بلند می‌شود که بر‌می دارند این چیزها را چاپ می‌کنند و برای آدم آبرو باقی نمی‌گذارند. یکی نیست بگوید من خودم 40 سال است گیر همان لبی هستم که تر کرده‌ام و غلطهایی که کرده‌ام و خزعبلات و لاطائلاتی که بافته‌ام،‌شما چرا آتش بیار معرکه می‌شوید...

خلاصه اینکه پسرک وقیح نیامد و حسابی دست مرا توی پوست گردو گذاشت. دلم برای این چند ساعت مرخصی سوخت که اگر می‌دانستم اینجور حیف می‌شود، لااقل سری به سمیمن یا شمس می‌زدم و دورادور دیداری تازه می‌کردم و ....ولش کن!

تا دیر نشده بروم توی شهر دوری بزنم و ببینم این گورستان آهن و سیمان چه تغییری کرده و مصادر امور دست کی است و دنیا چجور می‌چرخد و از کدام طرف.... هرچند که دیگر حوصله این خزعبلات را ندارم و ....

این یادداشت بی سر و ته را هم روی میزش گذاشتم که اگر پیدا کند آن بلایی که می‌خواست را سرش بیاورد. و خود این یادداشت اگر عقلش برسد یکجور دهن‌کجی است به او.

یا علی مدد!

 

بعدالتحریر:

1- خیلی فکر کردم برای جلال و 39امین سالروز فوتش چیزی بنویسم یا نه! عاقبت این شد که می‌بینید. هنوز صدای آن بزرگوار توی گوشم هست که: جوانی ما در ارادت به جلال آل قلم گذشت....

2- پس فردا سالروز فوت مجاهد خستگی‌ناپذیر، طالقانی است. می‌خواستم در این مورد و این‌که ما چقدر راحت این بزرگان را فراموش می‌کنیم هم مطلبی بگذارم که ترسیدم باز به مناسبت نویسی متهم شوم.

3- صدای ربنا... که بلند شد و عطر الله اکبر که پیچید، مرا هم یاد کنید.


 
رمضان آمد و ما هم رم‌از‌آن
ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

 

- من اصلا قصد ندارم توی کار خدا ان قلت بیارم ها! خدا نیاره اون روز رو! اما من می‌گم آدم باید به مقتضیات زمان هم توجه کنه! الان گیریم یکی توی قطب بخواهد روزه بگیره! خب نمیشه دیگه! میشه؟ اصلا شما خودت بگو میشه؟ اونجا شیش ماه شبه شیش ماه روز! نمیشه که این بدبخت شیش ماه گشنگی بکشه، میشه؟! ... آ باریکلا!‌خدا امواتت را بیامرزه! پس چی شد؟! اسلام و مقتضیات زمان! الان هم ماه رمضان افتاده به گرما! نمیشه روزه گرفت!‌نه اینکه من نخواهم ها! اصلا خدا هم نمی خواهد!

- ببین من بخدا خیلی روزه رو دوست دارم! اصلا از بچگی دلم برای ماه رمضون پر می زد. تا اسم ماه رمضون می‌آد بوی آش و شله‌زرد و حلوا می‌پیچه تو سرم! اما باور کن نمی‌تونم!‌3-4 ساعت مونده به افطار همچین گرسنه‌ام میشه که نگو و نپرس!‌می‌گن آدم گشنه دین و ایمون نداره!‌راست می‌گن بخدا! یه‌موقع آدم از فشار تشنگی و گشنگی قاطی می‌کنه، یک حرف نامربوطی هم می‌زنه که می‌شه قوز بالای قوز! والا! اصلا من نمی‌تونم روزه بگیرم. دست خودم نیست!

- اصلا نمی خواهم توهین کنم ها!‌ من هنوزم معتقدم که اسلام توی فضای 1400 سال پیش، مترقی‌ترین و پیشرفته‌ترین دین بوده! اما می دونی... ناراحت نشی ها!‌بالاخره علم خیلی پیشرفت کرده توی این 14 قرن. الان پزشکها مبتنی بر تحقیقات علمی و نتایج معاینات بالینی،‌می‌گند که گرسنگی بیش از 10 ساعت خوب نیست، پروتئینها و بافتهای عضلانی می‌سوزه و این فاجعه است...ببین من بخدا قصد توهین ندارم. ولی خب زمان پیغمبر چه می‌دونستند عضله چیه، چربی چیه؟ کتون چیه؟ منطقی باش دیگه! الان منم روزه می‌گیرم! از سحر تا ظهر، بعد هم یک غذای مختصر و دوباره امساک تا شب! خب ابنجوری خیلی علمی‌تره!

- من؟! چرا من روزه بگیرم؟! اونها که رفتند انقلاب کردند بروند روزه بگیرند! گند جدیدشان را نشنیدی؟! می‌گویند یکیشون گفته ما اصلا اسراییلی هستیم! این همه مدت ما سرکار بودیم! اونها که میلیون میلیون و میلیارد میلیارد می دزدند روزه بگیرند!‌المفلس فی امان الله! خدا خودش گفته زن حامله و زن شیرده و آدم فقیر بیچاره! نمی خواهد روزه بگیرند! اصلا تو چی می‌گی؟ بخودت چی رسیده که اینجوری جزع فزع می‌کنی؟

- ای بابا!‌چه روزه‌ای! چه کشکی!‌ همین شماهایید که باعث عقب ماندگی این ملت شدید دیگه!‌ الان خارجی‌ها فضا را گرفتند، می‌خواهند بروند ماوراءفضا! شما چی؟ همش چسبیدید به نماز و روزه و این چیزها! خود شما!‌اصلا می‌دونی انیشتن کی بوده؟ پاستور کی بوده؟ گراهام بل کی بوده؟! ..خب پس صحبت نکن دیگه!

 

 فرمود : زمانى به مردم روى آورد که هیچ دیندار دینش برایش سالم نماند جز اینکه از قله کوهى به قله دیگر بگریزد یا از سوراخى به سوراخى پناه برد چون روباه که با جوجه هایش چنین کند ، و این در آخرالزمان باشد هنگامى که معیشت جز به گناه تامین نگردد ، چون وضع چنین پیش آید عزوبت و تجرد حلال شود ، و در آن روزگار مرد به دست پدر و مادرش تباه گردد ، و اگر پدر و مادر نداشته باشد به دست زن و فرزندش و اگر زن و فرزند نداشته باشد هلاکتش به وسیله خویشان و همسایگانش باشد که او را به تهیدستى و فقر سرزنش کنند و تکالیفى بر او نهند که وى از عهده نیاید تا گاهى که او را به پرتگاههاى هلاکت سقوط دهند . (کنزالعمال:31008)