قصه راستکی

یادداشتهای شخصی امیرعلی

... آشیخ! تو هم...!
ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

 

یکی بود، یکی نبود! غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود!
جونم براتون بگه که یه اسفندیار بود که اهل مشا بود! و بهش می گفتند اسفندیار مشایی! بر خلاف اسفندیار رویین تن که همه جاش رویین بود الا چشمش و دست آخر هم از همین سوراخ! گزیده شد، اسفندیار قصه ما همه جاش! رویین بود و حتی داد چشمهاش رو هم براش رویین کنند!


این آقا اسفندیار ما جوون اول شهر بود و قبل از انقلاب چون صداش خوب -گردن اونهایی که می گند!- بود دعای کمیل می خوند! بعد از انقلاب هم خبری ازش نداریم تا وقتی سر از شهرداری درآورد ، بعد تر هم رییس سازمان مفنگ (میراث فرهنگی و گردشگری) شد! که حتی خودش هم از این موضوع متعجب بود!
یک روز یه خانوم ترک خبرنگاربه نام  الیف کورپا - جای خواهر - از روزنامه صباح ترکیه با مشایی مصاحبه کرد و پرسید: «آیا می‌توانم روسری‌ام را بردارم»، اسفندیارخان هم فرمودند: «بله، اینجا ایران آزاد است.»
باز دوباره الیف خانوم پرسید: «ایرانی‌هایی که به قصد تفریح به ترکیه می‌آیند، مشروبات الکلی استفاده می‌کنند و حجابی هم ندارند و در آب، خانم‌ها با مایو می‌روند. این شما را ناراحت نمی‌کند؟»
رویین تن با خنده گفت: «این مسائل شخصی‌شان هست و اگر دوست دارند می‌توانند هم مشروبات الکلی استفاده کنند و هم بی‌حجاب باشند و هم با مایو بگردند! درایران بخاطر دستورات دینی استفاده از مشروبات الکلی ممنوع است به همین علت ایرانی‌ها می‌توانند در خارج از ایران از این نوشیدنی‌ها استفاده کنند. این یک ترجیح شخصی است، الگوی ما در صنعت توریسم کشور ترکیه است!»
خبرنگار پرسید: "واقعا؟!!" و جواب شنید: "به جان خودم!.. این تن بمیره...!"

حالا بماند که اسفندیارخان ما چند ماه بعد به ترکیه رفت و در مجلس رقص زنان ترک حضور پیدا کردند! فیلمش هم موجود است که یک ساعت و 5 دقیقه و 26 ثانیه است . یک دقیقه و 40 ثانیه پس از آغاز مراسم در این فیلم‌ رقص زنان آغاز می‌شود و تا 13 دقیقه و 30 ثانیه، سه رقص جداگانه برگزار می‌شود که بر اساس فیلم موجود، در تمام این صحنه‌ها رحیم مشایی نیز حضور دارد.

 

بعد تر ایشان وارد فاز سیاسی شدند و فرمودند: «برای هزارمین بار و قوی‌تر از گذشته اعلام می‌کنم که ما با همه مردم دنیا دوست هستیم، حتی مردم آمریکا و اسرائیل.» 

خب...! حتما تا اینجای قصه فکر کرده اید که دیگر تمام است و ایشان اعدام شده اند، یا لااقل سنگسار! شده اند
شاید هم توی خواننده ساده دل فکر می کنی که کفن پوشان حرکت کرده اند و درس را تعطیل کرده اند و ...! زهی خیال باطل! مگر زمان سد ممد است پدرجان؟!
دردسرتان ندهم .... همین قدر بدانید که آدم می رود حج و توبه می کند! راه توبه باز است!

و در پایان:

بسم الله الرحمن الرحیم
برادر ارجمند جناب آقای مهندس اسفندیار رحیم مشایی
جمهوری اسلامی برآمده از ایمان و مجاهدت بی‌نظیر و عواطف پاک ملت بزرگی است ...
عشق الهی به پیامبر عظیم الشأن اسلام (صل الله علیه و آله و سلم)، اهل بیت گرامی ایشان (علیهم السلام) و خط ولایت و امامت در صفات هر ایرانی موج می‌زند و در زوایای زندگی فردی و اجتماعی او ریشه دوانیده است.
....
با الطاف بیکران الهی و عنایات ویژه حضرت ولیعصر(عج) و در پاسخ به دعوت رهبری گرانقدر، انتخابات ریاست جمهوری دهم با حضور قریب 40 میلیون انسان مؤمن، آگاه و نجیب، فصل جدیدی از حیات پر افتخار در برابر ایرانیان و دریچه‌های امید فراوانی در برابر ملت‌های حق طلب و عدالت جو گشوده است.
به فضل الهی دوران جدید، دورانی سرشار از امید و مجاهدت در راه آرمان‌های الهی، خدمتگزاری برتر و بالاتر به مردم و پیروزی‌های بزرگتر برای ملت خداجو و بشارت‌دهنده فردایی درخشان، برای بشریت امروز خواهد بود.
...
دولتِ برآمده از آراء توده‌های میلیونیِ مردم، قدرشناسِ عطایا و فرصت‌های الهی خواهد بود و در شکرگزاری جهت خدمت، همه توان خود را به کار می‌گیرد و لحظه‌ای از کار و تلاش سازنده فروگذار نخواهد کرد.
اینجانب جنابعالی را انسانی خودساخته و مؤمن، دلباخته حضرت صاحب الزمان (عج) و با تعهدی آگاهانه و عمیق به خط نورانی ولایت و مبانی جمهوری اسلامی و خدمتگزاری توانمند و صدیق به ملت الهی و عزیز ایران می‌شناسم و طبق اصل 124 قانون اساسی به سمت معاون اول رئیس‌جمهور برمی‌گزینم.
امیدوارم همچون گذشته با توسل بر خدا و توسل به حضرت امام عصر(عج) و عشق عمیق به ایران با توانی مضاعف به اهداف بلند ایران اسلامی موفق و سربلند باشید.
رجاء واثق دارم همکاران خوبم در دولت، با هماهنگی و همدلی، شما را در انجام مأموریت‌ها یاری خواهند کرد.
از تلاش های مخلصانه و صادقانه برادر عزیزم جناب آقای دکتر پرویز داوودی که قریب چهار سال با تمام وجود و فداکارانه دولت اسلامی را یاری دادند صمیمانه سپاسگزارم و امیدوارم در سنگرهای جدید همچنان منشأ خدمات برجسته و ماندگار باشند.

بعدالتحریر:

1- عنوان پست، داستانی دارد که اهل سیاست از آن آگاهند. اگر ماجرایش را نمی دانید سرچ کنید: "اتقوا مواضع التهم آشیخ توهم" ...
2- از همین حرکت اول می شود وضعیت این 4 سال را حدس زد! ... خدایا مددی!
3- اصولگرایانی که در بهت این انتصاب هستند، بدانند که بهتهای بیشتری در راه است. انتصاب معاونت نظارت راهبردی !!!
4- آقا / خانم فیلتر کننده عزیز! عکسها همه از خبرگزاریهای اصلی است! متن هم خداوکیلی چیز تندی ندارد! می توانستم خیلی تندتر بنویسم! لطفا اگر باز هم به مذاقتان سازگار نیست، خبر بفرمایید حذف می کنم! فیلتر نکن لطفا!!!

اللهم وفقنا لما تحب و ترضی و اجعل عواقب امورنا خیرا!


 
آذر یزدی رفت!
ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

قبل التحریر:

می خواستم در خصوص مصاحبه سخیف و بی ادبانه فاطمه واعظ جوادی، رییس سازمان محیط زیست با خبر 20:30 مطلبی بنویسم و حالیش کنم که اگر حرف زدن درست با مردم را بلد نیست، لااقل خفه شود! بیشتر که فکر کردم دیدم این مدیر بی لیاقت (که رفتنش از دولت هم قطعیت یافته) لیاقت یادداشت نوشتن هم ندارد! بعدتر تصمیم گرفتم مطلب مهمی در خصوص 2 شقه شدن جامعه بین عوام و خواص و رسالت نخبگان در این میان بنویسم که حادثه فوت "آذر یزدی" اتفاق افتاد و ترجیح دادم از معلم بی ادعای کودکیم بنویسم.

شاید برایتان جالب باشد که بدانید من خاطراتی از دوران کودکی ام (قبل از 4 سالگی) به یاد می آورم که باورش برای اطرافیان سخت است. اوایل خیلی ها فکر می کردند که روی حس بچه گانه چیزهایی می بافم ولی بعدتر ثابت شد که خاطراتی را به دقت در ذهن دارم و کمتر کسی را دیده ام که چنین باشد.
به هر روی از همان دوران به یاد دارم که لذت بخش ترین و دوست داشتنی ترین کار برای من، 2 چیز بود. 1- سر در آوردن از راز اسباب بازیها(که دیگران به اشتباه خراب کردن اسباب بازی می نامیدندش!) 2- مانوس بودن با کتاب.

همیشه عادت داشتم بین انبوهی از کتابهای کودکانه لول بخورم و در میان آنها به خواب بروم. بی اغراق شاید نزدیک به 50 جلد کتاب بچه گانه داشتم و همه را بارها و بارها از زبان پدر و مادرم شنیده بودم و حتی حفظ شده بودم. وای به روز کسی که از سر بی حوصلگی و خستگی می خواست قسمتی از کتاب را نخواند و یا اندکی تلخیص و تصرف کند! من که حرف به حرف و کلمه به کلمه کتاب را از بر بودم واکنش نشان می دادم و ....

دردسرتان ندهم که این حس از حدود 5 سالگی تبدیل به نویسندگی شد! جالب اینکه من بی سواد دیگران را مجبور می کردم که بنشینند و داستانهای بی سر و تهی که می گفتم را بنویسند! -حکایتهای جالبی در همین زمینه وجود دارد که حدیث مفصلی است-

از وقتی خواندن آموختم دیگر کتابهای بچه گانه قانعم نمی کرد و به دنبال کتابهای جدی بودم که در منزل ما حلقه مفقوده بود! یعنی کتاب بچه گانه (امثال حسنی و خرگوش باهوش و ...) فراوان بود، کتابهای بزرگانه! هم فراهم بود ولی دریغ از کتابهای مناسب برای من دبستانی که می خواستم سری توی سرها در آورم.

القصه... اولین بار تابستان بین کلاس اول و دوم دبستانم بود که آنچه می خواستم را در کتاب فروشی شهربازی(خدابیامرز که حالا جایش دارند پل و اتوبان می زنند!) یافتم. آنقدر پول همراهم بود که هر هشت جلد "قصه های خوب برای بچه های خوب" را بخرم! وای که انگار دنیا را به من داده بودند! 2-3 هفته ای مستغرق در کتابها بودم. وای که چه لذتی می بردم....

... ناگهان بانگی بر آمد...!

شکر خدا این جزء معدود دفعاتی است بعد از فوت یک نفر تازه به فکر شناختش نمی افتم! الحمدلله بیشتر آثارش را در همان کودکی خواندم. از زندگی اش و "جدیدالاسلام" بودن اجدادش، از تجرد و بی حوصلیگیش، از همه فن حریف بودنش-از بافندگی تا عکاسی- با خبر بودم.اطلاع از این موارد امروز در دسترس همه است و رسانه ملی (!!!) هر روز در موردش اطلاع رسانی می کند ولی در آن ایام یعنی حدود سالهای 65-70، که نه اینترنت بود و نه کامپیوتر، کار آسانی نبود.

به اعتقاد من بعد از آذریزدی کسی کاری در حد او عرضه نکرده و بیشتر متولیان فرهنگی ما همچنان در خوابند. عمر بسیار بباید پدر پیر فلک را ...

خلاصه که فوت استاد مهدی آذریزدی مرا به همان سالها برد. الحق و الانصاف که او حق بزرگی بر گردن ملت ما دارد و "قصه های خوب ... " و "قصه های تازه از کتابهای کهن" سهم بزرگی در شکل گیری ذهنیت و شخصیت خیلی هامان داشته است.

نویسندگی او به نظرم از مصادیق عبادات مقبوله بوده است و از عمق جان برایش سعادت اخروی و آمرزش و رحمت واسعه الهی می خواهم.

خدایش رحمت کناد و میهمان سفره اهل بیت قرار دهاد.

بعدالتحریر:

1- زنک موصوف در قبل التحریر بدجوری روی اعصاب بود!
2- در نوجوانی 2 روحانی را دیدم که از صبح تا نزدیک غروب با هم بحث می کردند و فردا هم به هکذا! از ایشان پرسیدم که راجع به چه گفتگو می کنید؟ یکیشان گفت که دیروز من اسلامم را به ایشان عرضه کردم و امروز او اسلامش را به من عرضه می کند!!! در دل خندیدم که چه آدمهای بیکاری! ... الان چند روزی است که من اسلامم را به آرنوش عرضه می کنم و بالعکس! ... حقا که راست گقته اند به دیده سرزنش نباید به کارهای دیگران نگریست که دچار می شوی!
3- .... آنچه البته به جایی نرسد فریاد است!

اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا!


 
تویی که نمی شناختمت !
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

بارها تجریه کرده ام که گفتن، نوشتن، منتشر کردن و هر کاری در مورد ائمه، توفیق می خواهد. تا عنایت نباشد موفق نمی شوم. اگر هم چیزی بنویسم، مطلب بی مزه ای از آب در می آید.

می خواستم به مناسبت تولد حضرت علی (ع) مطلبی بنویسم که رخصتی صادر نشد. می خواستم بنویسم که سبب رابطه معنوی و عاطفی ما ایرانیان، با حضرت علی چیست؟

می خواستم بگویم که حضرت به ایرانیان تا چه حد احترام می گذاشته اند. هدایای اجباری که خلفای قبلی وضع کرده بودند را نپذیرفتند و برای اینکه ایرانیان نارحت نشوند، مبلغ هدیه را پرداخته و سپس قبول نموده اند.

می خواستم بگویم که ایرانیان قبل از خلافت مولا، از ایشان برای تدریس طب و نجوم در دانشگاه جندی شاپور دعوت کرده بودند...

می خواستم بگویم که به شهادت تاریخ، امام با ایرانیان به فارسی سخن می گفته اند و حجم زیادی از نامه های فارسی در منزل ایشان بوده است.

می خواستم بگویم که بر خلاف تصور ما، دوران حضرت سرشار از جنگ نبوده است. نخستین بیمه اجتماعی تاریخ در دوران ایشان وضع گشته است.

می خواستم بگویم که اصلاح نژاد گندم با بذر ایرانی، ساخت آب بند (سد کوچک) در دوران ایشان و به دستورشان آغاز گشته است.

می خواستم بگویم که ........

می خواستم بگویم که ما هنوز هم حضرت (ع) را نمی شناسیم.

...

توفیق ولی یار نبود. لابد به مناسبت زنگار روح و کردار آلوده!

 

 

 

مولای ما نمونه دیگر نداشته است..........اعجاز خلقت است و برابر نداشته است

وقت طواف دور حرم فکر می کنم.............این خانه بی دلیل ترک برنداشته است

دیدیم در غدیر که دنیا به جز علی............آیینه ای برای پیمبر نداشته است

سوگند می خورم که نبی شهر علم بود.........شهری که جز علی در دیگر نداشته است

طوری ز چارچوب در قلعه کنده است...............انگار قلعه هیچ زمان در نداشته است

یا غیر لافتی صفتی در خورش نبود................یا جبرِِییل واژهء بهتر نداشته است

چون روز روشن است که در جهل گمشده است..هرکس که ختم نادعلی برنداشته است

این شعر استعاره ندارد برای او......................تقصیر من که نیست برابر نداشته است

 

(شعر با عنوان "به نام عشق" ، از شاعر آیینی: سید حمیدرضا برقعی )

بعدالتحریر:

1- وسط بحث سیاسی از من پرسید: خودت با موسوی هستی یا احمدی نژاد؟!! سکوت کردم... تکرار کرد: موسوی ای یا احمدی نژاد؟! موسوی ای یا ... گفتم: حیدریم! ...بعدا شنیدم که گفته بود فلانی مشکل منتال(Mental) دارد!

2- گفت لا یمکن الفرار از عشق !

3- در این دوران تقدس زدایی، که عده ای فارغ از همه بحثهای سیاسی و اجتماعی و اقتصادی، فقط به دنبال تقدس زدایی هستند، مطالعه کتاب "داستانهای شگفت" شهید دستغیب، بدجوری هوایی ام کرد. خدا روحش را قرین رحمت سازد.

4- سکوت پیشه کرده ام! بدیهی است که حرفهایی داریم ولی شنوایی نمی بینم. بیشتر حرفهایم را استاد بزرگوارم جناب آقای زائری اینجا نوشته اند.

اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا!


 
حکایت شیعه تنوری!
ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ تیر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

نمی دانم ماجرای شیعه تنوری را شنیده اید یا نه؟ ماجرا این است که در زمان امام ششم - صادق آل محمد (ع) - یکی از یاران خراسانی به نام سهل خراسانی خدمت ایشان می رسند و حین گفتگو مکرر از ایشان سوال می کنند که:
 -" آقا چرا قیام نمی فرمایید؟!! چرا تشکیل حکومت اسلامی نمی دهید؟!"
حضرت (ع) سعی می کنند که با سکوت و لبخند از کنار این موضوع بگذرند. تا اینکه شیعه خراسانی اصرار می ورزد که : "آقا چرا ... ما که هستیم! ..." و کم کم اعتراضش تندتر می شود که : "با این که حق خلافت و رهبری از آن شماست، و با این که ــ فقط در خراسان ــ صد هزار شیعه ی طرفدار و شمشیر زن دارید، چرا نشسته اید و قیام نمی کنید؟"
در این گیر و دار، امام صادق (ع) از کنیزشان می خواهد که تنور را روشن کنند و بعد بی مقدمه به این عزیز هموطن! می فرمایند که: " برو و داخل تنور بنشین! "
سهل می ترسد و می گوید: "آقای من! مرا به آتش عذاب مکن.. از من بگذر که خدای از تو بگذرد."
امام دیگر چیزی نگفتند تا اینکه در همین شرایط، هارون مکی که مومنی وارسته و از یاران امام بود وارد شد. امام به او فرمود: " کفش هایت را کناری بگذار و وارد تنور آتش شو و در آن بنشین! "
او بی درنگ داخل تنور داغ شد و در آن نشست. امام پس از مدتی که با آن خراسانی صحبت می فرمود و از اوضاع و احوال خراسان جوری سخن می گفت که گویا از خود سهل هم بیشتر و بهتر بر مسایل خراسان واقف است، به وی فرمود: "برخیز و داخل تنور را نگاه کن! "
سهل برخاست، به تنور نگاه کرد و دید که هارون مکی با آرامش تمام در میان آتش نشسته است.
آن گاه امام فرمود: در خراسان چند نفر (شیعه)  مثل این مرد دارید؟
سهل عرض کرد: سوگند به خدا، حتی یک نفر هم این طور نداریم.
فرمود: انا لا نخرج فی زمان لا نجد فیه خمسه معاضدین لنا نحن اعلم بالوقت.
یعنی: ما تا وقتی پنج نفر همراه ـ واقعی ـ نداشته باشیم قیام  نمی کنیم... ما به زمان انجام تکلیف آگاه تریم!

این حکایت را مکرر شنیده ام و شنیده اید! اصلا دوست نداشتم که مثل سهل باشم، همیشه آرزو کرده ام هارون مکی باشم!
دیروز دلم شکست! بدجوری! -صدایش را شنیدم!- از یکی از دوستان عزیزم پرسیدم:

- ... جان! اگر به امید خدا امام زمان (عج) ظهور کند و مثلا بفرمایند که در خصوص انتخابات فلان و فلان ....!،-نظری بر خلاف نظر دوست عزیز!- آنوقت تو چه می کنی؟!
- من به مخالفت با ایشان بر می خیزم حتی اگر در قعر جهنم جای گیرم! (عین عبارت!)

اینجا بود که دلم شکست! همین است که حضرت (جانم و جان عالمیان به فدای خاک پایش!) ظهور نمی کنند. از کمبود شیعه تنوری است که ظهور نمی کنند!

شما را به خدا این مطلب را اصلا با نگاه سیاسی و جناحی نخوانید! اگر طرفدار دکتر احمدی نژاد هستید فرض کنید -فقط فرض- که حضرت ایشان را رد می کنند و مهندس موسوی را تایید می کنند. اگر هم طرفدار آقای موسوی هستید فرض کنید -فقط فرض- که حضرت ایشان را رد و آقای احمدی نژاد را تایید می کنند!
خوب فکر کنید که شما چه می کنید؟! اگر شما هم به جواب دوست خوب من رسیدید، لطفا دیگر به دروغ طلب فرج آقا (عج) را نکنید!
در خوش بینانه ترین حالت، من و شما دوستدار امام زمان هستیم! ما کجا و مقام یار و یاور امام زمان بودن کجا!
فراموش نکنیم که سهل هم که درون تنور نرفت، مثل ما بود! مثل ما اهل استدلال بود! استدلال کرد که تنور داغ است و اگر درونش بروم می سوزم! استدلال کرد که لابد امام از داغی تنور بی خبر است! استدلال کرد که ....!

پیشتر ناراحت بودم که چرا ما در زمان ائمه نیستیم و چرا حجت خدا بین ما ظاهر نیست! این روزها به این فکر می کنم که اگر آن گونه بود، لاجرم به جای سهل خراسانی و ... نام ما در تاریخ بود!

یاد دوران نوجوانیمان به خیر! آن وقتها که در مدرسه مهدی(عج)، برای ظهور امام زمان (عج) اشک می ریختیم! فکرش را هم نمی کردیم که شیعه غیر تنوری شویم! ای روزگار ...!

بعد التحریر:

1- برای دوستانی که بیشتر در پاورقی هستند تا در متن، عرض کنم که حکایت شیعه تنوری را به نقل از مناقب ابن شهر آشوب جلد4 صفحه ی 237 و بحارالانوار جلد 47 صفحه ی 123 حدیث 172  و البته با اندکی تغییر در متن و امروزی سازی ذکر کرده ام.

2- من آیا زنده ام وقت ظهورت؟ ... چقدر دلم برای ظهور تنگ است! اللهم عجل لولیک الفرج! ... خودت دعا بکن ای نازنین که بر گردی، دعای این همه شب‌زنده‌دار کافی نیست!

3- خدا همین مقام دوستداری ائمه را هم برایمان نگاه دارد انشاالله! دیده ام کسانی را علنا و بی محابا به ائمه ....! بگذریم! آخرالزمان است دیگر!

4- الان دوستان! حضور می یابند و می توپند که چرا سیاست را به دین و مسائل اعتقادی ربط می دهی و ...! من کاری به سیاست ندارم! این فقط یک مثال بود! شما فرض کن امام زمان (عج) دستور دیگری به تو بدهند که بر خلاف میلت و نظرت باشد!

اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا!

بعد الانتشار:

دوست بزرگوارم - که حرفش برای من سند است - معتقدند که در خصوص وقایع پس از ظهور امام زمان (عج) نظر دیگری ابراز داشته اند که به همان دلیل سند بودن حرفشان می پذیرم.
نظر ایشان این است که در صورت ظهور امام زمان (عج) دستورات ایشان را می پذیرند ولی اگر حضرت، آقای X را تایید کنند و ایشان را به بهشت بفرستند، درخواست رفتن به جهنم را می کنند !!!

به هر حال...باز تاکید می کنم که اصلا منظورم موضع سیاسی حضرت نیست. اگر حضرت بگوید توی خواننده با همه سواد و تخصص و تجربیاتت برو جاروکش باش، چه می کنی؟