قصه راستکی

یادداشتهای شخصی امیرعلی

فلک به مردم نادان دهد زمام مراد
ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

یادش به خیر! در عنفوان جوانی – چنان که افتد و دانی -  به امر مشاوره سیستمهای مدیریت کیفیت مشغول بودم. در آن سالها (79-80)  استاندارد ISO 9001 تازه بین عوام مطرح شده بود. برای ما که با این استانداردها آشنا بودیم و به طور تخصصی در این حوزه فعالیت می کردیم، تحمل حرفهای عوامانه مردم کوچه و بازار خیلی زور داشت!

توی تاکسی، در مهمانی و در سفر و حضر، هر آدم از راه نرسیده ای چیز نامعقولی می گفت و دروغ بی ربطی به این استانداردهای بی زبان می بست! من و بعضی دوستان هم قطار هم مثل اسپند روی آتش از جا می جهیدیم که : "آی! تو چه می دانی ایزو چیست و چه می فهمی که استاندارد کدام است" و اره بیار و تیشه بگیر! .... حکایتی بود که بیا و ببین و ما هر روز با راننده تاکسی و سرنشینان اتوبوس و خاله و خانباجیهای فامیل درگیر بودیم!

روزی استاذنا اکبرنیا –خداوند سلامتش دارد و از شر اغیار مصون!- من را به کناری کشید و گفت:"هی فلانی! چیزیت می شود ها! چه کار به کار خلق الله داری؟! چرا بیخود جرّ می کنی؟! شنونده باش و دم بر نیار! اینجور جاها که موقع بحث تخصصی نیست و فقط عرض خود می بری! ... "

از آن تاریخ، این نصیحت آویزه گوش کردم و در بحثهای تخصصی بین عوام الناس، صدا از دیوار در آمد از من هم در آمد! و انصافا که بر خلاف روزهای اول که حرص می خوردم و حس خفگی داشتم، بعدتر راحت شدم و ماجرا برایم جنبه طنز داشت! می شنیدم و در دل می خندیدم .... ! و در این حوزه ها تا کسی سوالی نکرده بود، وارد بحث نمی شدم!

 

این گذشت و گذشت تا ما وارد عالم سیاست شدیم-حالا بماند که سیاست وارد ما شد!- باز هم آش همان آش و کاسه همان کاسه! طرف فرق چپ و راست و روحانیون و روحانیت را نمی دانست و حالا می خواست تز سیاسی ارائه کند! ما هم هی حرص می خوردیم و بالا پایین می پریدیم و ... ! مدتی که گذشت فهمیدم که : "ای بالام جان! بیکاری مگر! اینها که بندگان خدا اطلاعی ندارند، از سر سادگی چیزی می گویند! بشنو و دم نزن!" ... القصه، از آن روز باز هم-  دور از جان شما – مثل یابو به تماشا نشستم و دم بر نیاوردم و جز در مجامع تخصصی زبان به سخن نگشودم! ....

 

و حکایت همچنان باقی بود! ورود ما به صنعت خودروسازی و بعدتر به صنایع نفت و گاز و باز اسپندواری اولیه و بعد خاموشی! .... مختصر این که این خاموشی حین بحثهای تخصصی  در جمع های غیر تخصصی را برای خودم میثاق ناگسستنی قرار دادم.

 

.... دیشب خلاف این میثاق، بین من و تنی چند از عوام بحثی در گرفت که منجر به زخم زبان خوردن اینجانب گردید! تلنگر خوبی بود که باز پشت دستم را داغ کنم که .....!

 

ناگفته نماند که پیشتر، تخصص بالایی در زدن برجک افراد داشتم و در 3سوت، طرف را متلاشی می کردم! از این عادت نیز دست شسته ام و وقتی زخم زبانی، تکه ای، نیشی و چیزی از این قبیل نوش جان می کنم، بر خلاف گذشته سکوت می کنم! و اعتقاد کامل دارم که : " ان الله یدافع عن الذین آمنوا " ...

دیشب هم سکوت کردم و چیزی نگفتم! فقط چیزی که در دلم بود را اینجا می گذارم:

 

 

 

ز حال و روز رفیقی سئوال کردم، گفت:
«مراد ، شکر خدا حاصل است و هستم شاد»
برای عرض هنر ، بچه اش تپق زد و گفت:
« فلک به مردم نادان دهد زمام مراد !»

 

بعدالتحریر:

1- زندگی جیره ی مختصری است! مثل یک فنجان چای، و کنارش عشق است! مثل یک حبه قند، زندگی را با عشق، نوش جان باید کرد!

2- واقعا دقت کرده اید که در بیش از 90% موارد : "فلک به مردم نادان دهد زمام مراد" ؟!!

3- رمضان نزدیک است! به قول دوستان لبنانی : رمضان تجلی و ابتسم، طوبی للعبد اذ اغتنم!

4- من دلم سخت گرفته است از این مهمانخانه مهمانکش روزش تاریک! ....

 


 
مدتی این مثنوی تعطیل شد!
ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

ظاهرا در ایام غیبت چند روزه من، شایعاتی منتشر شده و گلاب به رویتان، اعترافاتی را هم به این بنده کمترین نسبت داده اند!
فلذا جهت کوبیدن مشت محکم بر دهان استکبار جهانی و کور کردن چشم کودتاگران مخملی و یاوه گویان محفلی، ضمن اعلام حضور در صحنه شعری از ابوالفضل زرویی نصرآباد - جناب ملّا -نقل می کنم تا کام خوانندگان شیرین گردد!

چه به هم ریخت کاسه کوزه من  ......  در همین غیبت دوروزه من
نم نمک جزو ضایعات شدم....................نقطه ثقل شایعات شدم
عده ای گفته اند: «بی تردید ......... چشمه ذوق طفلکی خشکید

یا نوکش را یواشکی چیدند .............کله اش را به طاق کوبیدند»
گفته آن دیگری، بدون دلیل: ....... «به خدا، رفته این به اسراییل!»
کرده شیمون پرز به او تلفن................. رفته تشییع آریل شارون!
دیگری گفته است:« نشنیدم ......... بلکه با چشمهای خود دیدم
که امیرعلی ز فرط استیصال .............. می فروشد کنار کوچه بلال»
آن یکی، شنبه شب تلکس زده .........که شنیدیم قرص اکس زده
جمعه شب، رد شد از شکاف ازن ......هست الان حوالی پلوتون !
عده ای با جفا و کین توزی ............. عده ای هم ز روی دلسوزی
حرفها گفته اند پشت سرم ................که خود بنده نیز بی خبرم
آدم از شایعه به هر نیت .........................می شود واجد اهمیت
صاحب احترام خواهد شد ............. شهره خاص و عام خواهد شد
غیر بعضی که سخت و سنگین اند.... برخی از شایعات، شیرین اند
مثلاً این که:«آن مدیر خدوم ........ شده از حق عادی اش محروم»
یا: «فلان شخص روزنامه نگار.......... شده هفتاد و پنج بار احضار»
یا: «سخنران زبده چک خورده ......... وسط حرف حق، کتک خورده»
[این خبرها که چون نبات بُوَد ............... کاش در حد شایعات بُوَد]
با همین شایعات جور واجور............... آدم البته می شود مشهور
                                   
                           ***
باز هم عرض احترام و سلام .... به تو خواننده عزیز و گرام
بابت انقطاع کوتاهم .......... از شما بنده عذر می خواهم
به امید خدا، به شرط بقا...... می رسم خدمت شما، فردا

بعدالتحریر:
1- می خواستم گزیده ای از سخنان حاج آقای پناهیان -با مضمون: "مرده شور آبرویتان را ببرد!"- و سعید حدادیان در شب احیای نیمه شعبان مسجد دانشگاه تهران را نقل کنم، صلاح ندیدم! بلانسبت نویسنده این وبلاگ که من باشم و خواننده آن که شما باشی، حکایت هموطن گیلانی مان است که از او پرسیدند: "از همسرت می ترسی؟" گفت: "مَن! مَن! .... مِثِ سگ!"... ما از همسرمان که نه! اما از بعضی جاها ...!
2- خواستم ماجرای حمایتهای حضرت امام(ره) از بنی صدر و عتابهای شدیدشان به مخالفان بنی صدر را بنویسم. حوصله اش نبود.
3- ... دل خوش سیری چند؟!!

اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا!


 
در پی تماس مکرر... !
ساعت ۸:٤٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

با خودم فکر کردم وقتی صدا و سیما فرت و فرت به بهانه درخواست بییندگان!، فیلمهای تکراری می گذارد، چرا من پست تکراری نگذارم؟ این پست مربوط به 29 مرداد سال 85 است ولی با حال و هوای امروز مملکتمان هم خوانی دارد. لابد مملکت ما یک نمودار سینوسی دارد!
اگر هم خوشتان نیامد به بزرگی خودتان ببخشید!

در انتظار سبز شدن چراغ قرمز 4راه ایران خودرو هستید. جوان روزنامه فروش را صدا می کنید. جوان به طرف شما می آید. وقتی نزدیک می شود با تعجب به چهره شما نگاه می کند و بعد روزنامه را به شما می دهد. روزنامه را نگاه می کنید. تصویر شما با ابعاد بزرگ بر روی روزنامه نقش بسته است و بالای آن نوشته شده: " ترمیم کابینه با نیروهای تازه نفس" باورتان نمی شود. فکر می کنید دارید خواب می بینید. دستتان را از شیشه بیرون می برید و از سرنشین ماشین کناری می خواهید تا با گرفتن یک نیشگون، بیداری شما را تایید کند. راننده ماشین کناری قفل عصایی در دست از ماشین پیاده می شود. گاف بزرگی داده اید. سرنشین ماشین کناری خانوم بوده و شما به دلیل تیرگی شیشه ها متوجه نشده اید. چراغ سبز می شود. برای حرکت استارت می زنید. ماشینتان روشن نمی شود. چند نفر برای کمک ماشینتان را هل می دهند و شما فلاش دوربینی را می بینید. فردا روزنامه ها عکس هل دادن ماشینتان را چاپ می کنند و تیتر می زنند: "اصولگرایی وزیر جدید تایید شد! "

فردا صبح آماده رفتن به دفتر ریاست جمهوری هستید. دکمه یقه تان را بسته اید و احساس می کنید خون به مغزتان نمی رسد. پسرتان که در جناح سیاسی مخالف دولت فعالیت می کند، با پوزخند می گوید: " محکمتر ببندید! هیچ نیازی به آن بالایی نیست! ". همسرتان موقع خداحافظی از شما می خواهد تا ایشان را به عنوان معاون زیست محیطی وزارتخانه تان معرفی کنید. شما برایش توضیح می دهید که وزارتخانه شما چنین معاونتی ندارد. همسرتان گریه می کند و نفرین کنان به طرف آشپزخانه می رود.

به هیات دولت می روید. کسی شما را تحویل نمی گیرد. تقریبا هیچ کس شما را نمی شناسند. بقیه وزرا سر می رسند. با شما سلام و احوالپرسی می کنند و با هم درگوشی صحبت می کنند. از صحبتهایشان کلمه های "بیچاره"، "زهرچشم" و ... را می شنوید. دلشوره عجیبی دارید. رییس جمهور شما را به اتاقش فرا می خواند. وارد می شوید. جلسه تان 2 ساعت به طول می انجامد. رییس جمهور یکی-یکی همه خطاهای احتمالی شما را بر می شمارد و مجازات فیزیکی متناظر با آن را بر روی شما اعمال می نماید. اشک در چشمانتان حلقه زده است. جلسه خصوصی شما پایان می یابد. بقیه وزرا با نیش باز به درون اتاق وارد می شوند. چند خبرنگار و عکاس هم به همراه آنان وارد سالن می شوند و عکس می گیرند. فردا روزنامه های طرفدار دولت تیتر می زنند: "اشک شوق برای خدمت به مردم". روزنامه مخالف دولت که پسر شما مسوول شورای تیتر آن است، با چاپ تصویر شما می نویسد: " هنوز نیامده گریست! "

شب ساعت 11 به منزل می روید. همه اقوام جمعند و با ورود شما هلهله می کشند. شما ساعت را نگاه می کنید و به یاد می آورید که به رییس جمهور قول داده اید که زودتر از ساعت 2 شب به منزل نرسید. با عجله بر می گردید و به محل کار خود می روید. تا دیر وقت درون اتاق کارتان می مانید. همه چیز به هم ریخته است. از هیچ چیز سر در نمی آورید. ساعت 2 شده است و شما به خانه بر می گردید. همسرتان شما را به اتاقش راه نمی دهد و می گوید: "برو همان گوری که بودی! " به وزارتخانه بر می گردید.

فردا صبح همه معاونانتان را جمع می کنید. با همه اتمام حجت می کنید که کارها را درست انجام دهند. یکی از معاون ها می گوید: "مگر کاری هست که انجام دهیم ؟" بقیه می خندند. عصبانی می شوید و همه شان را عزل می کنید. روزنامه پسرتان تیتر می زند: "تسویه حسابهای جناحی آغاز شد." روزنامه های دولتی می نویسند: "غارتگران بیت المال پاکسازی شدند". در فکر جایگزینی معاونین هستید. لیستی از همه دوستان دوران تحصیل و اشتغالتان می نویسید و در بین آنها دنبال انتخاب نامهای بزرگ هستید. بیشتر دوستانتان خارج از کشور هستند و بقیه یا وزیر شده اند و یا نماینده مجلس! منشی وارد اتاقتان می شود. فکسی را به شما می دهد که از دفتر رییس جمهور است و معاونین جدید را مشخص نموده است.

شخص ناشناسی با موبایلتان تماس می گیرد. شما را تهدید می کند که اگر 50 میلیون به او ندهید، عکستان با یک خانوم را همه جا پخش می کند. هول می شوید و با او قرار می گذارید. به هر زحمتی هست این پول را فراهم می کنید و نیمه شب بر سر قرار می روید. رفتگری را می بینید و با او صحبت می کنید. افراد ناشناس برسر قرار حاضر می شوند. 50 میلیون را می دهید و پاکت حاوی عکس و نگاتیو را می گیرید. فورا آن را باز می کنید. آه از نهادتان بلند می شود: عکسهای شما و خانومتان است در جشن تولد دخترتان! فردا پسرتان یک تویوتا پرادو می خرد. روزنامه های مخالف دولت تیتر می زنند: "ساده زیستی با پرادو؟!!". روزنامه های طرفدار دولت عکس شما به هنگام گفتگو با پیرمرد رفتگر در نیمه شب را چاپ می کنند و می نویسند: "پسر نوح با بدان بنشست..."

رییس جمهور فوق العاده از شما راضی است. شنبه تا چهارشنبه ملاقات عمومی دارید و 5شنبه ها و جمعه ها به سفر استانی می روید. شما به عنوان الگوی هیات دولت مطرح می شوید. یاد می گیرید که در مورد همه چیز نظر دهید: از فوتبال تا توسعه پارکهای فنآوری. برای دخترتان خواستگار می آید. طرف شبیه "سلوکی" بازیگر نقش بهروز در سریال نرگس است. دخترتان تا صبح گریه می کند. شما کلافه می شوید. پتویتان را بر می دارید و به محل کار می روید. شبها در وزارتخانه می خوابید. متوجه می شوید که همه وزرا چنین مشکلی دارند. شبها دسته جمعی به هیات دولت می روید و با هم سریال نرگس را نگاه می کنید. شما پیشنهاد می دهید که با بیانیه ای اعمال شنیع آقای شوکت را محکوم کنید. وزیر اطلاعات مخالفت می کند و توضیح می دهد که شوکت الان در انفرادی به سر می برد.

برایتان SMS می آید که اگر می خواهید آبرویتان حفظ شود 50 میلیون بدهید. شما به یاد پسرتان می افتید و فکر می کنید که لابد این بار می خواهد BMW بخرد. هیچ توجهی به این پیام نمی کنید. فردا بر سر همه چهارراههای شهر فیلم و عکس سفر 10 سال قبل شما به آنتالیا را می فروشند. شما تکذیب می کنید. کار از کار گذشته است و تکذیب فایده ای ندارد. خانواده تان قبلا از ایران خارج شده اند. پسرتان در شبکه های ماهواره ای بر علیه شما صحبت می کند. خوشختانه مردم به ماهواره دسترسی ندارند چون همه دیشها جمع آوری شده است. یک کشتی هم بر روی فیبر نوری که از کف خلیج فارس رد می شود ایستاده و اینترنت مدتها است که قطع شده است. پسرتان حرفهای خیلی بدی می زند و همه زندگی شما را بر ملا می کند. متاسفانه رییس جمهور به آخرین اخبار دسترسی دارد. روزنامه های مخالف دولت تیتر می زنند: "بخیه ترمیم کابینه پاره شد!". روزنامه های طرفدار دولت عکس شما با کراوات را چاپ می کنند و می نویسند: "مرگ بر منافق"

............

منتظر قرمز شدن چراغ چهار راه ایران خودرو هستید تا به طرف ماشینها بروید. راننده ای شما را صدا می زند و شما به طرف او می روید. پول را می گیرید و روزنامه را به راننده می دهید. راننده شبیه عکسی است که روزنامه چاپ کرده است...
بعد التحریر:
1- خدا به سر شاهد است که این مطلب هیچ ربطی به دولت فعلی ندارد. سوابق این بنده کمترین در حمایت از دولت اظهر من الشمس است.
2- قابل توجه دوستان! مثل دفع قبل برندارید کمپوت گلابی و زردآلو بیاوریدها! "اوین" خیلی کلاس دارد. یا کمپوت آناناس بیاورید یا دست کم آب گیلاس!

ارسال شده در یکشنبه، ٢٩ امرداد ۱۳۸۵ - ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ - نظرات: 5

نظرات آن موقع را اینجا ببینید