قصه راستکی

یادداشتهای شخصی امیرعلی

همسر حسین شریعتمداری !
ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

همسر شریعتمداری نیست! همسرش دندانپزشک است!

 

می گوید: فهمیده ای حسین شریعتمداری مزدش را گرفت؟ زنش را برای وزارت معرفی کرده اند؟

می گویم: نه بابا! جدی می گویی؟ نه! خبر نداشتم! ولی اسمش را بین افراد معرفی شده نشنیدم!

او: چطور نفهمیدی؟ خبرهای دست اول که پیش توست! وزیر بهداشت است دیگر! مرضیه وحید دستجردی !

من: (با خنده) اشتباه کردی پدرجان! مرضیه وحید که همسر شریعتمداری نیست!

او: حرف مفت نزن! همه گفته اند. از صبح صدتا سایت دیده ام که گفته اند همسر حسین شریعتمداری است!

من: نه عزیز دلم! همه اشان با هم اشتباه کرده اند!

او: چرند نگو! من که می دانم تو با اینها همفکری، اصلا دستت هم به خون آغشته است!

من: قربانت بروم! من با اینها همفکرم! دستم هم به خون آغشته است، اما همسر شریعتمداری ...

او: همین دیگر! همه اتان مثل همید! تفکر 20:30 دارد تو ذهنت می چرخد! دارم می بینمش!

من: من اصلا خود 20:30 هستم! ولی باور کن همسر شریعتمداری ....

او: کوتاه بیا! باز ضایع می شوی ها! نکند سناریوی ترانه موسوی را هم تو نوشته بودی!

من: آره جان من! سناریوی ترانه موسوی را من نوشته بودم! ولی همسر حسین شریعتمداری ...

او: برو بابا! تو در جنایات کهریزک شریکی! دستت تا مرفق در خون ...

من: آره قربانت بروم! من دستم تا مرفق در خون کهریزکیها است! ولی همسر حسین شریعتمداری ....

او: حرف بی منطق نزن! همین تفکر شما است که احمدی نژاد می گوید رفتیم جام جهانی، مدارکش هم موجود است!

من: گل گفتی فدایت شوم! من هم می گویم رفتیم جام جهانی! ولی همسر حسین شریعتمداری ...

او: همین دیگر! لابد نمودارهای تورم و بیکاری را هم که نشان می داد، تو درآورده بودی!

من: آره باباجان! آن نمودارها هم کار من بود! ولی همسر حسین شریعتمداری ...

او: حالم از همه اتان به هم می خورد! بین ملت هیچ طرفداری ندارید! بدبختید!

من: قربان روی ماهت شوم، من خودم هم حالم از خودم بهم می خورد. ولی همسر حسین شریعتمداری ...

او: یک مشت نفهم خشک مغز متعصب ! چی از جان این ملت می خواهید؟!

من: دورت بگردم! من نفهم و خشک مغز و متعصبم! جان ملت را هم می خواهم! ولی همسر حسین شریعتمداری ...

او: این دولت اصلا مشروعیت ندارد! دولت مغولها از اینها مشروع تر بود!

من: جانم به قربانت! من زمان مغولها هم مسوول کهریزک بودم! ولی همسر حسین شریعتمداری ...

او: شما روی هیتلر و استالین را هم سفید کردید!

من: من خودم لیدر فکری هیتلر و استالین بودم. ولی همسر حسین شریعتمداری ...

او: شما عقده دارید! از اینکه موسوی این همه محبوب است عقده ای شده اید! به خاتمی هم حسودی می کردید!

من: جان دلم! من به حسن روحانی و ناطق نوری هم حسودی می کنم! موسوی و خاتمی که جای خود دارد. ولی همسر حسین شریعتمداری ...

او: شما احترام هاشمی را نگه نداشتید. فراموش کردید که دست بوس او بوده اید!هر چه داریم و دارید از هاشمی است!

من:  من دشمن خونی هاشمی ام! من توی انتخابات مجلس ششم ضایعش کردم! من خودم سال 60 ترورش کردم. ولی همسر حسین شریعتمداری ...

او: شما دیکتاتورید! باور نمی کنید مردم از شما بریده اند! سعید حجاریان را شکنجه کردید!

من: فدای آن سبیلهای چخماقی ات! من حجاریان را شکنجه کردم! من بازجوی ابطحی و عطریان بودم! ولی همسر حسین شریعتمداری ...

او: این دادگاه مسخره اتان آبروتان را برده! بی آبرو شده اید! در دنیا جایی ندارید!

من: همینطور است عزیزم! ولی همسر حسین شریعتمداری ...

او: اصلا تو با سعید امامی هم مرتبطی! در قتلهای زنجیره ای شریکی!

من: اصلا من خود سعید امامی و باقی افراد پرونده ام! ولی همسر حسین شریعتمداری ...

او: ایران را به گند کشیده اید! کشاورزی را نابود، صنعت را منفجر و بازرگانی را منهدم کردید!

من: دردت به جانم! من RPG دست گرفته ام هر روز اینها را که گفتی می کوبم! ولی همسر حسین شریعتمداری ...

او: شما ما را 200 سال به عقب بردید .....

من: بابا بس کن دیگر! من هر آنچه تو می گویی هستم! اما همسر حسین شریعتمداری که مرضیه وحید دستجردی نیست! همسر شریعتمداری نامش عصمت باروتی است! پزشک است ولی هر گردی که گردو نیست! معاون وزیر بهداشت بوده ولی دلیل نمی شود که! چرا هرچی شایعه و دری وری توی اینترنت می بینید، برایتان حجت و سند می شود! اینقدر ساده نباشید ترا به خدا!

او: برو بابا! لابد دختر سرهنگ رکن دوم ارتش شاه هم نیست! این را که دیگر نمی توانید کتمان کنید!

من: معلوم است که نیست! دختر سیف الله وحید دستجردی است! رییس مرحوم سازمان هلال احمر!

او: اصلا این چیزها برای من هیچ اهمیتی ندارد! این دولت نامشروع است! هیچ مهم نیست وزیرش کی باشد! همه اشان سر و ته یک کرباسند! حالم بهم می خورد ...

من: پدرجان! تو خودت گفتی یک خبر مهم داری! خودت گفتی فلانی مزدش را گرفت! خودت داشتی سناریو می ساختی! من که حرفی نزدم!

او: بس است دیگر! یک مشت نفهم بی منطقید! به درک که زن فلانی هست یا نیست!

من: ...

 

دکتر عصمت باروتی، همسر حاج حسین شریعتمداری

 

قبل التحریر:

1- آدم بشو نیستم. هی با خودم عهد می کنم بحث نکنم باز از کوره در می روم! با این طرفی ها که بحث می کنم، می شوم سعید امامی و خون ریز کهریزک و ...! با آن طرفیها که بحث می کنم می شوم  برانداز مخملی !

2- امروز یکی آمده بود می گفت وحید دستجردی با احمد وحید (وزیر دفاع) برادر- خواهرند! مثل گوسفند فقط نگاه کردم. حوصله بحث نداشتم! وزیر دفاع وحیدی است و آن یکی وحید دستجردی! هیچ نسبتی هم ندارند. تا هفت پشت!

3- از همه بدتر هم این است که اول خبر را به عنوان یک فاجعه خیلی مهم مطرح می کنند. بعد که خبر سوخته از آب در می آید جاخالی می دهند: "اصلا مهم نیست!" آنهم خبری که تا 5 دقیقه پیش خیلی مهم و اساسی و بزرگ بود. شاهد باشید که در کامنتها هم می آیند و همین حرف را می زنند!

4- خاک بر سر BBC و لوموند که این همه ادعای حرفه ای گری دارند. آن وقت یک چیزی هستند در حد خبرگزاری فارس خودمان. الته فرمشان خیلی بهتر است ولی محتوایشان در همان حد سخیف است.

4- آن طرف هم یک عده به قول علی مطهری عزیز، فقط حرفهای میخدار می زنند! بس کنید دیگر! فقط دافعه دارند! کاش لااقل سکوت می کردند. سکوت لفط مودبانه خفقان گرفتن است! سکوت کنید لطفا!

5- پیشتر هر که حرف ترک ایران را می زد، ناراحت می شدم. حالا با خود می اندیشم: "کاش مفری پیدا می شد برای گریز ناگزیر!"

 

اللهم وفقنا لما تحب و ترضی و اجعل عواقب امورنا خیرا !


 
طرح اکرام
ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

قبل التحریر:

امروز میلاد امام حسن مجتبی (ع) است. خواستم مطلبی سیاسی بنویسم و راجع به مقبولیت و مشروعیت بحث کنم. بگویم که نه امام علی(ع)، نه امام حسن(ع) ، نه امام حسین (ع) و نه هیچ یک از ائمه معصومین (علیهم السلام) بدون نبود تقاضای شدید مردم برای تشکیل حکومت، اقدام به این کار نکردند و تا فشار اکثریت بالا نگرفت صحبتی از تشکیل حکومت به اجبار نزدند. دیدم که این روزها آب گل آلود تر از این است که حرف منطقی و برهانهای عقلی خریدار داشته باشد. دوره دوره ایول ایول است و آنچه البته به جایی نرسد حرفهای عقلی و سندهای نقلی است!

تصمیم گرفتم از داستان زندگی امام حسن (ع) چیزی نقل کنم، دیدم که گفتنی ها را گفته اند. آنها که اهل شنیدن باشند، شنیده اند و آنها که نیستند هم چه حاجت به تکرار مکررات!

القصه، تصمیم گرفتم که در این فضای مجازی کاسه گدایی دست بگیرم ....

 

علی علیه السلام شبی برای خانواده ی بی سرپرستی انبانی از غذا برد ولی دید کودک یتیم ناآرام است ،از علت گریه اش پرسید.گفت: بچه ها در کوچه به من می گویند: تو پدر نداری!
امام فرمود: به آنها بگو: "میرالمومنین خلیفه ی مسلمین پدر من است"
بچه آرام نگرفت و گفت: "بچه ها در کوچه اسبی چوبین دارند و من ندارم." علی علیه السلام چوبی فراهم کرد و به وی داد ،شاید خوشحال شود و آرام گیرد. اما کودک یتیتم از فراق پدر و نوازش های پدرانه توان خویش از دست داده بود و یاد سیمای پدر او را بی تاب کرده بود و پی در پی بهانه می گرفت،گفت: "من اسبی می خواهم که بر او سوار شوم و مرا حرکت دهد و راه ببرد" .امام و رهبر مسلمانان در دل شب کودک یتیم را بر پشت خود سوار کرد و آنقدر به شکل اسب گرداند تا کودک در پشتش به خواب رفت و او را با دلی شاد به بستر نهاد.

...

 

نمی دانم چیزی در خصوص طرح اکرام شنیده اید یا نه؟ این طرح در ایام ماه رمضان برگزار می شود. شما به عنوان حامی یک (یا چند) یتیم را تحت پوشش قرار می دهید و ماهانه مبلغ 10هزار تومان (حداقل) به حساب یتیمی که حامیش هستید  می ریزید.

امکانات خوبی هم برای این طرح پیش بینی شده و می توانید اینرتنتی، تلفنی و حضوری کارها را انجام دهید. برای مراجعه حضوری در همه مناطق تهران دفاتری وجود دارند و نیاز به طی مسافتهای زیادی نیست.

برای اطلاعات دقیقتر و بیشتر می توانید به سایت طرح اکرام مراجعه کنید. این فرصت را از دست ندهید.

 

 

لعنت بر دل سیاه شیطان!

 

اینجاست که سر و کله رانده شده لعنت شده پیدا می شود. این وسواس خناس اگرچه این ماه در غل و زنجیر است ولی باز سر و کله اش پیدا می شود و مدام زیر گوش آدمیزاد وزوز می کند:

 

1- به تو چه مربوطه؟ کشوری که روزی 4 میلیون بشکه نفت می فروشه، پول ایتامش را تو نباید بدی! اونها که جیب گشاد و شکم گنده شان سیری ندارد، باید به فکر این چیزها باشند.

جواب: با شما در اینکه شرایط فعلی به هیچ وجه مناسب و زیبنده کشوری مثل ایران نیست موافقم. نشستن بر پستهای مدیریتی بدون داشتن لیاقت و تخصص را هم خیانت می دانم. معتقدم به مدیریت صحیح و اصلاح اوضاع، سطح درآمد عمومی مردم بسیار افزایش می یابد و افراد نیازمند وضعیت بهتری پیدا می کنند. موافقم که گاهی مردم هزینه سومدیریت و بی لیاقتی و بی عرضگی دولتها را می دهند. اما! اما این چیزی از تکلیف من و شما کم نمی کند. حالا که در روی این پاشنه می چرخد و در حال حاضر این حجم یتیم نیازمند داریم، ما نه به عنوان یک مسلمان که به عنوان یک انسان باید کاری کنیم. اینهم یک راه سیستماتیک برای کاری کردن! اینکه دولت به تکلیفش عمل نمی کند، موجب نمی شود که ماهم به تکلیفمان عمل نکنیم! هرکسی را فردای قیامت مطابق تکلیف و عمل خود حسابرسی و حساب کشی می کنند! امان از حساب و کتاب قیامت!

 

2-  چرا به کمیته امداد پول بدهیم؟ که پولش برود به فلسطین و لبنان و سودان و ... ؟!!

جواب : در اینکه پول دادن به ایتام و فقرای کشورهای دیگر کار درستی هست یا نیست و اینکه چه حجم کمکی می شود، بحثی نمی کنم. جواب یک چیز است: شما در طرح اکرام، مشخصات دقیق یتیم را انتخاب می کنید و از روشهای مختلف می توانید مطمئن شوید که پولی که شما داده اید، فقط به او رسیده است آنهم تا قران آخر! محل مصرف این طرح کاملا انفرادی و مشخص است و یک ریالش هم به سودان و لبنان و ... نمی رود!

 

3- وضعم آنقدر خوب نیست که از این خرجها بکنم!

جواب : وضع هیچکدام از بنی بشر، آنجور که می خواهند نیست. ولی باور نمی کنم که ماهی 10هزار تومان برای امثال من –که نوعا خواننده این وبلاگند- رقم زیادی باشد. ده هزار تومان یعنی میانگین چیزی بین یک پنجاهم تا یک صدم حقوق ماهیانه! باور کنید دادن این پول شما را فقیر نمی کند! اگر هم واقعا نمی توانید که : لا یکلف الله نفسا الا وسعها!

 

4- اینقدر سرم شلوغ است که وقت بانک رفتن و ارسال فیش و مراجعه حضوری و ... را ندارم!

جواب : خوشبختانه امکان پرداخت اینترنتی به کمک کارتهای عضو شتاب به راحتی فراهم است! راهنمایی های اینترنتی و تلفنی هم به راحتی قابل دسترسی است.

5- نمی خواهم به کسی که نمی شناسمش کمک کنم!

جواب : اگر بخواهید می توانید بشناسید! می توانید هنگام انتخاب یتیم، سن، جنس، و جزئیات بیشتری را هم انتخاب کنید. اگر بخواهید حتی می توانید با فرد مورد نظر ارتباط هم داشته باشید! اینجوری وسواس خناس در خصوص بند 2 هم خلع سلاح می شود!

 

6و 7 و 8 و الی آخر را هم خودتان جواب دهید! فقط امیدوارم شیطان با این بهانه سلب توفیقتان نکند! آنهایی که از این کارها کرده اند، از تاثیرات مادی و معنوی اینجور کارها با خبرند. بیشتر سرمایه گذاری است تا هزینه کردن!

 

اگر هم فکر می کنید که خودتان ترجیح می دهید شخصا کسی را پیدا کنید و ...، امیدوارم موفق باشید! ولی معمولا این جور جوابها بهانه ای برای فرار از ندای وجدان است.

 

فراموش نکنیم که امام حسن (ع) در مورد این ماه فرمودند:

فرمود: خداوند متعال ماه رمضان را براى بندگان خود میدان مسابقه قرار داد. پس عدّه اى در آن ماه با اطاعت و عبادت به سعادت و خوشنودى الهى از یکدیگر سبقت خواهند گرفت و گروهى از روى بى توجّهى و سهل انگارى خسارت و ضرر مى نمایند.

 

بعدالتحریر:

1- دلم گرفته! زنگارها امسال آنقدر شدید است که 15 روز سوهانکاری هم پاکشان نکرده! به امید شب قدر، بلکه این دل مرده احیا شود!

2- بعضی کامنتها از نوشته های من جذاب تر است! آفرین بر ذوق و تخیل دوستان!

3- دعا در حق غیر مستجاب است. التماس دعا!

 

 


 
حمل با جرثقیل !
ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ شهریور ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

قبل التحریر: 

جمعه و شنبه (دیروز و پریروز) مسافرت کوتاهی داشتم به کشور "گولا گولا"، لابد فکر می کنید که گرمای هوا و فشار روزه ماه رمضان، مرا به جفنگیات انداخته و پیش خود خیال می کنید "گولا گولا" کجاست؟!

خدمتتان عارضم که گولا گولا کشوری است در نزدیکی کشور خودمان، دست بر قضا به لحاظ سخت افزاری شباهت تام و تمامی با ایران دارد. ظاهرا یک بساز و بفروش هر 2 کشور را ساخته و مثل خانه هایی که بساز و بفروشها قرینه می سازند، این کشور نیز نسبت به ایران چنین است. یعنی هم خیابان انقلاب دارد، هم میدان آزادی و قس علی هذا. مایه تعجب اینکه ساختار اداری و مدیریتی ای کاملا شبیه به ایران دارد یعنی هم نیروی انتظامی دارد، هم وزارت بهداشت دارد و الخ!

تنها تفاوت این 2 کشور به لحاظ نرم افزاری است. یعنی هر چقدر بهره وری در ایران بالا است و دیدگاه استراتژیک و مردم محور حاکم است، در کشور "گولا گولا" روابط و زد وبند بر همه چیز حاکم است. بماند که بر خلاف مردم فرهیخته ایران، وضعیت فرهنگی مردم گولا گولا تعریف چندانی ندارد!

سرتان را درد نیاورم! داستانی که برایتان تعریف می کنم، عین واقعیت است. در طول نوشته هم مدام نمی گویم گولا گولا، شما خواننده عزیز بدان که منظورم همانجاست!

و کور شوم اگر منظورم ایران باشد! توی خواننده هم حق چنین برداشتی نداری! عبرت بگیر خواننده مخملی!

 

جمعه به قصد خرید ، از محل اقامت رهسپار منطقه بازار گولا گولا شدیم. در خیابان خلوتی که پرنده پر نمی زد، - توجه کن که ساعت 2 بعد از ظهر بود!- ماشین را پارک کردیم. رهسپار خرید شدیم و دقایقی بعد (در حدود 10 دقیقه) برگشتیم و دیدیم که جا تر است و بچه نیست! هاج و واج مانده بودیم که لابد دزد ماشین را ربوده که یکی از مغازه داران، دهان را به قاعده گاله به لبخند گشودند و فرمودند که: "جل ثقیل بردش پارکین داداش!" و دانستیم که در گولا گولا قانون در جریان است، در جریانی!

 

به میانه خیابان پریدیم و در تعقیب جرثقیل، ماشین دربستی گرفتیم. به مصداق "من بدو آهو بدو" ... وقتی به پارکینگ رسیدیم که جرثقیل رفته بود و مرکب مظلوم ما با حال زار و نزار رها شده بود. چون می داسنتیم که اینجا مانند ایران نیست - که همه چیز قانون مدار باشد و روابط بی معنی – سعی کردیم که به طریقی ماشین را برهانیم که نشد! و ارجاعمان دادند به راهنمایی و رانندگی منطقه 11 در میدان قزوین!

 

صبح شنبه مدارک را برداشته و به میدان قزوین رفتیم. الحق که میدان قزوینشان خیلی ناجور بود و هیچ در قابل مقایسه با میدان قزوین ما نبود! راهنمایی و رانندگی اشان هم جای بی در و پیکری با صفهای طولانی مردم و همهمه و اوضاعی که بیا و ببین! در این گیر و واگیر یک نفر جلوی در یقه ما را گرفت که: "دآآآش 15 تومن بده 3 سوته کارت را ردیف می کنم!" و من در عجب که چقدر اینجا با ایران ما متفاوت است!

 

دردسرتان ندهم، 3-4 ساعتی در صف بودیم و پرونده آقایان 15 تومنی بدون نوبت می رفت جلو! دیدیم آنچه دیدیم و شنیدیم آنچه شنیدیم ! از فحش و فضیحت و کارهای مگو ! در نهایت ساعت نزدیک به 2 بعداز ظهر نوبت ما شد! جناب افسر فرمودند که: "نشد! مسخره بازی نیست که ما امروز ببریم و شما فردا درش بیاوری! برو فردا بیا!" هرچه ما گفتیم که : "برادر! کجای دستورالعملتان این را گفته؟" شیرفهم نشدند که نشدند! بماند که در نهایت چگونه ملتفت شدند!

 

به هرحال با لب تشنه و دل پریشان، حوالی ساعت 3 با قبض رهایی به پارکینگ رسیدم! ماشین را که سوار شدم گمان کردم که به اشتباه درون مرکب دیگری هستم! آه از فغانم برخاست در هجران ترمز دستی و جلوبندی و لنت عقب و کاسه چرخ و ... !

 

میانه راه که به سمت اقامتگاه در حرکت بودم، سر و صدای ماشین افزایش یافت و به ناچار ایستادم. پیاده شدم و کمی برانداز کردم! به گاه سوار شدن خانم محترمه ای جلو آمدند و فرمودند: "خودم جا دارم! 40 تومن هم می گیرم!" گیج و منگ با خود اندیشیدم که "خب من هم جا دارم، تازه 40 تومان هم نمی گیرم! دلیل نمی شود که آدم به مردم بگوید ..." ناگهان 2زاری کجمان افتاد که نامبرده از جمله زنان ویژه می باشند. عذر تقصیر بجا آورده و الفرار ... !

 

یک شنبه که به ایران عزیزمان برگشتم، خدا را شکر کردم که اینجا همه چیز به سامان است و ناجا به ماموریتهایش به درستی عمل می کند و نه زد و بندی هست و نه بگیر و ببندی!

خدا به فریاد مردم گولا گولا برسد!

 

بعدالتحریر:

1- ماجرایی هم با "سام سرویس" دارم که در جریان است! حکایتی است برای خودش!

2- همان که آیت الله امینی در نماز جمعه قم فرمود: "خدایا! کسانی که به ما رحم نمی کنند را بر ما مسلط نفرما!"

3- 21 منهای 5! پیش بینی من این است!

4- باز هم جمال "آقا صادق" را عشق است. دادنستان تهران هم رفت ! .... خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد!


 
خدایا! رسوایم نکن!
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ شهریور ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

جمعه قبل از شروع رمضان، زنگار گرفته از گناه می اندیشیدم که مرا به این میهمانی بار هست یا نیست؟ به یاد داستان بهلول نبّاش افتادم، نبّاش یعنی نبش کننده! یعنی قبرشکاف! داستانش را لابد شنیده اید، اگر نشنیده اید بسم الله:

شیخ صدوق می نویسد 1:
 معاذ بن جبل با دیده گریان به محضر رسول خدا صلی الله علیه و آله رسید و با چشمانی اشکبار عرضه داشت: یا رسول الله! جوانی زیبا بیرون خانه شما ایستاده و زار و زار گریه می­کند و می­خواهد به حضور شما برسد. حضرت فرمود: او را نزد من بیاور! جوان با همان حالت گریان داخل شد و سلام کرد. پیامبر صلی الله علیه و آله علت گریه­اش را پرسید. گفت: یا رسول الله! گناهان بزرگی مرتکب شده­ام که شاید خداوند هیچ گاه مرا نیامرزد. پیامبر صلی الله علیه و آله با ناراحتی فرمود: «وَیحَکَ یا شابُّ ذُنُوبُکَ أَعظَمُ أَم رَبُّکَ؛ وای بر تو ای جوان! آیا گناهان تو بزرگتر است یا پروردگارت؟ گفت: ای پیامبر پروردگارم از همه چیز بزرگتر است.
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: آیا مرا به یکی از گناهانت خبر نمی­دهی؟
او گفت: یا رسول الله ! من هفت سال بود نبش قبر می کردم و بعد از بیرون آوردن مرده ها کفن آنان را می­ربودم تا اینکه دختر جوانی از انصار مرد. من آن شب بعد از نبش قبر وی کفن او را دزدیدم و عریان رهایش کردم.
در آن حال، شیطان مرا وسوسه کرد و من به عمل شنیع زنا مرتکب شدم. هنگامی که گورستان را ترک می­کردم ، آوازی از آن مرده شنیدم که تمام وجود مرا تحت تأثیر قرار داد و آن صدا این بود که: "ای جوان! وای بر تو از روز قیامت ، هنگامی که خداوند من و تو را احضار خواهد کرد. کفن مرا بردی و از قبر بیرون آوردی و مرا ناپاک رها کردی! "
یا رسول الله ! من با این اعمال ننگین گمان نمی کنم که هرگز بوی بهشت را استشمام کنم. پیامبر صلی الله علیه و آله بر او نهیب زد که: از من دور شو ای فاسق ! می­ترسم به آتش تو بسوزم، چقدر به جهنم نزدیکی! حضرت رسول صلی الله علیه و آله این سخن را گفت و همواره با دست به او اشاره می­کرد که از حضورش بیرون رود تا اینکه آن جوان از حضور پیامبر بیرون رفت.
جوان گنهکار توشه تهیه کرد و به یکی از کوههای مدینه رفته و دستهایش را به گردن بسته ، داد می­زد و می­گفت: پروردگارا! تو مرا می­شناسی و گناهم را می­دانی . خدایا! من پشیمان شدم و به نزد پیامبرت رفتم، اظهار توبه کردم، اما مرا از خود دور کرد و خوفم را زیاد کرد. از تو می­خواهم به حق نامهای بزرگوارت که مرا ناامید نگردانی!
چهل شبانه روز می­گفت و می­گریست تا اینکه خداوند متعال این آیه را نازل کرد:( وَ الَّذِینَ إِذا فَعَلُوا فاحِشَةً أو ظَلَمُوا أنفُسَهُم ذَکَرُوا اللهَ فَاستَغفَرُوا لِذُنُوبِهِم وَ مَن یَغفِرُ الذُّنُوبَ إِلاّ اللهُ) 2 : [بندگان خوب خدا] آنهایی هستند که هرگاه کار ناشایستی انجام دهند یا به خودشان ستم کنند، خدا را یاد می کنند و برای بخشش گناهان استغفار می­کنند و جز خدا چه کسی گناهان را می­آمرزد؟»
پس از نزول آیه، پیامبر صلی الله علیه و آله به همراه اصحاب به دنبال آن جوان پشیمان که همان بهلول نبّاش بود، آمد و پذیرش توبه اش را به وی ابلاغ کرد و وعدة بهشت به او داد و سپس به یارانش توصیه کرد: « گناهان خود را همانند این جوان جبران کنید!»
1- امالی صدوق؛ صفحه 42
2- آل عمران، آیه 135

چشمم تر شد! باز دنبال داستنی امیدبخش بودم! بلکه روزنی پیدا کنم برای امیدواری بخشش همچو منی!یادم افتاد به داستانی که استاد اخلاق اسلامی دانشکده معارف -حاج آقای حبیبی-برایمان گفت:
چون آیه تحریم و منع خوردن شراب بر پیغمبر (ص) نازل شد ، منادی رسولخدا (ص) ندا داد کسی نباید شراب خورد ، روزی اتفاق افتاد که رسول خدا (ص) در کوچه ای عبور می کرد و مرد مسلمانی شیشه شراب به دست داشت وارد آن کوچه شد ، چون رسولخدا (ص) را دید که می آید سخت ترسید و گفت: خدایا توبه کردم که دیگر شراب ننوشم ، من را رسوا نکن ، چون نزدیک به آنحضرت شد فرمود : در این شیشه چیست ؟ گفت سرکه است ، آنحضرت دست را جلو برد و فرمود مقداری در دست من بریز ، و وقتی که ریخت دید که سرکه است ، آن مرد گریه کرد و گفت یا رسول الله قسم به خدا که سرکه نبود بلکه شراب بود ولی توبه کردم و از خدا خواستم که مرا رسوا نکند ، چنین شد و رسوا نشدم . حضرت محمد (ص) فرمود : چنین است هرکه توبه کند خداوند سیئات او را به حسنات تبدیل میکند (( اولئک یبدل الله سیئاتهم حسنات )).
مصابیح القلوب سبزواری

......

هنوز امید هست! شاید که نه، حتما برای چون منی هم راه بازگشت هست! الهی به امید تو: اللهم انی افتتح الثناء بحمدک!...

بعدالتحریر:
1- در حدیث است که : برای روزه دار به هنگام افطار، دعایی است که رد نمی شود! به هنگام افطار یکدیگر را  فراموش نکنیم!
2- بحمدالله بین مستمعین و صاحب سخن هم شانی خوبی برقرار است! آن طرف بازار: هرکی که ناموس داره! احمدیو دوسس داره! و ایول ایوله! ایول! محمود اوله! ایول! این طرف بازار هم : .... فلانی مانند هلو است! آدم می خواهد بخوردش!
3- امید ما به پیچ بهارستان است! جمال آقا صادق را هم عشق است!
4- رسول خدا (ص) فرمود : روزه گرفتن در گرما ، جهاد است! خدا کمک بچه های ریخته گری -از جمله داوود محمدیان عزیز- کند! این روزهای گرم بلند، کنار کوره! یا خدا!

اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا!