قصه راستکی

یادداشتهای شخصی امیرعلی

عبدالشیطان ریگی
ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

نمی دانم دوستانی که دستی بر قلم دارند تا به حال دچار این حال شده اند یا خیر! سعی می کنم مختصات این حال را ترسیم کنم، آن وقت شما قضاوت کنید که دچار این حال شده اید یا خیر؟
می خواهم بنویسم... یعنی از درون، نیرویی مرا تشویق به نوشتن می کند. همین نیرو مدام در جانم زمزمه می کند که :.... بنویس! بنویس! دردهایت کمتر می شود!... بنویس!
نمی خواهم بنویسم... یعنی یک مدار مغزی مدام پیغام می فرستد که: ... ننویس! ننویس! ... برای چی می خواهی بنویسی؟ برای کی می خواهی بنویسی؟ از چه می خواهی بنویسی؟ ...

این جوری من مدام مرددم. میان نوشتن و ننوشتن! می خواهم بنویسم! از سردار شوشتری بنویسم! از مردی که وقتی همه در سوراخ هایشان در تهران چپیده بودند، او در سیستان دنبال وحدت بود. علاقه ای به قشون کشی نداشت و ترجیح می داد ریشه مشکلات را شناسایی و حل کند. می خواهم بنویسم، از مردی که ترجیح می داد با سران قبایل بنشیند نه با .... !

باز نمی خواهم بنویسم! قیافه منحوس "عبدالشیطان ریگی" می آید توی ذهنم! قیافه احمق هایی که از شهادت سردار خوشحال شدند. قیافه آن مردکه کثافت، "علیرضا نوری زاده"، تحلیل گر بی شعوری که حرفهای مفتش را به جای تحلیل به مخاطبین ...تر از خودش قالب می کند!

می خواهم بنویسم. از سردارهایی که خط مقدمشان اهواز بود! از جنگ ندیده هایی که امروز خاطره جنگی تعریف می کنند. می خواهم بنویسم، بنویسم که سردارهای واقعی دارند تمام می شوند. احمد کاظمی رفت، نورعلی شوشتری رفت، حاج داوود کریمی رفت، علایی خانه نشین شد، .....

نمی خواهم بنویسم چون یاد بچه های بی خبر از همه جا می افتم. آنهایی که فکر می کنند "سپاهی" ... است که سیلی می زند توی گوش .... ! فکر می کنند بسیجی ....!

می خواهم بنویسم. بنویسم که این چه اوضاعی است که وزارت اط... پیدا کرده که این عوضی ها می آیند و می روند و انگار نه انگار! می خواهم بنویسم این چه وزیر کشوری است که ....؟  خاک بر سرهای بی عرضه!

دست آخر هم مردد می مانم بین نوشتن و ننوشتن! به قول رضا: "النهایه" تصمیم می گیرم ننویسم!

تا یادم نرفته بگویم که بعد از پایان جنگ، سرداران 2 دسته شدند! اهل دنیا و اهل آخرت! جالب این که فقط گروه دوم شهید می شوند!

 


 
مار !
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ مهر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

یکی بود یکی نبود! زیر گنبد کبود غیر از خدای مهربان هیچ کس نبود!

در زمانهای قدیم روستایی بود به نام "خراب آباد!". این روستا اگرچه گذشته درخشانی داشت ولی دو سه قرنی بود که چرخ توسعه اش نمی چرخید و از روستاهای همجوار و روستاهای دوردست عقب افتاده بود. حالا بماند که کی ها نمی خواستند این روستا سری توی سرها در بیاره و برای خودش جایی بشه! اصلا همین بود که اسم این روستا خراب آباد بود! آبادی این روستا از دید اون "کی ها" به خرابی ظاهری اش بود.

چرخ روزگار چرخید و چرخید و چند نفری از روستایی ها از خواب غفلت بیدار شدند. فهمیدند که تنها راه نجات این روستا و مردمش بیدار کردن اونها از خواب عمیق جهلیه که توش فرو رفتند.

دردسرتان ندهم و یک راست بروم سر اصل قصه! مدتی بود که این چند تا نخبه روستایی مردم را جمع کرده بودند و برایشان از توسعه و پیشرفت و آبادانی صحبت کرده بودند  و به روستایی ها از اهمیت سواد و سواد آموزی گفته بودند.

کم کم جلسات سواد آموزی هم راه افتاده بود و به عوام الفبا را یاد داده بودند. یک روز که به حرف "میم" رسیده بودند و داشتند "مار" را به روستایی ها آموزش می دادند که چشمتان روز بد نبیند "رمّال ده" با دار و دسته اش وارد شدند. گرد و غبار بود که از انبوه جمعیت همراه رمّال به هوا برخاست. رمّال با نیش باز پای سکوی معلم ها آمد و داد زد:

" آی ی ی ی ی ی مردم! چرا گول حرفهای مفت این 4تا بی دین رو می خورید! چرا حرفهای دروغ و چرت و پرت این احمقها را باور می کنید! "

..... بعد هم گچ را با غیظ ار دست معلم گرفت و یک مار خوش خط و خال پای تخته کشید! بعد رو به مردم گفت: "مردم عزیز! شما خودتان انصاف دهید! مار این است که من کشیده ام یا این که این 4 تا قرتی کشیده اند؟!"

غریو شادی و نعره سرمستی هواداران رمّال بود که به هوا خواست. مردم ساده دل هم رمّال را روی دوش بلند کردند و سر آن 4 تا نخبه را هم زیر آب کردند!

این جوری خیال آن "کی ها" هم - که رمّال پیاده نظامشان بود- ، برای 4-5 سال آینده راحت شد! و "خراب آباد" خراب ماند!

 

بعد التحریر:

1- دچار تشنج روحی شده ام. برای شفای روح بیمارم دعا کنید.

2- شهادت امام صادق پیشاپیش تسلیت باد.

3- سعی می کنم بیشتر بنویسم.

 

اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا


 
... این نیز بگذرد!
ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ مهر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

خدا مرحوم آذریزدی را بیامرزاد و قرین رحمت خویش قرار دهاد! در کودکی نوشته هایش را خواندیم و لذت بردیم و گمان کردیم که فهمیدیم، ولی امروز تازه می فهمیم که در خلال  آن داستانها در عالم معنا عوالمی در جریان بوده که ما کودکان بازیگوش از آن بی خبر بودیم! شکر که امروز به یاد آن داستانها می افتیم و پند می گیریم.

نمی دانم شما اصلا این داستانها را خوانده اید یا نه! و اگر خوانده اید چیزی به یاد دارید یا خیر، به هرحال نوشته امروزم در مورد داستانی است تحت عنوان "پند کلاه نمدی" از مجموعه قصه های خوب برای بچه های خوب، قصه های عطارنامه:

مختصر و مفید این که پادشاهی -که لابد خونهایش را ریخته بوده و جنگهایش را کرده بوده و زهر چشم هایش را گرفته بوده و مملکتش را سامان داده بوده – هوس می کند که روی نگین انگشتریش پندی حک نماید و چیزی بنویسد که دلش آرام گیرد و بتواند در سختی ها و گرفتاریها با نگاه کردن بر نوشته روی نگین انگشتری، آرام گیرد. و عجیب این که ظاهرا تا بوده کار این ملک از روی هوس بوده!

... القصه، هر یک از بزرگان و امیران و سرداران و لشگریان و کشوریان، تا مطربان و لولیان و رامشگران و خنیاگران و آجودانان جمله ای برای درج روی نگین می گویند که نظر پادشاه را جلب نمی کند. در این میان یک روستایی ساده دل –و این روزها ساده دلی عجب کیمیای کمیابی است- خودش را از بین محافظان و جان نثاران و فداییان و بادمجان دور قاب چینان –که در این ملک همیشه تیغشان می بریده و خرشان می رفته!- با هزار زحمت به جناب پادشاه می رساند و عبارتی را پیشنهاد می کند که فوق العاده نظر پادشاه را جلب می کند و دستور می دهد همان را روی نگین انگشتری حک کنند! و این جمله که به پند کلاه نمدی معروف می شود این بوده:

"این نیز بگذرد!"

غرض از این همه روده درازی و بافتن آسمان و ریسمان این که این روزها هم پند این کلاه نمدی دانا حسابی کاربرد دارد. اگر از رفتارها و حرفها و اندیشه ها، از آنچه در این ملک جاری است، از نادانی ها و بی تدبیری ها، از ظلم ها و فرومایگی ها و شقاوتها و ... – آنچه من نمی نویسم را تو بخوان! -  کلافه و خسته و سر در گم شدید، پند کلاه نمدی را به یاد بیاورید:

"این نیز بگذرید!"

.....

 

بعد التحریر:

1- اشتباه نشود! جبرگرا و قضا و قدری نیستم. گاهی برای حل بعضی مشکلات زمان لازم است. به علاوه منظورم این نبود که تکلیف انجام نشود! منظورم این بود که برای آرام شدن دل، مسکنی تجویز کرده باشم.

2- دیدن سریال فاخر "در چشم باد" را به همه دوستان توصیه می کنم. ریشه های جامعه شناختی وضعیت امروزمان را باید در سرگذشت دیروزمان جست.

3- دعا کنید در این اوضاع، کفه معنویتمان سبک نشود. خیلی ها کمر بسته اند به دین زدایی و از بین بردن معنویت." زبانهای میخ دار" هم که به این جریان کمک می کنند.

4- برای همیشه، عاقبت به خیری بهتر دعایی است که می شناسم. مرا دعا کنید!

5- برای دوستانی که همیشه در پی سند و مدرکند: اینجا متن کامل داستان کلاه نمدی را نوشته است! من نخوانده ام. تصویر ذهنی ام را از گذشته نقل کرده ام. لابد کلی متفاوت است!