قصه راستکی

یادداشتهای شخصی امیرعلی

هر کی ناموس نداره، ماشین رو پل می ذاره!
ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ آبان ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان که خانه ما درست درکنار یک نانوایی واقع شده است. 10 سال است که ما در این خانه ساکنیم و 9 سال از این 10 سال را گرفتار یک نانوایی بودیم!

ماجرا این است که صف این نانوایی به دلیل شهرت منطقه ایش، همیشه خدا فوق العاده  شلوغ است و مردمی که در صف هستند لطف می کنند و ماشینشان را غالب اوقات مقابل پارکینگ ما رها می کنند و ...

 

در تمام 9 سال گذشته، من هر وقت برای خروج از پارکینگ یا ورود به آن با ماشین مزاحمی مواجه می شدم، شبیه به یک آدم فرهیخته – این وصله ها به ما نمی چسبدها! عرض کردم شبیه – مقابل  نانوایی می رفتم و با صدای نه چندان بلندی، بارها و بارها از افراد ایستاده در صف می پرسیدم که: "ماشین x رنگ y، که مقابل پارکینگ توقف کرده، مال شما است؟"

 

در تمام 9 سال گذشته، با رفتارهای مشابهی مواجه بودم. غالب اوقات هیچ کس جواب نمی داد و بیشتر افراد نگاهشان را بر می گرداندند تا حتی مرا نبینند! در پایان و بعد از 5 الی 10 دقیقه هم معمولا یکی از افرادی که من چند بار از مقابلش رد شده بودم از نانوایی می آمد ونانش را در ماشین می گذاشت و می رفت! بدترین گروه ااین مزاحمان، معمولا خانمها بودند ! خیلی دیر می آمدند و وقتی می آمدند با صدای "ایش و فیش! " به سختی ماشینشان را جابجا می کردند. از خدا که پنهان نیست، چند باری هم ما متهم به مزاحمت برای خانمها شدیم!

 

در این 9 سال، بارها اندیشیدم که چرا باید چنین برخوردهایی صورت گیرد؟ چرا باید من محترمانه از افراد خواهش کنم که رفع مزاحمت کنند و آنها طلبکارانه و بی ادبانه رفتار کنند؟! چرا من مانند آنها و با لحن آنها صحبت نکنم؟ هر بار هم خودم را گول می زدم که: "به هر حال باید فرقی میان تو و آنها باشد، به این جهل و نادانی باید پایان داد،  ..."

 

این ماجرا ادامه داشت تا ایام انتخابات پرشکوه ریاست جمهوری، از آن موقع بر من مسجل شد که "نرود میخ آهنین در سنگ!" در جامعه ای که اکثریت، زبان و عقاید و افکار کمابیش مشابهی دارند، نمی توان در خلاف جهت شنا کرد و امیدوار بود که بتوان آنها را تحت تاثیر قرار داد. این بود که رفتارم در خصوص مزاحمین نانوایی عوض شد. اگرچه همواره خط قرمزها را رعایت می کنم، مثلا هیچ وقت دشنام و ناسزا بر زبان نمی آورم، ولی دیگر از آن رفتار شبه روشنفکرانه و محترمانه خبری نیست. با قوم به زبان قوم سخن می گویم.

 

این روزها اگر ماشینی روی پل باشد، با فریاد راننده را صدا می زنم. این جوری:

-آ ی ی ی ی ی ی ! راننده این سمند سفید کجاست! این سمند سفید بی صاحبه؟

و بعد اگر صاحبش نیامد، کوبان روی سقف ماشین :

- پنچر کنم؟ این صاب مرده صاحاب نداره؟! .....

 

این روزها همان آدمهای دیروزی، فی الفور سر می رسند و معذرت خواهان ماشینشان را بر می دارند. از "فیش و ایش" معمول خانمها هم خبری نیست! تعداد مزاحمین هم به طرز محسوسی کم شده. طوری که بیشتر وقتها بدون مزاحم می شود به پارکینگ رفت.

دوست عزیزی می گفت: "اگر می خواهی هیچ کس روی پل پارک نکند، یک اطلاعیه به این مضمون روی پل نصب کن: هرکی ناموس نداره، ماشین رو پل می ذاره!"

 

بعدالتحریر:

1- آرنوش عزیز در اصلاح اشتباه من بسیار موثر بوده است. یکی از کسانی که بارها در عمل به من آموخت که با قوم باید به زبان خودشان سخن گفت و مشابه خودشان رفتار کرد، آرنوش بود. آدم روشن فکر و فرهیخته ای که زبان قوم را خوب بلد است و همیشه در مراوده با آنها موفق است. ممنون آرنوش جان! حق با تو بود! من اشتباه می کردم!

2- دوستانی که دستی از دور بر آتش دارند، کامنت خواهند گذاشت که: پس فرق ما و دیگران چه می شود  و باید روی دیگران تاثیر گذاشت و اینها! برادر و خواهر عزیز! شما هم اگر 10بار، 100 بار، وقتی کار فوری داشتی،  با رفتارهای بی ادبانه و تاخیرهای طولانی دیگران موجه می شدی، همین کار را می کردی! تازه من که مانند آنها نشدم! من هیج وقت مقابل پارکینگ کسی پارک نمی کنم!

3- به فضای حاکم بر نمایشگاه مطبوعات مراجعه شود! فرهیخته مطبوعاتی ما میله ای را روی زمین می کشید تا نوکش تیز شود، پرسیدند: "می خواهی چه کنی؟!" گفت: "می خواهم بزنم توی سر کروبی!"  (به نقل از خبرگزاری های رسمی! )

 

اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا !