قصه راستکی

یادداشتهای شخصی امیرعلی

می نویسم پس هستم !
ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

مدتی است که چیزی ننوشه ام! ننوشتن می تواند دلایل مختلفی داشته باشد، از تنبلی و بی حوصلگی بگیر تا کمبود وقت و سردرگمی فکری و ... !

در این پست می خواهم بگویم که چرا ننوشته ام و بگویم که برای آینده چه برنامه ای دارم و از چه می خواهم بنویسم!

 

چرا ننوشتم؟!

از تنبلی – شاید به عنوان مهمترین عامل- که بگذریم، در این مدت اوضاع به گونه ای بود که از نوشتن عاجز بودم :

1-   در محل کار جدید – که به یاری خدا نزدیک 1 سال است در آن مشغولم و بحمدلله راضی ام – تا چندوقت پیش به دلایلی حکم نخودی بخش را داشتم! و برای خودم سوت می زدم! مدتی است وضعیت فرق کرده و مستقیما درگیر چند کار وقت گیر شده ام. از طرفی در یکی از پروژه ها هم ورود پیدا کرده ام و برای ضایع نشدن باید دوید! و به هنگام وقت نداشتن چه دیواری کوتاهتر از دیوار وبلاگ نویسی!

2-   از مصاحبت و توفیق گفتگو با استاد بزرگواری برخوردار شده ام از خاندان بزرگوار آل احمد! آقای جمال آل احمد از عموزادگان مرحوم جلال، همکار دیوار به دیوار من - لابد اگر میزکار را خانه بدانیم- است. مردی نازنین با حدود 64-65 سال سن و با رفتاری کمابیش شبیه جلال! زودرنج و قلق دار و مبادی آداب و همه چیزدان و سرد و گرم روزگار چشیده! در بخش ما ویراستار مدارک انگلیسی است و قبلا استاد دانشگاه بوده و مترچم وزارت ارشاد. نحصیل کرده دانشگاه شیراز – پهلوی سابق- است. لیسانس زبان انگلیسی و فوق لیسانس فرانسه – از دانشگاه تهران- و تازه این ها بخش غیر اصلی دانش اوست. فرهیخته ای  است روشنفکر در حوزه علوم اجتماعی و جامعه شناسی. در خلال گفتگو با ایشان فهمیده ام که دستم چقدر خالی است و بی رودربایستی چیزی نمی دانم! نه از سیاست و نه از تاریخ و نه از جامعه شناسی! مخلص کلام این که ترجیح داده ام در این مدن خلاء مطالعاتی ام را جبران کنم و بیشتر بشنوم و بخوانم و نه اینکه بگویم و بنویسم!

3-   وضعیت سیاسی و اجتماعی کشور به وضعیت تهوع آوری رسیده است که مجال سخن گویی برای من باقی نگذاشته است! وقتی به عنوان یک آمار رسمی اعلام می شود که 75% خانوارهای ایرانی زیر 350 هزار تومان درآمد دارند و 20% بین 350 تا 450 هزار تومان و فقط 5% بیش از این چه می توان گفت؟!! به گمانم این بزرگ ترین دروغ قرن باشد! زباله گردهای نادار هم بیش از این درآمد دارند –توجه کنید که معیار خانوار 5 نفره است ! یعنی برای یک خانواده تک نفره 70هزار تومان!- این یعنی که دروغ هم بین مردم و هم بین مسوولین نهادینه شده است! 80-90% مردم دروغ می گویند و مسوولین هم به راحتی – چون به نفعشان است- می پذیرند!... خلاصه این اوضاع برای من دل و دماغ نوشتن نگذاشته است!

 

چرا می خواهم بنویسم ؟!!

می خواهم بنویسم! چون حس می کنم اگر ننویسم خفه می شوم! می خواهم بنویسم چون فکر می کنم تکلیف دارم که بنویسم! چون حس می کنم باید بنویسم و فریاد بزنم که "آی ی ی ی مردم! بیدار شید!" حتی اگر خیلی ها خودشان را به خواب زده باشند! و اینکه چقدر در این راه موفقم، چندان برایم مهم نیست! پیر ما فرمود: "ما مامور به وظیفه ایم! نه مامور به نتیجه!" و من امروز سنگینی این وظیفه را بی اغراق روی دوشم احساس می کنم! می خواهم بنویسم تا نامم در فهرست خواب زدگان نباشد! می خواهم بنویسم تا همانند آن پیرزن خریدار یوسف و آن پرستوی خاموش کننده آتش ابراهیم باشم! که فرمود :" الاعمال بالنیات! "

 

از چه می خواهم بنویسم!

برای نوشتن، موضوعات زیادی در سرم تاب می خورد که نام بردنش مثنوی هفتاد من کاغذ می شود!

مهمترین موضوعی که در ذهن دارم و اصلا شاید همین موضوع باعث نوشتن این پست شد، سوالی بود که در ذهن خیلی هامان هست و آخرین تلنگر را در این خصوص، برادر بزرگوارم راه میانبر در وبلاگشان نگاشته اند!

این سوال به طور خلاصه این است که :

مراد از ظهور پیامبران و معرفی و توسعه‌ی مذهب واقعا چه بوده است؟ نه این که جامعه‌ای در آرامش و دادگری و احترام و زیبایی برپا شود؟  آیا هیچ کشور اسلامی سراغ داریم که تا صدسال دیگر قاضیانش بیکارترین مردم باشند؟

و من قصد دارم اگر خدا توفیق دهاد، سلسله مطالبی در این خصوص بنویسم! و نظرات خود را در این مورد که چرا عقب گرد می کنیم و هر سالمان دریغ از پارسال! و این نکبتی که جوامع مان را فراگرفته بنویسم!

تا چه قبول افتد و چه در نظر آید!

بعدالتحریر:

1-   فاخرترین کار تلویزیونی را سریال در چشم باد می دانم و همه دوستان را به دیدن آن توصیه می کنم! جمعه ها، ساعت 22، شبکه اول سیما! فیلمنامه محکم، شخصیت پردازی قوی و کارگردانی حساب شدهٍ جعفری جوزانی معجون باورنکردنی ای ساخته است! حتی اگر مطابق عینی تاریخ نباشد و در مونتاژ کش آمده باشد! بعضی صحنه ها چنان است که گویی کار ایران و ایرانی نیست! ببینید لطفا !

2-   وحدت! این کلمه بدچوری روی اعصابم است! مثل دوران کودکی! یکی وسط بازی جر می زد و همه چیز را به هم می ریخت و گریه بچه را هم در می آورد و دست آخر می گفت: "بیایید آشتی!" وحدتی که این روزها می گویند هم در همین حدود است!

3-      این طرح تحول اقتصادی هم یکی داستان است پر آب چشم ها! روز به روز هم .... !

4-      رسید کار به جایی که من چه عرض کنم!

5-   از کلیه دوستان، آشنایان، خوانندگان و بزرگوارانی که در ایام ننوشتن، از طریق ارسال کامنت، ای میل، اس ام اس، تماس تلفنی و حضوری ابراز محبت نموده اند ممنونم! انشاالله در ننوشتن فردفرد عزیزان جبران کنم! ( شبیه اعلامیه های آخر مجلس ختم شد!)از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان بعضی کامنتها چنان آبدار بود که از عمومی کردن آن معذورم!