قصه راستکی

یادداشتهای شخصی امیرعلی

چند روایت معتبر درباره سندرم دان
ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: سندرم دان ، رفتار با معلولین

1- چند ماه پیش، به دلیل رابطه فامیلی به مجلس ختم پدر حاج سید محمد جوزی (از جانبازان جنگ و دیپلماتهای وزارت خارجه) در مسجد صاحب الزمان اختیاریه رفته بودم.

طبیعی بود که به واسطه جایگاه فردی و شغلی حاج محمد و برادرانش، مجلس سرشار از آدمهای علیه اسلام بود. فرماندهان لشگری و مدیران کشوری و قس علی هذا....

به قاعده بیشتر مسجدها و مکانهای مذهبی، دور تا دور مسجد صندلی گذاشته بودند تا سالخوردگان و کسانی که مشکل دارند از آن استفاده کنند. کنار جایی هم که ما نشسته بودیم، چند صندلی بود. روی یکی از این صندلی ها،  یک حاج آقای محترم (از نوع روحانی) نشسته بود و صندلی کناریش خالی بود . پسری مبتلا به سندرم دان - همان بیماری که ما به مبتلایانش به واسطه شباهت به مغولها، منگل می گوییم و موجب رنجش خاطر خانواده های مبتلایان را فراهم می کنیم – رفت و روی صندلی خالی کنار حاج آقای مذکور نشست.

قاری مشغول قرائت کلام الله بود. چون زمان مراسم رو به اتمام بود مشخص بود که سخنران مراسم دیر کرده است. دقایقی بعد، حاج آقای دیگری - از نوع معظم و بسیار عظیم الجثه – وارد شدند که مشخص بود سخنران مراسم هستند. ایشان با مشاهده همکار و هم صنف محترمشان – روحانی دیگری که روی صندلی نشسته بودند- تصمیم گرفتند مدتی نزد ایشان بنشینند و گپ و گفتی داشته باشند. بماند که وقت گذشته بود و خلق الله سرکار بودند. طبیعی بود که دون شان حاج آقای مذکور بود که ایستاده با همصنفشان سخن بگویند و باید می نشستند. دیواری هم کوتاهتر از دیوار جوان سندرم دانی نبود. حاج آقای غیر محترم در حالی که قیافه اشان را به طرز عجیبی کج و کوله کرده بودند، با فریاد جوان نامبرده را از جایش بلند کردند و هیکل معظم را روی صندلی گذاشته اند. وقتی پسرک با چشم گریان روی زمین می نشست، عظمم را جمع کرده بودم که بلند شوم و روحانی نمای مذکور را سرجایش بنشانم. افسوس و صد افسوس که این کار را نکردم و ملاحظه روابط فامیلی و حرمت مسجد و شان مجلس را نمودم. هنوز هم افسوس می خورم که چرا .....

 سندرم دان

2- تاسوعا و عاشورای امسال، مانند پارسال در مراسم جمع و جور و منظمی که در خانه آقای ری شهری – اولین وزیر اطلاعات- برگزار می شود حضور می یافتم. هر شب بعد از سخنرانی، مراسم عزاداری برگزار می شد. میاندار مجلس آقابهزاد از محافظین حاج آقا بود که در مراسم دهه محرم، هرکاری می کند غیر از محافظت! و لابد می دانید که کار میاندار چیست؟ وسط جمعیت می ایستد و با حرکات exaggerate شده (مبالغه شده) ریتم عزاداری را تنظیم می کند. مثلا با تغییر لحن نوحه، به صورت "واحد" سینه می زند تا عزاداران هم بدانند که باید "واحد" سینه بزنند و ...

القصه، از میان جمعیت، یک جوان سندرم دانی بلند شد و به سمت آقا بهزاد فوق الذکر حرکت کرد. شال سیاهی دور گردن انداخته بود و مشخص بود که به کار این جور مجالس وارد است. بدجوری ته دلم خالی شد. به یاد ماجرای مسجد اختیاریه افتادم و با خود اندیشیدم که عنقریب است که جوانک چنان توسط میاندار مجلس نواخته شود که بیا و ببین!

جوانک اما انگار حرفه ای تر از این حرفها بود، به گوشه دیگری از صف جماعت عزادار رفت و مشغول میانداری شد.

چشمتان روز بد نبیند، ناگهان بهزاد به سویش رفت.در ذهن تجسم می کردم که الان چه برخوردی با پسرک می کند: بیرون می اندازدش؟ کتکش می زند؟ و ....!

حدسم درست بود، بهزاد دست پسرک را گرفت و به طرف جلو کشید. خدای من باور کردنی نبود! .....

حالا پسرک وسط مجلس ایستاده بود و میانداری می کرد. بهزاد بین جمعیت رو به پسرک ایستاده بود و راهنمایی اش می کرد که چه کند و چه فرمانی بدهد. پسرک هم انصافا با کمی اغماض کارش را خوب انجام می داد. حالا میاندار یک جماعت عزادار (آنهم جماعتی که میانشان شخصیتهای مملکتی کم نیستند) یک پسر سندرم دانی بود.

باورش برایم سخت بود. آنقدر که اگر خودم نمی دیدم و کسی برایم تعریف می کرد باور نمی کردم.

مجلس که تمام شد، وقتی جماعت برای گرفتن ناهار پراکنده می شدند، بهزاد که حالا در نظرم یکی از اولیاء الله بود، به طرف جوانک رفت و بوسیدش. بعد هم تاکید کرد که فردا زودتر بیا!

موقع بیرون رفتن از مجلس، پسرک انگار روی ابرها پرواز می کرد.....

 

بعدالتحریر:

1- مدتی این مثنوی تاخیر شد! .... شما به بزرگی و بزرگواری خودتان ببخشایید.

2- سعی می کنم از این پس منظم تر و منسجم تر بنویسم.

3- اوضاع عجیب و غریبی است. مصر و تونس و الجزایر و لیبی و عربستان و اردن و یمن! تونس که تونست، مصر هم تونست، .... ! واقعا معلوم نیست این جنبشها اصیل و مردمی اند یا ساختگی و فرمایشی. من که بدجوری دم خروس را عیان می بینم.

 

اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا