قصه راستکی

یادداشتهای شخصی امیرعلی

بالا زدن آینه وسط !
ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

قبل التحریر:

نقل است که در سنوات ماضیه، در یکی از روستاهای میهن عزیزمان، بارانی شدید باریدن گرفته بوده است و در پی آن سیلی خروشان جاری گشته بوده و از دامنه کوه به پایین سرازیر بوده است.

روستایی ساده دلی روی امواج خروشان آب، پوستین بزرگی می بیند و با خود حساب می کند که چه خوب خواهد بود اگر پوست را از آب بگیرد و با آن برای خود لباس مناسبی دست و پا کند که در زمستان از گزند سرما در امان باشد و ... – از همان خیال پردازی ها که معمولا ما می کنیم، که اگر بشود با پولهای صندوق ذخیره ارزی کار زیربنایی کرد و ...-

القصه، روستایی ساده دل ما، خودش را به آب می زند و با هزار زحمت دستش را به پوستین بند می کند، غافل از آنکه پوستین مذکور، اصلا پوستین نیست و فی الواقع خرسی است در آب شناور! خرس بیچاره هم که فکر می کند روستایی برای نجات به کمکش آمده، چهار چنگولی مرد را می چسبد و رها نمی کند. پیرمرد بیچاره هم توان رهایی نداشته است و با آب پایین می رفته است.

مردم همیشه در صحنه روستا که این حالت را می بینند، فریاد می زنند که: "آهای مشدی! پوست را ول کن! جانت را نجات بده!" از آن طرف مشدی بیچاره هم فریاد می زند که: "بابا ما پوست را ول کرده ایم، پوست ما را ول نمی کند!"

حالا حکایت ما است! ما سیاست را ول کرده ایم ولی سیاست ما را ول نمی کند . اینجور مواقع مجبور می شویم چیزکی بنویسیم تا رهایمان کند ولی بعد از آن هرچه به برادران و خواهران ایمانی می گوییم که ما سیاست را ول کرده ایم، سیاست ما را ول نمی کند، کسی باور نمی کند

این مقدمه طولانی را نوشتم که کامنت دانمان کمتر فحش دان شود و دوستانی که من باب عمل به تکلیف ناسزا می گویند، بدانند که نویسنده این پست مسلوب الاختیار بوده و جهت رهایی از خرس سیاست –که سالها به اشتباه پوستین پنداشته بود- این مطالب را قلمی کرده است.

 

خبرگزاری جهان (جهان نیوز)، چهارسنبه 26 خرداد 1389، کدخبر: 104598

 

طیبه صفایی نماینده مردم تهران در مجلس شورای اسلامی، در گفتگو با خبرنگار جهان گفت: شاید از برخی سخنان آقای احمدی نژاد، عدم اعتقاد کافی به عفاف و حجاب برداشت شود اما به واسطه برخی رفتارهایی که از رییس جمهور دیده ام مطمئنم حجاب و عفاف زنان از دغدغه های جدی رییس جمهور می باشد.
وی در این زمینه خاطرنشان کرد: یکی از این رفتارها که می توانم اشاره کنم این است که چندین بار که من به همراه همسر رییس جمهور در اتومبیل بودیم و رییس جمهور هم حضور داشت، ایشان به لحاظ حفظ شئونات از راننده می خواستند که آینه وسط را بالا زده تا چهره مسافرین صندلی عقب در آینه دیده نشود.
این نماینده مجلس در ادامه توضیح داد که رئیس جمهور از راننده خود خواسته بودند که هر وقت یک یا چند زن سوار صندلی عقب خودرو  می شوند، آئینه وسط را بالا بزند.

 

عرض شود که این خبر مرا به یاد جمله ای از استاد بزرگوار شهید مطهری در کتاب انسان کامل انداخت. استاد شهید – منظور پدر علی مطهری، منافق بی بصیرت کور دل اهل نفاق ضد انقلاب است-  می فرمایند:

 

باباطاهر در یکی از اشعارش می گوید:

ز دست دیده و دل هر دو فریاد... که هر چه دیده بیند دل کند یاد

 

تا اینجا درست است ، ولی بعد می گوید :

 

بسازم خنجری نیشش ز فولاد ... زنم بر دیده تا دل گردد آزاد

 

هر چه می بینم دلم می خواهد ، برای اینکه دل را راحت کنم ، یک خنجر می خواهم که با آن خود را کور کنم تا دلم راحت شود . خوب ، یک چیزهایی را هم می شنوی و باز دلت می خواهد ، پس یک

خنجر هم باید در گوشهایت فرو کنی ! اخته هم که قطعا باید بشوی تا خودت را راحت راحت (!) کرده باشی ! بعد می شوی " شیر بی دم و سرو اشکمی " که مولوی در مثنوی نقل می کند .

عجب انسان کاملی ، باباطاهر درست کرده ! انسان کامل باباطاهر ، دیگر خیلی عالی می شود ! انسانی که نه دست دارد ، نه پا دارد ، نه چشم دارد ، نه گوش دارد و هیچ چیز دیگری (!) هم ندارد ! ما از این نوع دستورالعمل ها و اخلاق های ضعیف پرور و دنی پرور در گوشه و کنار ادبیات خودمان زیاد داریم ، ولی باید توجه داشته باشیم که بشر اشتباه می کند و همیشه در حال افراط و تفریط است.

(متن قرمز رنگ بالا عینا نوشته استاد شهید مطهری است)

 

و اما در مورد بالا زدن آینه وسط!

با این استدلال که راننده ممکن است از آینه سرنشینان عقب را نگاه کند پس لازم است تا آینه را بالا بزند، لابد باید آینه های بغل را هم بالا زد! چون بالاخره موقع سوار و پیاده شدن سرنشینان عقب از آینه بغل هم چیزهایی پیدا است. با همین استدلال در گوش آقای راننده هم باید پنبه چپاند، چون ممکن است به حرف های سرنشینان عقب هم گوش بدهد. همن جور اگر پیش برویم مطابق فرمایش استاد مطهری، اصلا باید راننده را راحت راحت کرد.

آخر شما را به خدا انصاف دهید که این چه جور استدلالی است؟! اگر راننده مذکور خدای نکرده نظرباز و به قول عوام هیز است که باید عذرش را خواست! اما اگر راننده مورد اعتماد است و سرنشینان هم اهل حیا و عفافند –که هستند- پس چه جای صدور این دستور العمل ها؟!

روی سخن من البته با آقای رییس جمهور نیست. چه ایشان بارها در عمل ثابت کرده اند که اهل پذیرش انتقاد و نظر مخالف نیستند، روی سخنم با کسانی است که این فعل غلط را دلیلی بر اهل حیا بودن رییس جمهور می آورند.

آیا این نوع دستورالعمل ها انسان را به یاد دربار قاجار و خواجه ها نمی اندازد؟!

انصافا عفافی که اسلام عزیز مطرح کرده و بر مبنای عقلانیت و تقوی است، این گونه است؟

این رفتار مشابه "دورباش! کور باش!" زدن جارچیان هنگام عبور زنان شاهان از بازارها نیست؟

این کارها وارونه کردن پوستین اسلام نیست؟

 

چه گویم که ناگفتنم بهتر است! قضاوت با شما !

 

بعد التحریر:

1- از راننده محترم آقای رییس جمهور صمیمانه عذر می خواهم و حلالیت می طلبم!

2- ما که هرچه سعی کردیم، نفهمیدیم چه جوری می شود آینه وسط را بالا زد، لابد منظور کندن آینه وسط از بیخ بوده است!

3- دوستانی که قصد ناسزا گویی دارند، فراموش نکنند که حضرت امام (ره) در خصوص استاد مطهری فرموده اند: "آثار قلم و زبان او بی استثنا خوب است!" اگر خواستید ناسزا گویید، به علی مطهری که مصداق خواص بی بصیرت است و باید چشمش را از کاسه در آورد ناسزا گویید. فرمود: پسر نوح با بدان بنشست، سگ اصحاب کهف آدم شد!

4- مطلب بعدی – بدون حرف پیش- انشالله در اعتراض به افتتاح بانک ملی شعبه بانوان خواهد بود.

5- قابل توجه مقام محترم ریاست دفتر رییس جمهور: حبیب و معین و بیژن مرتضوی هستند، جمع شان هم جمع است، گلشان کم است که محمد خردادیان باشد! زحمت دعوت او را هم تقبل فرمایید!

 

اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا !


 
چند روایت معتبر از زندگی شبه افسانه ای به نام خمینی
ساعت ۳:٤٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ خرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

دمادم پیروی انقلاب بود. روزهای آخر تبعید در پاریس. گوشت حلال (گوشتی که ذبح اسلامی شده باشد) پیدا نمی شد و امکان طبخ غذاهای گوشتی نبود. عده ای از یاران، به حساب خودشان چاره ای اندیشیدند، گوسفندی خریدند و در محل اقامت امام سر بردیدند و سرانجام پس از مدتی، غذای گوشتی فراهم شد!

سر سفره، امام (ره) از وجود غذای گوشتی تعجب کردند و سوال کردند از کجا گوشت حلال پیدا شده است؟ یکی از یاران با افتخار ماجرای ذبح شرعی را توضیح داد. امام ناراحت شد و گفت:

تا آنجا که اطلاع دارم، در این کشور کشتن حیوانات در خارج از محل کشتارگاه ها ممنوع است. شما قانون این کشور را زیرپا گذاشته اید! من از این غذا نمی خورم. اشکال دارد! غذا را جمع کردند و امام مثل قبل نان و پنیر خوردند !

خیلی ها اگر بودند، شاید اصلا دوزاری اشان نمی افتاد که قانون یعنی چه و بی قانونی چه ارتباطی به حرمت شرعی دارد! اگر هم دوزاری اشان می افتاد، ترجیح می دادند جماعت را از خود نرنجانند!

 

اولین رییس جمهور با رای قاطع 11 میلیونی مردم انتخاب شده بود. از یاد نباید برد که 11 میلیون یعنی 70-80% واجدین شرایط آن روزگار! باد همین قدرت، بدجوری توی دماغ رییس جمهور افتاده بود، انتظار بی جا پیدا کرده بود که مجلس و قوه قضائیه و خبرگان و ... همه و همه به میل شخصی "حضرت آقا" عمل کنند. اینجا و آنجا هم وقتی گفته بودند که این نحوه برخورد با مجلس خلاف قانون است، گفته بود : من قانون را قبول ندارم!

چند روز بعد، امام سخنرانی داشت. در میان صحبت گفت: می گوید من قانون را قبول ندارم! تو غلط می کنی که قانون را قبول نداری! قانون تو را قبول ندارد!

خیلی ها اگر بودند، حساب همان آراء را می کردند و ترجیح می دادند خود را هم فکر با رییس جمهور معرفی کنند! به درک که تفکیک قوا و قانون اساسی به باد خواهد رفت!

 

آقای موسوی اردبیلی (رییس قوه قضائیه وقت)، خدمت امام بودند. صحبتهایشان با امام به جایی رسید که خواستند بگویند فلانی آدم ناصالحی است. گفتند: "آقا راستش فلانی اصلا شما را قبول ندارد!" امام برآشفتند! گفتند : خب نداشته باشد! مگر من اصول دینم؟!

خیلی ها اگر بودند، تا می شنیدند که کسی قبولشان ندارد، دستور می دادند به نحو مقتضی ترتیب طرف داده شود!

 

بنی صدر بدجوری تو زرد از آب درآمده بود. با ناجوانمردی و خدعه های تبلیغاتی، خودش را به امام چسبانده بود و توانسته بود کلی رای جمع کند. بعد هم تمامیت خواهی و تکبر و نفاق، پیوند با منافقین و لجبازی با سپاه و ...، خیلی ها تف و لعنتش می کردند، امام تا روز آخر احترامش را نگه داشت، فقط با لفظ "آقای رییس جمهور"، "آقای بنی صدر" و مانند آن خطابش کرد. بعد هم که عزل شد، هیچ وقت لفظ زشتی به کار نبرد. حتی یکبار گفت: آقای ابوالحسن! یعنی اسم کوچکش را صدا زد! به کارتر و ریگان و ...، هیچ وقت بی احترامی نکرد، همیشه می گفت: آقای کارتر، آقای ریگان!

خیلی ها اگر بودند، رکیک ترین الفاظ را نثار طرف مقابل می کردند. مثلا می گفتند بزغاله! یا می گفتند چهارپا! مردم هم ذوق می کردند و می گذاشتند به پای جگردار بودن گوینده! امام اما ادب نگاه می داشت که: ادب مرد به ز دولت اوست!

 

دانش آموزان یکی از دبیرستان های آمریکا، برای امام نامه نوشته بودند و کلی از شخصیت امام تعریف کرده بودند. همراه نامه یک جفت جوراب نو هم بود و از امام تقاضا کرده بودند که در مقابل، تبرکا یک جفت جوراب کهنه اشان را برای آنها بفرستند! امام جواب محبت آمیزی برایشان نوشتند، اما خبری از جوراب نبود. به جای جوراب، خواستند که همه کتاب های دینی مناسب نوجوانان را برایشان بیاورند، یکی را انتخاب کردند و دادند تا ترجمه شود، همان ترجمه را به عنوان یادگاری برای بچه ها فرستادند!

خیلی ها اگر بودند، جوراب کهنه اشان را می فرستادند و کلی ذوق می کردند که مردم لباسشان را تبرک می دانند، بعد هم کلی ماجرا را توی بوق و کرنا می کردند و اصلا این جوراب خواهی یک سنت می شد.

 

سپاه و ارتش با هم هماهنگ شده بودند، طرح عملیات را محسن رضایی و صیاد شیرازی با هم در آورده بودند جوری که مو لای درزش نمی رفت. همه محاسبات و پیش بینی ها حکایت  از پیروزی داشت. به دلایل پیش بینی نشده اما طرح شکست خورد. رضایی و صیاد شرمنده و سر به زیر به جماران آمدند، خبر به گوش امام رسیده بود. لبخند زدند، سعی کردند آن دو را از ناراحتی در بیاورند. بعد هم گفتند: جنگ است. اینجوری هم می شود گاهی. بروید به خدا توکل کنید و باز تلاش کنید!

خیلی ها اگر بودند، کاسه کوزه را سر همان 2 نفر می شکستند و ناکارآمدی خودشان را هم به پای زیردستان می نوشتند تا خودشان در ذهن مردم پاک بمانند. امام اما هیچ ابایی نداشت که اشتباه زیردستانش هم به نام خودش نوشته شود.

 

اوایل انقلاب بود و فتنه مجاهدین (منافقین) حسابی داغ بود. پسر آیت الله طالقانی هم به چرم هواداری و همکاری با منافقین دستگیر شده بود. آیت الله رنجیده بود و به قهر از تهران خارج شده بود. امام سخنرانی داشت. خبرنگارها هم بودند. حرف را به فتنه منافقین کشاند و گفت: هر کدام از منسوبین من اگر از مجاهدین حمایت کنند، باید دستگیر شوند. همین احمد اگر دست از پا خطا کند، ببرید اعدامش کنید! خبرنگارها خندیدند، آیت الله طالقانی هم پی به اشتباهش برد و برگشت، منسوبین هم دانستند که نسبت برای شان مصونیت و شان و مقامی نمی آورد. حسین خمینی که به زندان طویل المدت افتاد، همه مطمئن بودند که امام ادعای دروغ نمی کرد.

خیلی ها اگر بودند، یا جرات برخورد با پسر مسوولین را نداشتند، یا آقازاده اشان را مصون از هر خطایی می دانستند، یا پدر آقازاده خاطی را هم به جرم ناکرده مجازات می کردند. عمل امام اما حساب و کتاب داشت!

 

امام یک عارف بزرگ بود. اشعار و دست نوشته ها و کرامات متعدد، حکایت از رابطه ای قوی و عجیب بین او و خدا داشت. هیچ وقت اما دوست نداشت این چیزها جایی نقل شود. خودش هم تا می توانست شکسته نفسی می کرد. یکبار در حسینه جماران، خیلی صریح به صدها شنونده حضوری و هزاران شنونده غیر حضوری گفت که: من شهادت می دهم که تا به حال،  2 رکعت نماز با خلوص نیت برای خدا نخوانده ام. هر چه بوده برای نفس بوده ، خودم می دانم که اگر ترس از جهنم و نار نبود، نماز ها هم اینجوری نبود.

یکبار هم به حاج احمد آقا گفته بود: دعا کن من با حاج عیسی – خدمتکار بیت امام (ره)- محشور شوم.

خیلی ها اگر موقعیت امام را داشتند، ادعای پیغمبری می کردند!

 

هر هفته نامه های زیادی برای امام می آمد، قریب به اتفاقشان محبت آمیز بود و درخواستی از سر نیاز. بعضی وقتها اما نامه هایی می آمد در انتقاد از عملکرد امام یا فحش نامه هایی از سر عقده گشایی. نظارت امام روی اعضا دفترش جوری بود که جرات سانسور حرفهای مردم و کانالیزه کردن ارتباطات امام را نداشتند. این نامه ها را هم به امام می داند. اواخر عمر امام، دکترها گفته بودند که هیچ کلام ناراحت کننده یا نوشته تندی به امام نباید برسد! سید احمد از اعضا دفتر خواسته بود که دیگر نامه های تند را به امام ندهند. پس از مدت کوتاهی امام متوجه شد و اعضا دفترش را بازخواست کرد! نامه ها مثل قبل بدون سانسور به امام رسید.

خیلی ها اگر بودند، سرشان را جوری فرو می کردند توی برف دفتر و بیتشان که ... !

 

بعد التحریر:

1-  میلاد کوثر مبارک باد. روز زن هم بر آن هایی که الگویشان حضرت زهرا است مبارک! به بقیه هم هیچ ربطی ندارد! بروند هشت مارس و روز تولد فرح پهلوی را جشن بگیرند! بلکه با همان ها هم محشور شوند!

2-  بدجوری دلم گرفته. عملکرد بعضی ها کار را به جایی رسانده که امام هم زیر سوال رفته است. غربت امام را به وضوح می شود لمس کرد.

3-   بعضی ها با خواندن بخش چهارم این پست ، ممکن است بگویند که گاهی کلماتی مثل احمق و بی شعور و ... از امام شنیده اند. درست است، اما بد نیست بدانید که این کلمات در 99% موارد در خصوص متحجرین و آخوندهای نفهم و علی الخصوص حجتیه های بی شعور به کار رفته است. می بینید که از همین گروه ها و به خصوص گروه اخیر چه رنج ها که می بریم و ...

4-     محمد هم کربلایی شد! بدجوری هوس کربلا دارم، دعا کنید ... !

5- "ابا" را به اشتباه "عبا" نوشته بودم! با تذکر دوستان اصلاح کردم!

 

اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا !


 
رسید کار به جایی که چه عرض کنم !
ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

واللا از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان من هفته پیش یک پست در خصوص برادر بزرگوارمان "آرنوش" روی وبلاگ زدم! شما که غریبه نیستید، مرا کشت و الان هم روحم دارد اینجا می نویسد، به روح که اعتقاد دارید ؟!

مختصر مفید این که  که من به زبان ناخوش مجبور شدم پست را 1-2 ساعت بعد از گذاشتن بردارم و احتمالا فقط 2-3 نفر از شما توانسته اید در آن فاصله بخوانیدش ...

خلاصه دیدم  هر چه بنویسم، یا مثل پست قبلی سوءتفاهم می شود و منجر به تهدید و ارعاب این حقیر نگارنده می شود یا به تریج قبای یکی از دوستان بر می خورد و یاایجاد فتنه می کند و ...

فلذا تصمیم گرفتم برای حفط حیات وبلاگی و برای زدن مشت محکم بر دهان استکبار جهانی که می خواهد ما را از گردونه حذف کند، پستی بزنم که به هیچ جای هیچ کسی بر نخورد.

یعنی اولا به قول استاد مسلم فیلمسازی، معاون محترم سینمایی وزیر ارشاد -جناب آقای شمقدری- سیاه نمایی نباشد.

ثانیا به نحوی نباشد که سران، میان تنه و پایین تنه فتنه از آن سوء استفاده کنند و موجب شاد شدن دشمنان گردد.

ثالثا سیاسی نباشد و موجب تشویش اذهان عمومی نشود.

رابعا موجب قفل زدن چرخ های وبلاگ و بلکه نویسنده وبلاگ به واسطه مزاحمت نوامیس نگردد !

.....

در نهایت تصمیم گرفتم برای برآورده سازی جمیع جهات فوق، به نقد و بررسی یکی از آثار فاخر ادبیات کشورمان که این روزها حسابی مشهور شده یعنی ترانه "سوسن خانوم" روی بیاورم. امیدوارم این پست به شخص، گروه، حزب، مقام، نهاد یا هر چیز مهم دیگری بر نخورد!

 

خوشگل خانوم / ابرو کمون / چشم عسلی / سوسن خانوم
خوشگل خانوم / ابرو کمون / چشم عسلی / سوسن خانوم

نکته مهم در این بیت، رعایت موازین اخلاقی است به نحوی که عاشق مورد نظر، فقط به تشبیه لوازم و تجهیزاتی که قابل رویت است و در محدوده گردی صورت - که نگاه کردن به آن اشکالی ندارد- واقع شده است، پرداخته است! هم چنین تقید و تعهد نامبرده باعث شده تا وی  از نام بردن معشوق مورد نظر (سوسن) بدون لفظ خانوم خودداری نماید و در سراسر متن به کرات و انحصارا لفظ سوسن خانوم را استعمال نماید.

 

 

میخوام بیام در خونتون ………….نمی خوام بیای
حرف بزنم با باباتون ……………وای نمی خواد آقا
میخوام بیام در خونتون  / حرف بزنم با باباتون
بگم شدم عاشق دخترتون  / می خوام بشم من دومادتون

در این ابیات شاعر بار دیگر تعهد و معصومیت خود را به وضوح به تصویر می کشد. نامبرده تاکید می کند که قصد دارد ادامه رابطه اش با "سوسن خانوم" در چهارچوب خانواده و با اطلاع ابوی سوسن خانوم باشد. هم چنین تاکید می کند که قصد دارد در اولین جلسه خواستگاری با پدر سوسن خانوم مذاکره نموده و از جلف بازی و دوستی های سخیف خیابانی جدا بپرهیزد!

با نهایت تاسف مشاهده می شود که سوسن خانوم، با این رویه مخالف بوده و از نظر تفکر نزدیک به سران فتنه (کروبی، موسوی و خاتمی) بوده و احتمالا خود میان تنه یا پایین تنه فتنه به حساب می آید، زیرا با خواستگاری و در جریان گرفتن خانواده ها مخالفت نموده و علاوه بر آن با صدای پر عشوه و تحریک کننده ای می گوید: وای نمی خواد آقا ... که لازم است نامبرده در طرح جدید مبارزه با نوامیس! مورد عنایت ماموران محترم قرار گیرد!

 

بابا می خوام بیام خواستگاری نگو نه نگو نمیشه
این قلب من عاشقه تازه عاشق تر هم میشه
بابا می خوام بیام خواستگاری نگو نه نگو نمیشه
میشم فدات / عاشق چشمات / میریزم به پات / تو هرچی بخوای

 

در اینجا بار دیگر عاشق مفلوک، خواسته معقول مشروع خود مبنی بر خواستگاری را به اطلاع سوسن خانوم می رساند و هم چنین مراتب صدق نیت خود را از طریق به پای سوسن خانوم ریختن دار و ندار خویش اعلام می نماید.

 

حالا نمه نمه بیا تو بغلم / سوسن خانوم آره تویی تاج سرم
آی نمه نمه بیا تو بغلم / سوسن خانوم آره تویی تاج سرم

از اینجا به بعد، متاسفانه جریان فتنه و گروه موسوم به چیزوی! ، عاشق بیچاره را تحت تاثیر قرار داده و از طریق ایجاد روابط نامشروع سعی در اغفال نامبرده و ارتکاب اعمال شنیع و خلاف عفت دارند.

قول مشهور دیگری نیز وجود دارد، که نمه نمه توی بغل رفتن یک تعبیر عرفانی به معنای سیراب شدن از منبع فیض است که در این صورت اشکالی بر نامبرده وارد نیست.

موضوع دیگری که مشهود است تعلق خاطر فرد نامبرده، به گروههای سلطنت طلب می باشد زیرا وی سوسن خانوم را به تاج سرش تشبیه می نماید، ناگفته پیداست که تاج سر مربوط به شاه مخلوع می باشد.

 

میگم بوس بکن ازم
میگه اسمم سوسنه نه اعظم
حالا سوسنه سوزانه سوزنه موزنه هرچی باشه، سوسن باشه
سوسن خانوم یدونه باشه
کفش های سفید پاشه

متاسفانه در ادامه، اعمال منافی عفت ادامه یافته به نحوی که عاشقی که در ابتدا به ظاهر اصولگرا بود، اصلاح طلب شده و از سوسن خانوم تقاضای بوسه می نماید.

سوسن خانوم مذکور که به علت نزدیکی به سران فتنه، به میزان کافی مارمولک بود، با وجودی که شخصا با عشوه های معتنابهی کار را به اینجا رساند، ولی در عین حال خودش را به کوچه علی چپ زده و می گوید: اسمم اعظم است... !

در اینجا عاشق دوباره به اصل اصولگرای خویش بر می گردد، و بیان می دارد که اسم ها و نام ها در عاشقی بی مفهوم بوده و تفاوتی میان سوسن و سوزان و اعظم نیست. چنان که هاشمی و خاتمی و موسوی و کروبی همه شاخه های یک درخت پوسیده هستند و فقط صورت ظاهری اسم ها ست که کمی متفاوت است.

هم چنین در ادامه به وحدت معشوق اشاره نموده و برای جلوگیری از هر گونه سواستفاده جنبش سبز مخملی، رنگ مورد علاقه اش را سفید اعلام می نماید! (ممکن است نامبرده تحت تاثیر القائات شیخ دیوانه اصلاحات، یعنی کروبی باشد که لازم است در اسرع وقت بررسی شود!)

 

به چی می نازی بیا پیش ما
به گرد تو ناصردیشنا
این همه و یکیش ما
بیاییم بشیم سیریش ما

 

در اینجا نامبرده بار دیگر بر سیاستهای اصول گرایانه خویش تاکید می کند و اعلام می دارد که: "به چه می نازی؟ آیا به مقامت می نازی؟ به پولت می نازی؟" ... و از سوسن خانوم می خواهد که به دامان اجتماع بر گردد و مانند بعضی اصلاح طلبان کنج عزلت نگزیند.

هم چنین در ادامه متذکر می شود که ناصرالدین شاه قاجار به لحاظ زرق و برق و تجمل گرایی به پای شمای اصلاح طلب نمی رسید و یقینا این همه ریخت و پاش از محل سواستفاده های شرکت استات اویل و بنیاد جورج سوروس و جایزه نوبل و قس علی هذا مهیا شده است.

در ادامه عاشق پیشه شعر ما، یاد آور می شود که او هم یکی از میلیون ها جمعیت طرفدار اصولگرایان بوده و با سریش شدن به اصلاح طلبان، کلکشان را خواهد کند !

 

شبونه میام دم در خونه
می دزدمت می برمت زن خونه بشی
سر 2 سال راه می ندازیم یه  مخزن گنده جوجه کشی
تو دامن کوتاه برام میپوشی
منم شلوار گل گلی کشی

 

در اینجا جان کلام شعر ادا می گردد و عاشق اصولگرا اعلام می دارد که به حد کافی عملگرا بوده و اصلا منتظر طی مراحل قانونی نبوده و یک شبه! مشکل را حل می کند! این در حالی است که اصلاح طلبان، به دلیل ولنگاری و سیاستهای تسامح و تساهل گرایانه امثال خاتمی، معتقد بودند که اینجور کارها کار یک نفر و یک شب نیست!

هم چنین در کمال شجاعت، اعلام می نماید که با سیاست افزایش جمعیت ریاست محترم جمهور کاملا موافق بوده و اقدام به راه اندازی مخزن گنده جوجه کشی خواهد نمود! بدیهی است که نامبرده مخالفت تلویحی خود با شعار احمقانه و استعماری "2 بچه کافی است" دولتهای قبلی و شخص خاتمی خیانت پیشه را اعلام می دارد.

 

در پایان ضمن استقبال از محتوای کلی شعر، ای کاش معدود نکات منفی و مورد دار شعر نیز قبل از انتشار توسط ممیزان با صلاحیت حذف گردیده بود تا شاهد وجود یک اثر بی نقص و قابل قبول باشیم.

 

بعدالتحریر :

 

1- حکایت تلخی است. این که می بینید یک دوره آثاری مثل آژانس شیشه ای ، و ارتفاع پست و متولد ماه مهر و مانند آن ساخته می شود و یک دوره پوپک و مش ماشالله و تاکسی نارنجی و مانند آن، اتفاقی نیست. جماعت ترجیح می دهند سوسن خانوم بسرایند و سوسن خانوم نقد کنند تا گربه شاخشان نزند.

 

2- فارغ از شوخی، همه گیری این شعر و ده ها کلیپی که در موردش ساخته شده باید به صورت جدی بررسی شود. شخصا یکجور سرخوردگی از کارهای جدی سیاسی و اجتماعی در این اتفاق می بینم.

 

3- امروز دوم خرداد بود. سایت تابناک تصویر تیتر بیشتر روزنامه های 2 خرداد 76 را زده بود. یکی از روزنامه ها تیتر زده بود: رهبر معظم انقلاب: "فصل تازه ای در حیات ملت ایران آغاز گشت " ... یادش بخیر، چه روزهایی بود. یاد بعضی ها هم بخیر! آنها که آن روزها از در دروازه رد می شدند و حالا از سوراخ سوزن رد نمی شوند و بالعکس !

 

4- بدجوری با "نفحات نفت" رضا امیرخانی کیف کردم. خدا قسمتتان کند.



اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا