قصه راستکی

یادداشتهای شخصی امیرعلی

جبران می کنند....
ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

پیرزن مجبور بود توی خانه مردم کار کند. شش ماه بود که پسرش تصادف کرده بود و چون پول پرداخت دیه نداشت، زندان بود. یکی دو ماه اول به هر سختی بود، پول اجاره خانه و مختصر خوراک پیرزن جور شد. از ماه سوم دستش را به کمر زد و سراغ شغل دوران جوانیش رفت. روزهای بعد از جوانمرگ شدن شوهرش، توی خانه ها کار می کرد. رخت می شست، رفت و روب می کرد....

حالا هم مثل قدیم باز مشغول شده بود. پول اجاره اتاقش در می آمد ، خوراکش هم که چندان هزینه ای نداشت، یعنی اصلا خوراکی نداشت. مشتی کشمش و گردو، کمی نان خشک و ماست ترشیده همه وعده های غذاییش بود.

یک روز عصر موقع برگشت به خانه لنگ لنگان از مقابل تکیه ای رد شد. چند جوان مشغول توزیع لیوانهای چای داغ بین رهگذران بودند. چشمانش برقی زد. تا آنجا که می توانست سرعتش را زیاد کرد، جوری که به نفس نفس افتاد و قفسه سینه اش تیر کشید. وقتی به خانه رسید مستقیم سراغ صندوقچه اش رفت. یک جعبه چایی عطری اعلا داشت. تقریبا نصفش را مصرف کرده بود. البته نه برای خودش، داده بود به زن همسایه وقتی که مهمان برایش رسیده بود و از سر ناچاری مزاحم پیرزن شده بود. نصفه دیگر توی جعبه بود و جعبه توی یک پلاستیک که خوب پیچانده شده بود. این نصفه چای برای روز آزادی پسر پیرزن بود. بالاخره وقتی دوستهای پسرش می آمدند باید چیزی برای پذیرایی آماده می کرد.

به سرعت پلاستیک پیچانده شده را برداشت و از خانه بیرون زد. نفس زنان خودش را به تکیه رساند و کیسه چای را به یکی از همان جوانها داد. پسرک با تعجب کیسه را وارسی کرد و بعد با پوزخند گفت: "مادرجان! این را کی بخورد کی نگاه کند؟ ببر برای خودت. ما اینجا چای زیاد داریم. ببین..." بعد گوشه برزنتی را کنار زد و پیرزن صندوق های چوبی خیلی بزرگی دید. روی هر کدام با خط درشت اسم یک نفر نوشته شده بود: "اهدایی ورثه حاج رضا .... "، تقدیمی از طرف "حاج احمد .... " . پیرزن دلش شکست، اشک توی چشمهایش حلقه زد و با صدای لرزان به همان پسر جوان گفت: خیر ببینی مادر. چایی من رو هم بریز روی یکی از همینها، می دونم کمه، اما خب، بالاخره قد دو سه نفر هست... جوان با اکراه و در حالی که زیر لب غرولند می کرد، همین کار را کرد.

پیرزن به طرف خانه اش راه افتاد. این بار عجله ای نداشت و آرام می رفت. توی خانه یک در میان شاد بود و غمگین. اول زیر لب می گفت: قربون آقام برم که این کیسه چای رو به یادم انداخت. می خواست من هم تو عزاش شریک باشم. کمی بعد نظرش عوض می شد و می گفت: این چه کاری بود کردم. آقا ناراحت نشه یه موقع. آقا اون همه جعبه چوبی چایی داشت. بهش برنخوره یه موقع نصفه کیسه من ....

توی همین فکرها بود که خوابش برد. خواب دید توی یک حسینیه بزرگ نشسته و دارد گریه می کند. مداح دم گرفته بود : من حسین علی ام.... مومنان را ولی ام ..... پیرزن گریه اش گرفت. توی تکیه چایی چرخاندند. پیرزن بوی چایی خودش را می شناخت... باور نمی کرد، چایی خودش بود. یک جوان خوش قد و بالا به سمت پیرزن آمد.... رو به پیرزن گفت: مادرجان ! دستت درد نکند! چای ات رسید. خدا خیرت بدهد. جبران می کنیم.  پیرزن گریه اش بند نمی آمد. با همان گریه از خواب بیدار شد. همه صورتش خیس بود. مدام تکرار می کرد: قربون کرمت برم آقا... چی را جبران می کنی؟ من که کاری نکردم. ...

فردا صبح درب خانه پیرزن به شدت کوفته شد. "مادرجان! مادرجان! ...." پیرزن باور نمی کرد.  آقا جبران کرده بود .

باز این چه شورش است

التماس دعا