قصه راستکی

یادداشتهای شخصی امیرعلی

اقتصاد مال خر است (بررسی یک دروغ رسانه ای)
ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: اقتصاد برای خر است ، اقتصاد مال خر است ، انقلاب خربزه

آشفتگی اوضاع اقتصادی این روزهای کشورمان و به طور خاص وضعیت نابسامان ارز و سکه، یا راحت تر بگویم سوءمدیریتهای رئوس امور، موجب انتشار روز افزون مطالبی است که مطلع، مقدمه، تیتر یا ترجیع بند همه اشان نقل قولی از امام خمینی (ره) است : "اقتصاد مال خر است" یا "اقتصاد برای خر است".
عمده این نوشته ها، ساختار نسبتا یکسانی دارد. در بیشتر این شطحیات، نویسنده ادعا می کند که حضرت امام اطلاع کمی از اقتصاد و سایر دانشهای نوین داشته است و تبلور این بی اطلاعی را می توان در همین جمله "اقتصاد برای خر است" دید! بعد هم با کمی آسمان و ریسمان بافی قلم مقصود را به اینجا هدایت می کنند که: وضعیت این روزهای کشور، نتیجه طبیعی این دیدگاه است که اقتصاد برای خر است".
حضرات روشنفکر خارج نشین نیز سنگ تمام گذاشته اند و از ساخت تیترهای داغ (شما بخوانید خنک و بیمزه) کم نگذاشته اند:
- خمینی: اقتصاد مال خر است، اقتصاد می خواهیم چه کنیم؟ (سایت بالاترین)
- بالاخره اقتصاد توحیدی است یا مال خر است؟ (ناصر مستشار- روشنفکر برلین نشین)
- اقتصاد خرکی
- "اقتصاد مال خر است. مردم ما برای اسلام انقلاب کرده اند نه خربزه"
- "اقتصاد مال خر است و در اسلام اقتصاد یعنی خربزه"
- "اقتصاد برای خر است، ما دانشگاه میخواهیم چه کنیم؟"
.................

خیلی ها برای این جمله امام منبع هم ذکر کرده اند: "سخنان امام در دیدار با کارکنان رادیو و تلویزیون- 17 شهریور 58 " بعضی ها هم تاریخ را میلادی کرده اند که دیگر مو لای درزش نرود : "24 اوت 1979"
خلاصه که این جمله و منبعش اینقدر در این سالهای بعد از 1384 و به خصوص در این 3-4 ماه اخیر تکرار شده است که خیلی ها مطمئن شده اند که این جمله از مرحوم امام (ره) است.
ناگفته نماند که بسیاری از اهالی فضای مجازی هم باور این جمله برایشان سخت بوده است و موتور جستجویی مثل Google، مملو از جستجوی چنین عباراتی است: "منبع اقتصاد مال خر است"، "امام واقعا اقتصاد خر" ، "صحیفه نور اقتصاد مال خر است"، "دانلود سخنرانی امام اقتصاد خر" و ...

آیا به راستی امام گفته است اقتصاد مال خر است؟!
نه! به همین سادگی!
این هم یکی دیگر از دروغهایی است که به انقلاب و ایشان نسبت داده اند و در واقع یکی از بزرگترین و وقیح ترین دروغها. که در سایه فورواردهای بی حساب و کتاب ما  اهالی فضای محازی و خواب زمستانی رسانه های رسمی کشور (مثل صدا و سیما و دستگاه هایی مثل وزارت ارشاد و سازمان تبلیعات و ...) روز به روز گسترده تر می شود.
اصل ماجرا
اصل ماجرا بر می گردد به همان دیدار حضرت امام با کارکنان پخش رادیو در 17 شهریور 58. (صحیفه نور- جلد نهم-صفحه -450-449)
امام در این سخنرانی به بررسی هدف اصلی انقلاب و دلیل مردم برای خونفشانی و تحمل داغ جوانان وطن و ... می نمایند و می گویند:

هیچ من نمی توانم تصور کنم و هیچ عاقلی نمی‌تواند تصور کند که بگویند ما خونهایمان را دادیم که خربزه ارزان بشود! ما جوانهایمان را دادیم که خانه ارزان بشود. هیچ عاقلی جوانش را نمی‌دهد که خانه ارزان گیرش بیاید. مردم همه چیزشان را برای جوانهاشان می‌خواهند ... آدم، اقتصاد را برای خودش می‌خواهد؛ خودش را به کشتن بدهد که اقتصادش درست بشود؟! این معقول نیست. یا جوانهایشان را به کشتن بدهند که نان ارزان گیرش بیاید؟! این یک چیز معقولی نیست. ...آنهایی که دم از اقتصاد می‌زنند و زیربنای همه چیز را اقتصاد می‌دانند از باب اینکه انسان را نمی‌دانند یعنی چه، خیال می‌کنند که انسان هم یک حیوانی است که همان خورد و خوراک است! منتها خورد و خوراک این حیوان با حیوانات دیگر یک فرقی دارد. این چلوکباب می‌خورد؛ او کاه می‌خورد؛ اما هر دو حیوانند. اینهایی که زیربنای همه چیز را اقتصاد می‌دانند اینها انسان را حیوان می‌دانند. حیوان هم همه چیزش فدای اقتصادش است. زیربنای همه چیزش [است‌] الاغ هم زیربنای همه چیزش اقتصادش است. اینها انسان را نشناختند اصلاً که چه هست.

دیدید؟ خودتان قضاوت کنید که آیا از این جملات در می آید که : "اقتصاد برای خر است؟"‌. بهتر از من می دانید که وقتی جمله ای را درون گیومه می گذاریم یعنی عینا نقل قول از گوینده است. این را احتمالا همه نویسنده های محترم و غیرمحترمی که این کار را کرده اند می دانسته اند، اما احتمالا حساب باز کرده اند روی تنبلی ما و نقل شنیده هایمان بدون اطمینان از اعتبارش و ...
امام در این جمله فقط توضیح داده اند که بر خلاف نظر مارکسیستها، اقتصاد زیر بنای همه چیز نیست و مردم برای رسیدن به رفاه اقتصادی انقلاب نکرده اند.
این حرف را سعدی هم زده است، آنجا که گفته: "خور و خواب و خشم و شهوت شغب است و جهل و ظلمت، حیوان خبر ندارد ز جهان آدمیت"
سعدی هم همین را می گوید. درست است که تیتر بزنیم: "سعدی: خواب برای خر است! "
کاش قبل از نقل جملاتی که می شنویم، کمی از صحتش مطمئن شویم و هر چرندی را باور نکنیم.


بعد التحریر:

1- خیلی وقت بود که غصه این دروغ روی دلم بود. الحمدلله که توفیق نوتشتنش حاصل شد.
2- دروغ دیگری که خیلی باب است و خیلی هم قدیمی است این است که "امام در بهشت زهرا گفته: آب و برق را مجانی می کنیم". می خواستم در این مورد هم مطلبی بنویسم که دیدم سایت جهان نیوز مفصل ترش را
اینجا نوشته

اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا

متن کامل سخنرانی امام (ره) در جمع کارکنان پخش رادیو (که به اشتباه بعضی جاها نقل شده کارکنان رادیو و تلویزیون) را می توانید در ادامه مطلب بخوانید:

 


 
تاکسی شنیده ها-2
ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

[ ادامه از پست قبل ]
- آره! یه بیست قدم مونده بود به کافه، یوهو دیدم یه دختر قد بلند، مو مشکی، خوشگل، قشنگ یادمه موهاش رو ریخته بود از 2 طرف روی شونه هاش سر و صدایی راه انداخته که بیا و ببین (صدایش را ماهرانه نازک می کند): چی فک کردی؟! من از اوناش نیستم جونم! اشتباه گرفتی!

- عجب...
- عجبش حالا مونده داداشم! خلاصه ما هم یه نموره بهمون بر خورد! یه پسره دیلاق تن لش هم روبروش واسساده بود و به زور میخواس دستشو بگیره ببره تو کافه، ما دیگه قاطی کردیم
- ...
- آقای خودم که شما باشی، ما رفتیم جلو. حالا پا باز، شیکم تو، سر بالا، سینه جلو، دست راستمون هم تو جیبمون رو تیزی، رفتیم که قاطی کنیم واسه یارو و سه شماره پخش زمینش کنیم که دیدیم ای دل غافل مرتیکه با گنده لاتهای کافه ساخت و پاخت کرده بلکه ام اصن باهمن! دردسرت ندم؛ 2دقیقه نشد که ما جر و واجر شده پخش کف خیابون بودیم. حالا به قول اون یارو گفتنی : ما به همه گفتیم زدیم، شما ّم بگید زده! (قاه قاه میخندد)، (جمله ای معروف از دیالوگ ماندگار بهمن مفید خطاب به بهروز وثوقی در قیصر)
- چیزیتون شد؟
- آقام که شما باشی، ما چش وا کردیم دیدیم تو مریضخونه بهارلوییم. شیرین هم بالاسرمون! (شیرین قاعدتا نام دختره است)
. دکتره گفته بود نباهاس تب کنه. اگه تب کنه اوضاعش خیطه، این هم هی دستشو میذاشت رو پیشونی ما که ببینه ما تب داریم یا نه؟ جونِ خودم نه که فک کنی ما دختر ندیده بودیم ها، دختر کم تو دست و بالمون نبود. اما این لامصب دستشو که میذاشت ها، انگار هرچی خون تو این بدن سگ مصّب بود میومد جمع میشد تو پیشونی ما زیر دستای این! یه حالی بودم که نگو و نپرس.
- خب...
- خب به جمالت. دردسرت ندم، بیخود و بی جهت این دل تیکه پاره خودمم بیشتر لت و پار نکنم، دو ماه نکشید که دیگه کار ما از خاطرخواهی و عشق و عاشقی گذشت و کشید به مجنونی و دیوونگی. شیرینم دست کمی از ما نداشت و جونش واسه ما در میرفت. کم کم واسه اینکه بتونم بیشتر ببینمش آوردمش تو دست و بال خودمون تو تشکیلات و پاشو به خونه تیمی وا کردم.
- ...
- اوائل باهاس مث روزهای اول هممون، بیخودی تو خیابونها ول میزد و به قول رییس روسا و رفیق رفقا آمار میگرفت. کم کم گفتند شیرین باید بشه مسوول جذب. ما متحیر که دیگه مسوول جذب چه صیغه ایه؟ که دوزاریمونو انداختن. شیرین صبحا واسه اینکه آقاشو داداشاش گیر ندن، با تیپ سنگین و رنگین از خونه میومد بیرون و مستقیم میومد پیش ما. تو خونه تیمی تا میتونست به خودش میرسید و موهاشو مث همونروز میریخت رو شونه هاش! دیگه بتونه کاری و کرم مالی و لاک و ماک و  تجهیزات، خلاصه بی دردسر سر نیم ساعت عینهو یه شازده خانوم از خونه میزد بیرون. که چی بشه؟ که پسرا بیفتن دنبالشو خاطرخواش بشن!
- که چی ؟
- عجولیا داداشم! که بیفتن دنبالش و تیریپ خاطرخواهی و آخرش این بکشونتشون تو راه. ناگفته نماند که ماهم قبول کردن این کار شیرین واسمون خیلی سنگین بود، اوائل رگ گردنی میشیدیم و خودمونو میخوردیم، اما کم کم مخمون رو تیرید کردن که تو کار مبارزه از این غیرتی بازی های نداریمو اینا نمیدونم تعصبه و تحجر و اینا! ما ّم این کلاه قرمساقی رو هی بیشتر کشیدیم پایینو جیک نزدیم!
- شما هنوز خودتم آمار میگرفتی؟
- دِ نه دِ! ما دیگه واسه خودمون کسی شده بودیم و عملیات میرفتیم به قول یارو گفتنی. آژان خلع سلاح میکردیم. دخل مغازه میزدیم، ماشین می دزدیدیم، حتی یکی دو بار طلافروشی زده بودیم و دیگه تو این کارها اوسّا شده بودیم (کارهایی که میگوید با فعالیتهای هر 2 گروه فداییان خلق و مجاهدین در آن سالها همخوانی دارد)
- ...
- داداش گلم که شما باشی، این شیرین ورپریده خیلی تو کارش ماهر بود و هر هفته 1-2 تا جوون ترگل و ورگل و آدم حسابی تحویل ما میداد که بیاریمش تو راه. همه هم دانشجو و سواددار. ما هم رو مخ یارو کار میکردیم که این کارهای عشق و عاشقی مال دوره سرمایه داری بوده و اله و بله و خلاصه یارو رو از صرافت شیرین مینداختیم و میوردیم تو کارو اول آمارگیری و بعد عملیات و  دِ برو که رفتی.
- ...
- ناگفته نماند که حالا دیگه شیرین هم گاهی با ما میومد عملیاتو بیشتر به پا بود و کیشیک میداد و زاغ میزد. اما میدونستیم که هفت تیرم داره و بهمون گفته بودن که اگه اوضاع کیشمیشی بشه اونم هست، اما ما فک میکردیم که سیاه بازیه و شیرین آتیش بازی بلد نیست.
- بلد نبود؟
- دِ امون بده قربونش! یه روز رفته بودیم مامور بانک ملی سر سعدی رو خلع سلاح کنیم، من بودم و بیژن محمدی، ممد حسنی هم تو ماشین منتظر بود و شیرین هم با چادر واسساده بود چند قدم پایینتر  زاغ میزد. آقا من رفتم جلو آژانه به هوای ساعت پرسیدن که بعد بیژن بپره و اسلحه اش رو واکنه که از شانس گُهِ سگی ما یهو گشت کلونتری رسید و آژانها ریختن پایین و عربده که ایست ایست و تکون نخور! ما رو میگی مونده بودیم که چه خاکی تو سرمون بریزیم که بهو شیرین چادر و انداخت تَق وسط پیشونیه یکی از آژانها ! ما هم الفرار!
- ....
- فرداش تو روزنومه خوندیم که آژانه تو بیمارستان شهربانی حروم شده. ما یک کم تو لک بودیم اما این شیرین انگار نه انگار، مگس میکشت واللا ناراحتیش بیشتر از این بود. همینجا ما یه کم شک کردیم که نکنه ریگی به کفششو حتی چندتایی از بچه ها پیله شدن که شیرین ساواکیه! از ما نه از اونا آره و آخر کار رسید به اونجا که رای گیری کردن و گفتن شیرین بایس محاکمه بشه. خلاصه یه تیارتی پیاده کردن و یه بابایی به اسم روشن ضمیر از بالا اومد که شیرین رو محاکمه کنه. این تا اومد شیرین رو دیدید یهو یه شامورتی بازی راه انداخت که شما چه جوری به این رفیق تهمت زدید و ایشون یه هفته فلسطین دوره چریکی دیده و ما هم دوزاریمون افتاد که اون یه هفته که سرکار خانوم نبود کجا بوده. ما خیالمون راحت شد و گیر و گور بچه ها هم رو تیر اندازیه ماه شیرین و تر و فرزیش تو اسلحه کشیدن برطرف شد!
-...
- عزیر نوبنیاده ها! من تا چهارراه فرمانیه هم میرم!
_ .... (مرددم که بروم یا پیاده شوم، حرفهایش اینقدر جذاب هست که قید رسیدن به جلسه را بزنم و گوش مجانی حرفهایش باشم)

این پست در صورت پیاده نشدن نویسنده وبلاگ ادامه خواهد یافت.


 
تاکسی شنیده ها -1
ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ بهمن ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

[ تهران، سیدخندان، حدود ساعت 10 صبح ]

- چهارراه پاسداران؟
- بیا بالا، قربونت فقط این در صاب مرده رو یواش ببند، پیش پای شما به طرف گفتم یواش ...
- چشم
- آ قربونش!
- آبجی شما گفتی کجا پیاده میشی؟
- سر دولت (صدای خش دار زنانه، صندلی از عقب)
- الهی به امید تو
- آقا شما ماشاالله معلومه اهل کمالاتی، میشه من یه سوال بپرسم؟
- کمالات رو که شرمندم، ولی بفرمایید! (با لبخندی بی حوصله)
- آقای من، چه جوری میشه یک نفر رو پیدا کرد؟ با این چیز رو میگم ها، این ماسماسک که باهاش یارانه ثبت نام می کنن و اینها، هان : ایترنت
- اینترنت !
- همون قربونش! میشه؟ میگن میشه باهاش یه آدم رو هر جای این دنیای سگ صاحاب که باشه پیدا کرد!
- واللا چه عرض...
- آقای خودم که شما باشی، من از سال 57، 2-3 ماه قبل شلوغ پلوغی عا تا الان که میکنه به عبارت چند سال؟
- 33 سال
- آره قربونت؛ من از اون سال تا حالا از صبح که عین سگ پاسوخته از خونه میام بیرون تا شب که کپه مرگم رو میذارم، دنبال یه زنم. زن که نه فرشته!
- (از توی آینه عقب را نگاه می کند!) آبجی جسارت نباشه ها! حکایت هیزی و دله دزدی نیست. صحبت ناموسمه!
  ( صدایی شنیده نمی شود)
- آقا میشه؟ این تن بمیره بگو که میشه!
- واللا بستگی ....
- سال 54 بود که دیدمش، ما اون موقع سرمون باد داشت، چی میگن، بو قرمه سبزی می داد. چیریک بودیم، حالا نه اینکه فک کنی خیلی کار درست بودیم و اینها! نه قربونت، ما همیشه اسب گاری بودیم و یکی دیگه سوارمون بوده، شما که ماشالا با فهم و کمالاتی، تاریخ خوندی، چیریک میدونی چیه !
- بعله خب، فدایی بودید؟
- (خنده قاه قاه) گفتم شما سرت تو حسابه! آره قربونش! حالا وللش! خلاصه به ما گفته بودن یه مدت بریم اون پایین مایینا، طرفای قلعه، (صدایش را خیلی پایین می آورد) میدونی که جریان قلعه رو؟!
- (با اشاره چشم، تایید می کنم، نگران بیخ پیدا کردن ماجرا شده ام)
- آره آقا ما میرفتیم طرفای این قلعه، کار شاقی هم نداشتیم، باهاس روزی 4-5 ساعت اون طرفا میچرخیدیم، شب می رفتیم تو خونه، خونه تیمی رو میگم ها ملتفتی که؟
- بعله
- شب باهاس میرفتیم تو خونه و گزارش که چی دیدیم و مردم چی میگن و شاه-دوستن هنوز یا نه و از این دری وری ها، حالا تیپمون هم تیپ دختربازی! یادش بخیر! آی جوونی! ما رو اینجوری نبین ها! من این بودم این شدم، ببین (به عکس روی جاسیگاری ماشین اشاره می کند، انصافا خوش تیپ بوده است.)
- هنوز هم ماشالا...
- وللش، اینا تعارفه> این سیگاره سگ مصب ما رو از ریخت انداخته (مشخصا معتاد است، احتمالا تریاک)
- اختیار...
- آره! ما َم هر روز تیریپ دختربازی، یک شلوار لی تنگ و یک پیرهن هاوایی، یا شانس و یا قسمت تو خیابونا. البته سرکاری بودها! اینها 3-4 ماه هر کیو اول اینجوری اسکل میکردن بعد کم کم یارو که حوصلش سر میرفت میوردنش تو راه! میگفتن حوصله ات سر رفته، حالا برو ماشین بدزد واسه عملیات ! خلاصه،... آبجی سر ِ دولتِ ها!
- (هما صدای خش دار زنانه) آقا من یک کم بالاتر پیاده میشم.
- نه همشیره، شرمندتم، هم افسر واسساده، هم دیگه بالاتر مسافر بهم نمیخوره!
- آره، داشتم میگفتم، سرت که درد نیمد؟
- اختیار..
- فدای معرفتت!
-خلاصه ما تیریپ دختربازی (برای دهمین بار این عبارت را تکرار میکند، خانم عقبی که پیاده شده راحت تر و روان تر حرف می زند) میزدیم بیرون، یک شب دم غروب درست یادمه دوشنبه بود باهاس میرفتم نزدیک کافه شکوفه نو! شنیدی که؟! آخ آخ سوسن یادش بخیر (صدایش بد نیست، اما خارج میخواند): دوست دارم، میدونی که این کار دله، گناه من نیست، تقصیر دله! عشق تو دیوونم کرده، بی آشیونم کرده! نام تو نازنینو، ورد زبونم کرده! ...
- ....
-  آره! یه بیست قدم مونده بود به کافه، یوهو دیدم یه دختر قد بلند، مو مشکی، خوشگل، قشنگ یادمه موهاش رو ریخته بود از 2 طرف روی شونه هاش سر و صدایی راه انداخته که بیا و ببین (صدایش را ماهرانه نازک می کند): چی فک کردی؟! من از اوناش نیستم جونم! اشتباه گرفتی!
- عجب...
- عجبش حالا مونده داداشم! خلاصه ما هم یه نموره بهمون بر خورد! یه پسره دیلاق تن لش هم روبروش واسساده بود و به روز میخواس دستشو بگیره ببره تو کافه، ما دیگه قاطی کردیم
........
این شنیده ها بسته به نظرات دوستان ممکن است ادامه داشته باشد!