قصه راستکی

یادداشتهای شخصی امیرعلی

مدیر 2 لتی!
ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

از کودکی به یاد ندارم پدرم مطلقا شخص یا گروهی را مسخره کرده باشد. این یکی از مهمترین ویژگی های پدرم است که در کنار صفاتی مثل غیبت نکردن و خوش قلبی فوق العاده ، در من به مصداق "پسر کو ندارد ...."، چندان محلی از اعراب ندارد.

از همان کودکی تنها کسانی که به یاد دارم پدرم گاهی به تمسخر زبان به ریشخندشان گشوده باشد، مقدس نمایانی بوده اند که پیشانی های برآمده از جای مُهر داشتند. بارها از ایشان شنیده بودم که این علائم بیشتر کاربرد بیرونی دارد و برای سرکیسه کردن خلق الله است و امثالهم. حتی ایشان گاهی به شوخی مطرح میکردند که مکانهای مخصوصی هست که  این جای مهر ها را داغ می زنند و ... !

طنز روزگار اینکه اکنون پدرم، اکنون  در شصت و چند سالگی، بی آنکه سجده عجیب و غریبی داشته باشد یا داغ زده باشد و ...، خودش یک جای مهر تر و تمیز روی پیشانی دارد که با اندکی دقت دیده می شود و بنده خدا هرچه تلاش می کند، محو نمی شود که نمی شود. بماند که ما هم در عالم پدر و پسری گاه کنایه می زنیم و اشاره می کنیم به حرفهای گذشته و ...!
ایشان هم با بزرگواری که دارند، همیشه گوشزد می کنند که: "مرا ببین و کسی را تمسخر و سرزنش نکن که خدا دچارت می کند"

و حالا خدا در سی سالگی، خواست مرا دچار و گرفتار یکی از همین "سرزنشها" و "تمسخرها" ی همیشگی ام کند و من که عمری مدیران را دست می انداختم و به سوء مدیریت ، بی کفایتی و حماقتهایشان می خندیدم، "مدیر" شدم.

گرچه پیشتر نیز مدیر بوده ام و تنها در 2 سال گذشته در کسوت کارشناسی مشغول بوده ام، اما این بار انگ تمسخرهای خودم می شوم: "مدیر دولتی" یا به قول رضا امیرخانی عزیز: "مدیر 2 لتی"!

فاعتبروا یا اولی الابصار! که اگر وضع بر همین منوال باشد، لاید چند سال دیگر رییس جمهور می شوم تا ... !

و حالا از جلسه ای به جلسه ای دیگر، نا گفته نماند که شیوه انتصاب هم باز یکی دیگر از شیوه های همواره مورد تمسخر بود: مدیر قبلی بیچاره به کار خود مشغول که مرا منصوب کردند و ایشان هم کوتاه نیامد و هنوز بر صندلی خود تکیه زده است و عجالتا ما مدیر بی تاج و تختیم.

و حالا داغ است بازار تعارفات آبکی و لبخندهای زورکی و تاییدات الکی! ظاهرا ریاکاری و تزویر از ضروریات مدیریت است و از جلسه ای به جلسه دیگر و ....

و بر شمای خواننده وبلاگ واجب است که با خواندن سرگذشت این پدر و پسر از تمسخر و عیبچویی دیگران به شدت پرهیز کنی و بدانی که مولا علی (ع) فرموده است: "

"هر کس مومنی را به خاطر انجام گناهی سرزنش نماید، نمیرد تا خود آن گناه را مرتکب گردد"

و اکنون سخت محتاج دعایم. دعای عاقبت بخیری! دعای حفظ آبرو. دعای خادم خلق بودن، دعای ....

اللهم اجعا عواقب امورنا خیرا !


 
مشکلات زبانی - 1
ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

نمی دانم برایتان پیش آمده است یا نه که گاهی اتفاقی از چند کانال راجع به موضوعی مطلب دریافت کنید. مثلا چیزی می شنوید و بعد در همان خصوص مطلبی می خوانید و ...

3هفته پیش در کارگاه آموزشی "منابع انسانی" در شرکت OIEC، دکتر حافظی مدرس دوره، نکاتی در خصوص زبان فارسی و پیچیدگیهای آن مطرح کرد که برایم بسیار جالب بود.
بلافاصله پس از آن وقتی جانستانِ کابلستان رضا امیرخانی را می خواندم، مجددا با همین موضوع و البته با همان لحن شیوای امیرخانی رو به رو شدم.
پیشتر خودم هم در این خصوص اندیشیده بودم و بارها به دلایل چنین وضعی در زبانمان فکر کرده بودم. بعید نمی دانم شما هم در این خصوص صاحب نظر باشید:

به محل نشست و برخاست هواپیما در زبان انگلیسی "Air Port" می گویند. ترجمه تحت اللفظی اش می شود "بندر هوایی". عربها به همین مکان محترم "مطار" می گویند یعنی "محل پرواز" و  افغانها به آن می گویند: "میدان هوایی". ما هم که می دانید چه می گوییم: فرودگاه !

انگلیسی زبانان به محل مداوای بیماران می گویند "Hospital" ، که به معنای مکان آسایش و راحتی است. اعراب به آن "مستشفی" یعنی مکان شفا گرفتن می گویند، افغانها به آن "شفاخانه" می گویند و ما چنان که می دانید، تا قبل از پهلوی اول، "مریض خانه" و بعد از آن کمی شیک تر: "بیمارستان"

واقعا چرا؟ چرا ما از airport فقط نشستن را دیده ایم؟ اصل قضیه که "پرواز" بوده است را چرا ندیده ایم؟ شما با شنیدن کلمه بیمارستان چه تصویری در ذهنتان ایجاد می شود؟ غیر از اینکه محیطی افسرده کننده و سرد و پر از بیمار؟ این کلمه در فارسی در واقع بیماردان است! محل نگهداری بیماران. بر خلاف زبانهای دیگر که محل خوب شدن و شفا یافتن است.

چرا ما می گوییم "کسب و کار"؟ نمی گوییم کار و کسب؟ مگر نه اینکه اول باید کاری باشد تا منجر به کسب شود؟ چرا می گوییم "گفت و گو" ؟ مگر قرار است دو طرف فقط حرف بزنند؟ شنیدنی در کار نیست؟ گفت و شنود نیست؟ یا شنود و گفت؟

خوشبختانه این کلمات، همه در سالهای قبل از برپایی جمهوری اسلامی ساخته شده اند. خوشبختانه که می گویم از این جهت که نمی توانیم با انداختن تقصیر این کلمه سازی ها بر گردن "آخوندها" و "ملایان" و ... خودمان را راحت کنیم و عقل و تحلیل و استدلال را تعطیل کنیم چنانکه در این جور موارد معمولا می کنیم.

واقعیت این است که نوع ساخت این کلمات، نشانگر نوعی تفکر است. تفکری که لابد از پس هزاران سال، پس از جنگ و گریزهای بسیار، پس از ستم کشی ها و ستم گری های فراوان و دهها افت و خیز دیگر سربرآورده و این کلمات را ساخته است. (اصلا همین افت و خیز، مگر نباید خیز اصالتا اول باشد؟ چرا  اول افتادن را دیده ایم؟)

لابد نا امیدی بر مردم دیار حاکم بوده (و هست) که از شفا نومید است و hospital برایش خانه بیماران است و بس.
لابد از بس سقوط و سرنگونی دیده، پرواز را باور ندارد و airport را هم محل نشستن می داند و امیدی به پریدن ندارد.
لابد تا بوده در این دیار، کار اصل نبوده و اصلا بزرگان کار نمی کرده اند. چنانکه کار فعل خران بوده است و گفته ایم: خرکار! و منظورمان پرکار بوده است.

منظورم از نشوتن و نقل اینها، اظهار فضل نبود. خواستم بگویم مشکلات ما تاریخی تر و ریشه دار تر از این حرفهاست، چنانکه حتی در زبانمان هم خودش را نشان می دهد. لاجرم درمانش هم به این سادگی ها نخواهد بود.
کاش کمی عمیق تر، اصولی تر و واقع بینانه تر بیندیشیم. کاش تاریخ بخوانیم. کاش اینقدر احساسی نباشیم...
کاش....


 
جبران مافات
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

سلام!
باز گشتم.
دلم برای نوشتن تنگ شده بود. گویا این که می گویند تا خدا نعمتی را از آدمیزاد نگیرد، متوجه قدرش نمی شویم درست است. نوشتن برای من نعمتی بود و هست که محروم شدن از آن برایم تلخ و سنگین بود. خدا را شکر که حکم "ممنوع القلم" شدن نداریم.
این بار اما آمده ام تا به یاری خدا، مستمر و پیوسته بنویسم. برای اولین پست دوران جدید پس از فطرت، ترجیح می دهم غیبت ٣ماهه ام را موجه کنم.
واقعیت این است که در این ٣ ماه،‌ تا می توانستم خواندم.

١- کتاب ٣ جلدی "مجاهدین خلق؛ از پیدایش تا فرجام" کتاب خوبی بود که خواندنش برای شناخت این موجود ناقص الخلقه ای که هنوز وبال گردن انقلاب است،‌واجب به نظر می رسد. اگرچه در نگاه اول، خواندن بیش از ٢۴٠٠ صفحه کار دشواری است، اما بی اغراق کتاب به حدی برایم جذاب و خواندنی بود که هیچ خستگی احساس نکردم.

٢- فلسفه مدتی است ذهنم را مشغول کرده است. همکاری با علی بیگی عزیز که گاهی در شرق می نویسد، غنیمتی است که آدم را ناخودآگاه تشنه فلسفه می کند. هر چه من با مشی دینی و سیاسی علی مشکل دارم، با منش و خلق و خوی فروتنانه اش حال می کنم. در این مدت نیز به راهنمایی او "منطق جدید" ضیاء موحد و "کلام فلسفی" را خواندم. دومی به خصوص کتابی نفسگیر بود که هر شب بی از ۴-۵ صفحه یارای خواندنش را نداشتم.

٣- "جانستان کابلستان "رضا امیرخانی عزیز، یکی دیگر از کتابهایی بود که خواندم. راستش را بگویم به نظرم خواندن فعل خوبی برای کتابهای امیرخانی نیست. نیوشیدن شاید کلام مناسب تری باشد. جانستان کابلستان سفرنامه رضا است به افعانستان. آن هم به همراه همسر و فرزند. با همان رسم الخط همیشگی و لحن صمیمی و بی ریا و البته بی رو دربایستی. اگر خدا بخواهد یک پست اختصاصی در موردش خواهم نوشت.

۴- بر خلاف میلم، کارهای اداری، در ساعات کاری به سرانجام نمی رسید و بارها مجبور شدم در منزل هم وقتم را صرف جیفه دنیا کنم. آن هم صرف کار شرکتی که قطره ای است از دریای وزارت نفت. که خود این دریا یک شبه منحل می شود. لابد به فرموده جن گیری یا رمالی...

شیوه نگاشتنم زین پس،‌ شاید کمی متفاوت باشد. سعی خواهم کرد کوتاه تر بنویسم و صریح تر. برداشتها و مشعولیات ذهنیم احتمالا حجم بیشتری از قبل خواهد داشت. مثل همیشه شنوای نظرات شما برای چگونه و از چه نوشتن هستم.

و آخر دعوانا ان الحمدلله رب العالمین