قصه راستکی

یادداشتهای شخصی امیرعلی

راننده ماشین دودی
ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

قبل التحریر:
یکی از دوستان ما که مرد نکته سنجی است ، یک تعبیر بسیار لطیف داشت‏ ، اسمش را گذاشته بود منطق ماشین دودی ، می‏گفتیم : منطق ماشین دودی چیست‏ ؟
می‏گفت: من یک درسی را از قدیم آموخته ام و جامعه را روی منطق ماشین‏ دودی می‏شناسم . وقتی بچه بودم منزلمان در حضرت عبدالعظیم بود و آن وقتها قطار راه آهن‏ به صورت امروز نبود و فقط همین قطار تهران - شاه عبدالعظیم بود. من‏ می‏دیدم که قطار وقتی در ایستگاه ایستاده بچه ها دورش جمع می‏شوند و آن را تماشا می‏کنند و به زبان حال می‏گویند ببین چه موجود عجیبی است! معلوم بود که یک احترام و عظمتی برای آن قائل هستند. تا قطار ایستاده بود با یک‏ نظر تعظیم و تکریم و احترام و اعجاب به آن نگاه می‏کردند.
تا کم کم ساعت‏ حرکت قطار می‏رسید و قطار راه می‏افتاد همین که راه می‏افتاد بچه ها می‏دویدند ، سنگ بر می‏داشتند و قطار را مورد حمله قرار می‏دادند من تعجب‏ می‏کردم که : اگر به این قطار باید سنگ زد چرا وقتی که ایستاده یک ریگ کوچک هم‏ به آن نمی‏زنند؟ ، و اگر باید برایش اعجاب قائل بود ، اعجاب بیشتر در وقتی است که حرکت می‏کند .
این معما برایم بود تا وقتی که بزرگ شدم و وارد اجتماع شدم دیدم این‏ قانون کلی زندگی ما ایرانیان است که هر کسی و هر چیزی تا وقتی که ساکن‏ است مورد احترام است تا ساکت است مورد تعظیم و تبجیل است ، اما همینکه به راه افتاد و یک قدم برداشت نه تنها کسی کمکش نمی‏کند ، بلکه‏ سنگ است که بطرف او پرتاب می‏شود!
(استاد شهید مطهری- کتاب حق و باطل صص81-82 کتاب حق و باطل- نسخه اینترنتی)

اصل مطلب:
اگر از دوستان باشید یا خواننده قبلی وبلاگ، دیده اید، خوانده اید و یا شنیده اید که این روزها راننده یک قطار یا بهتر بگویم همان ماشین دودی شده ام. این نوشته استاد شهید را بارها خوانده بودم اما این روزها از نزدیک لمس می کنم.
روزهای اول که سوار قطار شده بودم، بیشتر آدمها با دیده "اعجاب" و کمی از آدمها با دیده "احترام" می نگریستند. روزهای اول به روغن کاری و سوخت گیری و آچارکشی قطار گذشت.
چشمتان روز بد نبیند، چند هفته ای است که بالاخره به لطف خدا و همیاری و همراهی دوستان، این قطار قراضه به حرکت در آمده است و من کمترین راننده و در معرض دید دیگران. عکس العمل اطرافیان اما ظاهرا هنوز مطابق همان منطق ماشین دودی است! مفصل تر بگویم:
1- چند نفری،که خودشان قطارهای برقی و بلکه هواپیما و فضاپیما دارند، کلی لطف دارند و از سر مهربانی و بزرگواری، قطار را هل می دهند، ریلش را راست و ریست می کنند، به من سوخت می رسانند و مایحتاج لازم را تدارک می کنند.
2- بعضی ها، حرکت قطار را که می بینند لبخند می زنند، دست تکان می دهند. اگر راننده قطار باشند خودشان، بوق و چراغ می زنند.
3- دیگران اما، اگر پیاده باشند سنگ می زنند، هو می کنند، ریل را جابجا می کنند و اگر خودشان هم لوکوموتیوران باشند، می ایستند تا راه بسته شود، می پیچند جلو و راه را سد می کنند، بوقهای اعصاب خرد کن بی موقع می زنند و ... !

ظاهرا همه چیز همان طور است که قبلا بوده! شاید هم واقعا "منطق ماشین دودی"، منطق زندگی ما ایرانیها است.
این که نمی نویسم، به دلیل هم سنگ زدنها و راه بستن ها و .. است. با خودم فکر می کنم من که راننده یک نیمچه قطار اسباب بازی ام، آنها که قطارهای بزرگ و ملی را می کشند، چه می کشند!

بعد التحریر:
1- دوستان صمیمی تر، نمونه کوچکی از سنگ زدنها را در وبلاگ کذایی دیده اند!
2- نا شکری نمی کنم. راندن قطار حس خوب و مثبتی دارد که به هزار تخته سنگ خوردن می ارزد! هر چند که:  وَمَا رَمَیتَ إِذْ رَمَیتَ وَلَکِنَّ اللَّهَ رَمَی
3- حرفهای نگفته بسیار است. گوش شنوا نمی یابم!

 

اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا!