قصه راستکی

یادداشتهای شخصی امیرعلی

به سوی جانان-1
ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

ساعت 4 بامداد- تهران- فرودگاه مهرآباد

تقریبا آخرین نفر صف انتظار بازرسی هستم. هنوز باورم نمی شود که راهی خانه خدا باشم. مرتب صحنه های سفری که در سال 1382 قرار بود بشود و نشد توی ذهنم رژه می رود. سعی می کنم به آن روزها فکر نکنم. اما فرق چندانی نمی کند! حالا صدای روحانی خوب کاروانمان (حاج آقای قبادی) توی گوشم زنگ می زند: "تا سوار هواپیما نشده اید و از مرز ایران خارج نشده اید مطمئن نباشید که راهی شده اید. آنقدر بوده اند کسانی که تا دم در هواپیما، تا پای پلکان هواپیما امده اند و طلبیده نشده اند که خدا می داند!"
وسواس خناس مرتب دارد وسوسه می کند که: "تو نمی توانی بروی"، "تو که صلاحیتش را نداری!" ، "مگر کارهای خودت را فراموش کرده ای" و ... . به خودم دلداری می دهم که این سفر دعوت اوست و از سر بزرگی خودش و هیچ ربطی به سیاهکاری و کوچکی من ندارد. اینجوری کمی آرام تر می شوم.
توی همین گیر و دار است که سرباز نیروی انتظامی، با حالتی-مثلا غیر رسمی- توی صف قدم می زند که "اگر چیزی باخود دارید دور بیندازید، هنوز دیر نشده!" و مرتب تاکید می کند که : "غیر ممکن است هیچ جوری بتوان از گیت رد شد و دستگاه ها خیلی حساستر از قبل است و ..."! صف را کمی برانداز می کنم؛ مطمئنم حداقل 6نفر حامل موادند. دوباره با خودم دست به یقه می شوم که : "مگر قرار نبود قضاوت آدمها و پیش داوری را کنار بگذاری؟!" سرباز هم می آید و می رود و همان حرفها را تکرار می کند.

نیم ساعت بعد من هنوز توی همان صفم. 4 مرد را به همراه خانمهایشان به بیرون از سالن (جایی که ما هستیم) هدایت می کنند و به اتاق افسرنگهبان می برند! اینها 4 نفر از همان 6نفری هستند که حدس زده بودم! برای 5سال خودشان و افراد همراه در پاسپورتشان، 5 سال ممنوع الخروج می شوند و تازه به دادسرا هم فرستاده می شوند. صحنه های بدی است که قصد توصیفش را ندارم؛ گریه مردهای گنده و ناله و نفرین زنهایشان و ... !

بازرسی بعد از این اتفاق و کشف (!) سختگیرانه تر می شود و سرعت حرکت صف از قبل هم کندتر. حضرات به لپ تاپ حساسند و لابد کسی قبلا درون لپ تاپ چیزی داشته و مارگزیده شده اند. خلاصه بعد از حدود 3 ساعت به کیوسک کنترل پاسپورت می رسم. آخرین گلوگاه؛ خوان هفتم!  نفر جلویی من پیرمردی است خوش برخورد. مقابل کیوسک می رسد و پاسپورتش را می دهد، افسر چیزی به سرعت تایپ می کند و بعد پاسپورت را با دقت نگاه می کند و بعد با دقت تر تایپ می کند و .... دست آخر در می آید که:" آقا ببخشید؛ شما ممنوع الخروجید! بفرمایید دفتر پلیس گذرنامه! " مرد مشخصا می لرزد: "چرا؟ به چه جرمی؟" ...  "هفتاد میلیون تومان بدهی مالیاتی!"   مرد آه از نهادش بر می خیزد.
بالاخره نوبت من می شود! دل توی دلم نیست. همه اش احساس می کنم من هم ممنوع الخروجم. به دلیلی نامعلوم! گذرنامه و فیش خروجی ام را به افسر می دهم، به سرعت بر می گرداند و می گوید بفرمایید. خدا را شکر می کنم.
هنوز 2-3 قدم بیشتر از کیوسک رد نشده ام. که صدای افسر در گوشم می پیچد: " آقا! آقا! ... آقای محترم! بایستید! شما نمی توانید .....!" دنیا دور سرم می چرخد. با من است. حرفهای روحانی و کارهای خودم به سرعت برق و باد .... .
حالا در دفتر پلیس گذرنامه ام! می فهمم که مشکل فیش خروجی است و خط خوردگی ای که دارد. سرهنگ مربوطه لطف می کند و شتر دیدی-ندیدی می کند. دمش گرم!

همراهان خیلی وقت است منتظرند و پشت کیوسک کنترل گذرنامه به من می پیوندند! یعنی من بهشان می پیوندم (!). همراه کوچک از دیدن هواپیماها ذوق زده شده و دارد خودش را از توی کالسکه به بیرون پرتاب می کند! "هوووووووووووو" و این هوووو یعنی: وای! چقدر هواپیما!
....
روی صندلی ایرباس A300-600 ماهان جا به جا می شوم. خدایا شکرت! لیاقتش را نداشتم، مهربانی همیشگی خودت بود مهربان ترین مهربانان!

بعدالتحریر:
1- سفر بی نظیری بود. اعجاب انگیز و رویایی! انگار که در این دنیا نباشی، رفته باشی پیش خود خدا! خودت باشی و خودش! خدا قسمت همه مان بکند. نه یکبار که چند بار!

2- تا آنجا که مغزم توان داشت سعی کردم همه دوستان مجازی و غیر مجازی را به یاد آورم و دعا نمایم. از دوستانی خوبی که سر زده بودند و پیغام گذاشته بودند، ممنون.

3- سفرنامه ای نه چندان مفصل و نه چندان مختصری نوشته ام. اما فعلا قصد انتشار وبلاگیش را ندارم. عجالتا 3-4 برداشت و برش از آن را در قالب پستهایی مثل همین پست بارگزاری می کنم. به شرط توفیق و حیات پستهایی از مدینه، بقیع و ... خواهید خواند.

اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا !


 
سفر به دیار جانان
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

دوستان عزیز و بزرگوار!

این حقیر سراپا تقصیر عازم سفر حج و زیارت خانه خدا است.

دعایم کنید که لیاقت زیارتش را پیدا کنم.

مرا هم حلال کنید.

سعی می کنم سفرنامه ای بنویسم و در وبلاگ بگذارم. شاید از همانجا.

خدانگهدار!

نایب الزیاره همه شما خوانندگان و دوستان عزیز هستم.