قصه راستکی

یادداشتهای شخصی امیرعلی

هنوز زنده ام!
ساعت ٥:٠۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ آبان ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

یکم
کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود، آن هم به سه دلیل: اول آنکه کچل بود، دوم اینکه سیگار می کشید و سوم - که از همه تهوع آور بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت. !... چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم، آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه خودم زن داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم! (دکتر علی شریعتی)

دوم
از دوشغله ها و بلکه چندشعله ها همیشه نفرت داشته ام. به نظرم فرصت اشتغال را از دیگران می گرفته اند و نه به این کار می رسیده اند و نه به آن. منظورم افرادی که بعد از اتمام کار اول، از سر اجبار معیشت به شغل دوم رو می آورند نیست. منظورم مدیرانی است که هم زمان مدیریت دو یا چند سازمان را بر عهده دارند و استدلال می کنند که ظرفیتش را دارند و ...؛ بارها از ایشان انتقاد کرده ام.

سوم
دوشغله شده ام. تقریبا یکماه است که با حفظ سمت مدیریت اول، به مدیریت دوم منصوب شده ام و این دومی خودش به تنهایی اقیانوس بی سر و تهی است که بیا و ببین. به والذاریاتی دچار شده ام که واویلا! صبح ها از هفت کار را شروع می کنم و زودتر از 9 شب تمام نمی کنم. با این همه یا از اولی می مانم، یا از دومی و یا از هر دو! در خواب هم کابوس کار می بینم و یک شب رسما داد و فریاد راه انداخته بودم که: "های فلانی! چرا گزارشت را تمام نمی کنی و نمودارهایت را رسم نمی کنی و... !"

چهارم
باران می بارد. توی ترافیک صبحگاهی اتوبان امام علی توقف کرده ام. ناگهان یک تاکسی سنمد که راننده اش به گفته خودش به ضبط ور می رفته از عقب چنان ماشین عزیزم را مورد عنایت قرار می دهد که بیا و ببین؛ کوبیده می شوم به ماشین جلویی و جلویی به جلوییش و از پشت هم تاکسی مورد عنایت ماشین پشتی اش قرار می گیرد و همینطور مسلسل تا 10 ماشین. من تند رانندگی می کنم و بی مهابا. میانگین سرعتم در اتوبان ها بالای 140 است اما به خدا آن روز توقف کرده بودم! افسوس که ماشین نازنینم که تا به حال رنگ نشده بود به فنا رفت. وامصیبتا از زبان نفهمی پلیس و از فساد سیستم بیمه و بروکراسی احمقانه اش!

پنحم
.......

آخر
نیستم! رسما از صحته روزگار مجازی و حقیقی محو شده ام. اینترنت تعطیل، روزنامه بایکوت، خدانگهدار تلویزیون و ... . اخبار مهم را هنگام نهار از آرنوش می شنوم . از  کله سحر تا بوق سگ از این جلسه به آن جلسه می روم و مصاحبه های استخدام و مصاحبه های خاتمه خدمت و ... ! و این وسط آی امضاء می کنم، آی امضاء می کنم....!
زنده ام؛ دقیقش همین است که زنده ام  وگرنه مقام زندگی اجل است. ناشکری نمی کنم که الحق و الانصاف این دومی جزء آرزوهای خودم بوده است و اولی هم در زمان خودش و راستش را بخواهید حالا هم دلم نمی آید رهایش کنم.
این موقعیت دوم خودش یک وبلاگ حرف دارد. امیدوارم خدا بخواهد و فرصت نقلش را داشته باشم.
..............

و حالا از تو خواننده عزیز می خواهم که از غیبتهای طولانی من ناراحت نشوی و بدانی که امیرعلی زنده است و به رتق و فتق امور مشغول. و کاش از خدا بخواهی که کارهایش را به سامان کند و گره ای از کار خلق الله به دستان ناتوانش وا! و در آخر برایش صلواتی بفرستی که این کار هم به سرانجام برسد و آرزوهای بعدش اش یک به یک محقق! انشاالله!

اللهم اجعا عواقب امورنا خیرا!