قصه راستکی

یادداشتهای شخصی امیرعلی

افتتاح مجدد وبلاگ
ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٢  کلمات کلیدی:

این وبلاگ به زودی افتتاح مجدد می گردد.

با تشکر از دولت تدبیر و امید چشمک


 
تهران دیگر خوشوقت ندارد؛ حاج آقا مجتبی هم ندارد...
ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

14 سال ماه رمضان، شبهای قدر پای منبرش نشتسم و زار زدیم. زار زدیم بر سیاهی دلمان....
14 سال سیمای آرامش بخشش راحت جان بود و صفای دل. چه بسیار شبهه ها که فقط با نگاه کردن به صورت روحانی اش برطرف شد و چه بسبار غصه ها که با شنیدن صدای ملکوتی اش فراموش شد.

مرحوم آقای خوشوقت

در صدایش همیشه رگه ای از طنز وجود داشت که گاهی به خنده می رسید. صدایش عجیب آرامش بخش بود. آنقدر که برای یک سال مرا سرپا نگاه می داشت.

مسجد امام حسن (ع) انگار یک تکه از بهشت بود.

مسجد امام حسن خوشوقت

دعاهایش دل را می لرزاند و چشم ها را خیس می کرد و تا پای منبرش نبوده باشی نمی فهمی که چه می گویم.

کلام اول و آخرش عمل به واجبات و بود و ترک گناه و بر خلاف مدعیان دروغین هیچگاه فرمان به ریاضت و ذکرهای عجیب و غرب نداد.

بارها مورد تهمت قرار گرفت. مهم ترینش در قضیه قتلهای زنجیره ای و آخرینش در پی اظهارنظر ایشان در خصوص حضرت رقیه (س).

در سوگ خوشوقت 

بزرگا مردا که از میانمان رفت و حالا دیگر تهران؛ شهر گناهان کبیره نه حاج آقا مجتبی دارد و نه آقای خوشوقت. مگر خدا به فریادمان برسد در این شهر تباهی.

تهران دیگر خوشقت ندارد

شادی روح بزرگش فاتحه مع الصلوات

اللهم صل علی محمد و آل محمد 

بعدالتحریر:
1- قرار نبود بنویسم. یعنی درست تر بگویم قرار بود ننویسم. مجبور شدم.
2- تبعات این نوشتن را خدا به خیر کناد.
3- ...

اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا


 
هنوز زنده ام!
ساعت ٥:٠۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ آبان ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

یکم
کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود، آن هم به سه دلیل: اول آنکه کچل بود، دوم اینکه سیگار می کشید و سوم - که از همه تهوع آور بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت. !... چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم، آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه خودم زن داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم! (دکتر علی شریعتی)

دوم
از دوشغله ها و بلکه چندشعله ها همیشه نفرت داشته ام. به نظرم فرصت اشتغال را از دیگران می گرفته اند و نه به این کار می رسیده اند و نه به آن. منظورم افرادی که بعد از اتمام کار اول، از سر اجبار معیشت به شغل دوم رو می آورند نیست. منظورم مدیرانی است که هم زمان مدیریت دو یا چند سازمان را بر عهده دارند و استدلال می کنند که ظرفیتش را دارند و ...؛ بارها از ایشان انتقاد کرده ام.

سوم
دوشغله شده ام. تقریبا یکماه است که با حفظ سمت مدیریت اول، به مدیریت دوم منصوب شده ام و این دومی خودش به تنهایی اقیانوس بی سر و تهی است که بیا و ببین. به والذاریاتی دچار شده ام که واویلا! صبح ها از هفت کار را شروع می کنم و زودتر از 9 شب تمام نمی کنم. با این همه یا از اولی می مانم، یا از دومی و یا از هر دو! در خواب هم کابوس کار می بینم و یک شب رسما داد و فریاد راه انداخته بودم که: "های فلانی! چرا گزارشت را تمام نمی کنی و نمودارهایت را رسم نمی کنی و... !"

چهارم
باران می بارد. توی ترافیک صبحگاهی اتوبان امام علی توقف کرده ام. ناگهان یک تاکسی سنمد که راننده اش به گفته خودش به ضبط ور می رفته از عقب چنان ماشین عزیزم را مورد عنایت قرار می دهد که بیا و ببین؛ کوبیده می شوم به ماشین جلویی و جلویی به جلوییش و از پشت هم تاکسی مورد عنایت ماشین پشتی اش قرار می گیرد و همینطور مسلسل تا 10 ماشین. من تند رانندگی می کنم و بی مهابا. میانگین سرعتم در اتوبان ها بالای 140 است اما به خدا آن روز توقف کرده بودم! افسوس که ماشین نازنینم که تا به حال رنگ نشده بود به فنا رفت. وامصیبتا از زبان نفهمی پلیس و از فساد سیستم بیمه و بروکراسی احمقانه اش!

پنحم
.......

آخر
نیستم! رسما از صحته روزگار مجازی و حقیقی محو شده ام. اینترنت تعطیل، روزنامه بایکوت، خدانگهدار تلویزیون و ... . اخبار مهم را هنگام نهار از آرنوش می شنوم . از  کله سحر تا بوق سگ از این جلسه به آن جلسه می روم و مصاحبه های استخدام و مصاحبه های خاتمه خدمت و ... ! و این وسط آی امضاء می کنم، آی امضاء می کنم....!
زنده ام؛ دقیقش همین است که زنده ام  وگرنه مقام زندگی اجل است. ناشکری نمی کنم که الحق و الانصاف این دومی جزء آرزوهای خودم بوده است و اولی هم در زمان خودش و راستش را بخواهید حالا هم دلم نمی آید رهایش کنم.
این موقعیت دوم خودش یک وبلاگ حرف دارد. امیدوارم خدا بخواهد و فرصت نقلش را داشته باشم.
..............

و حالا از تو خواننده عزیز می خواهم که از غیبتهای طولانی من ناراحت نشوی و بدانی که امیرعلی زنده است و به رتق و فتق امور مشغول. و کاش از خدا بخواهی که کارهایش را به سامان کند و گره ای از کار خلق الله به دستان ناتوانش وا! و در آخر برایش صلواتی بفرستی که این کار هم به سرانجام برسد و آرزوهای بعدش اش یک به یک محقق! انشاالله!

اللهم اجعا عواقب امورنا خیرا!


 
معمای گشت ارشاد
ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ شهریور ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

دیشب نسخه ویدیویی فیلم گشت ارشاد؛ ساخته جنجالی سعید سهیلی را دیدم. تا قبل از دیدن فیلم، علامت سوال هایی در ذهنم شکل گرفته بود، هرچند کم رنگ. حالا اما علامتهای سوال حسابی پر رنگ شده و ذهنم را درگیر خودش کرده است.

گشت ارشاد

گشت ارشاد برشی از ماجرای زندگی 3جوان به نام های عباس، عطاء و حسن به تریب با بازی حمید فرخ نژاد، پولاد کیمیایی و ساعد سهیلی (فرزند کارگردان) است.  این 3 نفردر واقع "مامور قلابی" هستند و با یک ون و لباسی شبیه نیروهای بسیج به پارک ها می روند، آدم های مورد دار (دختر و پسرهای جوان) را شناسایی می کنند و بعد هم آنها را به اصطلاح تلکه می کنند.
این خط اصلی داستان است و داستانک های فرعی دیگری هم هستند مثل عشق عباس (فرخ نژاد) به پرستار خانگی (با بازی نیوشا ضیغمی)، ماجرای تجاوز به خواهر حسن (سهیلی)، بلوتوث شدن صحنه های تجاوز و خودکشی خواهرش و ...
نیوشا ضیغمی در گشت ارشاد

داستانک پر رنگی هم هست که یک آدم به ظاهر مذهبی (با بازی جمشید هاشم پور) در واقع یک مفسد اخلاقی-اقتصادی است که در پی قتل نیوشا ضیغمی است و ... !

-----------------------
ایده اصلی فیلمنامه، ایده جالبی بوده است. همین که موضوع و تم اصلی فیلم ازدواج و مواد مخدر نبوده است، جای تقدیر و تشکر دارد. اما این ایده خوب، درست پرورانده نشده و بسیار خام وسردستی تبدیل به فیلمنامه نهایی شده است.
کارگردانی سعید سهیلی مثل همیشه قابل قبول است اما نه بیشتر! خیلی از سکانس ها عجولانه و سردستی گرفته شده و به قول فراستی خیلی جاها : "در نیامده"
----------------------
بازی ها در مجموع خوب است. فرخ نژاد نقش را تمام و کمال در آورده. یکی از بهترین اجراهایش در ادای دیالگوی است در پاسخ به حسن (سهیلی). آنجا که حسن می گوید ندایی در ذهنش به او می گوید که این کارها حرام است. فرخ نژاد جواب می دهد:
به اون صدا بگو حروم اون آمپول هایی هست که دونه ای ۲۲۰ هزار تومن تو باید ماهی سه تاشو بزنی؛ بهش بگو حروم زندگی این بدبخته که تو سن ۳۳ سالگی هنور تو حسرت یه عروسی ۲ زاری مونده؛ اگه این صدا باز اومد سمتت بهش بگو حروم اون نزول خور پفیوزی هست که اگه سر ماه ده میلیون تومن با اسکونتش آماده نباشه ننه بابای ۷۰ ساله ی من بعد از ۳۰ سال کارکردن تو آموزش و پرورش این مملکت اسباب اساسیشون سر کوچس؛ حروم اون ماشینی هست که آینه بغلش دیه خون ما سه تاست!

بازی کیمیایی از همه بازی هایش که من تا به حال دیده ام بهتر است. مکث و گیجی همیشگی اش در ادای دیالوگها به شدت کاهش یافته. بازی ساعد سهیلی هم بسیار بالاتر از حد انتظار به عنوان کارهای اول است.
--------------------------------------------------------

از همه اینها که بگذریم، علامت سوال ها اینها است:

1- این همه شامورتی بازی و شلوغ کاری گروه های فشار واقعا بر سر کدام مضمون یا صجنه فیلم بود؟
این 3 نفر که بسیجی نیستند و در حقیقت مامورنما هستند. این موضوع نه توهین به بسیج است و نه دور از واقعیت. روزنامه ها هر روز گزارشی از دستگیری یک یا چند مامور نما دارند.
گریم ها و بازی های دختران (ضیغمی و قریشی و ...) هم معمولی است و به اصطلاح محرک محسوب نمی شود (بماند که آستانه تحریک برخی برادران ظاهرا خیلی پایین است!)
ماجرای فساد اخلاقی- مالی حاجی مذهبی هم چیز غربیی نیست و تازه خیلی هم خوب از کار در نیامده. حداکثر این است که این آدم نماینده تیپ جناح راست است، و گروه های فشار تعلق خاطر چندانی در این روزها به راست ها ندارند.

تجمع حزب الله در اعتراض به گشت ارشاد

2- آیا به نیروی انتظامی و بسیج توهین شده است؟
به هیچ وجه! ما هیچ بسیجی واقعی در فیلم نمی بینیم. این 3 نفر هم که فقط بسیجی نما هستند. نیروی انتظامی هم در این فیبم بسیار مورد لطف و مرحمت قرار می گیرد. از برخورد روشنفکرانه ناجا در پارک گرفته تا باقی موارد.

3- آیا ارزشهای اسلامی-انقلابی در فیلم مورد هجمه واقع شده اند؟
خیر! هر چند متلکهایی انداخته می شود و در واقع ریشه نا بسامانی ها را می توان ناشی از مدیریت جامعه دانست، اما واقعیت این است که اولا انتقاد صریحی نمی شود و ثانیا  انتقادها را می توان به راحتی مانند رییس جمهور منتخب و محترم (منظورم آقای احمدی نژاد است) به دولتهای قبلی ربط داد.
همه اینها بر خلاف بیانیه انصار حزب الله است. یعنی توهین شدید به مقدسات و ...

4- آیا فیلم قربانی دیالوگهایش شده است؟
شاید! دیالوگهایی مانند منحصر کردن عزاداری محرم به قیمه و قمه و نیز از آن مهم تر توصیه فرخ نژاد در زندان به بچه های مدرسه ای که برای عبرت از سرنوشت آنها به زندان آمده اند:
یه زمان که قد شما بودم یه روزی معلمه اومد تو کلاس گفت آقا میخوایم یه تیاتر راه بندازیم،کی میخواد نقش گوسفندو بازی بکنه؟
آقا به حضرت عباس،به حضرت عباس کل کلاس ایجوری دستاشونو گرفتن،همه جز حاجیت!
بعد گفت کی میخواد نقش گرگ رو بازی کنه؟.گفتیم آقا ببخشید نقش جک جونور دیگه ای،کلاغی،فیلی،شیری،پلنگی چیزی نداری بدی به ما؟
گفت نه،یا باس گوسفند باشی یا...گرگ
بعد از اون بود که ما تو زندگیمون فهمیدیم آقا یا باس گرگ باشی یا....گوسفند(بچه ها با صدای بلند)
یا باهاس بزنی یا ... می زننت. یا باس بخوری یا ... می خورنت. یا باس بمالی یا ..... می مالنت.
...............
((مشاهده این سکانس از اینجا))

5- آیا همه این داستانها برای سرکار گذاشتن خلق الله بوده است؟
شاید! امروز معلوم شده است که بسیاری از حرکتهای اینچنینی گروه های فشار در دهه هفتاد، پروژه های سفارشی بوده است بعضا از جانب خود مورد حمله قرار گیرندکان. مانند فائزه هاشمی که مستقیم یا غیر مستقیم انصار حزب الله را بر علیه خودش تحریک می کرده است و کیست که نداند همین واکنش انصار بود که فائزه را نماینده اول تهران کرد.
چه بسا این ماجرا هم پروژه ای باشد. با چه هدفی؟ الله اعلم :
سرکار گذاشتن حزب الله؟ سرگرم کردن خلق الله؟ فروش بیشتر فیلم؟ ...

نمی دانم. فراموش نباید کرد که سعید سهیلی خود دستی بر آتش داشته است و از بسیجیان قدیمی بوده است.
به هر حال که ظاهرا گذشت زمان باید ابهامات مرا رفع کند و خدا را چه دیدید؟ : شاید 10 سال دیگر حقیقت این ماجرا هم روشن شد و آن وقت اگر من نبودم که بگوید امیرعلی خدا بیامرزدت و اگر بودم هم که ... !
...
حرف آخر اینکه حرف عباس، حرف حساب این روزهای جامعه ما است:

یا باس گرگ باشی یا....گوسفند
یا باهاس بزنی یا ... می زننت
یا باس بخوری یا ... می خورنت
یا باس ..... یا ..... می .......

همین!

اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا!


 
چند روایت معتبر از زلزله آذربایجان
ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

1- زر نزن !
رضا رشید پور (مجری سابق صدا و سیما؛ دارای تحصیلات مهندسی عمران و کارگردانی) در فیس بوکش اشاره جالبی به سازمان هایی که نقش مستقیمی در مدیریت بحران هایی مثل زلزله دارند کرده و نوشته :

رضا رشیدپور
"درست یکسال پیش اجرای مراسم مدیران ستاد بحران برعهده من بود. تمام سخنران ها از جمال و جبروت مدیران توانمند بحران کشور حرف می زدند و در چاپلوسی تهوع آوری از یکدیگر سبقت می گرفتند . چون رشته ی تحصیلی من مهندسی سازه است لابلای اجرای برنامه چند انتقاد فنی مطرح کردم که بلافاصله با عکس العمل شدید مقامات حاضر مواجه شدم . استاندار وقت روی یک تکه کاغذ پاره به مدیر برنامه نوشته بود که "به مجری بگویید زر نزند " . یکسال گذشت و من زر نزدم . حالا نوبت شماست! "
................................

مطلب جالبی نوشته انصافا. در 6-7 سال گذشته بیشتر ما زر نزدیم، اگر هم زدیم خیلی محدود بوده و به گوش کسی نرسیده. نتیجه زر نزدن هامون شده این وضعیت فعلی. خدا پدر-مادر این چهار وزیر سابق را بیامرزه که این روزها یک نامه مهم نوشتند و به زعم آقایان زر زدند! ولی حداقل تکلیف شان را انجام دادند. (توجه کنید که نوشت هرضا رشید پور تا قبل از نقطه چین است، یعنی آخرین کلام ایشان نوبت شماست می باشد؛ قابل توجه کنندگان Copy-Paste)

2- میلگرد و بتن و مهندسی تقلبی !
سینرژی عزیز در وبلاگش از کم فروشی تولیدکنندگان میلگرد از طریق کم کردن وزن میلگردها و در نتیجه کاهش مقاومت و در نتیجه سستی استحکام بناهای ساخته شده (حتی با فرض محاسبات صحیح مهندسی و اجرای صحیح ساختمانی ) سخن گفته است.
از دوست عزیز دیگری مطلبی در خصوص بتن تقلبی شنیدم که باز به دلیل کم فروشی و افزایش سود (و در واقع ناشی از سیاست احمقانه تثبیت قیمت ها) درصدهای لازم در اختلاط بتن برای سیمان و سایر مواد رعایت نمی شود و بتن تولیدی اصلا با نتایج مورد انتظار قابل مقایسه نیست.
مصالح تقلبی به کنار، مهندسی هم به شدت تقلبی شده است. معمولا مهندسان ناظر همه برگه های نظارت را یکجا مهر و امضاء می کنند و به دست سازنده (بخوانید بساز-بفروش) می دهند و البته یکجا هم پولشان را می ستانند.
در محل اشتغال خودم، قریب به اتفاق مهنسان عمران، مهندس ناظر مورد تایید سازمان نظام مهندسی هم هستند و به کار نظارت مشغول! اما دریغ از چند دقیقه نظارت واقعی، کجا بهتر از شرکت ما، زیر کولر گازی! برگه ها هم که امضاء شده و پولش هم نوش جان شده. به یکی اشان که دوستانه و صمیمانه اعتراضکی کردم، گفت: عزیزم این مسائل برای ما حل شده است!

3- آیا این زلزله، یک زلزله قوی بوده است؟
نه به خدا! زلزله آذربایجان (اهر و ورزقان) اصلا قوی نبوده است. جوری که حتی زخمی شدن در چنین زلزله ای هم جای تامل و سوال دارد تا چه رسد به کشته شدن. تصاویر را هم اگر با دقت دیده باشید، حتی خانه ها و مدرسه های با یک اسکلت معمولی سالم مانده اند. این خانه های کاهگلی بوده اند که با اولین لرزش روی سر ساکنینشان خراب شده اند و مصیبت به بار آورده اند.

تنها ساختمان سالم روستای 100% تخریب شده گوره درق- مدرسه روستا

ساختمان های معمولی معمولی هم سالم مانده اند

تازه باز به قول دکتر بهرام عکاشه باید خدا را شکر کنیم که زلزله نیمه شب نیامده که همه در خانه ها خواب بوده اند، که اگر چنین شده بود وامصیبتا! کشته های زلزله خیلی بیشتر می شد.
شاید به اشتباه فکر کنید که چنین زلزله ای با این قدرت، در تهران و کلان شهر ها بسیار کم خطر خواهد بود. اصلا چنین نیست؛ رجوع کنید به بند 2!

بعدالتحریر :
پیشاپیش عید همه مومنین روزه دار مبارک باد!


 
یه روز یه ترکه ...
ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

یه روز یه ترکه تو خونه اش نشسته بود.
یک روز یه ترکه تو خونه اش نشسته بود، شاید هم ایستاده بود که یکهو زمین زیر پاش لرزید. تا اومد به خودش بجنبه سقف روی سرش هوار شد و خودش رفت زیر آوار.
یک روز یه ترکه داشت زیر آوار نفس نفس می زد؛
یک روز یک ترکه هنوز زنده بود اما کسی نبود که به دادش برسه. همون روز تهرانیه داشت "ماه عسل" می دید، لره داشت "المپیک" نگاه می کرد، رشتیه خواب بود، قزوینیه نیمه بیدار بود. شیرازیه ....
یک روز یک ترکه....
خلاصه هیچکس نبود به دادش برسه، فرماندار برای برگزاری "اجلاس" تهران بود، "شهردار" مشغول دعوا با "استاندار" بود،" ستاد حوادث غیر مترقبه" غافلگیر شده بود. "ستاد بحران" فقط جلسه تشکیل داده بود ...
یک روز یه ترکه، نه حالا دیگه شب شده بود!
یک شب یه ترکه زیر آوار مونده بود. دیگه نفس نداشت. یک ترکه دیگه زخمی بود. یک ترکه دیگه داشت جسد عزیز ترین هاش رو از زیر آوار بیرون می کشید.
همون شب تلویزیون داشت گزارش "فلاح" از لندن در مورد خرابی شیر آب دستشویی یک مدرسه انگلیسی را پخش می کرد. اخبار هم داشت از سقوط قریب الوقوع نظام استکبار جهانی می گفت. شبکه خبر هم جنبش وال استریت را پوشش زنده می داد.
همون شب ترکه تشنه بود، گرسنه بود، وحشت زده بود، غم زده بود، افسرده بود.
همون شب ترکه دلش شونه میخواست، دلش شونه یه "رشتی" رو میخواست، یک "لر" رو، یک "تهرانی"، یک "شیرازی"، یک "سیستانی"، یک "کرد"، یک "بلوچ"، یک شونه مردونه که سرش رو بذاره روش و گریه کنه، گریه کنه برای رفتن عزیزانش، گریه کنه برای بی تدبیری و بی کفایتی مسوولینش، برای بی غیرتی مدیرانش ....
حالا من و تو تهرونی، لر، بلوچ، رشتی، عرب، کرد یک فرصت کوچیک داریم برای تغییر پایان این قصه؛
اون وقت شاید چند سال دیگه بچه هامون برای هم تعریف کنند:
یک روز یه ترکه تو خونه اش نشسته بود، شاید هم ایستاده بود که یکهو زمین زیر پاش لرزید. تا اومد به خودش بجنبه سقف روی سرش هوار شد و خودش رفت زیر آوار....
اما آب تو دلش تکون نخورد. همه از همه جای ایران دویدند به کمکش! آخه ترکه قبلا به همه اونها کمک کرده بود، تو مشروطه، تو انقلاب، تو جنگ! ...

بعدالتحریر:
1- خجالت زده ام. خجالت زده ستارخان، باقرخان، شهریار، شهید باکری (مهدی و حمید)، شهید حسن باقری، شهید قاضی طباطبایی و همه هموطن های خوب آذری دیگه مون که همیشه و همه جا که صحبت از منافع ایران و ایرانی و اسلام و مسلمونی بوده تا پای جان وایستادند و حالا ما فقط زخمشون رو نگاه می کنیم و اینقدر سرمون گرمه که انگار نه انگار!
2- این نوشته رو بدون هیچ طرح و فکر قبلی، دیروز بعداز ظهر توی فیس.بو.ک نوشتم. از سستی ادبی اش عذرخواهی می کنم.
3- دوستی اس ام اس زده که این لفظ "یک روز یه ترکه" خیلی توهین آمیزه و ... . خدا شاهده که من هیچ همچین قصدی نداشتم و فقط خواستم تلنگر باشه.
4- کسی تو همون فیس.بو.ک پیغام زده و کلی فحش و بد و بیراه داده که این نوشته مال اون بوده و من دزدیدمش. خیلی حالم گرفته شد که توی همچین فضایی و در مورد همچین نوشته ای بخواهیم سر این چیزها دعوا کنیم. باشه قبول؛ مال شما.
5- اگر بخواهیم کمک کنیم راهش بازه و نیازی به توصیه امثال من نیست. من اینجا رو تایید می کنم و البته هلال احمر را.


 
برای مسلمانان میانمار
ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:


کودک مسلمان میانماری

این تصویری که می بینید، نه مربوط به حوادث بعد از انتخابات 1388 است، نه مربوط به کشته گان و شکنجه شدگان کهر.یزک!
حتی مربوط به کشتار وحشیانه خرس و توله هایش در سمیرم نیز نیست.
لابد می پرسید پس عکس چیست؟
اجساد سوخته مسلمانان میانمار

این عکس هم مربوط به همانجا است.

محل نگهداری اجساد مسلمانان میانمار

و همه عکسهای دیگر هم!

زن مسلمان میانماری

 

مردم مظلوم میانمار

درست حدس نزده اید!

اینها نه عکس صحنه قتل ندا آقا.سلطان است، نه مربوط به فوت غم انگیز استیوجابز (بنیانگذار شرکت Apple)، نه مربوط به عزاداری های انجام شده در میدان محسنی برای کشتگان واقعه 11 سپتامبر است و نه هیچ کدام دیگر از این دست تصاویر!

اینجا میانمار است! همان برمه سابق.
این کشتگان و سوختگان، مسلمانند و جرمشان همین است.
حضرت دالایی لاما ؛ رهبر بوداییان جهان به پیروان مذهب بودیسم دستور داده اند که این غیر بودایینان را بکشند و بسوزانند و زنانشان را هم ... !

و البته بودا دین صلح و دوستی است!

و اینجا است که همه مدعیان حقوق بشر از شیرین عبادی تا آنگ سان سوچی (جایزه صلح نوبل گرفته میانماری و چقدر حالم از این جایزه بهم می خورد این روزها) دچار حناق می شوند و لالمانی می گیرند.
فقط یک لحظه فرض کنید که این تصاویر مربوط به ایران، سوریه، یا هر خراب شده دیگری بود که امپراطوری غرب نمی خواست باشد. چه گزارش ها در CNN و BBC و چه مقالات در TIME و Le Monde و ... !
و اصلا فرض کنید که دین قاتل و مقتول بر عکس می شد و مسلمانان با بوداییان چنین می کردند.
چه فریادها که اسلام دین خشونت طلبی است و مسلمانان وحشی اند و ... .

حالا اما همه چیز در امن و امان است و سرها همه در گریبان! (یا بهتر بگویم آخور!)
خدایا تو خود به داد این مظلومین برس!

اللهم عجل لولیک الفرج !


 
برای ماه خدا-2
ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ امرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

أَللَّهُمَّ أغنِ کُلَّ فَقِیرٍ
خدایا، محتاجان را بی نیاز کن.

خدایا! قبل از هر چیز بر بهترین بنده ات، پیامبرمان محمد (ص) و خاندان پاکش بهترین درودها را فرست.
خدایا! راستش را بخواهی، بی رو در بایستی اش را که بگویم، همه ما محتاجیم و سخت نیازمند. تنها تفاوتمان شاید نوع نیاز باشد و گرنه گمان می کنم تو خود انسان را نیازمند و شاید یکی از محتاج ترین آفریده هایت آفریده ای.
از همان ابتدای تولد ما سخت نیازمند توجه اطرافیانیم، برای خوراک و سایر نیازهای جسمانی. بعدتر، باز هم نیازمند اطرافیان مان هستیم، باری رفع نیازهای عاطفی، نیاز به تحسین، نیاز به تشویق و ...

خدایا! با همان مهربانی و تدبیر همیشگی ات، به ما عقل دادی و البته منابع خداداد زمینی و آسمانی که نیازهایمان را رفع کنیم. ما اما مثل همیشه تنبلی کردیم و گرفتار حیله شیطان شدیم و یا خود از رفع نیاز بازماندیم یا دیگران را از رفع نیازهایشان بازداشتیم.

در این ماه پر برکتت، خودت با اسباب و واسطه هایی که می دانی نیازهای همه نیازمندان را رفع کن. نیازهای جسمی، نیازهای روحی، نیازهای عاطفی، نیازهای این دنیا و نیازهای آن دنیا
خودم بیش از هر چیز نیاز به لطف تو دارم برای توبه واقعی و بی بازگشت.
و نیاز به اراده ای برای ترک گناه و نیاز برای شناخت بهتر تو و شناخت اولیائت

.....
ما بندگان ضعیف هستیم، ما بندگانی هستیم که هیچ نداریم. ما هیچیم و هر چه هست تویی. ما اگر چنانچه خلاف می کنیم، نادانیم؛ تو بر ما ببخش.
تو ما را به این ماه مبارک رمضان وارد کن، به طوری که با رضای تو وارد بشویم در این ماه.
خدایا تو ما را لیاقت بده که در این میهمانی که از ما کردی به طور شایسته وارد بشویم... [امام خمینی]

 


 
برای ماه خدا - 1
ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ تیر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

أَللَّهُمَّ أدخِل عَلَی أَهلِ القُبُورِ السُرورَ
خدایا! بر گذشتگان ما شادمانی عطا بفرما.

خدای خوب و مهربان؛در آغاز بر محمد؛ پیامبر آخرینت و خاندان پاکش سلام و درود فرست.
این ماه، ماه فراوانی نعمتها و برکات تو است. آنقدر که سراسر این ماه را میهمانی تو دانسته اند.
آنقدر از گستردگی سفره مهربانی تو در این مهمانی برایمان گفته اند که حتی ما -بندگان گنهکار و سرکشت-  به خودمان اجازه می دهیم خواسته هایمان را صریح و بی پرده با تو مطرح کنیم :
خدایا! درگذشتگان ما؛ پدران و مادران و اجداد ما، سخت نیازمند توجه و نگاه تو هستند. قبل از هر چیز و در این آغازین روز جشنواره مهربانیت، از تو می خواهیم از لغزشها و کوتاهی های ایشان (بزرگ و کوچک، پنهان و آشکار) در گذری و از جانب خودت، شادمانی عمیقی بر جانهایشان نازل فرمایی.
گواهی می دهم که تو مهربان ترین مهربانانی، پس به امید مهربانی ات!

بعد التحریر:
فعلا نمی خواهم اینجا حدیث نفس من باشد.


 
من دلم سخت گرفته است
ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

من دلم سخت گرفته است؛ از این مهمانخانه ی مهمان کُش ِ روزش تاریک
که به جان هم نشناخته انداخته است :
چند تن خواب آلود. چند تن ناهموار. چند تن ناهشیار
....
من دلم سخت گرفته است

"نزدیک غروب آفتاب است و من صبح را دوست دارم"
(س.م.خ در ابتدای فیلم تبلیغاتی م.ح.م)


 
← صفحه بعد صفحه قبل →