قصه راستکی

یادداشتهای شخصی امیرعلی

مدتی این مثنوی تعطیل شد!
ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

ظاهرا در ایام غیبت چند روزه من، شایعاتی منتشر شده و گلاب به رویتان، اعترافاتی را هم به این بنده کمترین نسبت داده اند!
فلذا جهت کوبیدن مشت محکم بر دهان استکبار جهانی و کور کردن چشم کودتاگران مخملی و یاوه گویان محفلی، ضمن اعلام حضور در صحنه شعری از ابوالفضل زرویی نصرآباد - جناب ملّا -نقل می کنم تا کام خوانندگان شیرین گردد!

چه به هم ریخت کاسه کوزه من  ......  در همین غیبت دوروزه من
نم نمک جزو ضایعات شدم....................نقطه ثقل شایعات شدم
عده ای گفته اند: «بی تردید ......... چشمه ذوق طفلکی خشکید

یا نوکش را یواشکی چیدند .............کله اش را به طاق کوبیدند»
گفته آن دیگری، بدون دلیل: ....... «به خدا، رفته این به اسراییل!»
کرده شیمون پرز به او تلفن................. رفته تشییع آریل شارون!
دیگری گفته است:« نشنیدم ......... بلکه با چشمهای خود دیدم
که امیرعلی ز فرط استیصال .............. می فروشد کنار کوچه بلال»
آن یکی، شنبه شب تلکس زده .........که شنیدیم قرص اکس زده
جمعه شب، رد شد از شکاف ازن ......هست الان حوالی پلوتون !
عده ای با جفا و کین توزی ............. عده ای هم ز روی دلسوزی
حرفها گفته اند پشت سرم ................که خود بنده نیز بی خبرم
آدم از شایعه به هر نیت .........................می شود واجد اهمیت
صاحب احترام خواهد شد ............. شهره خاص و عام خواهد شد
غیر بعضی که سخت و سنگین اند.... برخی از شایعات، شیرین اند
مثلاً این که:«آن مدیر خدوم ........ شده از حق عادی اش محروم»
یا: «فلان شخص روزنامه نگار.......... شده هفتاد و پنج بار احضار»
یا: «سخنران زبده چک خورده ......... وسط حرف حق، کتک خورده»
[این خبرها که چون نبات بُوَد ............... کاش در حد شایعات بُوَد]
با همین شایعات جور واجور............... آدم البته می شود مشهور
                                   
                           ***
باز هم عرض احترام و سلام .... به تو خواننده عزیز و گرام
بابت انقطاع کوتاهم .......... از شما بنده عذر می خواهم
به امید خدا، به شرط بقا...... می رسم خدمت شما، فردا

بعدالتحریر:
1- می خواستم گزیده ای از سخنان حاج آقای پناهیان -با مضمون: "مرده شور آبرویتان را ببرد!"- و سعید حدادیان در شب احیای نیمه شعبان مسجد دانشگاه تهران را نقل کنم، صلاح ندیدم! بلانسبت نویسنده این وبلاگ که من باشم و خواننده آن که شما باشی، حکایت هموطن گیلانی مان است که از او پرسیدند: "از همسرت می ترسی؟" گفت: "مَن! مَن! .... مِثِ سگ!"... ما از همسرمان که نه! اما از بعضی جاها ...!
2- خواستم ماجرای حمایتهای حضرت امام(ره) از بنی صدر و عتابهای شدیدشان به مخالفان بنی صدر را بنویسم. حوصله اش نبود.
3- ... دل خوش سیری چند؟!!

اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا!