قصه راستکی

یادداشتهای شخصی امیرعلی

حمل با جرثقیل !
ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ شهریور ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

قبل التحریر: 

جمعه و شنبه (دیروز و پریروز) مسافرت کوتاهی داشتم به کشور "گولا گولا"، لابد فکر می کنید که گرمای هوا و فشار روزه ماه رمضان، مرا به جفنگیات انداخته و پیش خود خیال می کنید "گولا گولا" کجاست؟!

خدمتتان عارضم که گولا گولا کشوری است در نزدیکی کشور خودمان، دست بر قضا به لحاظ سخت افزاری شباهت تام و تمامی با ایران دارد. ظاهرا یک بساز و بفروش هر 2 کشور را ساخته و مثل خانه هایی که بساز و بفروشها قرینه می سازند، این کشور نیز نسبت به ایران چنین است. یعنی هم خیابان انقلاب دارد، هم میدان آزادی و قس علی هذا. مایه تعجب اینکه ساختار اداری و مدیریتی ای کاملا شبیه به ایران دارد یعنی هم نیروی انتظامی دارد، هم وزارت بهداشت دارد و الخ!

تنها تفاوت این 2 کشور به لحاظ نرم افزاری است. یعنی هر چقدر بهره وری در ایران بالا است و دیدگاه استراتژیک و مردم محور حاکم است، در کشور "گولا گولا" روابط و زد وبند بر همه چیز حاکم است. بماند که بر خلاف مردم فرهیخته ایران، وضعیت فرهنگی مردم گولا گولا تعریف چندانی ندارد!

سرتان را درد نیاورم! داستانی که برایتان تعریف می کنم، عین واقعیت است. در طول نوشته هم مدام نمی گویم گولا گولا، شما خواننده عزیز بدان که منظورم همانجاست!

و کور شوم اگر منظورم ایران باشد! توی خواننده هم حق چنین برداشتی نداری! عبرت بگیر خواننده مخملی!

 

جمعه به قصد خرید ، از محل اقامت رهسپار منطقه بازار گولا گولا شدیم. در خیابان خلوتی که پرنده پر نمی زد، - توجه کن که ساعت 2 بعد از ظهر بود!- ماشین را پارک کردیم. رهسپار خرید شدیم و دقایقی بعد (در حدود 10 دقیقه) برگشتیم و دیدیم که جا تر است و بچه نیست! هاج و واج مانده بودیم که لابد دزد ماشین را ربوده که یکی از مغازه داران، دهان را به قاعده گاله به لبخند گشودند و فرمودند که: "جل ثقیل بردش پارکین داداش!" و دانستیم که در گولا گولا قانون در جریان است، در جریانی!

 

به میانه خیابان پریدیم و در تعقیب جرثقیل، ماشین دربستی گرفتیم. به مصداق "من بدو آهو بدو" ... وقتی به پارکینگ رسیدیم که جرثقیل رفته بود و مرکب مظلوم ما با حال زار و نزار رها شده بود. چون می داسنتیم که اینجا مانند ایران نیست - که همه چیز قانون مدار باشد و روابط بی معنی – سعی کردیم که به طریقی ماشین را برهانیم که نشد! و ارجاعمان دادند به راهنمایی و رانندگی منطقه 11 در میدان قزوین!

 

صبح شنبه مدارک را برداشته و به میدان قزوین رفتیم. الحق که میدان قزوینشان خیلی ناجور بود و هیچ در قابل مقایسه با میدان قزوین ما نبود! راهنمایی و رانندگی اشان هم جای بی در و پیکری با صفهای طولانی مردم و همهمه و اوضاعی که بیا و ببین! در این گیر و واگیر یک نفر جلوی در یقه ما را گرفت که: "دآآآش 15 تومن بده 3 سوته کارت را ردیف می کنم!" و من در عجب که چقدر اینجا با ایران ما متفاوت است!

 

دردسرتان ندهم، 3-4 ساعتی در صف بودیم و پرونده آقایان 15 تومنی بدون نوبت می رفت جلو! دیدیم آنچه دیدیم و شنیدیم آنچه شنیدیم ! از فحش و فضیحت و کارهای مگو ! در نهایت ساعت نزدیک به 2 بعداز ظهر نوبت ما شد! جناب افسر فرمودند که: "نشد! مسخره بازی نیست که ما امروز ببریم و شما فردا درش بیاوری! برو فردا بیا!" هرچه ما گفتیم که : "برادر! کجای دستورالعملتان این را گفته؟" شیرفهم نشدند که نشدند! بماند که در نهایت چگونه ملتفت شدند!

 

به هرحال با لب تشنه و دل پریشان، حوالی ساعت 3 با قبض رهایی به پارکینگ رسیدم! ماشین را که سوار شدم گمان کردم که به اشتباه درون مرکب دیگری هستم! آه از فغانم برخاست در هجران ترمز دستی و جلوبندی و لنت عقب و کاسه چرخ و ... !

 

میانه راه که به سمت اقامتگاه در حرکت بودم، سر و صدای ماشین افزایش یافت و به ناچار ایستادم. پیاده شدم و کمی برانداز کردم! به گاه سوار شدن خانم محترمه ای جلو آمدند و فرمودند: "خودم جا دارم! 40 تومن هم می گیرم!" گیج و منگ با خود اندیشیدم که "خب من هم جا دارم، تازه 40 تومان هم نمی گیرم! دلیل نمی شود که آدم به مردم بگوید ..." ناگهان 2زاری کجمان افتاد که نامبرده از جمله زنان ویژه می باشند. عذر تقصیر بجا آورده و الفرار ... !

 

یک شنبه که به ایران عزیزمان برگشتم، خدا را شکر کردم که اینجا همه چیز به سامان است و ناجا به ماموریتهایش به درستی عمل می کند و نه زد و بندی هست و نه بگیر و ببندی!

خدا به فریاد مردم گولا گولا برسد!

 

بعدالتحریر:

1- ماجرایی هم با "سام سرویس" دارم که در جریان است! حکایتی است برای خودش!

2- همان که آیت الله امینی در نماز جمعه قم فرمود: "خدایا! کسانی که به ما رحم نمی کنند را بر ما مسلط نفرما!"

3- 21 منهای 5! پیش بینی من این است!

4- باز هم جمال "آقا صادق" را عشق است. دادنستان تهران هم رفت ! .... خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد!