قصه راستکی

یادداشتهای شخصی امیرعلی

مار !
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ مهر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

یکی بود یکی نبود! زیر گنبد کبود غیر از خدای مهربان هیچ کس نبود!

در زمانهای قدیم روستایی بود به نام "خراب آباد!". این روستا اگرچه گذشته درخشانی داشت ولی دو سه قرنی بود که چرخ توسعه اش نمی چرخید و از روستاهای همجوار و روستاهای دوردست عقب افتاده بود. حالا بماند که کی ها نمی خواستند این روستا سری توی سرها در بیاره و برای خودش جایی بشه! اصلا همین بود که اسم این روستا خراب آباد بود! آبادی این روستا از دید اون "کی ها" به خرابی ظاهری اش بود.

چرخ روزگار چرخید و چرخید و چند نفری از روستایی ها از خواب غفلت بیدار شدند. فهمیدند که تنها راه نجات این روستا و مردمش بیدار کردن اونها از خواب عمیق جهلیه که توش فرو رفتند.

دردسرتان ندهم و یک راست بروم سر اصل قصه! مدتی بود که این چند تا نخبه روستایی مردم را جمع کرده بودند و برایشان از توسعه و پیشرفت و آبادانی صحبت کرده بودند  و به روستایی ها از اهمیت سواد و سواد آموزی گفته بودند.

کم کم جلسات سواد آموزی هم راه افتاده بود و به عوام الفبا را یاد داده بودند. یک روز که به حرف "میم" رسیده بودند و داشتند "مار" را به روستایی ها آموزش می دادند که چشمتان روز بد نبیند "رمّال ده" با دار و دسته اش وارد شدند. گرد و غبار بود که از انبوه جمعیت همراه رمّال به هوا برخاست. رمّال با نیش باز پای سکوی معلم ها آمد و داد زد:

" آی ی ی ی ی ی مردم! چرا گول حرفهای مفت این 4تا بی دین رو می خورید! چرا حرفهای دروغ و چرت و پرت این احمقها را باور می کنید! "

..... بعد هم گچ را با غیظ ار دست معلم گرفت و یک مار خوش خط و خال پای تخته کشید! بعد رو به مردم گفت: "مردم عزیز! شما خودتان انصاف دهید! مار این است که من کشیده ام یا این که این 4 تا قرتی کشیده اند؟!"

غریو شادی و نعره سرمستی هواداران رمّال بود که به هوا خواست. مردم ساده دل هم رمّال را روی دوش بلند کردند و سر آن 4 تا نخبه را هم زیر آب کردند!

این جوری خیال آن "کی ها" هم - که رمّال پیاده نظامشان بود- ، برای 4-5 سال آینده راحت شد! و "خراب آباد" خراب ماند!

 

بعد التحریر:

1- دچار تشنج روحی شده ام. برای شفای روح بیمارم دعا کنید.

2- شهادت امام صادق پیشاپیش تسلیت باد.

3- سعی می کنم بیشتر بنویسم.

 

اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا