قصه راستکی

یادداشتهای شخصی امیرعلی

ترميم کابينه
ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

در انتظار سبز شدن چراغ قرمز 4راه ايران خودرو هستيد. جوان روزنامه فروش را صدا مي کنيد. جوان به طرف شما مي آيد. وقتي نزديک مي شود با تعجب به چهره شما نگاه مي کند و بعد روزنامه را به شما مي دهد. روزنامه را نگاه مي کنيد. تصوير شما با ابعاد بزرگ بر روي روزنامه نقش بسته است و بالاي آن نوشته شده: " ترميم کابينه با نيروهاي تازه نفس" باورتان نمي شود. فکر مي کنيد داريد خواب مي بينيد. دستتان را از شيشه بيرون مي بريد و از سرنشين ماشين کناري مي خواهيد تا با گرفتن يک نيشگون، بيداري شما را تاييد کند. راننده ماشين کناري قفل عصايي در دست از ماشين پياده مي شود. گاف بزرگي داده ايد. سرنشين ماشين کناري خانوم بوده و شما به دليل تيرگي شيشه ها متوجه نشده ايد. چراغ سبز مي شود. براي حرکت استارت مي زنيد. ماشينتان روشن نمي شود. چند نفر براي کمک ماشينتان را هل مي دهند و شما فلاش دوربيني را مي بينيد. فردا روزنامه ها عکس هل دادن ماشينتان را چاپ مي کنند و تيتر مي زنند: "اصولگرايي وزير جديد تاييد شد! "

 

فردا صبح آماده رفتن به دفتر رياست جمهوري هستيد. دکمه يقه تان را بسته ايد و احساس مي کنيد خون به مغزتان نمي رسد. پسرتان که در جناح سياسي مخالف دولت فعاليت مي کند، با پوزخند مي گويد: " محکمتر ببنديد! هيچ نيازي به آن بالايي نيست! ". همسرتان موقع خداحافظي از شما مي خواهد تا ايشان را به عنوان معاون زيست محيطي وزارتخانه  تان معرفي کنيد. شما برايش توضيح مي دهيد که  وزارتخانه شما چنين معاونتي ندارد. همسرتان گريه مي کند و نفرين کنان به طرف آشپزخانه مي رود.

 

به هيات دولت مي رويد. کسي  شما را تحويل نمي گيرد.  تقريبا هيچ کس شما را نمي شناسند. بقيه وزرا سر مي رسند. با شما سلام و احوالپرسي مي کنند و با هم درگوشي صحبت مي کنند. از صحبتهايشان کلمه هاي "بيچاره"، "زهرچشم" و ... را مي شنويد. دلشوره عجيبي داريد. رييس جمهور شما را به اتاقش فرا مي خواند. وارد مي شويد. جلسه تان 2 ساعت به طول مي انجامد. رييس جمهور يکي-يکي همه خطاهاي احتمالي شما را بر مي شمارد و مجازات فيزيکي متناظر با آن را بر روي شما اعمال مي نمايد. اشک در چشمانتان حلقه زده است. جلسه خصوصي شما پايان مي يابد. بقيه وزرا با نيش باز به درون اتاق وارد مي شوند. چند خبرنگار و عکاس هم به همراه آنان وارد سالن مي شوند و عکس مي گيرند. فردا روزنامه هاي طرفدار دولت تيتر مي زنند: "اشک شوق براي خدمت به مردم". روزنامه مخالف دولت که پسر شما مسوول شوراي تيتر آن است، با چاپ تصوير شما مي نويسد: " هنوز نيامده گريست! "

 

شب ساعت 11 به منزل مي رويد. همه اقوام جمعند و با ورود شما هلهله مي کشند. شما ساعت را نگاه مي کنيد و به ياد مي آوريد که به رييس جمهور قول داده ايد که زودتر از ساعت 2 شب به منزل نرسيد. با عجله بر مي گرديد و به محل کار خود مي رويد. تا دير وقت درون اتاق کارتان مي مانيد. همه چيز به هم ريخته است. از هيچ چيز سر در نمي آوريد. ساعت 2 شده است و شما به خانه بر مي گرديد. همسرتان شما را به اتاقش راه نمي دهد و مي گويد:  "برو  همان گوري که بودي! " به وزارتخانه بر مي گرديد.

 

فردا صبح همه معاونانتان را جمع مي کنيد. با همه اتمام حجت مي کنيد که کارها را درست انجام دهند. يکي از معاون ها مي گويد: "مگر کاري هست که انجام دهيم ؟" بقيه مي خندند. عصباني مي شويد و همه شان را عزل مي کنيد. روزنامه پسرتان تيتر مي زند: "تسويه حسابهاي جناحي آغاز شد." روزنامه هاي دولتي مي نويسند: "غارتگران بيت المال پاکسازي شدند". در فکر جايگزيني معاونين هستيد. ليستي از همه دوستان دوران تحصيل و اشتغالتان مي نويسيد و در بين آنها دنبال انتخاب نامهاي بزرگ هستيد. بيشتر دوستانتان خارج از کشور هستند و بقيه يا وزير شده اند و يا نماينده مجلس! منشي وارد اتاقتان مي شود. فکسي را به شما مي دهد که از دفتر رييس جمهور است و معاونين جديد را مشخص نموده است.

 

شخص ناشناسي با موبايلتان تماس مي گيرد. شما را تهديد مي کند که اگر 50 ميليون به او ندهيد، عکستان با يک خانوم را همه جا پخش مي کند. هول مي شويد و با او قرار مي گذاريد. به هر زحمتي هست اين پول را فراهم مي کنيد و نيمه شب بر سر قرار مي رويد. رفتگري را مي بينيد و با او صحبت مي کنيد. افراد ناشناس برسر قرار حاضر مي شوند. 50 ميليون را مي دهيد و پاکت حاوي عکس و نگاتيو را مي گيريد. فورا آن را باز مي کنيد. آه از نهادتان بلند مي شود: عکسهاي شما و خانومتان است در جشن تولد دخترتان! فردا پسرتان يک تويوتا پرادو مي خرد. روزنامه هاي مخالف دولت تيتر مي زنند: "ساده زيستي با پرادو؟!!". روزنامه هاي طرفدار دولت عکس شما به هنگام گفتگو با پيرمرد رفتگر در نيمه شب را چاپ مي کنند و مي نويسند: "پسر نوح با بدان بنشست..."

 

رييس جمهور فوق العاده از شما راضي است. شنبه تا چهارشنبه ملاقات عمومي داريد و 5شنبه ها و جمعه ها به سفر استاني مي رويد. شما به عنوان الگوي هيات دولت مطرح مي شويد. ياد مي گيريد که در مورد همه چيز نظر دهيد: از فوتبال تا توسعه پارکهاي فنآوري. براي دخترتان خواستگار مي آيد. طرف شبيه "سلوکي" بازيگر نقش بهروز در سريال نرگس است. دخترتان تا صبح گريه مي کند. شما کلافه مي شويد. پتويتان را بر مي داريد و به محل کار مي رويد. شبها در وزارتخانه مي خوابيد. متوجه مي شويد که همه وزرا چنين مشکلي دارند. شبها دسته جمعي به هيات دولت مي رويد و با هم سريال نرگس را نگاه مي کنيد. شما پيشنهاد مي دهيد که با بيانيه اي اعمال شنيع آقاي شوکت را محکوم کنيد. وزير اطلاعات مخالفت مي کند و توضيح مي دهد که شوکت الان در انفرادي به سر مي برد.

 

برايتان SMS مي آيد که اگر مي خواهيد آبرويتان حفظ شود 50 ميليون بدهيد. شما به ياد پسرتان مي افتيد و فکر مي کنيد که لابد اين بار مي خواهد BMW بخرد. هيچ توجهي به اين پيام نمي کنيد. فردا  بر سر همه چهارراههاي شهر فيلم و عکس سفر 10 سال قبل شما به آنتاليا را مي فروشند. شما تکذيب مي کنيد. کار از کار گذشته است و تکذيب فايده اي ندارد. خانواده تان قبلا از ايران خارج شده اند. پسرتان در شبکه هاي ماهواره اي بر عليه شما صحبت مي کند. خوشختانه مردم به ماهواره دسترسي ندارند چون همه ديشها جمع آوري شده است. يک کشتي هم بر روي فيبر نوري که از کف خليج فارس رد مي شود ايستاده و اينترنت مدتها است که قطع شده است. پسرتان حرفهاي خيلي بدي مي زند و همه زندگي شما را بر ملا مي کند. متاسفانه رييس جمهور به آخرين اخبار دسترسي دارد. روزنامه هاي مخالف دولت تيتر مي زنند: "بخيه ترميم کابينه پاره شد!". روزنامه هاي طرفدار دولت عکس شما با کراوات را چاپ مي کنند و مي نويسند: "مرگ بر منافق"

 

............

 

منتظر قرمز شدن چراغ چهار راه ايران خودرو هستيد تا به طرف ماشينها برويد. راننده اي شما را صدا مي زند و شما به طرف او مي رويد. پول را مي گيريد و روزنامه را به راننده مي دهيد. راننده شبيه عکسي است که روزنامه چاپ کرده است...

بعد التحرير:

1-      خدا به سر شاهد است که اين مطلب هيچ ربطي به دولت فعلي ندارد. سوابق اين بنده کمترين در حمايت از دولت اظهر من الشمس است.

2-      قابل توجه دوستان! مثل دفع قبل برنداريد کمپوت گلابي و زردآلو بياوريدها! "اوين" خيلي کلاس دارد. يا کمپوت آناناس بياوريد يا دست کم آب گيلاس!