قصه راستکی

یادداشتهای شخصی امیرعلی

چند روایت معتبر از زندگی شبه افسانه ای به نام خمینی
ساعت ۳:٤٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ خرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

دمادم پیروی انقلاب بود. روزهای آخر تبعید در پاریس. گوشت حلال (گوشتی که ذبح اسلامی شده باشد) پیدا نمی شد و امکان طبخ غذاهای گوشتی نبود. عده ای از یاران، به حساب خودشان چاره ای اندیشیدند، گوسفندی خریدند و در محل اقامت امام سر بردیدند و سرانجام پس از مدتی، غذای گوشتی فراهم شد!

سر سفره، امام (ره) از وجود غذای گوشتی تعجب کردند و سوال کردند از کجا گوشت حلال پیدا شده است؟ یکی از یاران با افتخار ماجرای ذبح شرعی را توضیح داد. امام ناراحت شد و گفت:

تا آنجا که اطلاع دارم، در این کشور کشتن حیوانات در خارج از محل کشتارگاه ها ممنوع است. شما قانون این کشور را زیرپا گذاشته اید! من از این غذا نمی خورم. اشکال دارد! غذا را جمع کردند و امام مثل قبل نان و پنیر خوردند !

خیلی ها اگر بودند، شاید اصلا دوزاری اشان نمی افتاد که قانون یعنی چه و بی قانونی چه ارتباطی به حرمت شرعی دارد! اگر هم دوزاری اشان می افتاد، ترجیح می دادند جماعت را از خود نرنجانند!

 

اولین رییس جمهور با رای قاطع 11 میلیونی مردم انتخاب شده بود. از یاد نباید برد که 11 میلیون یعنی 70-80% واجدین شرایط آن روزگار! باد همین قدرت، بدجوری توی دماغ رییس جمهور افتاده بود، انتظار بی جا پیدا کرده بود که مجلس و قوه قضائیه و خبرگان و ... همه و همه به میل شخصی "حضرت آقا" عمل کنند. اینجا و آنجا هم وقتی گفته بودند که این نحوه برخورد با مجلس خلاف قانون است، گفته بود : من قانون را قبول ندارم!

چند روز بعد، امام سخنرانی داشت. در میان صحبت گفت: می گوید من قانون را قبول ندارم! تو غلط می کنی که قانون را قبول نداری! قانون تو را قبول ندارد!

خیلی ها اگر بودند، حساب همان آراء را می کردند و ترجیح می دادند خود را هم فکر با رییس جمهور معرفی کنند! به درک که تفکیک قوا و قانون اساسی به باد خواهد رفت!

 

آقای موسوی اردبیلی (رییس قوه قضائیه وقت)، خدمت امام بودند. صحبتهایشان با امام به جایی رسید که خواستند بگویند فلانی آدم ناصالحی است. گفتند: "آقا راستش فلانی اصلا شما را قبول ندارد!" امام برآشفتند! گفتند : خب نداشته باشد! مگر من اصول دینم؟!

خیلی ها اگر بودند، تا می شنیدند که کسی قبولشان ندارد، دستور می دادند به نحو مقتضی ترتیب طرف داده شود!

 

بنی صدر بدجوری تو زرد از آب درآمده بود. با ناجوانمردی و خدعه های تبلیغاتی، خودش را به امام چسبانده بود و توانسته بود کلی رای جمع کند. بعد هم تمامیت خواهی و تکبر و نفاق، پیوند با منافقین و لجبازی با سپاه و ...، خیلی ها تف و لعنتش می کردند، امام تا روز آخر احترامش را نگه داشت، فقط با لفظ "آقای رییس جمهور"، "آقای بنی صدر" و مانند آن خطابش کرد. بعد هم که عزل شد، هیچ وقت لفظ زشتی به کار نبرد. حتی یکبار گفت: آقای ابوالحسن! یعنی اسم کوچکش را صدا زد! به کارتر و ریگان و ...، هیچ وقت بی احترامی نکرد، همیشه می گفت: آقای کارتر، آقای ریگان!

خیلی ها اگر بودند، رکیک ترین الفاظ را نثار طرف مقابل می کردند. مثلا می گفتند بزغاله! یا می گفتند چهارپا! مردم هم ذوق می کردند و می گذاشتند به پای جگردار بودن گوینده! امام اما ادب نگاه می داشت که: ادب مرد به ز دولت اوست!

 

دانش آموزان یکی از دبیرستان های آمریکا، برای امام نامه نوشته بودند و کلی از شخصیت امام تعریف کرده بودند. همراه نامه یک جفت جوراب نو هم بود و از امام تقاضا کرده بودند که در مقابل، تبرکا یک جفت جوراب کهنه اشان را برای آنها بفرستند! امام جواب محبت آمیزی برایشان نوشتند، اما خبری از جوراب نبود. به جای جوراب، خواستند که همه کتاب های دینی مناسب نوجوانان را برایشان بیاورند، یکی را انتخاب کردند و دادند تا ترجمه شود، همان ترجمه را به عنوان یادگاری برای بچه ها فرستادند!

خیلی ها اگر بودند، جوراب کهنه اشان را می فرستادند و کلی ذوق می کردند که مردم لباسشان را تبرک می دانند، بعد هم کلی ماجرا را توی بوق و کرنا می کردند و اصلا این جوراب خواهی یک سنت می شد.

 

سپاه و ارتش با هم هماهنگ شده بودند، طرح عملیات را محسن رضایی و صیاد شیرازی با هم در آورده بودند جوری که مو لای درزش نمی رفت. همه محاسبات و پیش بینی ها حکایت  از پیروزی داشت. به دلایل پیش بینی نشده اما طرح شکست خورد. رضایی و صیاد شرمنده و سر به زیر به جماران آمدند، خبر به گوش امام رسیده بود. لبخند زدند، سعی کردند آن دو را از ناراحتی در بیاورند. بعد هم گفتند: جنگ است. اینجوری هم می شود گاهی. بروید به خدا توکل کنید و باز تلاش کنید!

خیلی ها اگر بودند، کاسه کوزه را سر همان 2 نفر می شکستند و ناکارآمدی خودشان را هم به پای زیردستان می نوشتند تا خودشان در ذهن مردم پاک بمانند. امام اما هیچ ابایی نداشت که اشتباه زیردستانش هم به نام خودش نوشته شود.

 

اوایل انقلاب بود و فتنه مجاهدین (منافقین) حسابی داغ بود. پسر آیت الله طالقانی هم به چرم هواداری و همکاری با منافقین دستگیر شده بود. آیت الله رنجیده بود و به قهر از تهران خارج شده بود. امام سخنرانی داشت. خبرنگارها هم بودند. حرف را به فتنه منافقین کشاند و گفت: هر کدام از منسوبین من اگر از مجاهدین حمایت کنند، باید دستگیر شوند. همین احمد اگر دست از پا خطا کند، ببرید اعدامش کنید! خبرنگارها خندیدند، آیت الله طالقانی هم پی به اشتباهش برد و برگشت، منسوبین هم دانستند که نسبت برای شان مصونیت و شان و مقامی نمی آورد. حسین خمینی که به زندان طویل المدت افتاد، همه مطمئن بودند که امام ادعای دروغ نمی کرد.

خیلی ها اگر بودند، یا جرات برخورد با پسر مسوولین را نداشتند، یا آقازاده اشان را مصون از هر خطایی می دانستند، یا پدر آقازاده خاطی را هم به جرم ناکرده مجازات می کردند. عمل امام اما حساب و کتاب داشت!

 

امام یک عارف بزرگ بود. اشعار و دست نوشته ها و کرامات متعدد، حکایت از رابطه ای قوی و عجیب بین او و خدا داشت. هیچ وقت اما دوست نداشت این چیزها جایی نقل شود. خودش هم تا می توانست شکسته نفسی می کرد. یکبار در حسینه جماران، خیلی صریح به صدها شنونده حضوری و هزاران شنونده غیر حضوری گفت که: من شهادت می دهم که تا به حال،  2 رکعت نماز با خلوص نیت برای خدا نخوانده ام. هر چه بوده برای نفس بوده ، خودم می دانم که اگر ترس از جهنم و نار نبود، نماز ها هم اینجوری نبود.

یکبار هم به حاج احمد آقا گفته بود: دعا کن من با حاج عیسی – خدمتکار بیت امام (ره)- محشور شوم.

خیلی ها اگر موقعیت امام را داشتند، ادعای پیغمبری می کردند!

 

هر هفته نامه های زیادی برای امام می آمد، قریب به اتفاقشان محبت آمیز بود و درخواستی از سر نیاز. بعضی وقتها اما نامه هایی می آمد در انتقاد از عملکرد امام یا فحش نامه هایی از سر عقده گشایی. نظارت امام روی اعضا دفترش جوری بود که جرات سانسور حرفهای مردم و کانالیزه کردن ارتباطات امام را نداشتند. این نامه ها را هم به امام می داند. اواخر عمر امام، دکترها گفته بودند که هیچ کلام ناراحت کننده یا نوشته تندی به امام نباید برسد! سید احمد از اعضا دفتر خواسته بود که دیگر نامه های تند را به امام ندهند. پس از مدت کوتاهی امام متوجه شد و اعضا دفترش را بازخواست کرد! نامه ها مثل قبل بدون سانسور به امام رسید.

خیلی ها اگر بودند، سرشان را جوری فرو می کردند توی برف دفتر و بیتشان که ... !

 

بعد التحریر:

1-  میلاد کوثر مبارک باد. روز زن هم بر آن هایی که الگویشان حضرت زهرا است مبارک! به بقیه هم هیچ ربطی ندارد! بروند هشت مارس و روز تولد فرح پهلوی را جشن بگیرند! بلکه با همان ها هم محشور شوند!

2-  بدجوری دلم گرفته. عملکرد بعضی ها کار را به جایی رسانده که امام هم زیر سوال رفته است. غربت امام را به وضوح می شود لمس کرد.

3-   بعضی ها با خواندن بخش چهارم این پست ، ممکن است بگویند که گاهی کلماتی مثل احمق و بی شعور و ... از امام شنیده اند. درست است، اما بد نیست بدانید که این کلمات در 99% موارد در خصوص متحجرین و آخوندهای نفهم و علی الخصوص حجتیه های بی شعور به کار رفته است. می بینید که از همین گروه ها و به خصوص گروه اخیر چه رنج ها که می بریم و ...

4-     محمد هم کربلایی شد! بدجوری هوس کربلا دارم، دعا کنید ... !

5- "ابا" را به اشتباه "عبا" نوشته بودم! با تذکر دوستان اصلاح کردم!

 

اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا !