قصه راستکی

یادداشتهای شخصی امیرعلی

به ما نگفته بودند!
ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

سلام!

من بيشتر اوقات گرفتاريها، مشکلات و دردهايم را خدمت فرزندان شما عرضه می کنم. راستش را بخواهيد نوعی احساس شرم و خجالت نسبت به شما در من وجود دارد.

شايد دليلش اين باشد که شما را نمی شناسم. نه اينکه فرزندانتان را بشناسم و مقام و رتبه شان را درک کرده باشم ها...نه! اما به هر حال...

اگر نبود فرموده شريفتان مبنی بر اينکه "من و علی مانند پدران اين امتيم" شايد جسارت نمی کردم و اين نامه را برايتان نمی نوشتم.

راستش را بخواهيد شما را به ما درست معرفی نکردند. خنده دار که نه، بيشتر گريه دار است که خدمتتان عرض کنم شب مبعث و شب ميلاد شما، به ما سيرک حيوانات و شعبده بازی و عمليات ژانگولر نشان می دهند. انتقادی هم اگر شود بعد از فحاشی مفصل و چسباندن انگهای آنچنانی جواب می دهند: "خب عيد است! بايد شاد بود!" و من هيچ وقت نفهميدم چگونه می شود شاد بود از تولد يا بعثت کسی که نمی شناسيش؟!!

يا رسول الله! به ما نگفتند. نگفتند که شما چه کرديد. نگفتند که بوديد... شايد هم از بس گفتند و از بس بد گفتند ما نشنيده گرفتيم!

ماجرای سوره مجادله را برای ما توضيح ندادند. نگفتند که: "زنی توسط همسرش به يک رسم قديمی عربی طلاق داده می شود. آن روزها اگر کسی به زنش می گفت تو مانند مادرم هستی، زن مطلقه می شد. اين زن به نزد شما آمد و از اين رسم جاهلی شکايت برد. اما شما او را به صبر و پذيرش اين سنت دعوت کرديد. زن اما قانع نشد. شکايت و اشک و آه به نزد خدا برد و خدا سوره مجادله را بر شما وحی نمود."

وقتی اين موضوع را دريافتم، از خودم پرسيدم: "چگونه ممکن است يکی از پيروان پيامبر، نظر ايشان را نپذيرد و با ايشان بر سر نظر خود مجادله کند؟"  "اصلا چرا کسی نگفته: ای زن تو به چه جراتی با پيامبر هم کلام می شوي؟ مگر نمی دانی که عرب تا چه حد مردسالار است؟ "

ای رسول خدا! چرا کسی به من نگفت که خدا در مجادله شما با اين زن، جانب زن را گرفت و اين سنت منسوخ شد؟ حتی درخواست همسرانتان را هم درست نشنيديم! آنگاه که آنان طلب وسعت رزق و گشايش روزی می کنند از شما. شما آنان را از خود نرانديد. از بيت المال هم سهم بيشتری به ايشان نداديد. درست مثل يک شهروند عادی فرموديد: " زندگی محمد هيمنجور است. هر که می تواند صبر کند و الا آزاد است. برود و زندگی مورد علاقه خود را داشته باشد."

در جامعه شما هم منافق بود. هم مشرک. هم کافر. شما با مشرکان و کافران پيمان امنيتی امضا کرديد. به ما نگفته بودند که "شما با بت پرستان مکه پيمانی منعقد کرديد که هر کس از مکه گريخت و به مدينه آمد او را به مکيان تحويل دهيد!"

به ما نگفتند که چرا اينکار را کرديد! حتی به ما نگفتند که شما در عين عقد اين پيمانهای امنيتی با کفار و يهوديان، مسجد منافقين را بر سرشان خراب کرديد! و من بعدها مصلحت زيبای اين ۲کار را دريافتم.

يا رسول الله! شايد هم گفتند و ما نشنيديم. هر چه هست اينقدر می فهميم که هر چه داريم از همين بعثت شما داريم. اگر خدا شما را به پيامبری برنگزيده بود، شايد ما هم هنوز دخترانمان را زنده به گور می کرديم. شايد.....

ای آخرين پيامبر خدا! از خودت کمک می خواهم که مرا با تمام ابعاد وجود نازنينت و سيره رفتاريت، بدون زنگارتحريف و غبار غرض ورزی آشنا سازی.

راستی....۲ماه پيش حين زيارت فرزندتان، آقا علی بن موسی الرضا(ع)، يکی از ميانه جمعيت فرياد برآورد: "محمدی هاش صلوات!" و من بر خود لرزيدم. من کجا و مقام محمدی شدن کجا. کمی بعد آرام شدم که با مدد از شما و خاندانتان هر محالی ممکن است.

دست از طلب ندارم تا کام من برآيد    يا جان رسد به جانان يا جان زتن برآيد

سلام و درود خداوند بر شما و خاندان پاکتان!

بعدالتحرير:

- محمدی هاش صلوات....اللهم صل علی محمد و آل محمد