قصه راستکی

یادداشتهای شخصی امیرعلی

کعبه يک سنگ نشانی است که ره گم نشود...
ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ شهریور ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

 

چند وقتي بود که خبر را شنيده بودم. قصد داشتم پيش از اين روي وبلاگ در اين مورد چيزکي قلمي کنم. هر بار اما حرف مهمتري بر سر زبانم آمد. اين محمد هم از بس مي گويد:  "ورندار هر چيزي را روي اين لامصب بنويس" ، آدم مي ماند که چي را بنويسد و چي را ننويسد.

از اول حس خوبي نسبت بهش نداشتم. اين که آدم ترانه هاي لوس آنجلسي را بردارد  و از رويش نواي عاشورايي بسازد، هيچ جوري تو کت من نمي رفت. شيخ ما هميشه مي گفت که شعور و شور بايد به هم گره بخورد و الا يک جاي کار مي لنگد و آخر کار  طرف که بي شور يا بي شعور است زمين مي خورد. ما هم در کارهاي اين بابا اگرچه شور مي ديديم ولي شعور نمي يافتيم. البته بگويم که اصلا دوست نداشتم زمين بخورد. يعني حداقل منتظر زمين خوردنش نبودم.

خبر را مدتي پيش شنيدم. آن هم با چه آب و تابي:  " فلاني را که مي شناسي؟ مداح اهل بيت است...بيا و ببين چه ها که نکرده است. چي؟ شايعه کدام است برادر من! خودم فيلمش را ديدم. طرف هم تويش بود. جاي خواهر...." اول خودم را دلداري مي دادم که حتما مونتاژ کرده اند. حتما برايش پاپوش دوخته اند. چندين و چند بار هم موقعيت ديدنش پيش آمد. هر بار اما به بهانه اي از سر بازش کردم به اميد دروغي بودنش.

چند روزي  است که شستم خبردار شده بود که صحت قضيه مورد تاييد است. صدا و سيما ديگر مراسمي از او پخش نمي کرد و اين نشانه بدي بود. آنهم صدا و سيمايي که به فرمايش بزرگان مبني بر عدم ترويج مداحي هاي توخالي هيچ توجهي نمي کرد و مثل هميشه هر کار که مي خواست مي کرد و راه به راه حوسين- حوسين اش به راه بود. هر وقت هم مي پرسيديم که نواي سوزناک حسين(ع) چگونه به اين راک اند رول و هيپ- هاپ بدل شده است، جواب مي شنيديم که: "اي بابا! مخاطب شناس نيستيد شما! بيا و ببين چه خبر است! عصر عاشورا بيا ميدان محسني، ببين چه صحنه هايي مي بيني. ماشينهاي مدل بالا و جوانهاي خوشتيپ، همه هم با girl friend محترمشان، آرايشها همه سياه! سيستم هاي صوتي ماشينها هم که ديگر نگو! ميرداماد ترکيده از صداي: حوسين! حوسين!" ما هم که مثل هميشه حرص مي خورديم از اين تحليلهاي آبکي! حالا همين صدا و سيما ديگر از او چيزي پخش نمي کرد و اين يعني....

راستش را بخواهيد مشکل از ما است. يادمان مي رود که بيشتر آدمها واسطه فيض هستند. به جاي اينکه به فکر فيض اصلي باشيم مي چسبيم به واسطه فيض. مي دانيد مثل چه مي ماند؟ مثل اينکه يکي با انگشتش به ما ماه را نشان مي دهد و ما به جاي نگاه کردن ماه، حواسمان مي رود پي پيچ و تاب انگشت نشان دهنده. اي بابا! انگشت را چه کار داري؟ ماه را بچسب! و ما هميشه انگشت را مي چسبيم.

بي خود و بي جهت از آدمها بت مي سازيم. همه خوبيها و ارزشهاي بشري را در وي خلاصه مي کنيم. دور و برش هاله نور مي بينيم و حس مي کنيم اين يکي ديگر است! عکسش را مي زنيم به ديوار اتاق و برايش سينه چاک مي دهيم. اين دنياي مجازي را هم که فقط مي آييم به عشق همين کارها. بر مي داريم يک کلوب راه مي اندازيم: "کلوب طرفداران مداح اهل بيت، حاج ...."، "کلوب هواداران  فوتباليست پاطلايي...." و بعد که تقش در مي آيد و طرف تو زرد از آب در مي آيد عکسش را پاره مي کنيم و در به در مي گرديم پي يکي ديگر که پاي علمش سينه بزنيم و برايش يقه جر بدهيم....روز از نو روزي از نو!

مولاي ما حضرت علي (ع)، فرموده بسيار زيبايي دارند. ايشان مي فرمايند که : "انسانها را با معيار حق بسنجيد، نه اينکه بعضي انسانها را معيار حق فرض کنيد. " و ما هميشه اشتباه مي کنيم. هميشه يکي را براي خودمان بت مي کنيم و بعد که طرف فزرتش قمصور شد، زانوي غم بغل مي گيريم که: امان اي دل! اي دل! اي دل.....

اين يکي- دو روز خيلي ها را ديدم که يا توي خاکي زده بودند يا چپ کرده بودند. چند شب پيش هم يکي از دوستان ديش دار! که هنوز ديششان را جمع نکرده اند (راستي! يادم بياندازيد راجع به اين ديش هم مطلبي بنويسم و از زحمات جان برکفان سبزپوش ناجا تشکر کنم!) ديدم. مي گفت که شبکه هاي آنور آبي کلي غش و ضعف کرده اند و نيششان را به قاعده دهانه تونل رسالت باز کرده اند که: "ديديد همه حرفهايشان دروغ است! ديديد مداحشان هم اينکاره است! ديديد واعظان کاين جلوه بر محراب و منبر مي کنند..."

گفتم: خب حالا که چي! خب مداح اهل بيت بوده که بوده! يک شکري هم خورده و حالا چوبش را مي خورد. ديگر اين که اينقدر بزرگنمايي و جوسازي ندارد. ما يا از اين طرف بام مي افتيم يا از آن طرف! تا ديروز فکر مي کرديم اين بابا از صحابي رسول خدا است و حالا افسرده شده ايم و به همه چيز شک کرده ايم.

مي دانيد مشکل کجاست؟ ما وقتي يک نفر فوتباليست پا به توپي  است يا مداح خوش صدايي يا نقاش زبردستي يا  دانشمند کارکشته اي، فراموش مي کنيم که حواسمان به کارکرد اصلي او باشد. فکر  مي کنيم طرف انسان کامل است و ميوه خلقت! فردا روز هم که طرف با سر زمين مي خورد احساس مي کنيم همه ارزشهاي انساني و فضائل معنوي جريحه دار شده اند.

کاشکي دست از اين رويه اشتباه بشوييم و بي خيال آدمها شويم. به ديوار دلمان عکس خدا را بزنيم تا مطمئن شويم هيچ وقت کاري نمي کند که پايينش بياوريم. کاشکي وقتي مداحي مي شنويم به فکر اهل بيت بيافتيم و مصائبشان و يا شاديشان. کاشکي اينقدر دنبال فرم نباشيم و به محتوا فکر کنيم. کاشکي اينقدر روي ديوارهاي شل و ول شکستني يادگاري ننويسيم....

کاشکي...

 

کاشکي خدا همه مان را عاقبت به خير کند!

آمين!