قصه راستکی

یادداشتهای شخصی امیرعلی

بیمار روانی
ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ تیر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

1- چند روز پیش پشت چراغ قرمز چهارراه پاسداران گیر کرده بودم. دو بار چراغ سبز شده بود و چهارراه مانند اوضاع سیاسی این روزهای کشور آنقدر در هم تنیده بود که چند متری بیشتر جابجا نشده بودم. گرمای هوا کلافه کننده بود و چراغ روشن درجه بنزین، کولر ممنوعمان کرده بود!
توی آن هرم گرما و حجم خفه کننده دود و ریزگرد و لابد تابش u.v و سایر امواج الکترومغناطیسی و یحتمل در انبوه جنهای ول داده شده توسط جریان انحرافی، یکهو و بی مقدمه یاد یک جریان خنده دار افتادم.
توی ذهنم شروع کردم به مرور ماجرا و نقطه اوج ماجرا که رسید، نتوانستم خنده ام را کنترل کنم و حالا نخند و کی بخند! مدتها بود که به این بلندی نخندیده بودم. گرما و باقی مشکلات همه فراموش شده بود و بی اغراق نمی توانستم خنده ام را کنترل کنم. به خودم که آمدم دیدم راننده و مسافرین تاکسی بغلی بدجوی عاقل اندر سفیه نگاه می کنند! خب حق داشتند.

2- دیروز عازم مراسم ختم ابوالشهید حاج محمد ذوالفقاری، پدر آقای مهندس حاج علی ذوالفقاری  (از همکاران خوب و رزمندگان قدیم) بودم که به صرافت افتادم ببینم چقدر پول همراه دارم. هیچ! یعنی دروغ نگفته باشم یک دویست تومانی پاره که صد تومان هم نمی ارزید. دنیا دور سرم چرخید که حالا باید بیفتم دنبال خودپرداز و باز همان مصیبت که یکجا شتاب قطع است و یکجا پول ندارد و هر جا یک مصیبت عظما. تازه اگر یکی از این خودپردازها کارت را نوش جان نکند و ...
القصه، به خدا توکل کردم و با اعتماد به نفس به خودپرداز بانک روبروی شرکت مراجعه کردم. در کمال ناباوری خلوت بود، شتاب هم وصل بود و پول هم موجود . به سرعت مبلغ درخواستی را انتخاب کردم. وقتی پول را برداشتم و رسید را تحویل گرفتم، ناخودآگاه و بدون اینکه چنین قصدی داشته باشم، از سر قدرشناسی بلند و رسا به دستگاه خودپرداز گفتم : مرسی! وقتی متوجه خبطی که کردم شدم که با نگاه خانمی که پشت سر من در انتظار بود مواجه شدم. نگاه به مراتب عاقل اندر سفیه تر از نگاه مسافران تاکسی بند قبل!

3- .....
4- ........

نگرانم! جدی جدی احساس می کنم مغزم دچار Fault شده و به قول مکانیکها 3 کار می کند.

اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا!