قصه راستکی

یادداشتهای شخصی امیرعلی

ديش! ديش! ديش داريم ما....
ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ شهریور ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

شما فوق ليسانس مهندسي صنايع داريد. درستان تمام شده و قرار است به سربازي اعزام شويد. براي تقسيم به پادگان وليعصر (عج) مي رويد. دژبان پادگان از دوستان دوران ليسانس شما است. به شما مي گويد که دعا کنيد تا موقع تقسيم در نيروي انتظامي بيافتيد و اضافه مي کند که اينجا هتل است و کلي خوش مي گذرد. بعد هم توضيح مي دهد که اوايل خدمت در منکرات خيابان وزرا مشغول بوده است. اسم  مفاسد وزرا را که مي شنويد آه از نهادتان بر مي خيزد....

شما دعا مي کنيد که در ناجا بيافتيد. سرهنگي بين صفوف حرکت مي کند و افراد را 4نفر 4نفر تقسيم مي کند: " آجا- ناجا - سپاه - ودجا" بغل دستيتان توضيح مي دهد که : آجا يعني ارتش، ناجا يعني نيروي انتظامي، سپاه يعني سپاه و ودجا يعني وزارت دفاع. نوبت شما مي شود و سرهنگ فرياد مي زند: "ناجا!" شما خدا را شکر مي کنيد.

 يک جعبه شيريني مي خريد و به خانه نامزدتان مي رويد. پدر همسرتان در را به رويتان مي گشايد و براي اولين بار شما را تنگ در آغوش مي گيرد. از اين رفتار وي تعجب مي کنيد. داخل مي رويد و با مادر خانومتان هم سلام و احوالپرسي مي کنيد. پدر خانومتان مثل هميشه روي منبر مي رود و مي گويد خيلي خوشحال است که شما به پرچم زير خدمت! مي رويد و شروع مي کند از خاطرات دوران خدمتش تعريف کردن: "والله زمان جنگ چالدران ما سرباز بوديم. من بودم و امرالله خان امرودي و رضا شصت تير و شاه اسماعيل صفوي! شب داشتيم گپ مي زديم که يکهو ديديم 2تا سرباز عثماني جلويمان هستند. آن زمان 2تا سرباز خيلي بود...." شما داريد از تعجب شاخ در مي آوريد که مادر خانومتان سر مي رسد و توضيح مي دهد که پدر خانومتان اخيرا محتواي چند کتاب تاريخي را با هم قاطي کرده است...

شما سراغ همسرتان را مي گيريد و جواب مي شنويد که ايشان در کلاس "آموزش گل چيني" هستند. شما تعجب مي کنيد چون از وقتي سال اول ليسانس را مي خوانده ايد، ايشان به همين کلاس مي رفته اند. مادر خانومتان توضيح مي دهد که الان "دوره گل چيني پالاس پالاس" شرکت مي کنند و شما متوجه مي شويد که منظور دوره گل چيني پلاس پلاس (++) است.

پدر خانومتان مي گويند که در راه داماد همسايه را ديده اند که مثل گربه پشت در آپارتمان موس موس مي کرده است و بعد توضيح مي دهد که حالش از دامادهايي که به هر بهانه اي در خانه همسر آينده شان سبز مي شوند به هم مي خورد. شما بغض مي کنيد و مادر خانومتان به پدر همسرتان چشم غره مي رود. باباي نامزدتان مي گويد که منظورش شما نبوده ايد چرا که شما داريد براي حفاظت از ناموس مملکت به حوالي مرزهاي کشور مي رويد. شما متذکر مي شويد که توفيق حراست از ناموس مملکت را از دست داده ايد و در تهران و در ناجا خدمت مي کنيد. پدر خانومتان مي گويند:  "سرباز هم سربازهاي قديم... والله ما يک بار سر صف که بوديم افسر فرمانده از بغل دستيمان با اشاره به تفنگش پرسيد که اين چيه دستت؟....."

شما با مدرک فوق ليسانس مهندسي صنايع راننده يکي از الگانسهاي پليس شده ايد. فرمانده تان به شما مي گويد: "خيلي دلت بخواهد بدبخت! بعد از خدمت آرزوي بنز سواري را به گور مي بري". نامزدتان با شما قهر است. چون شما نتوانسته ايد با الگانس او را به مراسم عروسي دوستش ببريد. همسرتان مي گويد که شما بي عرضه ايد وگرنه نامزد همه دوستانش با ماشينهاي اداره همسرانشان را اين طرف- آن طرف مي برند. شما کلافه هستيد و نمي توانيد خوب رانندگي کنيد. شما را به بخش ديگري مي فرستند و خوشحاليد که ديگر حسرت بنيامين گوش دادن موقع رانندگي با الگانس را نمي خوريد....

فرمانده جديدتان شما و بقيه افسران وظيفه را جمع مي کند و برايتان توضيح مي دهد که بايد براي انجام طرح جديدي توجيه شويد و شما ته دلتان قند آب مي شود که لابد دوباره گشت هاي ارشاد فعال شده است. اما فرمانده تان متذکر مي شود که بايد براي جمع آوري ديشهاي ماهواره به پشت بام منازل برويد. بعد هم شما را توجيه مي کند که به هيچ وجه وارد حريم خصوصي افراد نمي شويد و اگر در راه رسيدن به پشت بام، سر بريده! هم ديديد هيچ عکس العملي نشان نمي دهيد و فقط به پشت بام مي رويد. شما سوال مي کنيد که اگر ديش ها در بالکن منازل بود تکلبف چيست؟ و فرمانده تان توضيح مي دهد که در آن صورت هم از داخل اتاقها به بالکن مي رويد ولي اکيدا به حريم خصوصي مردم وارد نمي شويد. شما هرچه  فکر مي کنيد نمي فهميد که حريم خصوصي مردم کجايشان است ؟!

شما به منزل همسرتان مي رويد. همه با شما سرسنگين هستند.همسرتان بخاطر نياوردن الگانس، مادر خانومتان بخاطر دستگير نکردن آقاي شوکت و برادرنامزدتان بخاطر نياوردن فيلمهاي جديد از منکرات وزرا. امروز 50امين سالگرد ازدواج پدر و مادر خانومتان است. پدر همسرتان به شما مي گويد که tv را روي کانال 9 بگذاريد. شما متعجب مي شويد که مگر تلويزيون کانال 9 هم دارد؟ برادر نامزدتان به شما اشاره مي کند که حرف زيادي نزنيد و بعد با استفاده از يک ريموت کنترل ديگر، کانال 9 تلويزيون را مي آورد.

شما چشم هايتان از حدقه بيرون مي زند. کانال 9 در کمال ناباوري "تو خودت نمره بيستي"  پخش مي کند. پدر خانومتان دست مادر خانومتان را گرفته و سعي مي کند او را به زور بلند کند. شما داريد فکر مي کنيد که اين 2 خواننده شبکه 9 چقدر آشنا هستند و پدر خانومتان متذکر مي شود که جانش براي اين 2تا پدر سوخته در مي رود. بعد هم رو به مادر همسرتان مي گويد: "تو خودت نمره بيستي...تو مثل هيچ کسي نيستي" شما کم- کم چيزهايي دستگيرتان مي شود . مي فهميد که چرا چند وقتي است که برادر همسرتان همه جاي بالکن خانه را با حصير پوشانده. پدر خانومتان وسط اتاق بشکن مي زند  و در حالي که عرق از سر و رويش مي ريزد، خطاب به مادر خانومتان فرياد مي زند: " تو تولدي! شروعي! رنگ اولين طلوعي!.......تو خودت نمره بيستي...!"

موقع خداحافظي به برادر خانومتان مي گوييد که هيچ تضميني نمي دهيد که فردا پس فردا با سربازهايتان براي جمع آوري ديش به خانه آنها نرويد! نامزدتان با چشمهاي پر از اشک به شما نگاه مي کند. برادر خانومتان بين شما و همسرتان قرار مي گيرد و در حاليکه نمي گذارد شما نامزدتان را ببينيد، مي گويد: "فقط يادت باشد که ديگر حق نداري وارد حريم خصوصي ما بشوي...."

شما به پشت بام مجتمعي در شمال تهران مي رويد. وقتي قدم به  پشت بام مي گذاريد باورتان نمي شود: نزديک به 50 ديش رو به شرق و غرب نشسته اند. يکي از همکارانتان شرط مي بندد که مي تواند ديش را در عرض 1 دقيقه از وسط تا کند. کم کم بساط شوخي راه مي افتد. شما جوگير مي شويد و يکي از ديشها را از بالا به استخر خانه بغلي پرت مي کنيد. يک نفر از اهالي ساختمان با دوربين سايبر شات تند-تند عکس مي اندازد. شما يکي از ديشها را روي سرتان گذاشته ايد. خودتان را تاب مي دهيد و فرياد مي زنيد: ديششش....ديشششش....ديش داريم ما....ديش...ديش...ديش داريم ما...

فردا روزنامه ها تصوير شما را در حال انجام حرکات موزون با ديشي که روي سرتان گذاشته ايد چاپ مي کنند و تيتر مي زنند: ورود به حريم خصوصي مردم!

..........................................................

شما به يکي از نقاط مرزي سيستان و بلوچستان منتقل شده ايد. خيالتان راحت است که وسط برهوت نه ديشي وجود دارد و نه هيچ چيز ديگري. در محوطه پادگان از يک بيابان خشک و بي آب و علف پاسباني مي کنيد و به ياد حريم خصوصي مردم مي افتيد.

سربازي که روي برجک بالاي سر شما است فرياد مي زند:

" من تورو مي خوام! تورو ميخوام! اونا رو نمي خوام!.......نفسم تويي! تو مي دوني هوا رو نمي خوام!"

" بي تو هيچي از عالم نمي خوام! تو فرشته اي..من آدم نمي خوام! مي دونم خيلي زيادي واسه من! هميشه عادتمه کم نمي خوام! نه نمي خوام..."