قصه راستکی

یادداشتهای شخصی امیرعلی

تاکسی شنیده ها -1
ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ بهمن ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

[ تهران، سیدخندان، حدود ساعت 10 صبح ]

- چهارراه پاسداران؟
- بیا بالا، قربونت فقط این در صاب مرده رو یواش ببند، پیش پای شما به طرف گفتم یواش ...
- چشم
- آ قربونش!
- آبجی شما گفتی کجا پیاده میشی؟
- سر دولت (صدای خش دار زنانه، صندلی از عقب)
- الهی به امید تو
- آقا شما ماشاالله معلومه اهل کمالاتی، میشه من یه سوال بپرسم؟
- کمالات رو که شرمندم، ولی بفرمایید! (با لبخندی بی حوصله)
- آقای من، چه جوری میشه یک نفر رو پیدا کرد؟ با این چیز رو میگم ها، این ماسماسک که باهاش یارانه ثبت نام می کنن و اینها، هان : ایترنت
- اینترنت !
- همون قربونش! میشه؟ میگن میشه باهاش یه آدم رو هر جای این دنیای سگ صاحاب که باشه پیدا کرد!
- واللا چه عرض...
- آقای خودم که شما باشی، من از سال 57، 2-3 ماه قبل شلوغ پلوغی عا تا الان که میکنه به عبارت چند سال؟
- 33 سال
- آره قربونت؛ من از اون سال تا حالا از صبح که عین سگ پاسوخته از خونه میام بیرون تا شب که کپه مرگم رو میذارم، دنبال یه زنم. زن که نه فرشته!
- (از توی آینه عقب را نگاه می کند!) آبجی جسارت نباشه ها! حکایت هیزی و دله دزدی نیست. صحبت ناموسمه!
  ( صدایی شنیده نمی شود)
- آقا میشه؟ این تن بمیره بگو که میشه!
- واللا بستگی ....
- سال 54 بود که دیدمش، ما اون موقع سرمون باد داشت، چی میگن، بو قرمه سبزی می داد. چیریک بودیم، حالا نه اینکه فک کنی خیلی کار درست بودیم و اینها! نه قربونت، ما همیشه اسب گاری بودیم و یکی دیگه سوارمون بوده، شما که ماشالا با فهم و کمالاتی، تاریخ خوندی، چیریک میدونی چیه !
- بعله خب، فدایی بودید؟
- (خنده قاه قاه) گفتم شما سرت تو حسابه! آره قربونش! حالا وللش! خلاصه به ما گفته بودن یه مدت بریم اون پایین مایینا، طرفای قلعه، (صدایش را خیلی پایین می آورد) میدونی که جریان قلعه رو؟!
- (با اشاره چشم، تایید می کنم، نگران بیخ پیدا کردن ماجرا شده ام)
- آره آقا ما میرفتیم طرفای این قلعه، کار شاقی هم نداشتیم، باهاس روزی 4-5 ساعت اون طرفا میچرخیدیم، شب می رفتیم تو خونه، خونه تیمی رو میگم ها ملتفتی که؟
- بعله
- شب باهاس میرفتیم تو خونه و گزارش که چی دیدیم و مردم چی میگن و شاه-دوستن هنوز یا نه و از این دری وری ها، حالا تیپمون هم تیپ دختربازی! یادش بخیر! آی جوونی! ما رو اینجوری نبین ها! من این بودم این شدم، ببین (به عکس روی جاسیگاری ماشین اشاره می کند، انصافا خوش تیپ بوده است.)
- هنوز هم ماشالا...
- وللش، اینا تعارفه> این سیگاره سگ مصب ما رو از ریخت انداخته (مشخصا معتاد است، احتمالا تریاک)
- اختیار...
- آره! ما َم هر روز تیریپ دختربازی، یک شلوار لی تنگ و یک پیرهن هاوایی، یا شانس و یا قسمت تو خیابونا. البته سرکاری بودها! اینها 3-4 ماه هر کیو اول اینجوری اسکل میکردن بعد کم کم یارو که حوصلش سر میرفت میوردنش تو راه! میگفتن حوصله ات سر رفته، حالا برو ماشین بدزد واسه عملیات ! خلاصه،... آبجی سر ِ دولتِ ها!
- (هما صدای خش دار زنانه) آقا من یک کم بالاتر پیاده میشم.
- نه همشیره، شرمندتم، هم افسر واسساده، هم دیگه بالاتر مسافر بهم نمیخوره!
- آره، داشتم میگفتم، سرت که درد نیمد؟
- اختیار..
- فدای معرفتت!
-خلاصه ما تیریپ دختربازی (برای دهمین بار این عبارت را تکرار میکند، خانم عقبی که پیاده شده راحت تر و روان تر حرف می زند) میزدیم بیرون، یک شب دم غروب درست یادمه دوشنبه بود باهاس میرفتم نزدیک کافه شکوفه نو! شنیدی که؟! آخ آخ سوسن یادش بخیر (صدایش بد نیست، اما خارج میخواند): دوست دارم، میدونی که این کار دله، گناه من نیست، تقصیر دله! عشق تو دیوونم کرده، بی آشیونم کرده! نام تو نازنینو، ورد زبونم کرده! ...
- ....
-  آره! یه بیست قدم مونده بود به کافه، یوهو دیدم یه دختر قد بلند، مو مشکی، خوشگل، قشنگ یادمه موهاش رو ریخته بود از 2 طرف روی شونه هاش سر و صدایی راه انداخته که بیا و ببین (صدایش را ماهرانه نازک می کند): چی فک کردی؟! من از اوناش نیستم جونم! اشتباه گرفتی!
- عجب...
- عجبش حالا مونده داداشم! خلاصه ما هم یه نموره بهمون بر خورد! یه پسره دیلاق تن لش هم روبروش واسساده بود و به روز میخواس دستشو بگیره ببره تو کافه، ما دیگه قاطی کردیم
........
این شنیده ها بسته به نظرات دوستان ممکن است ادامه داشته باشد!