قصه راستکی

یادداشتهای شخصی امیرعلی

تاکسی شنیده ها-2
ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

[ ادامه از پست قبل ]
- آره! یه بیست قدم مونده بود به کافه، یوهو دیدم یه دختر قد بلند، مو مشکی، خوشگل، قشنگ یادمه موهاش رو ریخته بود از 2 طرف روی شونه هاش سر و صدایی راه انداخته که بیا و ببین (صدایش را ماهرانه نازک می کند): چی فک کردی؟! من از اوناش نیستم جونم! اشتباه گرفتی!

- عجب...
- عجبش حالا مونده داداشم! خلاصه ما هم یه نموره بهمون بر خورد! یه پسره دیلاق تن لش هم روبروش واسساده بود و به زور میخواس دستشو بگیره ببره تو کافه، ما دیگه قاطی کردیم
- ...
- آقای خودم که شما باشی، ما رفتیم جلو. حالا پا باز، شیکم تو، سر بالا، سینه جلو، دست راستمون هم تو جیبمون رو تیزی، رفتیم که قاطی کنیم واسه یارو و سه شماره پخش زمینش کنیم که دیدیم ای دل غافل مرتیکه با گنده لاتهای کافه ساخت و پاخت کرده بلکه ام اصن باهمن! دردسرت ندم؛ 2دقیقه نشد که ما جر و واجر شده پخش کف خیابون بودیم. حالا به قول اون یارو گفتنی : ما به همه گفتیم زدیم، شما ّم بگید زده! (قاه قاه میخندد)، (جمله ای معروف از دیالوگ ماندگار بهمن مفید خطاب به بهروز وثوقی در قیصر)
- چیزیتون شد؟
- آقام که شما باشی، ما چش وا کردیم دیدیم تو مریضخونه بهارلوییم. شیرین هم بالاسرمون! (شیرین قاعدتا نام دختره است)
. دکتره گفته بود نباهاس تب کنه. اگه تب کنه اوضاعش خیطه، این هم هی دستشو میذاشت رو پیشونی ما که ببینه ما تب داریم یا نه؟ جونِ خودم نه که فک کنی ما دختر ندیده بودیم ها، دختر کم تو دست و بالمون نبود. اما این لامصب دستشو که میذاشت ها، انگار هرچی خون تو این بدن سگ مصّب بود میومد جمع میشد تو پیشونی ما زیر دستای این! یه حالی بودم که نگو و نپرس.
- خب...
- خب به جمالت. دردسرت ندم، بیخود و بی جهت این دل تیکه پاره خودمم بیشتر لت و پار نکنم، دو ماه نکشید که دیگه کار ما از خاطرخواهی و عشق و عاشقی گذشت و کشید به مجنونی و دیوونگی. شیرینم دست کمی از ما نداشت و جونش واسه ما در میرفت. کم کم واسه اینکه بتونم بیشتر ببینمش آوردمش تو دست و بال خودمون تو تشکیلات و پاشو به خونه تیمی وا کردم.
- ...
- اوائل باهاس مث روزهای اول هممون، بیخودی تو خیابونها ول میزد و به قول رییس روسا و رفیق رفقا آمار میگرفت. کم کم گفتند شیرین باید بشه مسوول جذب. ما متحیر که دیگه مسوول جذب چه صیغه ایه؟ که دوزاریمونو انداختن. شیرین صبحا واسه اینکه آقاشو داداشاش گیر ندن، با تیپ سنگین و رنگین از خونه میومد بیرون و مستقیم میومد پیش ما. تو خونه تیمی تا میتونست به خودش میرسید و موهاشو مث همونروز میریخت رو شونه هاش! دیگه بتونه کاری و کرم مالی و لاک و ماک و  تجهیزات، خلاصه بی دردسر سر نیم ساعت عینهو یه شازده خانوم از خونه میزد بیرون. که چی بشه؟ که پسرا بیفتن دنبالشو خاطرخواش بشن!
- که چی ؟
- عجولیا داداشم! که بیفتن دنبالش و تیریپ خاطرخواهی و آخرش این بکشونتشون تو راه. ناگفته نماند که ماهم قبول کردن این کار شیرین واسمون خیلی سنگین بود، اوائل رگ گردنی میشیدیم و خودمونو میخوردیم، اما کم کم مخمون رو تیرید کردن که تو کار مبارزه از این غیرتی بازی های نداریمو اینا نمیدونم تعصبه و تحجر و اینا! ما ّم این کلاه قرمساقی رو هی بیشتر کشیدیم پایینو جیک نزدیم!
- شما هنوز خودتم آمار میگرفتی؟
- دِ نه دِ! ما دیگه واسه خودمون کسی شده بودیم و عملیات میرفتیم به قول یارو گفتنی. آژان خلع سلاح میکردیم. دخل مغازه میزدیم، ماشین می دزدیدیم، حتی یکی دو بار طلافروشی زده بودیم و دیگه تو این کارها اوسّا شده بودیم (کارهایی که میگوید با فعالیتهای هر 2 گروه فداییان خلق و مجاهدین در آن سالها همخوانی دارد)
- ...
- داداش گلم که شما باشی، این شیرین ورپریده خیلی تو کارش ماهر بود و هر هفته 1-2 تا جوون ترگل و ورگل و آدم حسابی تحویل ما میداد که بیاریمش تو راه. همه هم دانشجو و سواددار. ما هم رو مخ یارو کار میکردیم که این کارهای عشق و عاشقی مال دوره سرمایه داری بوده و اله و بله و خلاصه یارو رو از صرافت شیرین مینداختیم و میوردیم تو کارو اول آمارگیری و بعد عملیات و  دِ برو که رفتی.
- ...
- ناگفته نماند که حالا دیگه شیرین هم گاهی با ما میومد عملیاتو بیشتر به پا بود و کیشیک میداد و زاغ میزد. اما میدونستیم که هفت تیرم داره و بهمون گفته بودن که اگه اوضاع کیشمیشی بشه اونم هست، اما ما فک میکردیم که سیاه بازیه و شیرین آتیش بازی بلد نیست.
- بلد نبود؟
- دِ امون بده قربونش! یه روز رفته بودیم مامور بانک ملی سر سعدی رو خلع سلاح کنیم، من بودم و بیژن محمدی، ممد حسنی هم تو ماشین منتظر بود و شیرین هم با چادر واسساده بود چند قدم پایینتر  زاغ میزد. آقا من رفتم جلو آژانه به هوای ساعت پرسیدن که بعد بیژن بپره و اسلحه اش رو واکنه که از شانس گُهِ سگی ما یهو گشت کلونتری رسید و آژانها ریختن پایین و عربده که ایست ایست و تکون نخور! ما رو میگی مونده بودیم که چه خاکی تو سرمون بریزیم که بهو شیرین چادر و انداخت تَق وسط پیشونیه یکی از آژانها ! ما هم الفرار!
- ....
- فرداش تو روزنومه خوندیم که آژانه تو بیمارستان شهربانی حروم شده. ما یک کم تو لک بودیم اما این شیرین انگار نه انگار، مگس میکشت واللا ناراحتیش بیشتر از این بود. همینجا ما یه کم شک کردیم که نکنه ریگی به کفششو حتی چندتایی از بچه ها پیله شدن که شیرین ساواکیه! از ما نه از اونا آره و آخر کار رسید به اونجا که رای گیری کردن و گفتن شیرین بایس محاکمه بشه. خلاصه یه تیارتی پیاده کردن و یه بابایی به اسم روشن ضمیر از بالا اومد که شیرین رو محاکمه کنه. این تا اومد شیرین رو دیدید یهو یه شامورتی بازی راه انداخت که شما چه جوری به این رفیق تهمت زدید و ایشون یه هفته فلسطین دوره چریکی دیده و ما هم دوزاریمون افتاد که اون یه هفته که سرکار خانوم نبود کجا بوده. ما خیالمون راحت شد و گیر و گور بچه ها هم رو تیر اندازیه ماه شیرین و تر و فرزیش تو اسلحه کشیدن برطرف شد!
-...
- عزیر نوبنیاده ها! من تا چهارراه فرمانیه هم میرم!
_ .... (مرددم که بروم یا پیاده شوم، حرفهایش اینقدر جذاب هست که قید رسیدن به جلسه را بزنم و گوش مجانی حرفهایش باشم)

این پست در صورت پیاده نشدن نویسنده وبلاگ ادامه خواهد یافت.