قصه راستکی

یادداشتهای شخصی امیرعلی

نوشته روی قلبم به خط کرب و بلایی....
ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ شهریور ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

 

از: -----

به: اميرعلي و خوانندگان وبلاگ قصه راستکي

 

بچه ها سلام!

تا حالا شده چند تا کار خيلي مهم، همشون با هم سرتون بريزه؟!! کارهايي که خيلي هم شادي آوره؟ من الان توي اين وضعيت هستم. توي چه وضعيتي؟ خب معلومه ديگه.... تا حالا شده مثلا همزمان برادرتون بخواهد ازدواج بکنه و خواهرتون بچه دار شده باشه و خودتون به يک موفقيت بزرگ رسيده باشيد؟ الان ما توي اين وضعيت هستيم.

ديروز بايد يک پسر کوچولوي خوشگل را مي فرستادم زمين پيش شماها. راستش را بخواهيد اصلا دوست نداشتيم اين اتفاق بيافتد. ولي ترسيديم. ترسيديم باز خدا مارا جريمه کنه! چه جريمه اي؟ خب معلومه ديگه! بدترين جريمه اي که ما مي تونيم بشيم اينه که زمينگير بشيم! هيچ چيزي بدتر از زمينگير شدن نيست. اصلا فکر کنم شماها هم اولش اين بالا بوديد بعدا زمينگير شديد. اه! که چقدر بدم ميآيد از زمين شما! به هرحال مجبور شديم بفرستيمش پايين. نمي دانم چرا بعضي ها اينقدر گلوي اين بچه را مي بوسيدند. من که چيزي نفهميدم. شما مي دونيد؟

 

خلاصه...ديروز يک پسر بچه خوشگل و ماماني فرستاديم پايين. چقدر هم حسرت خورديم که داره از پيشمون ميره. اما توي "شعبان" ما ترافيک ارسال داريم. اينه که ميگم سرمون شولوغه!امروز هم يکي ديگه فرستاديم پايين. اين يکيو که ديگه از زيباييش هيچي نمي تونم بگم. هيچکس دلش نمي آمد ارسالش کنه. حيف که خدا داشت نگاه مي کرد. مجبور شديم بفرستيمش و الا محال بود بگذاريم بيايد پايين پيش شما. يکي از بچه ها رفته بود  پيش خدا و از زيبايي اين بچه تعريف کرده بود. خدا گفته بود: "هيمنه ديگه! وقتي مي گم هيچي نمي دونيد همينه! حالا 11 روز ديگه که يکي ديگه خواستيد بفرستيد پايين، اون وقت مي فهميد که خوشگلي يعني چي! ما که اصلا نمي تونيم تصور کنيم اين بچه 14 روز ديگه چجوري مي تونه باشه!

تا يادم نرفته بگم که همون هايي که ديروز گلوي حسين را مي بوسيدند، امروز هم همش حواسشون به دستهاي عباس بود. يکيشون قنداقه عباس را تکون مي داد و مي گفت:

 

" خوشگلي و مه جبيني! مايه ي فخر زميني!....پهلوون پهلوونها، پسر ام البنيني!

پسرم! تو نور عيني! پادشاه عالميني!.....اما يادت باشه مادر! بلا گردون حسيني!"

من که چيزي سر در نياوردم. با يکي از دوستهام مشورت کردم. چيزهاي عجيب غريبي مي گفت. فکر کنم اشتباه کنه. مگه ميشه شما زميني ها دلتون بيايد ....؟!!

فکر نکنيد کار تمام شده ها! نه بابا! ادامه داره. فردا باز هم ارسال کودک داريم. حالا بخشي که ما هستيم باز کارمون کمتره. از بخش پاسخگويي به نامه ها بهتون بگم....دوستهايي که اونجا دارم ميگن: “ما ديگه طاقتمون تموم شده” نه اينکه از فشار کار! بلکه از کارهاي خدا! همينجور بي حد و اندازه داره به خواسته ها جواب مثبت ميده. ديگه آخرش بچه ها صداشون در ميآيد. ميگن بابا اين چه وضعيه! ايني که الان حاجتش را دادي، يک کار کوچيک هم واسه خود خودت انجام نداده! چرا اينقدر بهشون لطف مي کني؟ ظاهرا خدا هم لبخند زده و گفته: بي خيال! فداي سر حسين!

 

امروز که ديگه اشک بچه ها در اومده بود. مي گفتن همينجور سيل نامه بود که مي اومد بالا. همشون هم زيرش نوشته بودن: ياابالفضل! باز هم خدا شيفت کرده بود رو اجابت. ديگه اين دفعه بچه ها مي خواستند تحصن کنند که باز خدا يک نگاه بهشون کرده . گفته: بي خيال! فداي سر عباس!

 

حالا بين خودمون بمونه، جايي درز نکنه ها! ولي ديروز خدا يکي از خود ما را هم بخشيد. طفلکي "فطرس" اصلا باورش نمي شد بخشيده شده باشه! سالها بود که خدا بالهايش را ازش گرفته بود و زندانيش کرده بود. ديروز بخشيدش. دوباره بالهايش رو بهش پس داد. وقتي خواست تشکر کنه خدا يه لبخند زد و گفت: اينم صدقه سر حسين و عباس!

 

شماها که همتون از اين اميرعلي صاحب وبلاگ گرفته تا اونايي که مي آيند مي خونن و کامنت ميگذارن يا نميگذارين، ماشاالله هميشه آويزونيد! ولي اگه چيزي مي خواهيد بجنبيد تا دير نشده! حتي چيزهايي که خودتون هم باور نمي کنيد خدا بهتون بده! حالا شما يک درخواست بفرستيد بالا! شايد خدا قبول کرد. شايد اين دفعه بگه: بي خيال! فداي سر سجاد!

ما الان داريم لحظه شماري مي کنيم براي اوني که قراره "نيمه  شعبان" بيايد!  يعني اون موقع چه خبر ميشه ديگه؟!!! بهتون پيشنهاد مي کنم خودتون رو از اين زمين لعنتيتون بکنيد و براي جشن بياييد بالا! شايد هم ما دسته جمعي اومديم پايين! احتمالا بايد با تشريفات رسمي تا زمين بدرقه اش کنيم!

 

برم! ديگه نوشتن بسه! الان سرپرستمون ميره به خدا گزارش ميده و از بهره وري اين ماهم کم ميشه! هر چند که بهره وري اين ماه: فداي يک تارموي عباس!

 

مواظب  خودتون باشيد!

خدا نگهدارتون!