قصه راستکی

یادداشتهای شخصی امیرعلی

غضنفر !
ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

 

بسم الله الرحمن الرحيم

 

نقل است که در روزگاران گذشته، تيم ملي فوتبال کشورمان در يک بازي نه چندان دوستانه در مقابل تيم قدر آرژانتين قرار مي گيرد. نيمه اول نسبتا به خير مي گذرد. به اينصورت که همه بازيکنان مهاجم اصلي تيم آرژانتين يعني "مارادونا" را مهار مي کنند. مربي تيم ما هم که جوان بوده و جاهل، هر 3 تعويض را در نيمه اول انجام مي دهد. اما بشنويد از نيمه دوم، در اين نيمه يکي از بازيکنان غيور و دلاور کشورمان به نام "غضنفر" متوجه تعويض دروازه نبوده است و مکرر اندر مکرر توپ را وارد دروازه خودي مي نموده و به تصور گل زدن به حريف، شادي مي نموده است. در اين ميان مربي که نمي توانسته غضنفر را تعويض کند، از روي نيمکت فرياد برمي آورد: "بچه ها! مارادونا را بي خيال شويد! غضنفر را بچسبيد!" .....

ما که اين حکايت را شنيده بوديم، بر سبيل شوخي و کنايه بارها وقتي بي سياستي و سوءمديريت دوستان خودي را مي ديديم فرياد بر مي آورديم که: "بچه ها! مارادونا را بي خيال! غضنفر را بچسبيد!". اما راستش را بخواهيد من تازه 4شنبه شب براي اولين بار جمال "غضنفر" را زيارت کردم.

4شنبه گذشته، من به همراه 3نفر از دوستان بر سر ميز مذاکره با تعدادي از مديران دولتي اين آب و خاک نشسته بوديم. شايد اين بزرگترين و مهمترين مذاکره اي بود که من تا به حال در آن شرکت داشتم. بازي شروع شد. حالا خدا مي داند که من قبل از اين جلسه چند بار کتاب "اصول مذاکره" تاليف "دکتر حيدري" را خوانده بودم. مذاکره مثل يک شطرنج واقعي بود. جلسه از ساعت 4 بعدازظهر شروع شد. حمله مي کردند، عقب مي نشستيم، تدارک ضد حمله مي ديديم و جلو مي رفتيم و دوباره روز از نو روزي از نو. در اين بازي گاه مهره اي را به حريف واگذار مي کرديم و گاه موفق به گرفتن مهره هاي حريف مي شديم. در ميانه هاي اين بازي شرايطي پيش آمد که نزديک بود من غضنفر تيم خودي شوم. اما به هر ضرب و زوري بود با تحمل لگدهاي زيرميزي دوستان ساکت شدم و متوجه جريان بازي شدم.

....القصه، با گذشت زمان بازي به نفع ما در جريان بود. يکي از دلايل پيروزي نسبي خستگي و خواب آلودگي مديران دولتي مقابل ما بود، چرا که به گفتار طنزآميز مدير عامل خودشان، 1380سال بود که تا ساعت 9 شب کار نکرده بودند و مدهوش بودند، بگذريم که اين جماعت از صبح علي الطلوع  مدهشوند. دليل ديگر اما اعتماد رييس تيم مقابل به تيم ما بود چرا که موفقيت سازمانش را در گرو کنار آمدن با ما مي دانست و از همه مهمتر، فراست و کارداني سخنگوي تيم ما بود که خودروي ژيان را به طرفه العيني به جاي  L90مي فروخت.

از خدا که پنهان نيست از شما چه پنهان، ما نيز خود را برنده ميدان مي دانستيم. حالا نخنديدها! ولي داشتيم در ذهنمان براي پولهاي خيالي که به دست آورده بوديم، نقشه مي کشيديم. من خودم تويوتا پرادو خريده بودم و فرستاده بودمش کارواش و در حال گشت و گذار براي انتخاب يک پنت هاوس 500-400 متري بودم. يحتمل دوستان نيز مشغول خريد و فروشهايي از اين دست بوده اند.

بچه ها! چشمتان روز بد نبيند! در اين بين ناگهان يکي از ما 4 نفر غضنفر شد و چنان توپ را به دروازه خودي کوبيد که چرت همه مان پاره شد و گروپ! از بالاي پنت هاوسها و پشت فرمان پرادو ها افتاديم همانجا که بوديم! واقعا جاي عادل فردوسي پور خالي که ببيند : "چه مي کنه اين غضنفر!" حالا ما به کل بي خيال مارادونا شديم و 3 نفري غضنفر را چسبيديم. ولي لامصب مگر ول مي کرد. کار بدانجا کشيد که تيم مقابل نيز سعي در مهار غضنفر داشت، ولي افسوس....

غضنفر يکي يکي همه مهره هاي تيم ما را به بيرون پرتاب کرد و وقتي خيالش راحت شد که "شاه" تنها در ميان دشمن باقي مانده سرجاي خود نشست.حيف که ديگر خيلي دير بود......خيلي حالمان گرفته شد. آنقدر که هيچ کدام توان به خانه رفتن را نداشتيم. به پارکي رفتيم و لختي در غياب غضنفر با نثار گل واژه بر او دلمان را خنک کرديم. آخر شب هم خسته و کوفته به خانه رفتيم، بگذريم که من از سر حرص مسافت يک ساعته را 20 دقيقه اي راندم و 4-5 چراغ قرمز گذراندم و 2-3 فرمان ايست هم ناديده گرفتم.

شب به هر زحمتي که بود گذشت. صبح حال نسبتا بهتري داشتم. هر چند که فکر مي کردم از بالاي يک بلندي به زمين افتاده ام. 5شنبه عصر مطابق برنامه هر هفته به محضر شيخ مان رفتم. چيزهايي شنيدم عجيبا غريبا. انگار که شيخ مرا مخاطب خود انگاشته بود. ضمن شرح دعاي مکارم الاخلاق مي فرمود: "خدايا! عبادات مرا به واسطه عُجب تباه مگردان !" و بعد اشاره اي کرد به عُجب (ojb). مي فرمود: "عُجب يعني اين که انسان به واسطه انجام کاري، بيش از حد از خودش راضي شود و خيلي براي خودش نوشابه بازکند" ديدم که اي واي! من چه عُجبي پيدا کرده بودم در آن جلسه کذايي. خودم و دوستانم را منجي يک شرکت ورشکسته مي پنداشتم و فکر مي کردم گره اي که به دندان چندين و چند مدير کارکشته باز نشده است، به دست ما باز شد! وه که چه لذتي داشت اين خودشيفتگي و چه خنکايي داشت اين نوشابه ها که براي خود باز مي کرديم!

وشيخ مان ادامه مي داد و من برخود مي لرزيدم. مي فرمود: "و اگر در کار آخرت و در عبادت عجب بورزي از خدا دورتر مي شوي و عملت تباه مي شود و چه بسا مايه فسادت باشد! بزرگان گفته اند: بدکار که از ترس خدا بر خود لرزد افضل است بر نيکوکاري که از خود خوشنود باشد!"  و بعد ادامه داد: "و اما در کار دنيا! اگر در دنيا عجب ورزيدي، خدا همانجا في المجلس به زمينت مي زند تا بفهمي که هيچ نيستي! تا بفهمي که بدون توکل سنگ هم روي سنگ بند نمي شود!" و من ديدم که چه زيبا مرا بر زمين زد. مني که او را فراموش کردم و همه چيز را به حساب خود نوشته بودم .....

ديگر خيلي به غضنفر فکر نمي کنم! غضنفر فقط يک وسيله بود. خدا مي خواست ما گل بخوريم. و چه بهتر که به دست غضنفر باشد. چه اگر به دست حريف گل مي خورديم مي انگاشتيم که از فراست حريف بوده است و از بلاهت خود غافل مي شديم! شما هم فکر کنيد. هر بار که از غضنفر گل خورديد، احتمال دهيد که دچار عجب شده باشيد. نمي گويم مطمئن باشيد، مي گويم احتمال دهيد.

 و چه زيبا در قرآن مي فرمايد: "عسي ان تکرهوا شيئا و هو خيرلکم..." چه بسا که چيزي ناراحتتان کند در حالي که براي شما در آن خيري باشد! خدايا! ما از اتفاق 4شنبه شب رنجيديم. ولي نيک مي دانيم که تو بر بندگانت جز نيک نمي خواهي.

اللهم اجعل عواقب امورنا خيرا

 

بعد التحرير:

 1-   آهاي شما 2 نفر که فکر کرديد گل زدن غضنفر تقصير من بوده است! مطمئن باشيد  شما هم چوب کار خودتان را خورده ايد. پس اينجوري چپ چپ نگاه نکنيد!

 

۲- غضنفر جان! دست و پنجولت درد نکند! عجب گلي زدي! خسته نباشي برادر!