قصه راستکی

یادداشتهای شخصی امیرعلی

من اعتماد به اين بوي پيرهن دارم...واعتقاد شديدي به آمدن دارم
ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

 

تا به حال به معني کلمه "فرج" دقت کرده ايد؟ شايد روزي چند بار اين کلمه را تکرار کنيم ولي فکر نمي کنم درست به مفهومش پي برده باشيم. فرج يعني گشايش. يعني خلاص شدن ...اللهم عجل لوليک الفرج!

 

امسال هم مثل هرسال  فيلم بازي کرديم. شهر را چراغان کرديم، کوچه ها را آينه بندان کرديم، کيکهاي چندصد کيلويي پختيم و ..... باز هم مثل هر سال اداي منتظر ها را در آورديم. الکي باد انداختيم توي گلومان و فرياد زديم: "آقا بيا!"

 

فرج يعني گشايش. پس اين که ما مي گوييم: "خدايا فرج آقا امام زمان (عج) را برسان!" يا مي گوييم: "اللهم عجل لوليک الفرج!" يعني چه؟!!! مگر آقا گرفتار است؟ مگر در بند است که منتظر خلاصي باشد؟ مگر...

 

از بس خوب فيلم بازي مي کنيم، خودمان هم باورمان آمده که منتظر هستيم. خيلي هامان عروسي هايمان را موکول به شب نيمه شعبان مي کنيم. و چه تخصصي داريم در تبديل شب عروسي به شب گناه! اي بابا! بي خيال اين حرفها! بزن و بکوب و بنوش ! يک شب که هزار شب نمي شود! و واقعا که يک شب هزار شب نمي شود!

 

جمعه به جمعه پرونده هايمان را که به محضرش مي برند، چهره اش در هم مي شود. لابد مي رود نزد خدا. مي فرمايد: "خدايا! به خودت قسم اينها چون من بالاي سرشان نيستم گناه مي کنندها....بگذار من بروم و فرزندانم را سر و سامان دهم.."  و خدا سکوت مي کند و آقا باز هم خلاص نمي شود و گره کارش باز هم گشاده نمي شود!

 

همينجوري عادت کرده ايم داد بزنيم: "آقا بيا!" ته دلمان اما معمولا احساس خاصي نسبت به آمدنش نداريم. شايد حتي بعضي وقتها دوست داشته باشيم که نيايد! اصلا تا به حال فکر کرده ايد که آمدنش چقدر دردسر دارد؟ اگر آمد و به شما گير داد که: "فرزند و عيال و خانمان را ول کن و بيا در رکاب من" چه مي کني؟

 

و انحرافات ما شيعيان چقدر ناراحتش مي کند! ما هم که هر روز شکر خدا به يک تفکر و مکتب و نهضت آويزانيم. با خودش مي گويد: "شيعه من و ليبراليسم! شيعه من و سکولاريسم! شيعه من و دموکراسي!" باز هم از خدا مي خواهد که گره از کارش بگشايد تا بيايد و اين دروغهاي خوش و آب رنگ را به همه مان نشان دهد و باز هم خدا سکوت مي کند.....

 

چند وقت پيش شنيدم يک بچه دبستاني انشا نوشته و توي انشا از خدا خواسته که آقا نيايد. گفته: "اگر آقا بيايد و بابا مامان مرا بکشد چکار کنم؟ اصلا شايد بيايد و خود مرا هم بکشد!" خوب که فکر کنيد بيراه هم نمي گويد ها! اصلا همين تاکيد ويژه اي که بر عدل دارد، شايد کار دستمان بدهد. مي دانيد که آنقدر ها که مي گويند عدل چيز خوبي نيست...

 

و چقدر هم فرجش نزديک است. ديگر به انتهاي خط رسيده ايم. باور کنيد اين را کاملا جدي مي گويم. نه اينکه از روي حوادث و نشاني ها بگويم ها! نه، اصلا! از روي دعاي عهد مي گويم. در دعاي عهد مي خوانيم: "ديگران آمدنت را دور مي پندارند و ما بسيار نزديک..." ما که ديگران نيستيم. ما فرزندان خودش هستيم. صاحبمان است ديگر، شوخي که نداريم.....

 

مي رويم يک کتاب نشاني هاي ظهور مي خريم. چقدر جالب است! عراق را که گفته، ايران را که گفته... واي چه جالب! اصلا از اين چيزهاي جالب در زندگي ما خيلي زياد است. مگر نه؟ شيطان هم خيلي جالب است! سفياني هم! دجال هم!.... ولي خوب است که حوادث يمن هنوز محقق نشده.. به ما نمي رسد ظهورش... خيالمان راحت...

 

روايتي خواندم که تنم را لرزاند. خواندم که: "خدا امر قائم آل محمد را يک شبه اصلاح مي کند!" مي دانيد يعني چه؟ يعني وقتي اصلا منتظرش نيستي، وقتي فکر نمي کني که بيايد، به يکباره و شايد در چند ساعت همه مقدمات فراهم مي شود و مي آيد...پس منتظر نشانه ها نباشيد!

 

چقدر بي سرپرست بودن بد است! کاش يکي هم بود که صاحب ما است. اصلا مگر ما بي صاحبيم؟ اگر صاحب داريم پس چرا نمي آيد؟ نکند صاحب نداريم و الکي دلمان خوش است که بي سرپرست نيستيم؟...

 

اللهم عجل لوليک الفرج! خدايا! گره از کار امام ما بگشا! هم او خسته شد و هم ما! بگذار بيايد و معني زندگي را به ما بچشاند. خسته شديم از اين همه زنده بودن بي زندگي! آقا! اصلا خودت خدا را راضي کن! ببين فرزندانت، دختران و پسرانت چگونه حيران و ويلانند! نمي خواهي ما را سر و سامان بدهي؟!!!

 

از بس خنگيم فکر مي کنيم غايب است. باباجان! حاضر است! ظاهر نيست! فرق ظاهر و حاضر و غايب را که مي دانيد ديگر! يکي رفته بود پيش امام زمان (عج)، تا خواسته بود خودش را معرفي کند و نشاني بدهد و مشکلش را مطرح کند و حاجت بخواهد، آقا لبخند زده بودند. فرموده بودند: بابا من که همه شما را مي شناسم. از ريز کارهايتان و گرفتاريهاتان و دردهايتان هم با خبرم. اصلا مي خواهي از وقتي به دنيا آمدي برايت بگويم؟ يا حتي قبل ترش...اين شماييد که مرا نمي شناسيد!

 

بعد التحرير:

 

1-      اين نوشته در حالت عدم تعادل رواني نگاشته شده است. شماي خواننده بايد عاقل باشيد! و الا نويسنده اش حسابي مجنون است!

 

2-      چندي پيش در محفلي نشسته بودم و بانوي محترمي! داد سخن مي داد که : راه نجات ما در پذيرش ليبراليسم و فرهنگ غربي است. بايد ارزشهايشان را بر زندگي مان حاکم کنيم و دست از اين موهومات و خرافات و .. برداريم. ناگهان از گوشه اي، شايد از موبايلي، شايد هم از mp3player يا چيزي در اين مايه ها، صدايي برخاست که اشک خيلي ها را در چشم ها حلقه کرد، شايد بانوي مورد نظر را هم شرمنده کرد. مي دانيد چه صدايي؟ اين صدا: "اگر آن ماه نمونه...رخ خود را بنمويه... همه بتهاي جهان را... سرجاشون مي نشونه...."