قصه راستکی

یادداشتهای شخصی امیرعلی

چرا مرده پرست و خصم جانيم؟!!
ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

جمعه 17 شهريور 85- ساعت 14

-        سلام مامان جون!

-        علیک سلام! امیرعلی گلم! چطوری نوه عزیزم؟

-        الحمدلله، شما چطوري مامانجون؟

-        شکر خدا! می گذرونیم! چرا نیومدی یک سر به مامان بزرگت بزنی بی معرفت؟

-        مامانجون! باور كن نمي تونم! مي بيني كه! حتي جمعه هم سر كار هستم.

-        هر جا هستي ايشالله خوش باشي!

-        مرسي! قول مي دهم اولين فرصت بيام و ببينمت مامانجون! آخه دلم خيلي تنگ شده!

-        حالا! ديگه اگه عمري باقي باشه!

-        مامانجون! شما هنوز 70 ساله هم نشدي! ايشالله 120 سال زنده باشي، خودمون برات تولد بگيريم.....

.......

قبول كنيد كه كار سختيه! وقتي من مجبورم هم 5شنبه، هم جمعه سركار باشم، چه جوري تنهايي 400كيلومتر برم و برگردم؟ اونهم فقط براي يكروز؟ اونهم توي اين جاده ها؟ اونهم با رانندگي من؟!! خوب بقيه هم بايد متوجه باشند ديگه. ولي متاسفانه نيستند. الان مامانم كلي دلخوره كه چرا من باهاشون نرفتم؟ ميگه به مامانجون (مادربزرگم) بي توجه شدم. ولي اينجوري نيست! شماها كه ديگه حق را به من مي دهيد؟ نه؟!!! تازه بابا هم كلي تيكه بارم كردكه چرا باهاشون نرفتم. اصلا چه معني داري داماد اينقدر با مادرخانومش خوب باشه؟!!!

 

يكشنبه 19 شهريور 85- ساعت 4:45 صبح

خواب و بيدارم. مثل هميشه. مي گويند بين الطلوعين را نبايد خوابيد. مي گويند كسب و كار شيطان اون موقع سكه است. مي گويند بعد از نماز ديگه نخوابيد... اما من تازه بعد از نماز خواب بهم مزه مي ده. لابد من صيد هميشگي شيطانم ديگه. يحتمل شماره اشتراك هم برام صادر كرده....

اي بابا! حالا اگه گذاشتند بخوابيم. اين سروصداها چيه؟ آهان! مامان، بابا و برادرم از مسافرت برگشتند.

 

-        سلام! رسيدن به خير!

-        سلام! احوال شما؟ خوبي؟ ...

تيكه ها شروع ميشه...."خط توليد الگانس كه نخوابيد يك موقع؟"، "به كلاس حاج آقا تون رسيديد؟!!"، "شب نيمه شعبان به ...."

صداي زنگ تلفن همه را مجبور به سكوت مي كند

 

-        سلام! چي شده علي جون؟ (داييم)

-        ................

-        نه! كي! واي.....

چهره بابا همه چيز را نشان مي دهد. اصلا نيازي به سوال نيست. مامانجون نيم ساعت قبل رفته پيش خدا!

 

حالا ديگه همه مشكلات من حل شد! ديگه مي تونم 2روز-2روز سركار نرم. ديگه خط توليد نمي خوابه! شايد اگه بخوابه هم ديگه مهم نباشه. ديگه 400 كيلومتر هم راهي نيست! خيلي نزديكه! اونقدر كه ميشه ظرف 5 روز 4 بار رفت و اومد! اونقدر كه حتي ميشه تنها رفت. اونقدر كه حتي آدم خوابش نگيره تنهايي! اونقدر كه حتي ضبط هم خاموش باشه! اونقدر كه حتي ميشه صبح رفت، شب اومد....

حالا همه نوه هاي مامانجون تو خونه مامانجونند! هر 9تاشون! از من26 ساله كه بزرگترينشونم، تا "همراز" 6ساله كه كوچكترينشونه! همه هستند. خاله ها، دايي ها، شوهر خاله ها و....ديگه مشكلات همه حل شده! .....اين وسط فقط يك چيزي كمه! اونهم خود مامانجونه!

ديگه همشون تموم شدند. من ديگه نه مادر بزرگ دارم، نه پدربزرگ....ديگه لازم نيست بروم كسي را ببينم. ديگه لازم نيست برنامه هام را بهم بريزم.....

مي خواستم آخرش اين شعر معروف را بنويسم. بيا تا قدر يكديگر بدانيم.....ولي اصلا حسش را نداشتم. مي گويند كسي را ميشه بيدار كرد كه خوابه، نه كسي كه خودش را به خواب زده.....ما همه خودمون را به خواب زديم. همه كه نه! منظورم خودمه!

 

بعد التحرير:

- حتما شما هم ديديد كه موقع خاكسپاري، يك نفر با صداي بلند اعلام مي كند: "خدا خودش گفته از بنده اي كه 40 تا مومن بگويند آدم خوبي بوده...، به احترام اون مومنين مي گذره! شما به خدا بگيد  اين مرحوم/مرحومه چه جور آدمي بود؟ خوب بود يا نبود؟..." با خودم فكر مي كنم فردا روز كه ما رفتيم، اصلا 40 نفر ميان براي خاكسپاريمون؟ تازه اگه بيان شهادت مي دهند؟ .....

 

- رحم الله من یقراء فاتحه مع الصلوات