قصه راستکی

یادداشتهای شخصی امیرعلی

البرز راحت شد
ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ دی ۱۳٩٢  کلمات کلیدی:
"البرز" داشت توی جنگلهای تنکابن برای خودش زندگی می کرد، بی آزاری برای ما.
ما رفتیم سراغش، سراغ "البرز". ما که فهمیده و با شعور بودیم رفتیم سراغ البرز که وحشی بود.
با تیر زدیمش. قطع نخاع شد. خودش را کف جاده 2هزار می کشید. ناله می کرد، ضجه می زد و خودش را می کشید.
ما با موبایلهایمان فیلم می گرفتیم. ریز ریز هم می خندیدیم : ببین پلنگ وحشی را، مثل گربه شده است.

 
...
آوردیمش تهران. MRI، مسکن، آنتی بیوتیک...
نتیجه MRI شرم آور بود: البرز 50 زخم (ناشی از تیرهای ما) در بدن داشت. پایش هم در تله قطع شده بود.
بی فایده بود. البرز درد می کشید، خودش را به قفس می کوبید. از درد زبانش را گاز می گرفت و پاره پاره می کرد.
کاری از دستمان برایش بر نمی امد. راحتش کردیم.
تنها کاری که خوب بلدیم.
البرز راحت شد؛ از دنیای ما وحشی ها که همه را وحشی می دانیم و خود وحشی مان را اهلی!
شرمنده ام البرز از این "آدم بودن"