قصه راستکی

یادداشتهای شخصی امیرعلی

جاده چالوس
ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ تیر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

هرچه جاده چالوس وقتی پی تفریح و با عزیزان می روی زیبا و شوق انگیز است، در تنهایی و وقتی به ضرورتی می روی، خسته کننده و ملال انگیز.
این را اولین بار و تا حالا آخرین باری فهمیدم که مجبور شدم به تنهایی و با عجله برای انجام کاری به چالوس بروم.
سدّ را رد کرده بودم، این را مطمئنم. ولی یادم نیست چند کیلومتر جلوتر که ناگهان یک دختر نوجوان پرید وسط جاده، دستهایش را به نشانه توقف دراز کرده بود، خاکی و آشفته بود.
با تردید ترمز کردم، جاده خیلی خلوت بود. به سرعت خودش را به من رساند و بی هیچ حرفی، روی صندلی عقب نشست.
پرسیدم: میتونم بهتون کمکی کنم؟
با لهجه غلیظی (که بیشتر دخترهای هم سن او پنهانش می کنند) جواب داد: دنبال نامزدم می گردم، اینقدر پیاده رفته ام که خسته شدم.
تعجب کردم! دنبال نامزد؟ پیاده؟
حوصله حرف زدن نداشتم، همینجور که راه می افتادم گفتم: من تا چالوس می روم.
جوابی نداد.
3-4 دقیق بعد بی مقدمه گفت: "دیروز که جنگنده ها دیوار صوتی شکستند، گمش کردم"
متعجب شدم، خیلی متعجب شدم. پرسیدم: جنگنده ها؟! اینجا؟ واسه چی دیوار صوتی شکستند؟
با لحن تمسخرآمیزی گفت: مگه شما نمی دونید؟ سالی 2 بار می شکنند. یک بار قبل از تابستون و یک بار قبل از زمستون.
برایم واضح بود که چرند می گوید. حوصله بحث نداشتم. سکوت کردم.
2-3 دقیقه بعدش، ناگهان فریاد زد: نگه دار، نگه دار، همینجا پیاده می شم!
توی پیچ بودم، توقف بی معنی بود.
دوباره داد زد: هی، مگه با تو نیستم. گفتم نگه دار.
جا خوردم. خودم را لعنت کردم که اصلا برای چی سوارش کردم؟
به هر زحمتی بود نگه داشتم، موقع پیاده شدن با بی ادبی، اسکناس مچاله ای را روی صندلی جلو انداخت.
حرصم گرفت، گازش را گرفتم.
...
فردا عصر داشتم روزنامه می خواندم که فکرش زد به کله ام. گوشی تلفن را برداشتم و به دوستی که پدرش به تازگی از نیروی هوایی بازنشسته شده بود زنگ زدم.
بعد از سلام و احوالپرسی، موضوع را مختصر برایش تعریف کردم و پرسیدم:
احسان! ، میشه از پدرت بپرسی واقعا جنگنده ها توی جاده چالوس دیوار صوتی می شکنند هر سال؟
پقی زد زیر خنده ولی گفت صبر کن، همین حالا می پرسم.
بعد جوری که معلوم بود کمی دهانش را از گوشی دور کرده، سوالم را از پدرش پرسید، صدای پدرش را واضح می شنیدم که می گفت:
بعله، البته حالا که نه! زمان اون خدابیامرز، اون هم سالی 2 بار، یکبار اول تابستان و یکبار اول زمستان. آخرین بارش سال 56 بوده فکر کنم...
دختره دیوانه؛ مثل سگ دروغ می گفت.
فردا که سوار ماشین شدم تا سرکار بروم، اسکناس مچاله را که دیروز از حرص کف ماشین پرت کرده بودم برداشتم.
یک اسکناس 20 تومانی رنگ و رفته؛ یک اسکناس با عکس شاه!