قصه راستکی

یادداشتهای شخصی امیرعلی

رمضان آمد و ما هم رم از آن !!!
ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

بچه ها سلام!

حال و روزگارتان که خرم است؟؟؟ مثل من که نیستید؟!!!.....

۱- از همه شما عزیزان که به صورت حضوری یا با تماس تلفنی، ارسال پیام کوتاه، ارسال کامنت و ... تسلا بخش خاطر من گردیدید متشکرم! ان شاالله خدا توفیق دهد در شادیهایتان جبران نمایم.

۲- این که کم می نویسم ناشی از کمبود وقت نیست. یعنی دلیل اصلیش حداقل بحث وقت نیست. مشکل دارم! اونهم با خودم. نوشتن دل می خواهد وگرنه میشه گل کاری. اهل گل کاری نیستم...

۳- ۴روز دیگه بیشتر به شروعش نمونده. امسال بیشتر از هرسال دلم براش تنگ شده. ماه رمضان را می گم! چند ساله که به لطف صدا و سیما، ماه رمضان به جشنواره سریالهای تلویزیونی تبدیل شده. نماز اول وقت و خیلی چیزهای دیگه قربانی پخش مسلسل وار سریالهای تلویزیونی شده. بلافاصله بعد از اذان شبکه ۲ بعدش ۳ بعدش یک،‌بعدش ۵ و....! مهندس ضرغامی امسال قول داده که سریالها از یک ساعت پس از اذان شروع بشه. امیدوارم اینجوری باشه....

۴- به جای اینکه فرض کنم مهمونی دعوت شدم، می خواهم امسال فرض کنم ته این ۳۰ روز، یک امتحان دارم. بیایید با هم این کار را بکنیم. میگن رجب ماه خداست، شعبان ماه رسول خدا و رمضان ماه امت خدا است. یعنی ماه ما! بیایید برای خودمون وقت بگذاریم...

۵- برای ماه رمضان یک کارهایی می خواهم روی وبلاگ بکنم. شاید بحثهای سلسله واری راه بیاندازم. می خواهم بروم منبر! شاید بشم حکایت اون موذنه. ۱۰۰ تومن می گرفته اذان بگه، ۱۱۵۰ می گرفته اذان نگه! از بس خوش صدا بوده ماشاالله! حالا حکایت ما است...حضرات منبری وقتی از منبر می آیند پایین پاکت را می گیرند. من می خواهم یک کاری کنم شما پاکت بدهید تا من بالا نروم!!! نظرتون چیه؟!!!

۶- اگه نوشته ایندفعه، بد از کار در آمد به بزرگواری خودتان ببخشید. گفتم که دل ندارم....(قابل توجه محمد! پس لرزه های صحبت چند شب پیش شروع شده...)

اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا!