قصه راستکی

یادداشتهای شخصی امیرعلی

قايم موشک!
ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

يكي بود! اونهم خود خدا بود! یک سری فرشته هم بودند. از صبح تا شب، از شب تا صبح عبادت خدا را می کردند و ذکر می گفتند و تسبیح. یک روز خدا همشون را جمع کرد و گفت: ((می خواهم یک موجود جدید بسازم.)) فرشته ها گفتند: ما که هستیم. خدا گفت: ((نه! شما آدم نیستید! من آدم می خواهم!))

حالا دیگه ما هم بودیم. همه ما که الان اینجاییم، با اونهایی که رفتند و اونهایی که نیامدند، همه با هم اون بالا بودیم، پیش خدا.

یک روز خدا گفت: - بچه ها! می آیید بازی؟

ما گفتیم: چه بازی؟

- قایم موشک بازی؟

- چه جوری؟

- شما برید روی زمین، من هم قایم میشم. شما بیاید من را پیدا کنید،  باشه؟!!!

- باشه!

- بچه ها! نکنه من را فراموش کنید؟

- نه! این چه حرفیه خدا! مگه میشه ما شما را فراموش کنیم؟!!!

- باشه! پس قول بدهید! ((الست بربکم؟))

- بلی!

...........

اینجوری شد که ما اومدیم روی زمین. خدا رفت قایم شد و قرار شد ما بگردیم پیداش کنیم. نمی دانم تا به حال این بازی را کردید یا نه! اگر کردید حتما می دانید که بدترین کاری که می توان با شما کرد، این است که به جای این که طرف بیاید و شما را پیدا کند، بنشیند و مشغول بازی شود...

ما الان دقیقا داریم این کار را می کنیم. اسباب بازی هامان را چیده ایم جلویمان و انگار نه انگار که خدا منتظر ما است. هر چی خدا سر و صدا راه می اندازه، هر چی اون پرده ای که پشتش قایم شده را تکان می دهد، ما انگار نه انگار. اسباب بازی ها را چیده ایم و مشغولیم....

اسباب بازیهامون چیه؟ خب معلومه دیگه! پول، مدرک، تحصیل، مقام، شغل، پست، کوفت، زهرمار.... از اون طرف فرشته ها هی سرک می کشند: ((خدا! این بود آدمت! اینها که زدند زیر قولشان!!!)) خدا هیچی نمی گه! مثل همیشه لبخند می زند فقط!

هی پیغمبر می فرسته، هی آیه و معجزه می فرسته، هی امام و نماینده می فرسته، ما انگار نه انگار.....گاهی می دویم می ریم پیش خدا! نه که پیداش کرده باشیم ها! نه که بخواهیم بپریم تو بغلش ها! نه! اسباب بازی هامون خراب شدند! شاید هم اسباب بازی جدید می خواهیم! بالاخره تنوع هم لازمه دیگه!....

حالا دیدید چقدر نامردیم؟!!!  دیدید چقدر ضایعیم!!! خدا می گه: ((مگه شما قول ندادید؟!!! ای...ها، اونهم جلوی فرشته ها!)) اگه با ما اینکار را بکنند، چی کار می کنیم؟!!! می ریم پدر صاحب بچه را در می آوریم!: ((چی؟!!! دنبال ما نگشته؟ غلط کرده! ...)) اما خدا چی؟!!! هنوز هم اعتمادش را به ما از دست نداده! هنوز هم آدم میاره روی زمین! می گه:((اشکال نداره! بچه های خودمند! بالاخره عاقل می شند....))

حالا فهمیدید چرا بعضی وقتها اسباب بازی هامون را ازمون می گیره، یا خرابشون می کنه؟!!! می خواهد حداقل به این بهانه هم که شده بریم پیشش! بعد به فرشته ها بگه:((دیدید! دیدید گفتم می آیند! دیدید آدمند!!!!)) ولی خودش که می داند که ما فقط به خاطر اسباب بازی هامان رفتیم پیشش....

اصلا براتون قابل تصوره که ما برویم پیش خدا و اسباب بازی نخواهیم؟!!! اصلا چه معنی دارد آدم وقتی کار ندارد برود پیش خدا؟!!! ما به خدا به چشم یک بانک نگاه می کنیم. بانکی با وامهای بلاعوض! گاهی به چشم یک دکتر! گاهی به چشم پلیس ۱۱۰ ! گاهی به چشم ..... ولی هیچ وقت به چشم خدا نگاهش نمی کنیم.....هی روزگار....

بچه ها! میایید پیداش کنیم! می آیید این بار  اسباب بازی ها را بگذاریم کنار و دنبالش بگردیم؟!!! ولی از الان یه قولی بهم بدهیم، اگه پیداش کردیم، بپریم توی بغلش! راجع به اسباب بازی ها هم هیچی نگیم و نخواهیم! باشه؟!!! قبوله؟!!!....

یا علی مدد!

بعدالتحریر:

-  قابل توجه آنهایی که همواره در پاورقی زندگی می کنند: شاید نام صحیح بازی که ما با خدا می کنیم، قایم باشک باشد، ولی قایم موشک مصطلح تر است! دیکته هم یکی از همان اسباب بازی ها است ها، نه؟!!!