قصه راستکی

یادداشتهای شخصی امیرعلی

شرمنده ام خدا!
ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

ساعت ۸:۳۰ صبح است. برای من یک ساعت و نیم از شروع کار می گذرد ولی برای مدیر عامل کله سحر است. با این حال چون مهمانان ویژه ای داریم به موقع خود را رسانده است. احضار می شوم:

- سلام! صبح بخیر!

- سلام! گزارش سیاست داخلی، مذاکرات هسته ای، انتخابات شوراها و خبرگان، نامه امام ، شاخص بورس تهران، قیمتهای بورس فلزات تهران ولندن، گزارش تولید دیروز و پیش بینی تولید آینده.....۱۰ دقیقه فرصت داری...سریعتر شروع کن!

- چشم! در مورد اوضاع داخلی.....

راستش مدیرعامل من مسلمان نیست. مسیحی است. یعنی اصلا تنها مدیر مسلمان مجموعه، من هستم. مدیر عاملمان دوباره سیگار را شروع کرده است. ولی فعلا به احترام ماه رمضان و حضور من سیگار نمی کشد. امروز قرار بازدید از طرف یکی از مشتریان را داریم. از طرف یکی از خودروسازان. این دیدارها و بازدیدها برای من طاقت فرساست. ما که TS داریم، 9000هم داریم ولی باز هم راه به راه باید به این بازدید کننده ها حساب پس دهیم. آن هم چه آدمهای رنگ و وارنگی!!!! هنوز خاطره پارسال از ذهنم پاک نشده است. دخترک آرزوی حمله آمریکا به ایران را داشت! آنهم با چه ذوقی....: "خدا کند زودتر آمریکایی ها به ما حمله کنند و راحتمان کنند..." مجبور شدم بزنم توی ذوقش...خیلی هم نافرم! جای آرنوش خالی! .....

مهمانها می رسند. سلام و احوالپرسی... قصد کرده ام این بار به سفارش محمد عمل کنم و به سوالهای بچه گانه اشان جواب بچه گانه بدهم. می پرسند: "وضعیت کیفیتتان چطور است؟" جواب می دهم: "دست بوس است...."... اوضاع نرمال است که یک دفعه همه چیز به هم می ریزد. یکی از اعضای تیم روبه رو که 3 نفر هستند می گوید: "...ما روزه نیستیم ها....."....

مدیر عامل زنگ می زند به خانوم شهابی....، "خانوم شهابی! 5تا نسکافه لطفا!" چند لحظه بعد دوباره زنگ می زند: "خانوم شهابی! 4تا لطفا! نه! نه! 3تا..." ناخودآگاه یاد آیه 82 سوره مائده می افتم: "...و قطعا کسانی را که گفتند ما نصرانی(مسیحی) هستیم، نزدیکترین مردم در دوستی با مومنان خواهی یافت...."         ..............................

 

هزارتا کار ریخته روی سرم. رسیدگی به وضعیت آزمایشگاه...، پیش بینی قیمت آلومینیوم... جلسه در مورد ضایعات.... حالا توی این شرایط هم داوود هی پیغام می فرستد که با من کار دارد. چاره ای نیست. باید رفت....راه می افتم توی خط تولید....بالاخره به داوود می رسم.

- سلام داوودجان! کشتی مرا! چکار داری؟

- سلام مهندس! خوبی! روزه ها قبول!

- کار دارم داوودجان! زودباش!

- ببین! من اینجا کنار دستگاه کار می کنم...هوا خیلی گرم است...تشنگی...گرسنگی...12ساعت کار ایستاده...

- خب...! (با خودم فکر می کنم لابد می خواهد بگوید روزه نمی گیرم...)

- هیچی دیگر! شبها که به خانه می رسم اینقدر خسته ام که فقط نماز می خوانم و می خوابم.

- داوودجان! زودباش! کار دارم...

- آقا چه دردسرت بدهم! اصلا نمی رسم قرآنی- دعایی چیزی بخوانم. فکر کنم خدا شاکی شود. نه؟!!!

- داوودجان! اولا که من چیکاره بیدم؟!!!! ثانیا: نه برادر! خدا شاکی نمی شود ان شاالله! همین که توی این گرما با این سر و روی عرق کرده....

- ولی خودم حسابی شرمنده هستم ها....گفته باشم......

- .........(پس من چه کنم داوودجان؟)

.....خدایا! شرمنده ام...شرمنده...