قصه راستکی

یادداشتهای شخصی امیرعلی

کشتند مولا را...همسر زهرا را...
ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

سلام فاطمه جان!

این ساعتهای آخر چقدر سخت می گذرد. آه که اگر بدانی انتظار با آدمیزاد چه می کند! این دقایق آخر یک طرف و همه این سالها یک طرف...

خدا را! خدا را! درباره یتیمان..مبادا گرسنه و بی سرپرست بمانند....خدارا! خدا را! درباره همسایگان....پیامبر آنقدر درباره همسایگان سفارش نمود که ما گمان کردیم می خواهد آنها را در ارث شریک کند....خدا را! خدا را! درباره قرآن...مبادا دیگران در عمل به قرآن از شما پیشی بگیرند...خدارا! خدارا! درباره نماز....نماز پایه دین شماست....

باور کن تصور زندگی بدون تو و پدرت برای من غیرممکن بود...حالا که نگاه می کنم می بینم ۳۰سال گذشت! ۳۰ سال بدون تو! ۳۰ سال بدون رسول الله! علی را به سخت جانی خود این گمان نبود....

خدا را!خدا را! درباره خانه خدا! مبادا حج تعطیل شود که اگر حج متروک شود مهلت نخواهید یافت و طعمه دیگران می شوید....خدا را! خدا را! درباره جهاد....در راه خدا از مال و جان خود مضایقه نکنید...خدا را! خدا را! درباره زکات...زکات آتش خشم الهی را خاموش می کند.

روزگار غریبی است فاطمه جان! کجایی تا ببینی امت اسلام، با من چه کردند. با من! با علی تو....یادت هست وقتی ریسمان را بر گردنم دیدی، چه حالی شدی؟ ماجرای کوچه را می گویم ها...ای روزگار....

خدا را! خدا را! در باره ذریه پیامبرتان، مبادا مورد ستم قرار گیرند. خدا را ! خدا را! در باره صحابه و یاران پیغمبر....رسول خدا در مورد آنان شفارش کرده است....خدا را! خدا را! درباره فقرا و تهیدستان...آنها را در زندگی شریک خود سازید. خدا را! خدا را! درباره بردگان...که آخرین سفارش پیامبر در مورد آنان بود....

فاطمه جان! می دانم که نگران بچه ها هستی. نگران حسن، حسین و زینب. ولی باور کن دیگر زمین جای من نیست. فاطمه! باور می کنی که دیگر جواب سلامم را هم نمی دهند؟ اغراق نمی کنم ها....ماهها بود که دیگر خیلی هایشان سلامم نمی کردند...اما حالا مدتی است جواب هم نمی گویند...بارها امتحان کرده ام....

کاری که رضای خدا در آن است، انجام دهید و به سخن مردم ترتیب اثر ندهید...با مردم به خوشی و نیکی رفتار کنید، چنانکه قرآن دستور داده است....امر به معروف و نهی از منکر را ترک نکنید، نتیجه ترک این است که ناپاکان بر شما مسلط خواهند شد، بر شما ستم می کنند و هرچه نیکانتان دعا کنند، دعایشان مستجاب نخواهد شد.

فاطمه خوبم! سعی کردم در آخرین رمضانی که در زمین بودم، به بچه ها سخت نگذرد. هر شب میهمان یکیشان بودم....و شب حادثه میمهان زینب. می دانی که دخترمان حالا برای خودش بانویی بزرگوار است. آنقدر بزرگوار که می تواند تاب مصیبتهای بعد از مرا داشته باشد...

بر شما باد که بر روابط دوستانه میانتان بیافزایید، به یکدیگر نیکی کنید و از کناره گیری و قطع ارتباط و تفرقه بپرهیزید....کارهای خیر را به مدد یکدیگر انجام دهید و از همکاری در گناهان و چیزهایی که موجب کدورت و دشمنی است بپرهیزید....

حسن و حسین، طبیب بر بالینم حاضر کرده بودند. نگران بودم که مبادا طبیب امیدواری بیهوده بر ایشان القا نماید. شکر خدا که اینگونه نشد و حقیقت را برایشان گفت....ساعتی بیش نمانده است...آه که چقدر دلم برای آغوش پدرت تنگ است...برای دستهای نوازشگرش و نگاه پر مهرش....

از خدا بترسید که کیفر خدا شدید است! خداوند همه شما را در کنف حمایت خود محفوظ بدارد و به امت پیغمبر توفیق دهد که احترام شما و احترام پیامبر را حفظ کنند....

راستی فاطمه جان! امشب می خواهم بچه های تورا، فقط بچه های تو را، جمع کنم و برایشان حرف بزنم و با ایشان وداع نمایم....می دانم که حرف علی را قبول می کنی! می خواهم پسرم عباس هم در میان فرزندانت باشد! می دانی که....اصلا از این به بعد عباس هم از فرزندان تو....

همه شما را به خدا می سپارم....سلام و درود حق بر شما....

بروم که وقت تنگ است....نزدیک است که برایتان مهمان بیاید!

اشهد ان لا اله الا الله....و اشهد ان محمدا رسول الله...