قصه راستکی

یادداشتهای شخصی امیرعلی

شانتاژ
ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ آبان ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

۳شنبه صبح بود. توی اتاقم نشسته بودم و مشغول ویرایش اظهارنامه EFQM شرکتمان بودم. تلفن زنگ خورد. یکی از بازرسین QC خط توليد خبر داد که مذاب به چشم یکی از اپراتورها پاشیده است. پاشیدن مذاب در کارخانه های ریخته گری، نسبتا عادی است. خود من یکی از این ترکشها را درون گردنم (نزدیک شاهرگ!) به یادگار دارم. خودم را سریعا به خط تولید می رسانم. مذاب به گوشه بالایی پلک اسماعیل پاشیده است. خدا را شکر که وارد چشمش نشده است.

اسماعیل را به بیرون از سالن هدایت می کنیم. به او عتاب می کنم که چرا عینک ایمنی بر چشم نداشته است. پاسخ می دهد که عینک قبلیش شکسته بوده و انباردار از در اختیار گذاشتن عینک جدید خودداری کرده است. اسماعیل را به بیمارستان اعزام می کنم و به سراغ مسوول انبار می روم. با عصبانیت در را می گشایم و وارد انبار می شوم. انباردار برایم توضیح می دهد که اسماعیل بدون داشتن برگه درخواست و بدون هماهنگی سرپرستش تقاضای عینک داشته است و طبق دستورالعمل، انباردار در چنین مواردی فرد را دست خالی نزد سرپرستش بر می گرداند. ولی ظاهرا اسماعیل تنبلی کرده و پیگیر نشده است. انباردار بی گناه است به هر حال.

به ادامه کارم مشغولم و در دل نگران اسماعیل. می دانم سوختگی چشم بسیار دردناک است. ناگهان با صدای جزع و فزع ۲نفر از همکاران خانوم به خود می آیم:

- آقای نوری! این چه وضعیه؟؟؟!!! شما باعث کوری یک نفر شدید!

- اولا سلام! ثانیا کسی کور نشده است. ثالثا من باعث شده ام؟!!

- بعله! شما! با این کاغذبازی ها! با این سیستم بازیهایتان....

.....

می دانم ماجرا از کجا آب می خورد. رازمیک، سرپرست سابق انبار که از فرط بی کفایتی و سوءمدیریت، یکی یکی همه مسوولیتهایش را از دست می دهد، این ۲نفر را به جان من انداخته است. حدس می زنم چه اتفاقاتی در جریان است. در چشم به هم زدنی شانتاژ و موج سواری و یک کلاغ چهل کلاغ، مرا عامل نابینایی کارگران می سازد و سخن از ممنوعیت استفاده کارگران از تجهیزات ایمنی به دستور من است! رازمیک بی محابا مشغول تخریب است.

....

بحمدالله تجربه کار سیاسی در این سالها، باعث می شود که خونسرد بمانم و تدبیری برای خنثی سازی این اقدامات بیاندیشم. ساعت ۱۲:۳۰ که وقت صرف ناهار است، به غذاخوری کارکنان می روم.:

"بسم الله الرحمن الرحیم!

حادثه امروز مرا هم مثل همه شما، بسیار متاثر و ناراحت ساخت. متاسفانه ما قوانین کارخانه و دستورالعملهای ایمنی را جدی نمی گیریم و برای خود و خانواده مان مشکل ایجاد می کنیم. این حادثه همانطور که می دانید ناشی از سهل انگاری شخص اسماعیل بوده است. بچه ها! خواهش می کنم کوتاهی نکنید و همه موارد ایمنی را رعایت کنید. [می دانم که مدیرعامل و رازمیک از سیستم مدار بسته دارند مرا می بینند و صدایم را می شنوند.] رو به دوربین مداربسته می گویم: تعجب من از دایگان دلسوز تر از مادر است! اینها که تا دیروز مرگ کارگران را عادی و کم اهمیت می خوانده اند، امروز چنان مرثیه سرایی می کنند که انگار ....! هوشیار باشید و هیزم تنور دیگران نشوید!"

.....

اوضاع کارخانه عادی است. فکرم خیلی مشغول است. امروز طعم تلخ شانتاژ و موج سازی و موج سواری را چشیدم. خدایا! در همه این سالها، بارها شانتاژ کردم. موج ساختم و بر موج سوار شدم. با بازیهای کلامی حقیقت را به نفع خود و اطرافیانم تفسیر کردم! همه اینها از جلوی چشمم رژه می رود....

خدایا شکر! شکرت که در این بزنگاه انتخابات، باطن و حقیقت زشت عملم را بر من هویدا کردی! خدایا کمکم کن تا دیگر موج نسازم. دیگران را تخریب نکنم. از عواطف جمع به نفع اغراض شخصی استفاده نکنم.

خدایا! عاقبت همه مان را ختم به خیر کن!